متن نوشتاری کامل کتاب دشت مینا،چاپ پنجم، مجموعه شعر اثر آقای حیدرعلی جمشیدی، با لحاظ داشتن کلیه حقوق مادی و معنوی شاعر صرفا جهت معرفی به موتورهای جستجوگر اینترنتی در اینجا درج میگردد:
نماز صبح غزل
| گشودم دفتر خود را سرودم این غزل یارب
|
|||||||
| بنام تو که امیدی به دلها از ازل یا رب
|
|||||||
| قلم با یاد تو بنوشت و برکام دلم گردید
|
|||||||
| که شیرینتر بود نام تو از قند و عسل یارب
|
|||||||
| تو را در قلب خود دارم نمیلرزد دلم هرگز
|
|||||||
| که عمر ما چو دیواری بود روی گسل یا رب
|
|||||||
| چه نوری بر دلم تابیده نام تو در این دفتر
|
|||||||
| که در نشر همین آثار نمیباشد خلل یا رب
|
|||||||
| نماز صبح حیدر خواند و تعقیبش همین گفتار
|
|||||||
| امیدوارم که مقبول تو باشد این عمل یا رب
|
|||||||
13/6/1399-366
خواب خوش
| دوش خواب خوشم را به نگاهی بر بودی
|
|||||||
| چون نغمه جان سوز برایم بسرودی
|
|||||||
| از برق دو چشمان تو هوش از سر من رفت
|
|||||||
| شیرین سخنی کردی و ما را بستودی
|
|||||||
| ابراز محبت به دل سوخته کردی
|
|||||||
| حرف دل دیوانهای ما را بشنودی
|
|||||||
| با حسن و کمال و لب خندان و محبت
|
|||||||
| راهی به دلم بهر ورودت بگشودی
|
|||||||
| حیدر بنوشته سخنش تا تو بخوانی
|
|||||||
| حالا که به سوی خودت این راه نمودی
|
|||||||
364
نالهی مرغ دل
| نالهی مرغ دل از بهر بقای من و توست
|
||||||
| اشک من بر قلمم عهد و وفای من و توست
|
||||||
| جای جوهر قلم از خون دل من بنوشت
|
||||||
| شاهد و ناظر این گفته خدای من و توست
|
||||||
| از فراق من و تو مرغ دل آهی بکشد
|
||||||
| مرغ حق گر شنود این ز خطای من و توست
|
||||||
| هر کجا مرغ دل از سوز دلش نغمه سرود
|
||||||
| تو مپندار که محتاج و گدای من و توست
|
||||||
| گرگ درنده قبایی به تنش بهر فریب
|
||||||
| دشمن حیدر و از بهر فنای من و توست
|
||||||
5/5/1399-343
عطر کلستان
| سوز غزل و آه من از این دل شیداست
|
||||||||
| چون تابش نورش چو نفسهای مسیحاست
|
||||||||
| آن پرتوی عشق تو بر این مرغ غزلخوان
|
||||||||
| از برق دو چشمان چو آهوی تو پیداست
|
||||||||
| در باغ جهان همچو گلی چون تو ندیدم
|
||||||||
| چون تابش نور رخ تو بهر تماشاست
|
||||||||
| ای نافهی مشکین ختن عطر گلستان
|
||||||||
| پایبند به عشق تو و مهر تو همین جاست
|
||||||||
| گر دست تو حیدر بسوی عرش الهیست
|
||||||||
| این ذکر دعا در همه جا از تو هویداست
|
||||||||
| ای کاش که من قابل احسان تو باشم
|
||||||||
| این عرض ارادت ز دل و نی که زلبهاست
|
||||||||
469
ز دست خود شکارم رفت
| چو آمد فکر تو در سر، زدل صبر و قرارم رفت
|
|||||||
| شدم مجنون وسرگردان که یارم از کنارمرفت
|
|||||||
| مرا روح و روانم را ربودی رهزن دلها
|
|||||||
| که گشتم صید تو اما زدست خود شکارم رفت
|
|||||||
| چرا مرغ دلم با شور و شوقی نغمهها سرداد
|
|||||||
| چه کردی با دل شیدا که از کف اختیارم رفت
|
|||||||
| شدم مجنون وسرگردان از ایندوران سرد امروز
|
|||||||
| چو من دیوانه گردیدم ز دستم روزگارم رفت
|
|||||||
| بسان شمع سوزانی چو سیم تار لرزانم
|
|||||||
| شد آتش بر دل حیدر که صبر بی شمارم رفت
|
|||||||
28/5/1399-355
همائی دیگر
| مرا با شوق دیدارت هوائی دیگر است امشب
|
||||||||
| نشستن در کنار تو صفایی دیگر است امشب
|
||||||||
| مغنی با دف و نی زن زدل حرف دل ما را
|
||||||||
| که ساز دلنشینت را نوای دیگر است امشب
|
||||||||
| کنار یار سر مستم که بهتر از می و ساقیست
|
||||||||
| بقای ما در این شبها بقایی دیگر است امشب
|
||||||||
| به خواب هرگز نمیدیدم تو را در محفل انسم
|
||||||||
| وجودت بر دل زارم شفایی دیگر است امشب
|
||||||||
| نوای بزم عشاق و لب شیرین معشوقم
|
||||||||
| برونکن ازسرت سودا سراییدیگر است امشب
|
||||||||
| از این رویا و افسانه چه سودی بهر تو حیدر
|
||||||||
| که هر دیوانه پندارد همایی دیگر است امشب
|
||||||||
369
| مرا در سر هوایی، هست و بر دل آرزوهایی
|
|||||||
| ولی گردیده نافرجام و بر ما گشته رویایی
|
|||||||
| زمانه راه خود رفت و مسیرش بر خلاف ما
|
|||||||
| نه شیرین کام دل گشته نه امیدی به فردایی
|
|||||||
| گذار زندگی دایم به سان موج دریا شد
|
|||||||
| ز بهرش ساختم قایق ولی کو آب دریایی
|
|||||||
| نه روی کشتی نوحم نه صبر ما چو ایوب است
|
|||||||
| که گشته سالها طوفان و بر ما گشته رسوایی
|
|||||||
| من حیدر گریزانم ز آفتهای بی پایان
|
|||||||
| نظر بر سوی تو یارب که دارم با تو نجوایی
|
|||||||
469
خواب غفلت
| به سر دارم هوای یار و دلداری نمیبینم
|
|||||||
| به این دوران غمخواری که غمخواری نمیبینم
|
|||||||
| نفس درسینه سنگین است ازاین جور جفا برمن
|
|||||||
| که در هر باغ و بستانی گل و خاری نمیبینم
|
|||||||
| ددان بی صفت بر ما مگر از آسمان آمد
|
|||||||
| چو بر این دین و بر دنیا که مختاری نمیبینم
|
|||||||
| قرون جاهلی رفت و خرافه سرنگون گشته
|
|||||||
| دگر بر دین و ایمانم که دشواری نمیبینم
|
|||||||
| از این آشفته بازاری دل حیدر پریشان شد
|
|||||||
| همه در خواب و در غفلت که بیداری نمیبینم
|
|||||||
469
مشکل گشا
| بشر محتاج هم نوع است از او باید خبر گیرد
|
||||||||
| مدال افتخار است این بشر دست بشر گیرد
|
||||||||
| نمیمانیم در این عالم به تندی و ترشرویی
|
||||||||
| کسی فرزانه میباشد کهدست خون جگر گیرد
|
||||||||
| بهکف گرسیم و زرداریبهسیم وزر مشومغرور
|
||||||||
| که این گردونه قارونها بهزیر چرخ و پر گیرد
|
||||||||
| برای آن شب تارت بیا شمعی منور کن
|
||||||||
| کجا دانی که وراثت چراغی در نظر گیرد
|
||||||||
| به دست مهربان خود بشوی اشک یتیمی را
|
||||||||
| که تا دست تو را خالق به هنگام گذر گیرد
|
||||||||
| سخن کوتاه کن دیگر عمل کن آنچه میگویی
|
||||||||
| که او دست کریمان را به هنگام خطر گیرد
|
||||||||
| بهپنهانی تو دستی گیر،اگر دیدیکه محتاجاست
|
||||||||
| که او دست تو در برزخ به هنگام سفر گیرد
|
||||||||
| به لطف ایزد یکتا بشو مشکل گشا حیدر
|
||||||||
| که هر مشکل گشایی را خدایت در نظر گیرد
|
||||||||
400
نسیم صبح
| شبنم صبح دل انگیز صفای دگر است
|
||||||||
| ژالهی شوق رخ یار وفای دگر است
|
||||||||
| آن خنک باد و نسیم سحری عطر گل است
|
||||||||
| همرهش مرغ سعادت که همای دگر است
|
||||||||
| بوی گلهای بهار و عطر مشکین زلف یار
|
||||||||
| بر دل شوریدهی شیدا شفای دگر است
|
||||||||
| ای صبا حالا که بر من دلنوازی میکنی
|
||||||||
| رو به دلدارم بگو این هم ندای دگر است
|
||||||||
| ما بهای روی مهرویان گران پرداختیم
|
||||||||
| این بهای عشق تو بر ما بهای دگر است
|
||||||||
| حیدر این دلبستگی در سینهی تو جا گرفت
|
||||||||
| افتخار و از برایت ره گشای دگر است
|
||||||||
470
آتش دل
| خال ابروی تو آتش بر دلم انداخته
|
|||||||
| با که گویم برق چشمان تو کارم ساخته
|
|||||||
| محفل انس از برایت ساختم، محبوب من
|
|||||||
| تا نگوید مدعی او عمر خود را باخته
|
|||||||
| آن بلورین گردن زیبای پر امواج تو
|
|||||||
| آتشی بر این دل و برجان من افراخته
|
|||||||
| قامت رعنای تو بیننده را دیوانه کرد
|
|||||||
| عاقلان هم روز و شب بر حسن تو پرداخته
|
|||||||
| من که افتادم به دریای کمال و حسن تو
|
|||||||
| گر نبودی این چنین حیدر ترا نشناخته
|
|||||||
11/6/1399-364
پندار هر فرزانه
| دل بستن دلدار من در فکر من افسانه است
|
|||||||
| گفتار او دل بستن و رفتار او بیگانه است
|
|||||||
| بر دل ندارد آنچه را، او بر زبان میآورد
|
|||||||
| آنی که گوید بر زبان از بهر من جانانه است
|
|||||||
| جانان من جانانه باش تا همچوجان من شوی
|
|||||||
| یکسان نگویی تو سخن گویند او دیوانه است
|
|||||||
| رفتار و گفتار تو را کردار نیک باشد نشان
|
|||||||
| گر جملگی باشد نکو، پندار هر فرزانه است
|
|||||||
| حرف دل مسکین من از این دل شیدا شنو
|
|||||||
| حیدر بدور شمع تو همچون پر پروانه است
|
|||||||
399
یار سفر کرده
| یار سفر کرده من یاد تو در دلم هنوز
|
|||||||
| دوری روی ماه تو هم شده مشکلم هنوز
|
|||||||
| از دل بیقرار من یاد تو کی به در شود
|
|||||||
| این همه سال بگذرد عشق تو مایلم هنوز
|
|||||||
| یاد تو در خیالم وخال لبت در نظرم
|
|||||||
| عقل مرا ربودهای گرچه که عاقلم هنوز
|
|||||||
| این دل بیقرار من از تو چه نغمهها شنید
|
|||||||
| عشق تو موج بر سر و بر دل و ساحلم هنوز
|
|||||||
| گر چه بریدم از تو و پیش دو چشم من نهای
|
|||||||
| از دل حیدر این سخن بهر تو واصلم هنوز
|
|||||||
8/6/1399-362
حاصل یک طراوت
| نام تو بر زبان من قشنگترین عبادته
|
|||||||
| اسارت نگاه تو قشنگترین اسارته
|
|||||||
| برق نگاه چشم تو چه آتشی به دل زده
|
|||||||
| گردش دور شمع تو قشنگترین ارادته
|
|||||||
| شوق امید زندگی با تو دمیده بر دلم
|
|||||||
| پر زدن مرغ دلم سوی تو بینهایته
|
|||||||
| از همه دل بریده و نشتهام به پای تو
|
|||||||
| نه عامل خیانت و نه حاصل شهامته
|
|||||||
| کور بیامد به جهان کر برود از این جهان
|
|||||||
| آنکه نداند عاشقی حاصل یک طراوته
|
|||||||
| از دل حیدر این قلم بهر تو این غزل نوشت
|
|||||||
| قابل دوست گر شود بهر دلم عبادته
|
|||||||
7/6/1399-361
سودا
| قرار من ربودی و شدم من بی قرار امشب
|
|||||||
| از آن برق دو چشمان تو گردیدم شکار امشب
|
|||||||
| مشو صیاد بی رحمی چو در دامت گرفتارم
|
|||||||
| نبود ار دست تقدیرم رهی بهر فرار امشب
|
|||||||
| چرا این آتش سوزان به نام عشق نامیدند
|
|||||||
| که سوزاند پر ما را که هستم انتظار امشب
|
|||||||
| سر شب تا سحر با یاد تو نجوا همی کردم
|
|||||||
| سحر در خواب و بیداری شدم مست و خمار امشب | |||||||
| به سر دارم چو سوداها به دل درگیر افکارم
|
|||||||
| بگوید درد دل حیدر، اگر آید به کار امشب
|
|||||||
2/6/1399-360
چون بید لرزان
| ای دل رسوا مرا دیگر تو آزارم مده
|
|||||||
| این همه آشفتگی را بهر افکارم مده
|
|||||||
| من در این راه مسیر زندگی درماندهام
|
|||||||
| بیش از این درماندگی در کار و کردارم مده
|
|||||||
| آه سرد تو شده اشک تری بر دیدهام
|
|||||||
| ناامیدیهای پی در پی به افکارم مده
|
|||||||
| تا به کی ، چون بید لرزانی همه جان و تنم | |||||||
| طاقتم رفته دگر با خشم آزارم مده
|
|||||||
| کاسه صبر مرا از دیده لبریزش مکن
|
|||||||
| بیش از این آزردگی بر قلب بیمارم مده
|
|||||||
| از دل و دیده بنالم یا زدست روزگار
|
|||||||
| گفته حیدر ، غم دگر بر جان غمخوارم مده
|
|||||||
سفله دوران
| دلی پردرد از این دوران و ازاین مردمان دارم
|
|||||||
| که هر دیوانه را من عاقل و هوشیار پندارم
|
|||||||
| هم از حال خودم بیزار وهم از گردش ایام
|
|||||||
| نشد هر آدمی آدم که حیوان داده آزارم
|
|||||||
| نه حرف مردها حرف و نه زنها مادری دانند
|
|||||||
| چرا اینگونه شد بر ما مشوش گشته افکارم
|
|||||||
| الهی من پریشانم از این جنگل که شد شهرم
|
|||||||
| هوارم بر سرو بر دل هزاران شکوه ها دارم
|
|||||||
| چه گویم سفله دوران مرا آزرده خاطر کرد
|
|||||||
| نوشت این درددل حیدر که گردیده از آثارم
|
|||||||
358
ناکامی دوران
| مرا عشق تو بر سر بود و از دل شکوه ها دارم
|
|||||||
| چو معشوق وفاداری به رویت خندهها دارم
|
|||||||
| اگر خندان لبم دیدی نپنداری که دلشادم
|
|||||||
| که از ناکامی دوران دوچندان نالهها دارم
|
|||||||
| بیا دوران تاریکی تو شمع محفل ما شو
|
|||||||
| که من بر گرد رخسارت پر پروانهها دارم
|
|||||||
| زمانه تار و تاریک است و دلها مرده گردیده
|
|||||||
| ولی من با وجود تو سری در زنده ها دارم
|
|||||||
| رهی طی کردهام عمری و باورها شد افسانه
|
|||||||
| من حیدر به دل دردی از این دیوانهها دارم
|
|||||||
1/6/1399-359
چشم خمار
| مرا چشم خمار تو خمارم کرد و بیمارم
|
|||||||
| و تنها شد دل شیدا دهد هجر تو آزارم
|
|||||||
| به دل مهر تو را دارم به سر مشتاق دیدارم
|
|||||||
| بیا تا من قدومت را به روی دیده بگزارم
|
|||||||
| بیا دوری مکن با من و بشنو حرف و گفتارم
|
|||||||
| که بی تو زندگانی بهر من گردیده دشوارم
|
|||||||
| مشو چون شعله شمعی که گردی بهر آزارم
|
|||||||
| بیا چون شاخه گل باش و عطر بوی گلزارم
|
|||||||
| دل حیدر مسوزان و مکن دوری میازارم
|
|||||||
| که دارم شوق سرمستی و امیدی به دیدارم
|
|||||||
357
آسایش و آرامش
| به سر فکر تو را دارم به دل همواره در گیرم
|
|||||||
| نباشد بر دلم کامی چو فکرت را به سر گیرم
|
|||||||
| به سر فکر فرارم شد از این دوران بد عهدی
|
|||||||
| به سر در گیر دوران و به دل در خانه زنجیرم
|
|||||||
| نباشد طاقتم دیگر از این آشفته بازاری
|
|||||||
| نمی دانم چه تقصیرم که شد اینگونه تقدیرم
|
|||||||
| سپاس از خالق خویش و ز مردم شکوه ها دارم
|
|||||||
| چو من رنجیده گردیدم شده اینگونه تفسیرم
|
|||||||
| چو گشتم فکر آسایش رها گردید آرامش
|
|||||||
| ز آسایش چو سود حیدر نشد باعث به تغییرم
|
|||||||
356
ثنا
| ناله مرغ سحر بهر ندای من و توست
|
|||||||
| سوز و ساز دل او همچو دعای من و توست
|
|||||||
| هرکجا سوته دلی دست نیازش به دعاست
|
|||||||
| گو بداند که ثنایش چو ثنای من و توست
|
|||||||
| من اگر خسته دلم شکوه ندارم ز کسی
|
|||||||
| آنچه تقدیر شده بهر بقای من وتوست
|
|||||||
| از من خسته ندایی به تو ای محرم راز
|
|||||||
| با وفا بودن تو بهر صفای من و توست
|
|||||||
| آن چه حیدر بسرود حرف دلش بود و پیام
|
|||||||
| این وطن هم چو قفس بهر سرای من و توست
|
|||||||
24/5/1399-352
گنجینه اسرار
| دلی مشتاق دیدار تو اینجاست
|
|||||||
| مکن دوری که دلدار تو اینجاست
|
|||||||
| بیا در باغ و بستان و گلستان
|
|||||||
| که آن شاخ گل از بهر تو اینجاست
|
|||||||
| تو از آن نافه آهو چه خواهی
|
|||||||
| که گل مانند رخسار تو اینجاست
|
|||||||
| اگر دنبال گل هستی و عطرش
|
|||||||
| بیا که باغ گلزار تو اینجاست
|
|||||||
| زحیدر شد چنین شعری تراوش
|
|||||||
| که آن گنجینه اسرار تو اینجاست
|
|||||||
| بیا ای ماه مهرویان چه دانی
|
|||||||
| دلی مشتاق و بیمار تو اینجاست
|
|||||||
450
تقدیر یا تقصیر
| سروسامان بی سودا ، زبهر سر ندارم من
|
|||||||
| شب شاد از دل شوریده پر شر ندارم من
|
|||||||
| روابر من نبود روح و روانم را رها کردی
|
|||||||
| چو دانستی زبهر تو زر و زیور ندارم من
|
|||||||
| زبانزد گشتهام امروز بهر تو نگار من
|
|||||||
| که دل دیوانهی عشق تو و باور ندارم من
|
|||||||
| وجود تو کنار من همی شد افتخار من
|
|||||||
| به جز تو محرم رازم دگر دلبر ندارم من
|
|||||||
| به ناکامی گذشت عمر ونشد بر کام تو حیدر
|
|||||||
| اگر تقدیر یا تقصیر ، ره دیگر ندارم من
|
|||||||
|
|
|||||||
|
|
|||||||
347
جلوه رویت
| شبی با جلوه رویت شدی در خواب، رویایم
|
|||||||
| سحر در خواب رویایی چه زیبا با تو نجوایم
|
|||||||
| درونم گشته طوفانی و طالب بهر آرامش
|
|||||||
| تو بودی ساحل آرام بر امواج دریایم
|
|||||||
| اگر دیوانهام خوانند و یا عاقل بخوانندم
|
|||||||
| ره خود میروم دیگر چه امیدی به فردایم
|
|||||||
| رضای خالقم خواهم زمخلوقش خیالم نیست
|
|||||||
| که گویی حاکمند بر دین و هم حاکم به دنیایم
|
|||||||
| اگر عمرم بود باقی نمیخواهم زر اندوزی
|
|||||||
| که سیم و زر چه سود حیدر به آنجایی که تنهایم
|
|||||||
22/5/1399-350
باعث پرواز
| راز دل برکس مگو محرم نشد بر راز تو
|
|||||||
| محرم رازت نشد آن کس که شد دمساز تو
|
|||||||
| همنشین هرگز مشو با آدم کوته نظر
|
|||||||
| عاقل و دانا کنارت باعث پرواز تو
|
|||||||
| عاقلی را برگزین از بهر دوستی دوست من
|
|||||||
| چون که بر پویندگی او میشود آغاز تو
|
|||||||
| دوستی با همچو دهقان لذتی بر زندگی است
|
|||||||
| او مشوق میشود بر نغمه و آواز تو
|
|||||||
| شاد و خشنودم کنارش شاکر از لطف خدا
|
|||||||
| قدر نعمت ها بدان حیدر که شد دمساز تو
|
|||||||
23/5/1399-351
گفتم
| کنار زنده رود امروز نوشتم درد و دلهایم
|
|||||||
| چو دارم شکوهها بر لب شده متن سخنهایم
|
|||||||
| چه آمد بر سر ایران چه خاکی بر سر ما شد
|
|||||||
| که روز وشب پریشان و اسیر درد و غمهایم
|
|||||||
| نه آرام و قرار امروز نه امیدی به فرداها
|
|||||||
| تمام روز ما گشته به تاریکی شبهایم
|
|||||||
| الها من رهی رفتم به باورها مشکوکم
|
|||||||
| که دین و مسجد و منبر نشد داروی دردهایم
|
|||||||
| دودستم سوی تو یارب پریشان خاطرم امشب
|
|||||||
| من حیدر کجا گویم که داند درد ودلهایم
|
|||||||
349
باورهای افسانه
| غزل گویم که گهگاهی گشایم عقدههایم را
|
|||||||
| برای عاقلی گویم که داند شکوههایم را
|
|||||||
| چرا نابود شد ایران و ایرانی پریشان است
|
|||||||
| ز دل میگریم و برلب ببینی خندههایم را
|
|||||||
| الها من چه بود امروز گناه و جرم و تقصیرم
|
|||||||
| که از عمق دل و جانم شنیدی نالههایم را
|
|||||||
| مرا با نام دین تو فریبم دادهاند اینها
|
|||||||
| که عمری با خرافاتش ببیند گریههایم را
|
|||||||
| گذشت عمر گران ما به باورهای افسانه
|
|||||||
| حقیقت را بگفت حیدر که دانی قصههایم را
|
|||||||
348
حاصل ذکر شب
| دلبرا این ره عشقی که راز من و توست
|
|||||||
| با همه پیچ و خمش بهر فراز من و توست
|
|||||||
| چون مقدس گشته با صدق وصفاپیمان ما
|
|||||||
| سجده شکرانهاش ، مهر نماز من توست
|
|||||||
| محفل عرفانی و پیمان و آن عهد وفا
|
|||||||
| حاصل ذکر شب و راز ونیاز من وتوست
|
|||||||
| بلبل از عشق گلی نغمه سرای قفس است
|
|||||||
| همچو او نغمه سرا ، سوز و گداز من وتوست
|
|||||||
| دور شمع عشق اگر بال و پر پروانه سوخت
|
|||||||
| شاید این تقدیر ماهم سوز وساز من توست
|
|||||||
| دفتر حیدر چو تزیین گشته با نام خدا
|
|||||||
| این غزل با دلنوازی چاره ساز من وتوست
|
|||||||
452
مرغ سحر
| از دل خستهام امروز تو آهی بشنو
|
|||||||
| زغم و درد فراقم گه و گاهی بشنو
|
|||||||
| غم بلبل ز فراق گل پرپر شده است
|
|||||||
| هم نوا با دل من ناله و آهی بشنو
|
|||||||
| همه احساس دلم بسته به احساس دلی
|
|||||||
| آه سرد دل من ز قعر چاهی بشنو
|
|||||||
| همصدا با دل من ناله مرغ سحر است
|
|||||||
| این نوا از من مسکین چو تو شاهی بشنو
|
|||||||
| قصه حیدر و مرغ سحر و ناله دل
|
|||||||
| این همه درد دل او ز نگاهی بشنو
|
|||||||
7/5/1399-344
فرار من
| سرآمد صبر من اما نمیدانی قرارم را
|
|||||||
| فراهم کردهای بر من گریزان و فرارم را
|
|||||||
| عذاب ساده لوحی تو گشته لوح تقدیرم
|
|||||||
| که بر افسانه رو کردی خزان کردی بهارم را
|
|||||||
| لباس آدمیت شد قبای گرگ درنده
|
|||||||
| فراوان در غزل گفتم ندانستی شعارم را
|
|||||||
| به هر ویرانه در وا شد در آنجا سر در آوردی
|
|||||||
| نه دانستی که دام است و نه بشنیدی هوارم را
|
|||||||
| هرآنچه در غزل آمد حقیقت بود و حیدر گفت
|
|||||||
| به امیدی که میفهمی خطاب بی شمارم را
|
|||||||
8/5/1399-345
صفات تو
| مرا افسانه ی عشقم تو هستی محرم رازم
|
|||||||
| که در هر محفل انسی، دما دم با تو دمسازم
|
|||||||
| به هرجا که سخن گفتم سپاس از تو کلامم شد
|
|||||||
| برای نغمههای دل شدی تو راز آوازم
|
|||||||
| برآمد از دلم آهی چو دیدم روی ماهت را
|
|||||||
| که در دل بهر دیدار تو باشد شوق پروازم
|
|||||||
| مکن دوری و با افسانه توجیهی به رفتارت
|
|||||||
| بیا در محفل جانان که سازی تو سرافرازم
|
|||||||
| به هر کوه و در و دشتی شنیدم نغمهی بلبل
|
|||||||
| گمانم او به حیدر گفت که من با تو هم آوازم
|
|||||||
27/4/1399-330
همه جا مهر نماز
| دستم به دعا بهر تو ای محرم رازم
|
|||||||
| تا اینکه شدی در همه جا مهر نمازم
|
|||||||
| ویرانه کنم کلبه این سوته دلم را
|
|||||||
| تا محفل عرفان ز برای تو بسازم
|
|||||||
| حالا که چنین باشد و تقدیر بر این است
|
|||||||
| سوی تو بیایم که تویی راز و نیازم
|
|||||||
| هرجا گذرم شد نظرم سوی تو آمد
|
|||||||
| چون از سر کوی تو بود راه فرازم
|
|||||||
| هر ناله و آه از دل دیوانهی حیدر
|
|||||||
| افسانه شده در ره هر سوز و گدازم
|
|||||||
جمعه27 تیرماه 1399-329
پر و بال روزگارم
| شب و روز انتظارم که ببینمت کنارم
|
|||||||
| تو چه کردهای به این دل که هنوز بیقرارم
|
|||||||
| نظری ز روی احسان به من و گذر به کویم
|
|||||||
| که غم فراق دوری ز تو نیست انتظارم
|
|||||||
| بلبلان به عشق گلها بروند سوی بستان
|
|||||||
| من بینوا چه گویم که نبودهای کنارم
|
|||||||
| اگر این دلم شکستی به خدا خدا ببیند
|
|||||||
| تو بیا و شکوههایم بنگر که بس خمارم
|
|||||||
| دل حیدر از چه سوزی که شدی تو شمع عشقم
|
|||||||
| که بسوزی همچو شمعی پر و بال روزگارم
|
|||||||
328
به جای نرگس جادو
| تو که آن طره گیسو پریشان کردهای امشب
|
|||||||
| مرا از دوریت جانا هراسان کردهای امشب
|
|||||||
| خم ابروی تو بر دل بسان ماه در آفاق
|
|||||||
| مرا از بستر خوابم گریزان کردهای امشب
|
|||||||
| چه بوده زیر ابرویت به جای نرگس جادو
|
|||||||
| کز آنجا کلبهی دل را فروزان کردهای امشب
|
|||||||
| به شهد جام شیرین و گل خنده زلبهایت
|
|||||||
| مرا در عالم رویا تو مهمان کردهای امشب
|
|||||||
| چو با یاد گل رویت غزل امشب سرود حیدر
|
|||||||
| به رویا محفل انسم گلستان کردهای امشب
|
|||||||
| از آن اوصاف دریایی تو من قطرهای گفتم
|
|||||||
| مرا با این غزل شاکر ز یزدان کرده ای امشب
|
|||||||
7/5/1399-344
دل بیدار
| نو گل زیبا و خوش بویی چو گشته یار من
|
|||||||
| غم برون شد از در و گل آمد از دیوار من
|
|||||||
| با خلوص و خوی عرفانی نشسته بر دلم
|
|||||||
| افتخارم شد که آمد دیدنم دلدار من
|
|||||||
| چون که در پندار او من با صداقت گشتهام
|
|||||||
| آرزو دارم نکو باشد همه رفتار من
|
|||||||
| گفتههای درفشان او جوابش این غزل
|
|||||||
| یک گل ناقابلی از بهر او اشعار من
|
|||||||
| بارالها بهر نعمتهای تو حمد و سپاس
|
|||||||
| گفتهای از حیدر و از این دل بیدار من
|
|||||||
23/4/1399-327
شکایت من
| روز وشب ذکر دعا ذکر مناجات من است
|
|||||||
| دلبرا دیدن روی تو زحاجات من است
|
|||||||
| از سر صدق و صفا شد آرزویم دیدنت
|
|||||||
| سوختن بر گرد شمعت جزء عادات من است
|
|||||||
| از دل دیده اسیر غم عشق تو شدم
|
|||||||
| این اسارت اثر جمله اشارات من است
|
|||||||
| من در این دشت بلا گر چه فنای تو شدم
|
|||||||
| درد دل را گفتم و این هم مکافات من است
|
|||||||
| حیدر از این گردش دوران ستمها دیده است
|
|||||||
| از غم دوری تو این از شکایات من است
|
|||||||
23/4/1399-326
گفتهها را
| غزلی سرودهام من بشنو تو گفتهها را
|
|||||||
| به پناهگاه یزدان ببر این سخن سرا را
|
|||||||
| به که گویم این حکایت ، به کجا برم شکایت
|
|||||||
| که نه گوش برشنیدن ، نه قبول او خدا را
|
|||||||
| نبود گره گشایی که گره گشاید از ما
|
|||||||
| چو شنید صوت مظلوم ببرد از او صدا را
|
|||||||
| چو ببینی جای مهرش که به سان پای اشتر
|
|||||||
| نه به دین اعتقادش نه قبول مصطفی را
|
|||||||
| همه شب رود مناجات همه روز روزه داری
|
|||||||
| ولی ظالم و ستمگر بودش به بینوا را
|
|||||||
| نه جمال او چو آدم ونه خویش آدمیت
|
|||||||
| به خدا پناه بر ، حیدر که نبینی این بلا را
|
|||||||
21/4/1399-325
نقش او
| دلم را بهر دلدارم مهیا میکنم امشب
|
|||||||
| چو نقش او به دل دارم تماشا میکنم امشب
|
|||||||
| مرا اینگونه در لوحم نوشته دست تقدیرم
|
|||||||
| که بهر دیدن او رو به رویا کنم امشب
|
|||||||
| نگاهم خیره شد بر دل که یارم کرده نقاشی
|
|||||||
| تمام نقش او بردل هویدا میکنم امشب
|
|||||||
| مرا دیوانه خود کرد وداده وعدهها اما
|
|||||||
| برای دیدن رویش تمنا میکنم امشب
|
|||||||
| چو باشی ماه مهرویان شده حیدر اسیر تو
|
|||||||
| به یاد ماه روی تو تسلی میکنم امشب
|
|||||||
21/4/1399-324
عقده بگشایم
| مرا ای نازنین دریاب میدانی که تنهایم
|
|||||||
| به سر فکر تو را دارم زدل بهر تو شیدایم
|
|||||||
| ندارم طاقت دوری وبیزارم زتنهایی
|
|||||||
| گهی در کوهساران و گهی دردشت وصحرایم
|
|||||||
| کنار زنده رود آن شب به یاد تو غزل گفتم
|
|||||||
| شبی در خواب رویایی تو بودی ذکر نجوایم
|
|||||||
| به هر بستان گذر کردم گل روی تو را دیدم
|
|||||||
| بیا بابرق چشمانت منورکن تو شبهایم
|
|||||||
| غم دوران به دل دارم به سر فکر پریشانی
|
|||||||
| غزل اینگونه حیدر گفت شاید عقده بگشایم
|
|||||||
20/4/1399-323
یک روح
| من دلم گم کردهام تا در تو پیدایش کنم
|
|||||||
| گر شود پیدا مخواه از من که رسوایش کنم
|
|||||||
| ما که یک روح و درون قالب دو پیکریم
|
|||||||
| این بود اسرار ما ، ازچه ، هویدایش کنم
|
|||||||
| چرخ گردون شاهد و ناظر بر این پیمان ما
|
|||||||
| چون بود اسرار ، از اغیار حاشایش کنم
|
|||||||
| در دلم افکندهای عشقی که در سرداشتی
|
|||||||
| دل نبود آهو که من راهی صحرایش کنم
|
|||||||
| بر دلم افتاده آتش ، شعلهاش افزون مکن
|
|||||||
| آتش افروزی و خواهی تا که حاشایش کنم
|
|||||||
| بارها حیدر بگفتا دل ببر از معرکه
|
|||||||
| تا به کی این سرکشی ، امروز و فردایش کنم
|
|||||||
455
چالش
| سالها از پیش من رفت و فراموش هم نشد
|
|||||||
| تابش نورش چراغ دل و خاموش هم نشد
|
|||||||
| از سر تقصیر من آن باوفا شد بیوفا
|
|||||||
| از برم با آه دل او رفت و پاپوش هم نشد
|
|||||||
| چون مسیر بیخیالی بهراو شد پیش رو
|
|||||||
| از برای دیدنش حاضر به گردش هم نشد
|
|||||||
| با وجود آن که افسانه بسر میپرورید
|
|||||||
| با غرور و سرکشی حاضر به چالش هم نشد
|
|||||||
| بارالها بگذر از جرم و گناه حیدرت
|
|||||||
| گر خطایی شد ولی از روی دانش هم نشد
|
|||||||
20/4/1399-387
دلربا
| دلربایی مه رویت مرا دیوانه کرد
|
|||||||
| عطر و بوی مشک گیسویت مرا دیوانه کرد
|
|||||||
| با نگاهت لرزه بر جان و تنم انداختی
|
|||||||
| آن خم چون ماه ابرویت مرا دیوانه کرد
|
|||||||
| طره مژگان تو دارد ز ما دل میبرد
|
|||||||
| آن دو چشمان چو آهویت مرا دیوانه کرد
|
|||||||
| شهد لبهای تو شیرینتر ز هر قند و عسل
|
|||||||
| نغمههای شاد و دلجویت مرا دیوانه کرد
|
|||||||
| مرغ دل کنج دلم دارد هوای پر زدن
|
|||||||
| شوق پروازش سر کویت مرا دیوانه کرد
|
|||||||
| قطره از دریای خلق و خوی تو حیدر نوشت
|
|||||||
| زین سبب آن خال هندویت مرا دیوانه کرد
|
|||||||
20/4/1399-386
ردپای تو
| هم زمین هم آسمانها بوده ردپای تو
|
|||||||
| چون ندای قدسیان بر گوش من آوای تو
|
|||||||
| ای پریشان کرده گیسو از کدامین اختری
|
|||||||
| هوش را از من ربوده آن سرو سیمای تو
|
|||||||
| بس که درخواب شبم هستی و فکر روز من
|
|||||||
| عالمی دیگر برای من شده رویای تو
|
|||||||
| وسعت نور رخت چون باغ گلهای بهار
|
|||||||
| آهوی گم گشته گردیدم در این صحرای تو
|
|||||||
| عاقبت حیدر نداند از کدامین اختری
|
|||||||
| چون نباشد در زمین دردانهای همتای تو
|
|||||||
389
باغبان گلستان
| از من ربودی مرغ دل حالا که گفتی عاشقم
|
|||||||
| از بهر دریای تو و طوفان عشقت قایقم
|
|||||||
| هرگز نپنداری که من افسانه بود عشقم به تو
|
|||||||
| از گفتن هرواژهای از بهر عشقت صادقم
|
|||||||
| دانم که بلبل گشتهای بر باغ بستانم ولی
|
|||||||
| من هم برای باغبانی بر گلستان لایقم
|
|||||||
| دوری مکن دلدار من حالا که معشوقت منم
|
|||||||
| در این مسیر همراه تو با جان و دل من شایقم
|
|||||||
| روح دگر بر این تن حیدر سخنهای تو شد
|
|||||||
| برواژههای نطق تو جانا همیشه ناطقم
|
|||||||
388
کاش میشد
| بارالها ، آدمیت را کجا پیدا کنم
|
|||||||
| گر شود پیدا زشکرش از دلم نجوا کنم
|
|||||||
| هرکه را دیدم چوآدم ظاهرش چون آدمی
|
|||||||
| باطن او با چه واژه ماندهام معنا کنم
|
|||||||
| رنگ و بوی آدمیت را ندیدم من در او
|
|||||||
| ماندهام او را چگونه راهی صحرا کنم
|
|||||||
| روزگار امروز طی شد وای بر روز دگر
|
|||||||
| با چه امیدی شب خود را خدا فردا کنم
|
|||||||
| زندگی معنا ندارد در جوار این ددان
|
|||||||
| کاش حیدر زندگانی را ز نو انشا کنم
|
|||||||
383
اشک تو را از دیده
| نازنینا از غم دوری تو من سوختم
|
|||||||
| من متاع عشق را ارزان به تو نفروختم
|
|||||||
| از برم رفتی و آتش بر دلم انداختی
|
|||||||
| شعله آتش ز بهر دل، خودم افروختم
|
|||||||
| اشک تر از دیده آمد آه سرد از سینهام
|
|||||||
| این قبای عاشقی را بهر خود من دوختم
|
|||||||
| این مسیر زندگی گاهی پر و بالم ببست
|
|||||||
| در مسیر عشق تو هستی خود بفروختم
|
|||||||
| چون که بودی آهوی وحشی به صحرای دلم
|
|||||||
| این به دست آوردن صید از فلک آموختم
|
|||||||
| گر چه بودی بیوفا از بهر حیدر گاهگاه
|
|||||||
| توشه از مهر و وفا در سینهام اندوختم
|
|||||||
456
دوست با وفا
| لب زنده رود خواهم که زدل غزل سرایم
|
|||||||
| سخنی ز دل بگویم ز رفیق با وفایم
|
|||||||
| بشکست دست او را که نوشته دست تقدیر
|
|||||||
| به سلامتش بخوانم همه روزه با دعایم
|
|||||||
| چه به دوست خوانم او را چه بخوانمش برادر
|
|||||||
| سخنی ز دل بگویم شنود ز دل صدایم
|
|||||||
| اگر این زمانه او را به کنار خود نبینم
|
|||||||
| به که گویم حرف دل را که رسد به او ندایم
|
|||||||
| تو که شاکر هستی حیدر همه نعمت الهی
|
|||||||
| ولی اکبری بداند که ز او شده صفایم
|
|||||||
382
سوز عشق
| سوز عشق و ساز دل آخر مرا دیوانه کرد
|
|||||||
| دیده را از باغ و بستان و چمن بیگانه کرد
|
|||||||
| انتقامت از دل شیدای من دوری توست
|
|||||||
| محتوا از دل برفت و عشق من افسانه کرد
|
|||||||
| سالها بودی تو روح دیگری بر این تنم
|
|||||||
| از برم رفتی و دل ترک تو و پیمانه کرد
|
|||||||
| عشق و یاری بایگانی گشته اندر خاطرات
|
|||||||
| چون مرا آخر خراب و راهی میخانه کرد
|
|||||||
| از فراق این جمله را حیدر به آه دل نوشت
|
|||||||
| این جدایی محفل انس مرا ویرانه کرد
|
|||||||
381
دو بیتی بهر دلدارم
| سرودم در دل جنگل دو بیتی بهر دلدارم
|
|||||||
| غمی بر دل نمیباشد چو او گردیده غمخوارم
|
|||||||
| محبتهای پی در پی از او شد بر من مسکین
|
|||||||
| که دارم مهر او بر دل به سر هم شوق دیدارم
|
|||||||
| سپاس ای خالق هستی که مخلوقی چو او داری
|
|||||||
| ندانم قدر نعمتها اگر نادیده پندارم
|
|||||||
| در این بستان عشق امروز اگر پژ مرده گردیدم
|
|||||||
| گل شاداب و خوشرنگی فزون شد بهر گلزارم
|
|||||||
| الها شاکرم از تو هدایت میکنی حیدر
|
|||||||
| بسویی که رضای تو شود هرگونه رفتارم
|
|||||||
22/6/1399-373
آهوی گمگشته
| آه سرد سینهام از دوری شبهای توست
|
|||||||
| چون که در خواب سحر بر سر من رویای توست | |||||||
| ای بلای جان چه کردی با دل شیدای من
|
|||||||
| در دلم عشق تو دارم در سرم سودای توست
|
|||||||
| خواب خوش از من ربودی و قرارم از دلم
|
|||||||
| چون که رویا در شب و در فکر من فردای توست | |||||||
| از دل و جان و تنم صبر و قرار من برفت
|
|||||||
| عشق من چون قایقی بشکسته در دریای توست
|
|||||||
| روز و شب از بهر حیدر چون شب یلدا شده
|
|||||||
| آرزویم آهوی گم گشته در صحرای توست
|
|||||||
379
افلاکیان
| دلبر آمد از در و دیوار عطر و بو گرفت
|
|||||||
| از قدومش خانهام عطر گل خوش بو گرفت
|
|||||||
| عطر مشکین زلف او آخر مرا دیوانه کرد
|
|||||||
| همچو مشکی درختن باید از آن آهو گرفت
|
|||||||
| خوش سعادت شد که زیبا اختر افلاکیان
|
|||||||
| با من شوریدهی شیدای خاکی خو گرفت
|
|||||||
| خواب خوش بودم که آمد از جنان حور و پری
|
|||||||
| یادگاری عکس من با دلبر مه رو گرفت
|
|||||||
| بهر تعظیم و ورود این مه تابان من
|
|||||||
| چون رکوع ، حیدر دو دست خویش بر زانو گرفت | |||||||
378
گر شدی حاتم
| آدمی را گر شود آدم به این عالم خوش است
|
|||||||
| خوی انسانی اگر باشد به هر آدم خوش است
|
|||||||
| نیست آدم آنکه آدم از وجودش در عذاب
|
|||||||
| آن که باشد بینوا را همدل و هم دم خوش است
|
|||||||
| گاه دیدم آدمی تنها به صورت آدم است
|
|||||||
| صورت وسیرت اگر همراه شد با هم خوش است
|
|||||||
| آدمی را آدمیت بایدش ای با خرد
|
|||||||
| در مسیر زندگی تنها مرو با هم خوش است
|
|||||||
| هر کسی دست نیازش را به سوی تو گشود
|
|||||||
| گر بگیری دست او آنجا شوی حاتم خوش است
|
|||||||
| دارم امیدی که حیدر آنچه را بنوشته است
|
|||||||
| خود اگر بهر گلی تشنه شود شبنم خوش است
|
|||||||
459
از بهر تو امشب
| از بهر تو امشب بسرودم غزلم را
|
|||||||
| گویا نشنیدی غزل چون عسلم را
|
|||||||
| بر باد صبا درد دلم را بنوشتم
|
|||||||
| تا بشنوی از این دل شیدا خبرم را
|
|||||||
| خرم بود از بهر دلم روز وصالت
|
|||||||
| هر چند که دارم ره پر دردسرم را
|
|||||||
| حالا که دل خستهی من صید تو گردید
|
|||||||
| گویا نشنیدی غزل چون عسلم را
|
|||||||
| این جملهی حیدر چو ز تنهایی دل بود
|
|||||||
| گفتا زغم هجر تو دیدم اجلم را
|
|||||||
377
چه افکاری به سر بود
| چه افکاری به سر بود و چه آمد بر سرم یا رب
|
|||||||
| به سر سودای دیگر شد نشد این باورم یارب
|
|||||||
| ز سوداهای سر نالم و یا از این دل مسکین
|
|||||||
| چه گویم بهر آرامش تویی در نظرم یارب
|
|||||||
| زمانه بی صفت گردید، زمان دردست نادانها
|
|||||||
| نه صبح دلنشین دارم ، نه شام وسحرم ، یا رب
|
|||||||
| به هر سویی نظر کردم گل پژمرده بسیار است
|
|||||||
| ببینم آفت شومی ز هر جا بگذرم یارب
|
|||||||
| وطن روزی گلستان بود و بستانها همه پرگل
|
|||||||
| چه آمد بر سر بستان و باغ کشورم یارب
|
|||||||
| سخنهای دل حیدر ز افکار پریشان است
|
|||||||
| امید دارم بخاطرها بماند اثرم یارب
|
|||||||
376
در دلم هستی
| در دلم هستی و من با دیده حاشا می کنم
|
|||||||
| چون که رخسار تو را بادل تماشا میکنم
|
|||||||
| دیده را بستم که دل آرام گیرد در قفس
|
|||||||
| خلوت رویائیم را از تو انشا میکنم
|
|||||||
| آه سرد سینه واین شعلهی سوزان عشق
|
|||||||
| هر دو پنهانی ولی بهر تو افشا میکنم
|
|||||||
| روشنی بخشی و نوری بر دلم تابیدهای
|
|||||||
| چون مقدس گشتهای نام تو روشا میکنم
|
|||||||
| حرف حیدر با لب خندان بیان کردی که من
|
|||||||
| از برای آرمانهای تو کوشا میکنم
|
|||||||
375
هرگز مرو
| هرگز مرو تو از برم ای یار از گل بهترم
|
|||||||
| از جان به تو دلبستهام زیرا تو هستی سرورم
|
|||||||
| این روزگار بیصفت کس را نباشد بر کسی
|
|||||||
| یاری ندیدم از کسی اما تو هستی یاورم
|
|||||||
| در زندگانی زینتی و از بهر من سیم و زری
|
|||||||
| هستی تو همچون گوهری بنشسته بر انگشترم
|
|||||||
| حسن و کمالت بر زبان، مهر تو دارم بر دلم
|
|||||||
| افسانه حیدر کی بگفت؟ از عمق دل شد باورم
|
|||||||
| ایام بهر من نکو چون عاقلی از بهر من
|
|||||||
| در بازی این زندگی بودی و هستی داورم
|
|||||||
| گشتی پرستشگاه من بعد از خدای مهربان
|
|||||||
| این جمله از حیدر شنو دانا نگوید کافرم
|
|||||||
374
فصل گل خزان
| چو رفتی از سر کویم ببردی تو قرارم را
|
|||||||
| ندانستی که فصل گل خزان کردی بهارم را
|
|||||||
| بیا حالا که سرمستی ببین حال پریشانم
|
|||||||
| از این آشفته بازاری فراهم کن فرارم را
|
|||||||
| به سوز دل سرودم من سخنهای درونم را
|
|||||||
| که دارم بر سرم سودا ونشنیدی هوارم را
|
|||||||
| رهم بی راهه شد روزی که با تو همنشین گشتم
|
|||||||
| که تا رفتی ز پیش من شکستی تو قرارم را
|
|||||||
| بکوی تو گذر کردم که باشی محفل انسم
|
|||||||
| برایت نغمهها گفتم ندانستی شعارم را
|
|||||||
| چو رفتی از بر حیدر ز دل مهر تو بیرون شد
|
|||||||
| ندانستی چهها کردی تو روز و روزگارم را
|
|||||||
371
در گلستانها ندیدم
| عشق را گم کردهام خواهم که پیدایش کنم
|
|||||||
| گر شود پیدا من آن گل را تماشایش کنم
|
|||||||
| دل نخواهد مستی از شهد شراب و جام می
|
|||||||
| با نسیم زلف او خواهم که شیدایش کنم
|
|||||||
| مرغ دل بر کوی دلبر شوق پروازش بود
|
|||||||
| حیف باشد راهی هر بی سروپایش کنم
|
|||||||
| هر گلی هم خار و هم عطر خوشی دارد ولی
|
|||||||
| دلبر خود را ندانم با چه معنایش کنم
|
|||||||
| در گلستانها ندیدم من گلی چون روی او
|
|||||||
| شاهکار خلقت است آنگونه افشایش کنم
|
|||||||
| حیدرا این قامت رعنا که از او دیدهای
|
|||||||
| قابل آنست کز بیگانه حاشایش کنم
|
|||||||
روح مسیحایی
| امشب به سر کویت قصد سفرم باشد
|
|||||||
| آن ذکر دعای شب ورد سحرم باشد
|
|||||||
| ای ماه شب افروزم نوری به شب تارم
|
|||||||
| خورشید دو چشمانت نور بصرم باشد
|
|||||||
| چون روح مسیحایی بر جان و تنم هستی
|
|||||||
| آن جلوه رخسارت متن خبرم باشد
|
|||||||
| شهد لب شیرینت بهتر زمی ناب است
|
|||||||
| آن نرگس جادویت مد نظرم باشد
|
|||||||
| از بهر دلم گویی گه نغمه جانسوزی
|
|||||||
| چون از دل تو خیزد درّ و گوهرم باشد
|
|||||||
| ای ماه شب تار و خورشید همه روزم
|
|||||||
| این حرف دل حیدر حرف دگرم باشد
|
|||||||
396
دل آشفته
| دری از بهر خود در دل گشودی عاقبت
|
|||||||
| مرغ دل را بر اسارتها ربودی عاقبت
|
|||||||
| این دل آشفته را دیوانه خود کردهای
|
|||||||
| نغمهها بهر وصال او سرودی عاقبت
|
|||||||
| من که در دوران بدعهدی ندانم راه عشق
|
|||||||
| این مسیر پرخطر را ، رهنمودی عاقبت
|
|||||||
| نور امیدی به دل دادی در این ظلمت سرا
|
|||||||
| بنده ناقابلی بودم ستودی عاقبت
|
|||||||
| موج ابراز محبتهای تو دارد پیام
|
|||||||
| بر دل شیدای حیدر تار و پودی عاقبت
|
|||||||
370
| از دل دیوانهگر آهی بر آرم عارنیست
|
|||||||
| هر گلی دستم بدادی هم گل بیخار نیست
|
|||||||
| بار الها من اگر از درد دل نالیدهام
|
|||||||
| از برون هم بهر من آرامشی در کار نیست
|
|||||||
| من گنه کردم که با کوته نظر بنشستهام
|
|||||||
| این خطا از من گمان کردم که او بیمار نیست
|
|||||||
| خوی حیوانی اگر در قالب انسان دمید
|
|||||||
| در وجودش رنگ بوی آدمی در کار نیست
|
|||||||
| هر که در خوابی فرو رفت میتوان بیدار کرد
|
|||||||
| آنکه خود را زد به خواب ، حیدر بدان هوشیار نیست
|
|||||||
| آن که دانا شد نکو بود زنادان شکوه نیست
|
|||||||
| آن که خود عالم بداند قابل اخطار نیست
|
|||||||
399
بال شهباز
| قرار از من ربودی و شدم من بیقرار امشب
|
|||||||
| بیا آرام جانم باش با چشم خمار امشب
|
|||||||
| ز دوری گل رویت شدم مجنون و مدهوشم
|
|||||||
| برای این دل شیدا نشد راه فرار امشب
|
|||||||
| چو باشم همچو پروانه بدور شمع رخسارت
|
|||||||
| به بال و پرنشد ممکن کنم آتش مهار امشب
|
|||||||
| جواب شکوههایم را به ناز و عشوه میدادی
|
|||||||
| مبادا بر سرت باشد شدم برتو شکار امشب
|
|||||||
| من حیدر نپنداری که باشم مرغ پربسته
|
|||||||
| که تو بر بال شهبازی چنین گشتی سوار امشب
|
|||||||
| بجای این غرور خود بیا آرام و عاقل باش
|
|||||||
| که عطر زلف تو باشد چو گلهای بهار امشب
|
|||||||
395
آفت
| ای فلک رنج فراوان از چه تقدیر من است
|
|||||||
| من ندانم لوح من یا این که تقصیر من است
|
|||||||
| من که بهر زندگانیم ستمها دیدهام
|
|||||||
| آن جوانی رفت و امروز این دل پیر من است
|
|||||||
| طاقتی دیگر ندارم از کجاندیش و پلید
|
|||||||
| با که گویم ابلهی آزار و دلگیر من است
|
|||||||
| بارالها طاقتم رفت و ندارم چارهای
|
|||||||
| این پریشانی از آن افکار درگیر من است
|
|||||||
| ش | شوق پروازم بسوی باغ و بستان و چمن
|
||||||
| آفتی بر پای حیدر ، غل و زنجیر من است
|
|||||||
394
بهشت و برزخ
| بهشت و دوزخ و برزخ همین جاست
|
|||||||
| اگر برزخ نباشد دوزخ اینجاست
|
|||||||
| خدای تو همان بتهای سنگیست
|
|||||||
| دل سنگی به هر دینی هویداست
|
|||||||
| یکی بت میپرستد دیگری گاو
|
|||||||
| ولی گاوی که شد سرشاخ پیداست
|
|||||||
| خدایی که تو خواهی در خرافات
|
|||||||
| نباشد آن که او محبوب دلهاست
|
|||||||
| خدا خالق بود بر کل هستی
|
|||||||
| برای هر سخیفی پاسخ اینجاست
|
|||||||
| بگفتار من حیدر بیاندیش
|
|||||||
| که بهر عاقلان این گفته انشاست
|
|||||||
460
دری بر قلب
| گشودی بهر خود جانا دری بر قلب مسکینم
|
|||||||
| بیا که رهگشایی بردل و بر دینم و آیینم
|
|||||||
| ز دست روزگار بیصفت همواره دلگیرم
|
|||||||
| تو بهر این دل زارم طبیب هستی به بالینم
|
|||||||
| نه بی تو روز خوش دارم نه شبها خواب آرامی
|
|||||||
| به خود بالیدهام امروز که داری شوق تسکینم
|
|||||||
| نجابت همره اخلاص و ایمان درتو من دیدم
|
|||||||
| که در هر محفل انسی شدی آثار تحسینم
|
|||||||
| ش | گل خوشبو سپرده دست حیدر روزگار امروز
|
||||||
| که در طوفان بد عهدی بسان کوه سنگینم
|
|||||||
11/4/1399-308
ای دریغا ای دریغ
| نالهها در سینه دارم ای دریغا ای دریغ
|
|||||||||||
| صد گره خورده به کارم ای دریغا ای دریغ
|
|||||||||||
| راه پر سوز و گداز و پیچ و خم در زندگی
|
|||||||||||
| گشتهام دور از دیارمای دریغا ای دریغ
|
|||||||||||
| عمر ما طی شد به دوران جوانی بی خبر
|
|||||||||||
| حالیا افتاده بارم ای دریغا ای دریغ
|
|||||||||||
| آن جوانی طی شد و هنگام پیری آمده
|
|||||||||||
| راه برگشتی ندارم ای دریغا ای دریغ
|
|||||||||||
| آن چه ناکامی ما گشته به کام دشمنان
|
|||||||||||
| شد خزان فصل بهارم ای دریغا ای دریغ
|
|||||||||||
| خندههایی بر لب من گریههایی در دلم
|
|||||||||||
| سر نیامد انتظارم ای دریغا ای دریغ
|
|||||||||||
| آه سرد سینه حیدر شنیده دشمنش
|
|||||||||||
| زین سبب من بیقرارم ای دریغا ای دریغ
|
|||||||||||
جمعه ششم تیر ماه 1399-307
غم مخور
| غم مخورای دل که از بهر تودلداری نیست
|
|||||||
| بهر این کار تو و فکر تو هشیاری نیست
|
|||||||
| این همه رنج زمان بر تن و بر روح تو شد
|
|||||||
| بهر این روح و روان تو که غمخواری نیست
|
|||||||
| تا توانی این زمانه غم بیهوده مخور
|
|||||||
| که صباحی ، زتو و کار تو آثاری نیست
|
|||||||
| ما که در دام جهالت همه دربند و اسیر
|
|||||||
| کاش روزی بشود که بر کس آزاری نیست
|
|||||||
| تاتوانی اثر نیک به عالم بگذار
|
|||||||
| که بماند اثر از مال تو آثاری نیست
|
|||||||
| بگذرد عمر تو حیدر نظری بر ضعفا
|
|||||||
| که دو چندی گذرد فرصت دیداری نیست
|
|||||||
20/4/1399-322
از نظرم نمیروی
| از بر من برفتی و از دل وجان نمیروی
|
|||||||
| از دل بیقرار من روح و روان نمیروی
|
|||||||
| پیش دو چشم من نیی کنج دلم نشستهای
|
|||||||
| چرا کبوتر حرم به آسمان نمیروی
|
|||||||
| دل از برای تو قفس ولی شدی توهم نفس
|
|||||||
| مرغ حرمسرا شدی به کهکشان نمیروی
|
|||||||
| وقت عبادتت شده چرا نشستهای هنوز
|
|||||||
| نه صبح وشام و نه سحر وقت اذان نمیروی
|
|||||||
| ش | پیش دو چشم من نه ای بر دل حیدری هنوز
|
||||||
| روح و روان من شدی از این میان نمیروی
|
|||||||
20/4/1399-321
لرزه بر جان و تنم
| لرزه بر جان تنم انداخت عطر موی تو
|
|||||||
| بوی گلهای بهاری میدهد گیسوی تو
|
|||||||
| عطر و بوی توبود بهتر از آن مشک ختن
|
|||||||
| دلربایی میکند از ما خم ابروی تو
|
|||||||
| طره مژگان تو دیدم دلم آتش گرفت
|
|||||||
| هوش من از سر ربوده نرگس جادوی تو
|
|||||||
| کاش میدیدم چه نقاشی کشیده نقش تو
|
|||||||
| بهترین نقش نگار این دل من روی تو
|
|||||||
| مرغ شیدای دلم آرامش دل را ربود
|
|||||||
| شوق پروازش بود هردم به سوی کوی تو
|
|||||||
| سوز عشق تو مرا آخر کشد سوی جنون
|
|||||||
| ای سخنها بشنو از حیدر که شد جادوی تو
|
|||||||
20/4/1399-319
زدرگاه تو میخواهم
| زدودی از دلم غمها ، شدی نور دلم امشب
|
|||||||
| بر این امواج طوفانی تو هستی ساحلم امشب
|
|||||||
| نظر بر خالقم بود و گذر بر کوی دلدارم
|
|||||||
| گرفتم حاجت خود را و حل شد مشکلم امشب
|
|||||||
| به سر عشقی اگر دارم رضای خالقم در اوست
|
|||||||
| کجا دانی به الطافش چگونه واصلم امشب
|
|||||||
| گشوده بر دل و بر دین و ایمانم خودش راهی
|
|||||||
| چو میداند مسیرو مقصد و هم منزلم امشب
|
|||||||
| شده خالق به هر سویی برایت رهگشا حیدر
|
|||||||
| به پاس شکر او از جان و از دل مایلم امشب
|
|||||||
| الها هرچه خواهم من ز درگاه تو میخواهم
|
|||||||
| سپاس از لطف بی حدت که گشته شاملم امشب
|
|||||||
462
مسجد و میخانه
| مرا در سر هوایی هست و در دل نالهها دارم
|
|||||||
| دلی بشکسته از ایران و این ویرانهها دارم
|
|||||||
| خدا را در دلم دارم کجا راوی نیازم بود
|
|||||||
| که نفرتها از این قوم از این بیگانهها دارم
|
|||||||
| نه کعبه بهر تو خانه نه بتخانه برای من
|
|||||||
| الهی من گناهم چیست به سر افسانهها دارم
|
|||||||
| ترا در کعبه و محراب و منبرها نخواهم دید
|
|||||||
| ترا در قلب خود دارم نه در غمخانهها دارم
|
|||||||
| ش | الهی بر سر حیدر چه آمد زین تبهکاران
|
||||||
| که نه مسجد بود جایم نه در میخانه جادارام
|
|||||||
19/4/1399-318
اسرار و آثار
| بدست من گلی آمد نکو از دست دلدارم
|
|||||||
| گل خوش بو رخ یارم که آمد بهر دیدارم
|
|||||||
| محبتهای او بر من پریشان کرده افکارم
|
|||||||
| وجود او گل زیبا شده از بهر گلزارم
|
|||||||
| اگر از آفت دوران رها گردم که بیمارم
|
|||||||
| جوانی راز سر گیرم جوانی شد پرستارم
|
|||||||
| بدست آوردن او شد چراغی بر شب تارم
|
|||||||
| به دست او امانت شد همه اسرار و آثارم
|
|||||||
| ش | من حیدر به درگاه خدا حمد و ثنا دارم
|
||||||
| که هر یاری کنار من پذیرا بوده گفتارم
|
|||||||
18/4/1399-317
مهر نماز
| بیا ای با وفای مهربان آرام جانم شو
|
|||||||
| همه جان وتنم هستی بیا هر دو جهانم شد
|
|||||||
| عبادتگاهم از رخسار چون ماهت منور شد
|
|||||||
| بیا در صبحگاه من دمی مهر نمازم شو
|
|||||||
| بجز تلخی بکام من در این عالم نشد اما
|
|||||||
| بیا با شهد لبهایت چو شیرینی بکامم شو
|
|||||||
| برای وصل تو دستم به سوی آسمان هر شب
|
|||||||
| بیا در عالم هستی تمام کهکشانم شو
|
|||||||
| گل خوش بوی حیدر شو در این ویرانسرای دل
|
|||||||
| بیا با عطر گیسویت مرا عطر مشامم شو
|
|||||||
18/4/1399-316
ذکر دعا
| آن که در ذکر دعایم بود وصلش حاجتم
|
|||||||
| روز شب دیدار او گشته نیاز و عادتم
|
|||||||
| از سر صدق و صفا شد همنشین و یار من
|
|||||||
| با وجود مهر او من در کنارش راحتم
|
|||||||
| از کدام افلاکیان هستی تو ای سرو سهی
|
|||||||
| روز و شب از دوری رویت نمانده طاقتم
|
|||||||
| با خلوص نیتم در خواست کردم از خدا
|
|||||||
| تا در این دوران بد عهدی نباشد آفتم
|
|||||||
| ش | عشق پاکت حیدرا در محفل عشاق بین
|
||||||
| تا بدانی بهر دیدار تو باشد رغبتم
|
|||||||
18/4/1399-315
لطف خدا سرمد عشق
| به هر سو میروم کوی تو باشد مقصدم
|
|||||||
| در کنار تو نشستن جایگاه ومسندم
|
|||||||
| در پی دیدار تو گفتی که با تو همدلم
|
|||||||
| آن خم ابروی تو گردیده جانا معبدم
|
|||||||
| صادقی در عشق رویایی من در باورم
|
|||||||
| شاملم گردیده الطاف خدای سرمدم
|
|||||||
| شمع سوزان منی ای روشنی بخش دلم
|
|||||||
| همچنان پروانه برگرد تو گردش بایدم
|
|||||||
| ش | حاجت حیدر تو هستی ای همای رحمتم
|
||||||
| از برای وصل تو امید باید باشدم
|
|||||||
17/4/1399-314
کبوتر سوی تو
| تا که افتاده نگاهم بر خم ابروی تو
|
|||||||
| این دلم پر میزند همچون کبوتر سوی تو
|
|||||||
| عطر بوی زلف تو باشد چو گلهای بهار
|
|||||||
| عطر و بوی مشک و عنبر میدهد گیسوی تو
|
|||||||
| آن پریشان موی تو همچون پرستشگاه من
|
|||||||
| عقل و هوشم را ربوده قامت دلجوی تو
|
|||||||
| مرغ دل پرواز کرد از سینه پر مهر من
|
|||||||
| تا بجوید بر لبت آن دانهی هندوی تو
|
|||||||
| ای سیه چشم و سیه مو، شاهکار خالقی
|
|||||||
| دلربائی میکند آن نرگس جادوی تو
|
|||||||
| روح صیادی حیدر از سرش پرواز کرد
|
|||||||
| تا بجوید در ختن آن نافهی آهوی تو
|
|||||||
454
کنج میخانه
| بیا دیوانهی عشقت نشسته کنج میخانه
|
|||||||
| اگر جایم نبود اینجا روم بر سوی بتخانه
|
|||||||
| اگر معشوق نافرجام گردیدی بر این عشقم
|
|||||||
| نه میخانه بود جایم نه جادارم به کاشانه
|
|||||||
| برایت بارها گفتم مشو غافل ز گفتارم
|
|||||||
| همه حرف دلم باشد نپنداری که افسانه
|
|||||||
| نه همراه دلم هستی نه در حال مدارایی
|
|||||||
| نمیدانم تو را عاقل شمارم یا که دیوانه
|
|||||||
| ش | سخنهای دل حیدر شنو از روی آگاهی
|
||||||
| نصیحت بر تو میباشد زاحساسم صمیمانه
|
|||||||
16/4/1399-317
دیر خراباتی
| دلم مست نگاهت شد تو را مستانه میخواهم
|
|||||||
| چون من دیوانه میباشم تو را دیوانه میخواهم
|
|||||||
| از آن برق دو چشمان تومدهوشم و بیهوشم
|
|||||||
| در این دیر خراباتی تو را جانانه میخواهم
|
|||||||
| بیا ای ماه مهرویان در این ویرانسرای دل
|
|||||||
| تو را در محفل عشقم بت بتخانه میخواهم
|
|||||||
| مرا پروانه میخواهی بدور شمع رخسارت
|
|||||||
| تو را آتش نمیخواهم گل گلخانه میخواهم
|
|||||||
| ش | درون سینهام غوغا زبانم نغمه میگوید
|
||||||
| برای این دل حیدر تو را افسانه میخواهم
|
|||||||
16/4/1399-312
خدای کعبه
| قبلهی عشق تو از بهر مناجات من است
|
|||||||
| محفل ذکر دعا از بهر حاجات من است
|
|||||||
| چون خدای کعبه جایش در دل بشکسته است
|
|||||||
| ناخدای کشتی عشقم روایات من است
|
|||||||
| گردش من دور کعبه بوده تکلیف و طواف
|
|||||||
| گردشم بردور شمعت از عبادات من است
|
|||||||
| سوختن من همچو شمع و آن پرپروانه شد
|
|||||||
| سوختن برگرد شمعت عین عادات من است
|
|||||||
| عشق تو دل را بسوزد مهر تو جان وتنم
|
|||||||
| این سخن از حیدر و روح بیانات من است
|
|||||||
15/4/1399-311
داستان من
| غزلی را که سرودم ز دل و جان من است
|
|||||||
| گل ناقابلی از باغ و گلستان من است
|
|||||||
| سوز دل نغمهی بلبل شده از روی گلی
|
|||||||
| سوز و ساز ره عشقت غم پنهان من است
|
|||||||
| گرد شمعی پر پروانه ندانسته بسوخت
|
|||||||
| آنچه دانسته بسوزد دل سوزان من است
|
|||||||
| دل به دریا زدنم بهر تو ناخواسته بود
|
|||||||
| آنجه دانسته فنا شد همه ایمان من است
|
|||||||
| آتشی بر دل من دیده برافروخته است
|
|||||||
| شعله فتنه آن بهر نیستان من است
|
|||||||
| بهر ما سوختگان آتشی افزون نکنید
|
|||||||
| بهر حیدر گل روی تو گلستان من است
|
|||||||
12/4/1399-309
کل افشان
| بیا که نقش رویت بر دل و جان من است
|
|||||||
| صورت زیبای تو باغ و گلستان من است
|
|||||||
| بر دل شیدا نشستی درفشانی میکنی
|
|||||||
| نغمهی شیرین لبهای تو مهمان من است
|
|||||||
| غم نمانده بر دلم تا که بدیدم روی تو
|
|||||||
| عطر گیسوی تو امروز گل افشان من است
|
|||||||
| مرغ بیبال و پرم در بوستان عشق تو
|
|||||||
| از درت ما را مران اینجا گلستان من است
|
|||||||
| جام می در دست حیدر شهد لبهای تو بود
|
|||||||
| من ننوشم میبدان اینجا شبستان من است
|
|||||||
14/4/1399-310
شاکر از الطاف سبحانم
| شاکر از الطاف سبحانم که داد اندیشهای
|
|||||||
| تا نگهداری کنم در قلب خود در گوشهای
|
|||||||
| بارالها من تهیدستم تویی اهل کرم
|
|||||||
| آنچه را دادی به من سرمایه شد در توشهای
|
|||||||
| نعمت افزون تو طبع غزل گوئی من
|
|||||||
| تا از آن صحرای اندیشه بچینم خوشهای
|
|||||||
| شاکرم یارب عنایت کردهای بر این حقیر
|
|||||||
| تا شود بر نو گلان باغ من چون ریشهای
|
|||||||
| از دل و جانم ترواش میکند این شعر من
|
|||||||
| چون در این دوران ندارم من به جز این پیشهای
|
|||||||
| وای اگر از من دریغ آید عنایاتهای تو
|
|||||||
| تحفهای حیدر ندارم لاجرم در توشهای
|
|||||||
465
تسلیمم
| مسوزان این دل شیدا که دلبندش تویی جانا
|
|||||||
| مزن پروانه را آتش که پیوندش تویی جانا
|
|||||||
| دلم آشفتگی دارد نشد آرام در سینه
|
|||||||
| بزن لبخند زیبا را که لبخندش تویی جانا
|
|||||||
| گل باغ دلم پژمرده است از فرط بی آبی
|
|||||||
| بنوشان جرعه آبی که پابندش تویی جانا
|
|||||||
| نشستی در دل و جانم چه در خواب و چه بیداری
|
|||||||
| تو شکر لب چه شیرینی لب قندش تویی جانا
|
|||||||
| من حیدر که تسلیمم به تقدیری که پیش آید
|
|||||||
| بزن پیوند این دل را که پیوندش تویی جانا
|
|||||||
6/4/1399-306
بحر خزر
| چو در بحر خزر افتادهام در فکر یار امشب
|
|||||||
| سرودم این غزل را زیر باران بهار امشب
|
|||||||
| مرا پیدا در افکارم شده سیمای مه رویش
|
|||||||
| برون شد از دل و جانم جفای روزگار امشب
|
|||||||
| لب دریا دل انگیز و به یاد او غزل گویم
|
|||||||
| نکوتر بود اگر بودی لب دریا کنار امشب
|
|||||||
| اگر تقدیر من باشد به تنهایی بسر بردن
|
|||||||
| کجا تقصیر من باشد که هستم بیقرار امشب
|
|||||||
| نگاه من به امواج و دلم پرزد به سوی او
|
|||||||
| شدم مشتاق دیدار و دو چشمم انتظار امشب
|
|||||||
| دلی در سینه حیدر ز دیده شکوهها دارد
|
|||||||
| چه گویم دیدهام گریان و دل گشته شکار امشب
|
|||||||
5/4/1399-305
وصال
| مرا در حال خود بگذار اگر خواهی وصالم را
|
|||||||
| به رویاها چرا دادی جواب آن سلامم را
|
|||||||
| خیال سرکشی در فکر وافکارت اگر داری
|
|||||||
| بدان هرگز ندانستی تو اوصاف کلامم را
|
|||||||
| چرا هر دم کلام تو شده در حال لفافه
|
|||||||
| بگو حرف دلت با من و راحت کنم خیالم را
|
|||||||
| مبادا بر سرت باشد که افتادم به چاه تو
|
|||||||
| مرا دیوانه پنداری نمیدانی تو حالم را
|
|||||||
| جمال تو اگر نیک و من حیدر میانسالم
|
|||||||
| برون کن از سرت دیگر همه فکر وصالم را
|
|||||||
28/3/1399-298
همای شوق
| مرا شوق وصال تو کشاند سوی باورها
|
|||||||
| تو یار و یاورم هستی گلی در جمع یاورها
|
|||||||
| همای شوق سرمستی شدی شمع فروزانم
|
|||||||
| منور کلبهام کردی که میماند به خاطرها
|
|||||||
| بلای جان ما گشتی به پیدایی و پنهانی
|
|||||||
| نمیخواهی دگر ظاهر شوی در نزد ذاکرها
|
|||||||
| هر آنچه با تو میگویم به ظاهر یا که پنهانی
|
|||||||
| قلم خوشتر نوشت امروز میبینند ناظرها
|
|||||||
| به شیرینی و شیوایی سرودم این غزل اما
|
|||||||
| زبان حیدر از دل بود و باطن بود و ظاهرها
|
|||||||
27/3/1399-297
گرگها در لباس آدمی
| آن که میگوید تو شیرینی و او فرهاد تو
|
|||||||
| باخبر هستی که تو صیدی و او صیاد تو
|
|||||||
| از برای تو چهها کردم که از یادت برفت
|
|||||||
| لیک با تو هر چه گفتم آن بود در یاد تو
|
|||||||
| گوش کردن بر اراجیفی که میگوید عدو
|
|||||||
| تو مپندار این سخن گو میشود استاد تو
|
|||||||
| گرگهایی در لباس آدمیت خفتهاند
|
|||||||
| این حریفان گشته گاهی عامل فریاد تو
|
|||||||
| آن چه را حیدر صلاح تو بداند، گفته است
|
|||||||
| تا که گردد این سخنها عامل ارشاد تو
|
|||||||
24/3/1399-296
آتشی بر خرمن دل
| سوز عشق شمع چون پروانه میسوزد مرا
|
|||||||
| دوری آن دلبر دیوانه میسوزد مرا
|
|||||||
| هم شکسته عهد خود هم این دل شیدای من
|
|||||||
| چون فراقش آتش و جانانه میسوزد مرا
|
|||||||
| هر دل بشکسته سوزی دارد و سازی و آه
|
|||||||
| شیوه بد عهدی پیمانه میسوزد مرا
|
|||||||
| شعلهی آن فتنه سوزان و بسوزد جان و تن
|
|||||||
| هم به کوه و دشت و هم در خانه می سوزد مرا
|
|||||||
| آتشی بر خرمن دل ای فلک افروختی
|
|||||||
| شعلههای فتنه در کاشانه میسوزد مرا
|
|||||||
| بلبل از باد خزان سوزان و پروانه زشمع
|
|||||||
| حیدر هم گفتا که این افسانه میسوزد مرا
|
|||||||
463
دریای خزر
| به دریای خزر بنگر نگینها در صد صدف دارد
|
|||||||
| برای بردن دلها عجب زیبا هدف دارد
|
|||||||
| بیا بنشین کنار ساحل و امواج آن بنگر
|
|||||||
| که میارزد به صد مال و منالی که طرف دارد
|
|||||||
| نسیم آب دریا و نوای موج در ساحل
|
|||||||
| برای هر دل غمگین بسی شور و شعف دارد
|
|||||||
| خورم افسوس میدیدم گهی آلودگیها را
|
|||||||
| بدست آدم عاقل که میبینم اسف دارد
|
|||||||
| چرا غافل شوی حیدر زنعمتهای دریاها
|
|||||||
| که این دریای آلوده بسی گوهر به کف دارد
|
|||||||
| چه بیشرمانه دریاهای ما، اینها هدر دادند
|
|||||||
| دعا گو بهر مسئولی اگر دیدی شرف دارد
|
|||||||
23/3/1399-295
کمال هم نشین
| شبی در خواب خوش بودم صباحی غافلم کردی
|
|||||||
| مرا چون طفل بیمادر به مهرت مایلم کردی
|
|||||||
| نشستی با دل شیدای من با مهر دلجویی
|
|||||||
| بسان لیلی و مجنون به عشقت کاملم کردی
|
|||||||
| کمال همنشین با من نشان همدلی دارد
|
|||||||
| که از این عشق رویایی مرا هم شاملم کردی
|
|||||||
| مرا یاد جوانی آوری با نرگس جادو
|
|||||||
| ربودی عقل و هوشم را بسان جاهلم کردی
|
|||||||
| ش | جوانی شد نکو حیدر که راضی از خدا هستی
|
||||||
| از این دریای طوفانی بسوی ساحلم کردی
|
|||||||
21/3/1399-294
شمع فروزان
| ز دوری تو جان من به جان تو پریشانم
|
|||||||
| مکن دوری دمی از ما نمیگویم پشیمانم
|
|||||||
| رهی طی شد به ناکامی در این فصل بهار اما
|
|||||||
| وفا دارم به عهدی که تو بستی عهد و پیمانم
|
|||||||
| به صدها واژه میگویم که تو جان و دلم هستی
|
|||||||
| چه کردی با من مسکین که غیر از تو گریزانم
|
|||||||
| به خواب غفلتی جانا و غافل گشتهای از من
|
|||||||
| نپنداری که افتاده دست تو گریبانم
|
|||||||
| ش | بیا آرام و عاقل باش عمر ما دم و آه است
|
||||||
| که بر این محفل حیدر شوی شمع فروزانم
|
|||||||
18/3/1399-293
خواستههای بیجا
| نخواه از من تو هر چیزی چو میدانی توانم را
|
|||||||
| مزن بر هم بگفتارت همه روح و روانم را
|
|||||||
| هر آنچه بوده افکارت بیانش بر زبان آری
|
|||||||
| جوابش بارها دادم نمیفهمی زبانم را
|
|||||||
| برای هر کسی حد و حدودی بوده تقدیرش
|
|||||||
| تو میدانی و میبینی همه جا و مکانم را
|
|||||||
| زگمراهی امیدی هست و عاقل میشوی اما
|
|||||||
| تفکر برسرت آید بسازی دوجهانم را
|
|||||||
| پیامی بهر تو حیدر نوشتای دوست نادانم
|
|||||||
| اگر مایل شدی بشنو سخنهای نهانم را
|
|||||||
11/3/1399-292
ترانه
| بدیدم دختری همچون فرشته طبیبی گفته بود چانهی تو زشته
|
|||||||
| به قدری ژل زده بر چانه هایش که از زیبائیش چیزی نذاشته
|
|||||||
| لبانش گشته بود چون اردک و غاز، شتر لبهای این جوری نداشته
|
|||||||
| خلاصه از قشنگیش چیز نمانده از آن زیبای مهرو و چشم درشته
|
|||||||
| چرا زیبایی خود را فنا کرد کجا تقدیر او این را نوشته
|
|||||||
| تو که زیباییت بر ما زبانزد نکردی رحم برای این فرشته
|
|||||||
| پناهم بر خدا از دست اینها و از دست طبیب کار کشته
|
|||||||
| مکن خالی تو کیف دختران را و پولش را بده نان برشته
|
|||||||
| ش | خدایی بر تو این نانها حرام است مکن دکتر که این کار تو زشته
|
||||||
| دروغهایی که گفتی و نوشتی نمیدانند طبیب دروغ نوشته
|
|||||||
291
سخن حقیقت
| سخنی ز دل بگویم که غمش به آسمان است
|
|||||||
| به خفا هم ار بگویم سخنم تو را نشان است
|
|||||||
| بنگر به رنگ رخسار و شنو ز آه سینه
|
|||||||
| که نشان بیوفایی ز تو هر دو را عیان است
|
|||||||
| تو چه کردهای به این دل و دو چشم انتظارم
|
|||||||
| که بدیده اشک حسرت و به دل غمت نهان است
|
|||||||
| نه شبم بود دل انگیز نه سحر خدا خدایم
|
|||||||
| نه روی دمی زیادم نه به دل تو را مکان است
|
|||||||
| چه به مرغ دل بگویم که نباشدش قراری
|
|||||||
| همه شب در انتظار و همه روز در فغان است
|
|||||||
| به خدای کعبه حیدر سخنش بود حقیقت
|
|||||||
| که چنین صداقت او همه شهره جهان است
|
|||||||
464
فتنه
| آن که با ذکر و دعا همراهی از ما خواسته
|
|||||||
| دور از انصاف است گویم این بود ناخواسته
|
|||||||
| همرهی باشد حرام و همنشینی معصیت
|
|||||||
| غارت و ظلم و جنایت این چنین آراسته
|
|||||||
| موی سرهای زنان گر دیدنش باشد حرام
|
|||||||
| قتل عام و سر بریدن که شده شایسته
|
|||||||
| وای بر حال من و این روزگار دین من
|
|||||||
| کین چنین با نام دین بین چه علم آراسته
|
|||||||
| ش | حرف حق حیدر مزن چون فتنه باشد بر نظام
|
||||||
| فتنه گرها بنگر بر سر ره بنشسته
|
|||||||
14/3/1399-288
پیرمرد
| بدیدم پیرمردی زار و خسته
|
|||||||||
| ز پیری کنج ویرانه نشسته
|
|||||||||
| نه خانه بود بلکه کلبهای بود
|
|||||||||
| پسر چشم طمع بر خانه بسته
|
|||||||||
| نشسته منتظر بر مرگ بابا
|
|||||||||
| چه بی شرم و حیا این دار و دسته
|
|||||||||
| چه حیوانی طلب کرد مرگ بابا
|
|||||||||
| گمانش کز اجل این گونه جسته
|
|||||||||
| چرا گریان کنی بابای زارت
|
|||||||||
| حرام است این به تو زان پیرخسته
|
|||||||||
| نشاید خیر از این خانه ببینی
|
|||||||||
| شوی در طول عمرت دلشکسته
|
|||||||||
| هر آنکه بشنود این حرف از او
|
|||||||||
| گمانش میرسد مدهوش و مسته
|
|||||||||
| بو
بود شعر تو حیدر همچو یاسین
|
|||||||||
| بگوش هر چه موجودات پسته
|
|||||||||
14/3/1399-287
فروپاشی خواب
| نمیخوانی چرا گاهی سخنهای کتابم را
|
|||||||
| نمیبینی شبانگاهان به سوی خود شتابم را
|
|||||||
| به هر جائی گذر کردم بدیدم خال ابرویت
|
|||||||
| نمیدانی که خال تو فرو پاشیده خوابم را
|
|||||||
| بیا یک لحظهای بنگر چه کردی با من مسکین
|
|||||||
| ربودی خواب چشمانم ندادی تو جوابم را
|
|||||||
| بیا در محفل عشاق و رسم عاشقی آموز
|
|||||||
| که هر معشوقه میداند همه رنج و عذابم را
|
|||||||
| ش | به صدها واژه میگوید سخنهای دلش حیدر
|
||||||
| به امیدی که میدانی و میخوانی خطابم را
|
|||||||
13/3/1399-286
عطر گیسو
| مرا از خود نرنجاندی چو بشنیدی کلامم را
|
|||||||
| برایت گفتهها دارم که میگویم سلامم را
|
|||||||
| نظر کن بر من شیدا گذر کن بر دل زارم
|
|||||||
| چو دیدی بنده را مسکین بگو دیدم غلامم را
|
|||||||
| به هر سویی نظر کردم ندیدم چون تو رویایی
|
|||||||
| نشستی در دل و دینم که تا بینی مرامم را
|
|||||||
| زهر فرزانه بشنیدی که عشق آسان بود اول
|
|||||||
| نه اول بوده آسان و نه آخر این کلامم را
|
|||||||
| بهار عاشقی پایان بگو حیدر به معشوقت
|
|||||||
| بیا با عطر گیسویت صفایی ده مشامم را
|
|||||||
| تو آتش پارهای بودی از آن افلاکیان اما
|
|||||||
| نه میدانی نه میخواهی نه می فهمی مرامم را
|
|||||||
12/3/1399-285
کشتی وجود
| حالا که عشق و یاری افسانه کلام است
|
|||||||
| بهر تو بیوفا هم این آخرین پیام است
|
|||||||
| سوهان روح مایی بگذر از این کشاکش
|
|||||||
| این جغد نا بهنگام تا کی به روی بام است
|
|||||||
| گویا که ناخدایی بر کشتی وجودم
|
|||||||
| مرغ دل اسیرم با تو همی به دام است
|
|||||||
| روزی که مینوشتند بر ما ز لوح تقدیر
|
|||||||
| قسمت نبود ما را آنی که بهر عام است
|
|||||||
| نیک وبدی اگر بود از کوی تو گذشتم
|
|||||||
| هر چند تلخ امروز روز دگر بکام است
|
|||||||
| حیدر ز بیوفایان بگذر اگر توانی
|
|||||||
| آبی به روی آتش گاهی به یک سلام است
|
|||||||
16/4/1399-204
این جهالت
| من که در سن جوانی جاهلی کامل شدم
|
|||||||
| بر گمانم بود همراه یک فاضل شدم
|
|||||||
| بارها خوردم فریب و این فریبی دیگر است
|
|||||||
| من پشیمان و پریشان از خودم غافل شدم
|
|||||||
| نوجوانی بودم وکم سن و سال و کم سواد
|
|||||||
| پیر ما فرمود من هم این بلا شامل شدم
|
|||||||
| ما چه کردیم با خود و با روزگار سرنوشت
|
|||||||
| این فلاکت از تمام هستیم حاصل شدم
|
|||||||
| جای پیشی پسروی کردیم صد سالی عقب
|
|||||||
| این جهالت کرده خود بود و من مایل شدم
|
|||||||
| ناله و آه حیدر کی کجا خواهد رسید
|
|||||||
| عمر تو رفت و نگفتی کی کجا عاقل شدم
|
|||||||
477
در حسرت دیدار
| کاش بودی با خبر گاهی از این شبهای من
|
|||||||
| آتشی افزون نمودی بر دل شیدای من
|
|||||||
| من که با صدق و صفا پویم مسیر عاشقی
|
|||||||
| راه ما پر پیچ و ناهموار باشد وای من
|
|||||||
| نازنینا چون ندانی قدر این روز وصال
|
|||||||
| در تب و تاب دگرگونی بود فردای من
|
|||||||
| بر دلم دارم هراس و بیم از آن طوفان عشق
|
|||||||
| کشتی امید میباشی بر این دریای من
|
|||||||
| گر تو باشی آن گل خوشبوی در بستان عشق
|
|||||||
| شاد و محفوظی میان شاخهی گلهای من
|
|||||||
| شعر حیدر را بکن آویز گوشت نازنین
|
|||||||
| عمر طولانی نباشد چون شب یلدای من
|
|||||||
16/3/1393-203
با خلوصی عرفانی
| همرهی همراه من باشد که او ماه من است
|
|||||||
| با خلوص و خوی عرفانی که او شاه من است
|
|||||||
| همرهی دلدار و دلبندی ندیدم همچو او
|
|||||||
| همنشینی با صفا همراه و دلخواه من است
|
|||||||
| مینویسم آنچه را در سینه دارم بهر او
|
|||||||
| تا بداند این سخنها از دل و آه من است
|
|||||||
| هر چه رویا در سرم بود و نبود آخر گذشت
|
|||||||
| این همه آشفتگی در عمر کوتاه من است
|
|||||||
| بارالها شاکرم از لطف و نعمتهای تو
|
|||||||
| آنچه را گفتم همه گفتار دلخواه من است
|
|||||||
| هر کجا دست نیاز حیدر بسوی تو گشود
|
|||||||
| میگشایی هر در بسته سر راه من است
|
|||||||
10/3/1399-284
بهتر ز سرو ناز
| مرغ حق با شاخه گل آماده پرواز شد
|
|||||||
| با دعای خیر او روز تو هم آغاز شد
|
|||||||
| شاکر از الطاف سبحانی و دستی بر دعا
|
|||||||
| چون که این گردونه همواره به تو دمساز شد
|
|||||||
| ماه و خورشید و گل و لاله نشاط زندگیست
|
|||||||
| قدر نعمت کی بدانستیم به ما اعجاز شد
|
|||||||
| با خلوص دل نظر کن سوی آن درگاه حق
|
|||||||
| چونکه اشک شوق تو هر لحظه چاره ساز شد
|
|||||||
| بارالها ما اگر غافل ز نعمتها شدیم
|
|||||||
| صد گره از کار ما با یاد و نامت باز شد
|
|||||||
| حیدرا چون نام الله زینت اشعار توست
|
|||||||
| این کتاب از بهر تو بهتر ز سرو نازشد
|
|||||||
چشم رویایی
| تو را با چشم رویایی تماشا میکنم هرشب
|
|||||||
| دل شوریدهی خود را تسلی میکنم هر شب
|
|||||||
| ز دوری تو دلگیرم که دارم شکوهها بر لب
|
|||||||
| هر آن چه در دلم دارم هویدا میکنم هر شب
|
|||||||
| دل دیوانه با زلف پریشان تو زنجیره
|
|||||||
| به صد افسانه من با او مدارا میکنم هر شب
|
|||||||
| میان این دل و ابرو و مژگان تو رازی هست
|
|||||||
| هر آنچه بوده اسرار تو معنا میکنم هر شب
|
|||||||
| ش | دل بشکسته حیدر بود مشتاق دیدارت
|
||||||
| مکانی بهر تو در دل مهیا میکنم هر شب
|
|||||||
10/3/1399-282
آهسته آهسته
| نشستم بر لب ساحل صباحی با دل خسته
|
|||||||
| نوشتم خاطراتم را ولی آهسته آهسته
|
|||||||
| نظر بر موج دریا و گذر بر گردش دوران
|
|||||||
| عجب عمر گرانی را هدر دادم ندانسته
|
|||||||
| جوانی فکر نان بودیم و فکر نان نان خورها
|
|||||||
| ولی حالا به فکر دارو و درمان پیوسته
|
|||||||
| نه آرامش به تن بود و نه بر حال پریشانم
|
|||||||
| بهار زندگی طی شد به افسونهای دل بسته
|
|||||||
| ش | سخنهای دلم گفتم به احوال پریشانم
|
||||||
| نوشته بهر تو حیدر اگر میبوده شایسته
|
|||||||
10/3/1399 شمال کنار دریای خزر-279
به خلوت با خدا رفتن
| به تنهایی به سر بردن برایم عالمی دارد
|
|||||||
| به خلوت با خدا رفتن نیاز هر آدمی دارد
|
|||||||
| زمانه گشته بیمار و ز بیماری چه بیزارم
|
|||||||
| ولی امید هم دارم کویر هم شبنمی دارد
|
|||||||
| بسی دلگیرم از دوران زبس جور و جفا دیدم
|
|||||||
| ندیدم یار غمخواری که هر دل همدمی دارد
|
|||||||
| به دل آشفتگی دارم به سر سودای سر مستی
|
|||||||
| اگر دیدی کسی آرام او عقل کمی دارد
|
|||||||
| جفای بی وفایان را کجا نادیده پندارم
|
|||||||
| همیشه هر خیانت بهر هر آدم غمی دارد
|
|||||||
| ز نالیدن کسی حیدر نبرده راه بر مقصد
|
|||||||
| نوای دل بگوش تو نوای خوش همی دارد
|
|||||||
478
خدا را بندهام
| بهر تو گویم غزل هر صبح و شب تا زندهام
|
|||||||
| نغمههای این دل شیدا شده پروندهام
|
|||||||
| در مسیر زندگی عاشق نبودن مردن است
|
|||||||
| زنده میباشم ولی فکرم بود آیندهام
|
|||||||
| زندگی با پیچ و خمهای فراوان در گذر
|
|||||||
| شاد و خشنودم که پیوسته خدا را بندهام
|
|||||||
| چرخ گردون می برد ما را به هر دشت و دیار
|
|||||||
| کار این گردونه را بادیدهی دل دیدهام
|
|||||||
| ش | هر صدای دلنشین حیدر، بدان معشوقه نیست
|
||||||
| عشق را همواره از لطف خدا جویندهام
|
|||||||
9/3/1399-280
موج بی ساحل
| سرم بر شانههای تو که سامانم بود امشب
|
|||||||
| نگاه چشم مست تو فروزانم بود امشب
|
|||||||
| دلم در دام تو زنجیر و زانوهای من لرزان
|
|||||||
| شرار چشم و ابروی تو برجانم بود امشب
|
|||||||
| شبانگاهی تو را دیدم که در رویای من بودی
|
|||||||
| چه رویای دل انگیزی که مهمانم بود امشب
|
|||||||
| بسان شمع سوزانی بر این پروانهی عشقم
|
|||||||
| من ازین آتش سوزان، گریزانم بود امشب | |||||||
| به دریای وجود تو شناور شد دل حیدر
|
|||||||
| ولی با موج بی ساحل گریبانم بود امشب
|
|||||||
29/2/1399-277
خلوص دل
| با خلوص دل سرایم نغمهی روزانه را
|
|||||||
| تا بخوانند عاقلان گفتار این دیوانه را
|
|||||||
| این چه سری بوده در اسرار عشق و عاشقی
|
|||||||
| هر که باشد سوته دل داند ره این خانه را
|
|||||||
| عشق میباشد گلی بر زیر بال بلبلی
|
|||||||
| وانگه آتش میزند بال و پر پروانه را
|
|||||||
| سر به زانو مینهم در روز و شب بر شانهها
|
|||||||
| تا بیابم سر و اسراری از این افسانه را
|
|||||||
| این دل سرکش ندارد گوش بر آواز من
|
|||||||
| هر کجا دیدم دل شاد و گل گلخانه را
|
|||||||
| حیدر از گل گفت و بلبل گفت عشق و عاشقی
|
|||||||
| تا صفای دل شود هر عاقل و دیوانه را
|
|||||||
30/2/1399-278
آفت دوران
| بار الها آنچه را پنداشتم افسانه شد
|
|||||||
| هر دری بگشوده شد بر روی من رندانه شد
|
|||||||
| عمر ما با رهگشایی بهر مردم طی شده
|
|||||||
| هر که را محرم بدیدم عاقبت بیگانه شد
|
|||||||
| هر گل باغ دلی را ای فلک پرپر مکن
|
|||||||
| این چه سری بین شمع و آن پر پروانه شد
|
|||||||
| سرزمین من که همچون گوهری رخشنده بود
|
|||||||
| آفتی آمد که حالا این چنین ویرانه شد
|
|||||||
| حرف دل بود و شب قدر و سخنها با خدا
|
|||||||
| این غزل با چشم تر هم عهد و هم پیمانه شد
|
|||||||
| فکر من این بوده ایران میشود آبادتر
|
|||||||
| عاقبت افکار حیدر جملگی افسانه شد
|
|||||||
28/2/1399-276
شمارش معکوس
| روز و شب دهقان به یادت با تو نجوا میکنم
|
|||||||
| گفته های روز تو هر شام معنا میکنم
|
|||||||
| از برای آن هدفهایی که در سر پرورید
|
|||||||
| بهر آن روز وصال امروز و فردا میکنم
|
|||||||
| آنچه رویا در سرم باشد ز اسرار درون
|
|||||||
| بی ریا این درد دل با مرد دانا میکنم
|
|||||||
| بارها گوید که اشعار تو باشد کم نظیر
|
|||||||
| شکر نعمتهای آن باری تعالی میکنم
|
|||||||
| هر دمی دهقان مرا تشویق اشعارم کند
|
|||||||
| بهر واژه مرغ دل راهی صحرا میکنم
|
|||||||
| از دل حیدر بگو تا او بجوید واژهای
|
|||||||
| تا بجوید واژهای آن دم چه غوغا میکنم
|
|||||||
26/2/1399-275
یل مشکل گشا
| چو من مرغ غزلخوانی به همراه دلم دارم
|
|||||||
| یل مشکل گشایی از برای مشکلم دارم
|
|||||||
| به لطف او لطافتها به اشعار لطیفم شد
|
|||||||
| که در هر جمع عرفانی چراغ محفلم دارم
|
|||||||
| به این کار نکو ایزد نظر دارد که نیکو شد
|
|||||||
| چو لطف الله شد همراهم امیدی در دلم دارم
|
|||||||
| ثمر بخشیده اشعارم که آغازش بنام حق
|
|||||||
| چه خیر و برکتی از او برای حاصلم دارم
|
|||||||
| چو الطاف خداوندی نسیمی شد به اشعارم
|
|||||||
| تراوشهای شیرینی از این آب و گلم دارم
|
|||||||
| به شکرانه ز نعمتها چه گویی با خدا حیدر
|
|||||||
| من الطاف مسیحایی از او در منزلم دارم
|
|||||||
476
اگر عاقل شدم
| با نگاه مست تو مست و خراب دل شدم
|
|||||||
| من به عشق روی تو هم بزم این محفل شدم
|
|||||||
| چلچراغ محفلی ای روشنی بخش دلم
|
|||||||
| ای دریغا من اگر محصول بی حاصل شدم
|
|||||||
| تیر مژگان تو باشد همچو چوب خیزران
|
|||||||
| از نگاه صید و صیادی تو غافل شدم
|
|||||||
| دل به دریا میزنم یا سر بزانو مینهم
|
|||||||
| غرق دریا کی شوم چون راهی ساحل شدم
|
|||||||
| راه پر پیچ و خمی در پیش پای حیدر است
|
|||||||
| این مسیر پر خطر گویا که من شامل شدم
|
|||||||
25/2/1399-271
نرگس جادو
| دام راهم همه جا طره گیسوی تو بود
|
|||||||
| قل و زنجیر به پای دلم ابروی تو بود
|
|||||||
| دل دیوانه که در شعله عشق تو بسوخت
|
|||||||
| اثر برق دو چشمان چو آهوی تو بود
|
|||||||
| شهد لبهای تو بر جام وجودم می ناب
|
|||||||
| جرعهای بهر شفای دلم از سوی تو بود
|
|||||||
| سر و اسرار محبت همه در سینه توست
|
|||||||
| حاصل شعر و غزل نرگس جادوی تو بود
|
|||||||
| ش | سخن از قامت رعنای تو حیدر بنوشت
|
||||||
| همه ابراز محبت اثر خوی تو بود
|
|||||||
25/2/1399-272
عشق پاک
| فتنه زلف تو بر عمق وجودم تاخته
|
|||||||
| لرزه بر جان و تن مسکین من انداخته
|
|||||||
| آهوی مشک ختن بودی به صحرای دلم
|
|||||||
| عطر و بوی زلف تو این گونه ما را ساخته
|
|||||||
| از کدام افلاکیان بودی تو ای سرو سهی
|
|||||||
| یک نگاهت بر دل دیوانه دامی ساخته
|
|||||||
| از پریشانی زلف تو پریشان گشتهام
|
|||||||
| آنچه را در سینه دارم آتشی افراخته
|
|||||||
| ش | مرغ دل از من ربودی ای پریشان کرده مو
|
||||||
| عشق پاکت حیدرا هرگز کسی نشناخته
|
|||||||
12/2/1399-264
دهقان
| در باغ دل گشودم به صفای و سوی دهقان
|
|||||||
| که طراوتی به شعرم بدهد سبوی دهقان
|
|||||||
| زر و زیور و غزل را ندهد خدا به هر کس
|
|||||||
| در و گوهری که خواهم بروم به سوی دهقان
|
|||||||
| به سجود سر نهادم به نشان شکر خالق
|
|||||||
| که صفای همدلی شد سخن نکوی دهقان | |||||||
| چه سعادتی از این به که بگویم این غزل را | |||||||
| و بجای شاخه گل، ببرم بسوی دهقان
|
|||||||
| ز خلوص دل بخوانم چو نماز صبح شعرم
|
|||||||
| که رسد به دید حیدر اثری ز کوی دهقان
|
|||||||
263
تیر مژگان
| شبی با یاد معشوقم به کوی او سفر کردم
|
|||||||
| به شوق وصل دیدارش نیایش تا سحر کردم
|
|||||||
| برآمد از دلم آهی و بر سر شوق پروازی
|
|||||||
| به زیبایی مژگان و دو ابرویش نظر کردم
|
|||||||
| به ظاهر یار محبوب است و اما باطنی بهتر
|
|||||||
| برای تیر مژگانش دل خود را سپر کردم
|
|||||||
| چو آمد بلبل شیدا به گلزار من مسکین
|
|||||||
| همه مرغان خاموش را ز بستانم بدر کردم
|
|||||||
| امید زندگانیم همانا دیدن یار است
|
|||||||
| که در هر محفل انسی به یاد او گذر کردم
|
|||||||
| دلی همراه ایمان است اندر سینه حیدر
|
|||||||
| به کوی ماه مهرویان نکوتر را خبر کردم
|
|||||||
10/5/1393-206
برگ گل شقایق
| اشک حسرت بین ، غم دل را هویدا میکند
|
|||||||
| شعله شمعی پر پروانه پیدا میکند
|
|||||||
| هر دو میسوزند یک پنهان و دیگر آشکار
|
|||||||
| آن که پنهان شد غم دل بود و غوغا میکند
|
|||||||
| عشق و غم آتش به دل بود و گهی نیش زبان
|
|||||||
| هر سه سوزان از چه غم را دیده افشا میکند
|
|||||||
| ای فلک یزدان به ما عشقی عطا کرد و تو غم
|
|||||||
| چرخ گردونت چرا اینگونه با ما میکند
|
|||||||
| حیدر این گردونه همکارش به دستخالق است
|
|||||||
| گر بخواهد باغ گل بر تو مهیا میکند
|
|||||||
| ما که میسوزیم و میسازیم اگر تقدیر ماست
|
|||||||
| آن که بیند شعر من اینگونه معنا میکند
|
|||||||
475
ماه بهمن
| بیست و پنج ماه بهمن صد سلامت میکنم
|
|||||||
| آرزوی شادی ایام بکامت میکنم
|
|||||||
| روز سرمای زمستان آمدی در این جهان
|
|||||||
| کلبه گرمی به دل دارم بنامت میکنم
|
|||||||
| نازنینا روز میلاد تو ماه بارش است
|
|||||||
| آرزوی برف خوش بختی ببامت میکنم
|
|||||||
| میننوشیم و نباشیم اهل می در جشن تو
|
|||||||
| آرزوی آن شراب لعل فامت میکنم
|
|||||||
| بر سرت دیگر نداری آن هوای سرکشی
|
|||||||
| ای غزال سر کشم دیدی که رامت میکنم
|
|||||||
| هر چه نازیدی و کردی ناز و با ناز آمدی
|
|||||||
| این پیام تو به من باشد که خامت میکنم
|
|||||||
| شعر حیدر یک گلی در جشن میلاد تو بود . |
|||||||
| گر بیایی فرش گلها زیر گامت میکنم
|
|||||||
25/11/1392-198
اردیبهشت
| آمد نسیم از بهشت به یاد اردیبهشت
|
|||||||
| بهشت روی زمین نماد اردیبهشت
|
|||||||
| مرغ غزل خوان دل بلبل شیدای مست
|
|||||||
| گشته نمایان به او سواد اردیبهشت
|
|||||||
| لاله وحشی ببین فکنده سر را به زیر
|
|||||||
| شکوفهها واشده به باد اردیبهشت
|
|||||||
| رقص شقایق نگر همره یاس سفید
|
|||||||
| بوی طبیعت دهد نهاد اردیبهشت
|
|||||||
| صفای اصفهان بین بر لب زاینده رود
|
|||||||
| نم نم باران رسد به داد اردیبهشت
|
|||||||
| بر لب زاینده رود سرودهای این غزل
|
|||||||
| شعر تو حیدر شده نماد اردیبهشت
|
|||||||
262
رها از گمراهی
| دلا عاشق مشو دیگر که هرگز با وفایی نیست
|
|||||||
| صفا را در طبیعت جو که دیگر باصفایی نیست
|
|||||||
| دلی مانند سنگ اما زبانی نرم و خوش دارد
|
|||||||
| از ایننرمی نشوغافل بهجز جوروجفایی نیست
|
|||||||
| چو مهرویی بدست تو دهد جامی مکن غفلت
|
|||||||
| بدان آثار این پیمانه کمتر از گدایی نیست
|
|||||||
| محبت بر همه آری به هر کوته نظر هرگز
|
|||||||
| که بر بیمار خودبینی محبت رهگشایی نیست
|
|||||||
| بههربیگانه رو کردیم و عمر ما برفت از دست
|
|||||||
| جوانی را هدر دادیم از این بدتر بهایی نیست
|
|||||||
| رها گشتم ز گمراهی و دوری از هوس بازان
|
|||||||
| مبارک برتوشد حیدراز این بهتر رهایی نیست
|
|||||||
31 فروردین ماه 1399-260
آثار تدبیر
| مرا تنها گذار ای دوست از رفتار تو سیرم
|
|||||||
| چرا افسانه میگویی ز گفتار تو دلگیرم
|
|||||||
| ز گمراهی خود رفتی مسیر بیخیالی را
|
|||||||
| ندای این دل شیدا بود اینگونه تفسیرم
|
|||||||
| نه کردار خردمندی نه گفتاری به همدردی
|
|||||||
| ندانی شعر و شور من بود اینگونه تقدیرم
|
|||||||
| به هر افسانه رو کردی و توجیهی به رفتارت
|
|||||||
| به خوبی درک گفتارت بود آثار تدبیرم
|
|||||||
| نه راه پس بود گاهی نه میلی بر جلو رفتن
|
|||||||
| از آن برندگی افتاد دیگر تیغ شمشیرم
|
|||||||
| شبانگاهی به شوق تو سرودم شعر سر مستی
|
|||||||
| دو صد افسوس کی دانی چرا با یار درگیرم
|
|||||||
| سخنهای دل حیدر ندایی برتو شد شعرم . |
|||||||
| زرفتار تو دلگیرم ، نپنداری ز تو سیرم
|
|||||||
5 اردیبهشت ماه 1399-261
نسیم صبحگاه
| نسیم صبگاه از روی زلف یار میآید
|
|||||||
| دل انگیز عطر و بویی از گل بیخار میآید
|
|||||||
| ز سر گیرم در این دوران سردم زندگانی را
|
|||||||
| نگار از بهر من دل گرم و بی آزار میآید
|
|||||||
| چرا مرغ دلم را در قفس پژمرده گردانم
|
|||||||
| که از مرغ اجل روزانه صد اخطار میآید | |||||||
| در این دنیای آشفته امیدم رفته از دستم | |||||||
| ولی امواج امیدی ز دور انگار میآید
|
|||||||
| ش | نه از بگذشتهها شادم نه امیدی به آینده
|
||||||
| خبرها بهر حیدر روز و شب بسیار میآید
|
|||||||
31/4/1392-336
اشک حسرت بر رخت
| دیدهام با اشک تر چون بر جمالت خیره شد
|
|||||||
| آه سرد سینهام از آن نگاهم دیده شد
|
|||||||
| آه سرد و چشم تر آخر غرورم را شکست
|
|||||||
| هم غرور دل شکست همشاخ و برگم چیده شد
|
|||||||
| چون ندانستی دل شیدا به سویت پرکشید
|
|||||||
| هم ز خود رنجیدهام هم دل ز تو رنجیده شد
|
|||||||
| مرغ دل پرواز کرد از کوی تو با سوز دل
|
|||||||
| اشک حسرت بر رخم با زلف تو پوشیده شد
|
|||||||
| دیگر افسوس و پشیمانی نباشد رهگشا
|
|||||||
| جام زهری هم اگر بود عاقبت نوشیده شد
|
|||||||
| آن چه را حیدر نوشت و آن چه را باید بگفت
|
|||||||
| بهر آن روز وصال از سوی من کوشیده شد
|
|||||||
474
آفت دوران
| آمدی در شب تارم که تو باشی سحرم
|
|||||||
| که اسیر تو شده جان و دل بی خبرم
|
|||||||
| از دل و دیده شکایت به کجا من ببرم
|
|||||||
| که شتابان به سرکوی تو باشد سفرم
|
|||||||
| تو چه کردی به دل و دیده پرشور وشرم
|
|||||||
| که به صد شیوه جادو بربودی نظرم | |||||||
| من ندیدم به ره دشت جنون در خطرم | |||||||
| تو ندانسته ندانی که چه آمد به سرم
|
|||||||
| من حیدر به سر کوی تو بوده گذرم
|
|||||||
| عفتم بوده به هر آفت دوران سپرم
|
|||||||
30/4/1399-335
پیدایت کنم
| نظر دارم به هر سویی که پیدایت کنم امشب
|
|||||||
| تو را در خواب و بیداری تماشایت کنم امشب
|
|||||||
| مرا دوری تو آخر کشاند سوی گمراهی
|
|||||||
| نمیخواهی چو معشوقی هویدایت کنم امشب
|
|||||||
| مشوش از سخنهای تو شد این شعر و اشعارم
|
|||||||
| تو را با گفتههای خویش معنا میکنم امشب | |||||||
| تو چون مشک ختن گیسو وداری نرگس جادو | |||||||
| بیا در محفل جانان مسیحایت کنم امشب
|
|||||||
| گریبان دل حیدر به زنجیر تو در بند
|
|||||||
| بیا با من مدارا کن تمنایت کنم امشب
|
|||||||
4/4/1399-303
آرامش
| ای مه تابان بیا تو بهر من آرامشی
|
|||||||
| بر دل و جانم نشستی باعث آسایشی
|
|||||||
| نور امیدم تو هستی شمع شب افروز من
|
|||||||
| دور شمع محفلم دانم به حال گردشی
|
|||||||
| غم برون شد از دلم دلدار خوب و با صفا
|
|||||||
| از برای هر شب تارم تو نوری تابشی
|
|||||||
| باغ و بستان دلم از سفله دوران کویر
|
|||||||
| شاکرم از تو که بهر این کویرم بارشی
|
|||||||
| در مسیر زندگی گم گشته دارم بیشمار
|
|||||||
| بهر هر گمگشتهام اولین پیدایشی
|
|||||||
| گرچه دل گیرم از این دوران سرد روزگار
|
|||||||
| بهر این سرمای حیدر خوب من گرمایشی
|
|||||||
5/4/1399-304
فروغ ماه مهرویان
| از برم رفتی و میگردم که پیدایت کنم
|
|||||||
| تا درون محفل عشقم هویدایت کنم
|
|||||||
| ای فروغ ماه مهرویان گل خوشبو بیا
|
|||||||
| روز و شب خواهم بسان گل تماشایت کنم
|
|||||||
| از نظر رفتی و آثار تو بر دل مانده است
|
|||||||
| تا به کی بهر دلم امروز و فردایت کنم | |||||||
| آرزو و انتظار من که باز آیی برم | |||||||
| کلبه را خوشبو از آن عطر مسیحایت کنم
|
|||||||
| ش | از فراقت آسمان آه دل حیدر شنید
|
||||||
| با کدامین واژه میخواهی که معنایت کنم
|
|||||||
346
غم روی غم
| مرا در گیر افکارم چرا روز و شبم باشد
|
|||||||
| که هر بیگانه غمهایش غمی روی غمم باشد
|
|||||||
| مخور غم بر کسی هرگز کسی قدرش نمیداند
|
|||||||
| نشد لایق که درد او تبی روی تبم باشد
|
|||||||
| مرا افکار خود بیمار و فکر دیگران در سر
|
|||||||
| چرا از اندیشه بیمارم که روزم چون شبم باشد | |||||||
| زمانه چون شب تار و من دیوانه دلخسته | |||||||
| نشد نوری مرا در دل که شمع روشنم باشد
|
|||||||
| ش | من حیدر به دل آه و به سر اندیشهها دارم
|
||||||
| نشد آخر در این عالم کسی که همدم باشد
|
|||||||
3/5/1399-340
رفتار شرورانه
| رهی طی کردهام عمری و حالا گشته افسانه
|
|||||||
| به دنبال کسی رفتم که او هم بوده بیگانه
|
|||||||
| عدو عمری فریبم داد و از اصلم جدا گشتم
|
|||||||
| گدا را کی پذیرم من که اصلم بوده شاهانه
|
|||||||
| خرافه خودپرستی را سخنهای خدا دانند
|
|||||||
| کجا عاقل پذیرا شد سخنهای رذیلانه
|
|||||||
| کسی راهش خدایی شد که رحمی بر دلش باشد
|
|||||||
| نه انسانهای بی رحمی به رفتار شرورانه
|
|||||||
| خدایا ما خطا کردیم و شرمنده شدیم اما
|
|||||||
| به ذات اقدست رحمی که پر گردیده پیمانه
|
|||||||
| بلای جان ما گشته چو این ویروس بیدرمان
|
|||||||
| صدای نالهی مظلوم شنید حیدر به کاشانه
|
|||||||
473
کتاب دگر
| شهد لبهای تو امشب میناب دگر است
|
|||||||
| مستی از آن می نابت ز شراب دگر است
|
|||||||
| از میناب وجودت دل من گشته خراب
|
|||||||
| این خرابی بهر من امشب خراب دگر است
|
|||||||
| بلبل از بهر گل پرواز دارد با شتاب
|
|||||||
| مرغ دل سوی تو پروازش شتاب دگر است | |||||||
| مستی از می ساعتی و لحظههایی بیش نیست | |||||||
| مستی از زلف نگار من کتاب دگر است
|
|||||||
| ش | آنچه حیدر سروده حرف دل از بهر یار
|
||||||
| این پیام امروز به دلدارم خطاب دگر است
|
|||||||
384
پوچی عالم
| باغبانا هر گل تو قابل بوییدن است
|
|||||||
| با خبر هستی که گلچینی کمین چیدن است
|
|||||||
| ای که میچینی به نا حق چیدمان زندگی
|
|||||||
| کار این گردونه میدانی چه سان برچیدن است
|
|||||||
| تاج و تخت پادشاهان کو و شاهان را چه شد
|
|||||||
| لانهای از جغدها بر تخت شاهان دیدن است
|
|||||||
| خدمت خلق خدا آری جوانمردی بود
|
|||||||
| نام کوروش گفتن و نوری به دل تابیدن است
|
|||||||
| زور و زر داری دو روزی دور آن پیچیدهای
|
|||||||
| کار تو بر پوچی عالم مگر پیچیدن است
|
|||||||
| ای خوشا آنی که عالم را ببیند ذرهای
|
|||||||
| دیدگاه او غم دنیا ز دل شوییدن است
|
|||||||
| راز این چرخ و فلک حیدر نمیدانی خموش . |
|||||||
| تا ابد سری از این راز نهانی دیدن است
|
|||||||
4/6/1393-208
آیین بت پرستی
| یاری که از دل ما هرگز خبر ندارد
|
|||||||
| هر صحبت و کلامش بر ما اثر ندارد
|
|||||||
| زینت به هر طلایی دارد نگین الماس
|
|||||||
| انگشتر وجودش در و گهر ندارد
|
|||||||
| شاهانه زندگی را خواهد ولی خموش است
|
|||||||
| هر مرده عمودی تاجی به سر ندارد
|
|||||||
| تنوین و نون ساکن زینت به صوت قرآن
|
|||||||
| آیین بت پرستی زیر و زبر ندارد
|
|||||||
| مرغ سعادت امروز بر کوی ما نظر کرد
|
|||||||
| بر دشت پر ملالم اما گذر ندارد
|
|||||||
| یارب تو گوشه چشمی بنما به سوی حیدر
|
|||||||
| حالا که دست تقدیر بر ما نظر ندارد
|
|||||||
17/5/1393-207
زنده رود
| زنده رود آب حیات سبزهزارانت چه شد
|
|||||||
| آن نوای دلنشین آبشارانت چه شد
|
|||||||
| باغ و دشت و سبزه و گلها همه پژمردهاند
|
|||||||
| جان هستی آب سرد جویبارانت چه شد
|
|||||||
| کوچ مرغان بر علفزارت نمیآید دگر
|
|||||||
| شوق پرواز و صدای رهسپارانت چه شد
|
|||||||
| بلبلان خاموش و مینالند گلها بهر آب
|
|||||||
| نغمه مرغ چمن بر شاخسارانت چه شد
|
|||||||
| این همه حرف و سخنها بود و تدبیری نبود
|
|||||||
| آن مدیران و مدبرهای دورانت چه شد
|
|||||||
| همره برگ درختان دست دارم بر دعا
|
|||||||
| بارالها نعمت آن برف و بارانت چه شد
|
|||||||
| لذتی بی تو ندارد حیدر از این زندگی . |
|||||||
| زنده رود آوای آن موج خروشانت چه شد
|
|||||||
2/7/1393-209
صدای قلب
| آنچه میسوزد دمادم این دل دیوانه را
|
|||||||
| شعله عشق است و آتش میزند پروانه را
|
|||||||
| بر دلم آهی و بر جانم شرار افروخته
|
|||||||
| نای نی دل را بسوزد شعلهاش کاشانه را
|
|||||||
| بلبلی کز روی گل فریاد مستی میزند
|
|||||||
| میرساند او ندای قلب این دیوانه را
|
|||||||
| جام می خالی و مستم از شراب لعل یار
|
|||||||
| سر به زانویش گذارم پر کند پیمانه را
|
|||||||
| کلبه ما تار و تاریک است و دل محتاج او
|
|||||||
| نور رخسارش منور میکند این خانه را
|
|||||||
| مظهر زیبایی و فخر و کمال نازنین
|
|||||||
| کاملا حیدر بداند قدر این دردانه را
|
|||||||
3/8/0393-210
از هجر تو
| من که از هجر تو سرگردان و بیمارم هنوز
|
|||||||
| چون به سر فکر تو را دارم گرفتارم هنوز
|
|||||||
| دیده را بستم که دل در سینه آرامش کنم
|
|||||||
| چون بود نقشت به دل درگیر افکارم هنوز
|
|||||||
| روزگاری سمبل سیمای مهرویان شدی
|
|||||||
| یاد تو در خاطرات و متن گفتارم هنوز
|
|||||||
| چون دلی بیکینه دارم سینه پر مهر و وفا
|
|||||||
| با خلوص دل به آن عهدم وفادارم هنوز
|
|||||||
| گاه گاهی بهر نعمتها چه خواب آلودهام
|
|||||||
| گر بخواب غفلتم بهر تو بیدارم هنوز
|
|||||||
| گرچه از بد فهمی دونان بسی آزردهام
|
|||||||
| لطف یزدان شامل حیدر و اشعارم هنوز
|
|||||||
472
آشفته بازاری
لاله زار
| چه زیبا و دل انگیز است این فصل بهار امروز
|
|||||||
| چه خوشتر بود اگر میبود آرام و قرار امروز
|
|||||||
| همه دشت و گل و لاله شکوفه باد نوروزی
|
|||||||
| چه زیبا گشته زلف یار همچون لاله زار امروز
|
|||||||
| شبی باران نوروزی صفایی داد گلها را
|
|||||||
| ز عطر لاله و سنبل شدم بیاختیار امروز
|
|||||||
| بگفتم با خودم در دل عجب فصل دل انگیزی
|
|||||||
| ولی غمها به دل دارم ز دست روزگار امروز
|
|||||||
| جهانی پر غم و اندوه از این ویروس بی درمان
|
|||||||
| ولی ایران ما دارد از اینها بی شمار امروز
|
|||||||
| الهی آفت ایران شده این درد بیدرمان
|
|||||||
| به ذات اقدست بردار از این دشت و دیار امروز
|
|||||||
| تو رحمانی و دست ما بسوی تو بود یارب . |
|||||||
| همه ایران پریشان است و حیدر بیقرار امروز
|
|||||||
21 فروردین ماه 1399-259
امید زندگی
| درآمد از افق ماهی و مهرو دلبرم آمد
|
|||||||
| نکوتر از همه گلها، گل خوشبوترم آمد
|
|||||||
| امید زندگی دادی بیا ای جان جانانم
|
|||||||
| که شیرین تر ز جان هستی و جان دیگرم آمد
|
|||||||
| گل خوشبو کجا دارد چو بوی رلف یار من
|
|||||||
| بسان بلبلان مستم که مشک و عنبرم آمد
|
|||||||
| دل مشتاق و بی تابی درون سینهام دارم
|
|||||||
| به این ویرانسرای ما سری و سرورم آمد
|
|||||||
| هم آواز خوش بلبل که او مستانه میخواند
|
|||||||
| غزل گوی دل وجانم به ساز خوشترم آمد
|
|||||||
| مغنی با دف و نی زن نوای شعر حیدر را
|
|||||||
| که از افلاکیان امروز تاجی بر سرم آمد
|
|||||||
15/8/1393-211
هم نشین باغ عشق
| همنشین باغ گل داری خرابم میکنی
|
|||||||
| جام خالی از می ناب و شرابم میکنی
|
|||||||
| روشنی بخشم تویی با شعله سوزان عشق
|
|||||||
| پس چرا ای نازنین چون شمع آبم میکنی
|
|||||||
| گر مسلمانی و عشق پاک و معشوقم تویی
|
|||||||
| رو به سوی گبر و بیدین و کتابم میکنی
|
|||||||
| عقل و هوش از سر ربودی تا نشستی بر دلم
|
|||||||
| پس چرا بهر جدایی با شتابم میکنی
|
|||||||
| کاش بودی ناخدای کشتی عشقم چو نوح
|
|||||||
| روی امواج خروشان غرق آبم میکنی
|
|||||||
| هم دل و هم جان حیدر را سپردم دست تو
|
|||||||
| باوری دارم که آخر بیحسابم میکنی
|
|||||||
1/12/1393-212
بوستان احمدی
| بوستان احمدی امروز عطر آگین شود
|
|||||||
| از قدومش جنت و فردوس هم آذین شود
|
|||||||
| برگ گلهای بهشتی از وجود فاطمه
|
|||||||
| عطر بویش بهتر از باغ گل و نسرین شود
|
|||||||
| صد درود و تهنیت بر مهدی صاحب زمان
|
|||||||
| به چه زیباگوهری آیین ما تزئین شود
|
|||||||
| خانه آل محمد نور باران گشته است
|
|||||||
| شادمان از مقدم او زهره و پروین شود
|
|||||||
| جایگاه فاطمه در عرش میباشد ولی
|
|||||||
| سوره کوثر زنام فاطمه تزئین شود
|
|||||||
| حیدرا امروز باید سجده شکری کنی
|
|||||||
| چون بیاد فاطمه کام تو هم شیرین شود
|
|||||||
145
کلام نغز
| آه سرد سینهام از گرمی آغوش توست
|
|||||||
| مرغ بیبال و پر شیدای من مدهوش توست
|
|||||||
| دل که گمگشته نبوده تا تو پیدایش کنی
|
|||||||
| در گذار زندگی پیوسته دوشادوش توست
|
|||||||
| سر به صحرا مینهد گر تو فراموشش کنی
|
|||||||
| چون که با جام شراب لعل او دم نوش توست
|
|||||||
| چون دلم شد ساحل آرام بر دریای عشق
|
|||||||
| بهر هر امواج طوفانی تنم تنپوش توست
|
|||||||
| چند روزی رهگذر هستیم در دشت جنون
|
|||||||
| گرچه باهوشم ولی گاهی دلم بیهوش توست
|
|||||||
| از کلام نغز و با احساس حیدر غافلی
|
|||||||
| نغمهی مرغ غزل خوان دلم بر گوش توست
|
|||||||
471
وداع
| با خبر هستی که آخر ترک ما خواهی نمود
|
|||||||
| با تمام خاطرات ما را رها خواهی نمود
|
|||||||
| پر زدم پروانه سان اینگونه گرد شمع تو
|
|||||||
| عاشق و معشوقه را از هم جدا خواهی نمود
|
|||||||
| محفلی سازم ز احساس وجودم بهر تو
|
|||||||
| ترک این کاشانه را آخر چرا خواهی نمود
|
|||||||
| میروی از پیش ما اما دلت در پیش ماست
|
|||||||
| زندگی را با رقیبان چون بنا خواهی نمود
|
|||||||
| چون اسیر زندگانی بعد از این خواهی شدن
|
|||||||
| خاطرات خوب و شیرین را فنا خواهی نمود
|
|||||||
| در درون سینهی حیدر مکانی بهر توست
|
|||||||
| این دل دیوانه را آخر رها خواهی نمود
|
|||||||
20/6/1389-140
گل سرخ
| گل سرخ من کجایی؟ ز فراق خسته هستم
|
|||||||
| در خانهام به جز تو به روی همه ببستم
|
|||||||
| ندهم به جز تو راهی به کسی به قلب خسته
|
|||||||
| ز همه کشیدهام دست و به پای تو نشستم
|
|||||||
| دل و دین ما ربودی به نگاه چشم مستت
|
|||||||
| که به جرعهای ز جامت همه توبهها شکستم
|
|||||||
| دل بیقرار بنگر که نماندهاش قراری
|
|||||||
| ز شراب زندگانی بده جام می به دستم
|
|||||||
| نروی دمی زیادم که تو یار مهربانی
|
|||||||
| همه شب ز شوق دیدار و به یاد تو چه مستم
|
|||||||
| به تمامی وجودم بسرودم این غزل را
|
|||||||
| تو بیا به مهربانی بنویس با تو هستم
|
|||||||
| مه من بتاب هر شب تو به ظلمت سرایم . |
|||||||
| بت مه لقای حیدر به خدا نه بت پرستم
|
|||||||
144
هفت سین
| وزیده باد نوروزی کجاییای گل نازم
|
|||||||
| که بی تو در گلستانها نباشد شوق پروازم
|
|||||||
| بهار و سوسن وسنبل همه معشوقهی بلبل
|
|||||||
| تو هم مثل گلی جانا که هستی نغمهی سازم
|
|||||||
| کنار سفرهی هفت سین قلم دردست بنوشتم
|
|||||||
| ز اسرار گل و بلبل برایت محرم رازم
|
|||||||
| بهجایجملهی هفتسین بگویمبهر تو هفت شین
|
|||||||
| که شاد از شاخه شمشادم شده شاد از تو آوازم
|
|||||||
| اگر رنجیدهای روزی ز گفتار من مسکین
|
|||||||
| مکن صحبت ز اخلاقم که من با تو سرافرازم
|
|||||||
| بنازم همت خالق که داده حاجت ما را
|
|||||||
| به بلبل داده باغ و گل به حیدر دلبر نازم
|
|||||||
| به دنیا چشم بگشودم به دوم روز فروردین . |
|||||||
| ببوسم دست آنی که بداده بال پروازم
|
|||||||
152
فریاد شعر
| میکشم فریاد و پایان میدهم افسانه را
|
|||||||
| از چه لرزانی همه شب این دل دیوانه را
|
|||||||
| خواب از چشم تر من چون پرستویی پرید
|
|||||||
| تا که بشنیدم پیام تو به آن بیگانه را
|
|||||||
| ما که بستیم عهد و بنشستیم پای عهد خویش
|
|||||||
| از چه رو بر هم زدی آن عهد و آن پیمانه را
|
|||||||
| جای نیکان است و پاکان در درون سینهام
|
|||||||
| هر هوس بازی نداند راه این کاشانه را
|
|||||||
| شعر و شادی محفل ما را منور کرده بود
|
|||||||
| پس چرا از نور خالی میکنی این خانه را
|
|||||||
| جامهی احساس و جام صبر حیدر شد تمام
|
|||||||
| فرصتی باقیست تا احیا کنی ویرانه را
|
|||||||
153
دفتر عشاق
| ای دل امشب هم نمیدانم به دام کیستی
|
|||||||
| ماندهام حیران کجا دانم که خام کیستی
|
|||||||
| جمع مرغان چمن پرپر زنان دور حرم
|
|||||||
| مرغ شیدای دل امشب گو به بام کیستی
|
|||||||
| از ازل هر چه کشیدند و کشیدیم از تو بود
|
|||||||
| ای دل دیوانهی سرکش به کام کیستی
|
|||||||
| هر دم این چشم مرا از اشک غم تر میکنی
|
|||||||
| می کجا نوشم من مسکین تو جام کیستی
|
|||||||
| بارها گفتم که راه عاشقی دام بلاست
|
|||||||
| ای بلای جان من امشب به دام کیستی
|
|||||||
| نام هر دل سوخته در دفتر عشاق هست
|
|||||||
| سوختی جان مرا آخر به نام کیستی
|
|||||||
| شور و شوق عاشقی معشوقه آرامش کند . |
|||||||
| عاقبت حیدر نمیداند تو رام کیستی
|
|||||||
158
پیچ و خم بر سر راه
| من که خواهم به سر کوی تو پرواز کنم
|
|||||||
| کی بخواهم زغرورم گله آغاز کنم
|
|||||||
| این زمان آفت کوته نظری مشکل توست
|
|||||||
| که نخواهی نظرم بهر تو ابراز کنم
|
|||||||
| پیچ و خم بر سر راه تو ولی بیخبری
|
|||||||
| من چگونه گره از مشکل تو باز کنم
|
|||||||
| حرف دل هم به زبان گفتم و هم در غزلم
|
|||||||
| با چه واژه دگر این مغلطه را ساز کنم
|
|||||||
| به خدا آنچه برای دلت حیدر بنوشت
|
|||||||
| بهر آن بود که خود با تو هم آواز کنم
|
|||||||
| آنچه گفتیم و نوشتیم نکرده اثری
|
|||||||
| شکوهها بود کزان دلبر طناز کنم
|
|||||||
468
هم نفس
| سالهایی من اسیر آن نگاهت بودهام
|
|||||||
| چشم در راه تو و در انتظارت بودهام
|
|||||||
| من نچیدم شاخه گل از باغ و بستانت ولی
|
|||||||
| باورم این بود از این رو بیخیالت بودهام
|
|||||||
| این سخن هرگز نکویم ترک تو خواهم کنم
|
|||||||
| کی فراموشت کنم چندی کنارت بودهام
|
|||||||
| هم قفس در عالم هستی فروان است لیک
|
|||||||
| هم نفس بودی و من هم بیقرارت بودهام
|
|||||||
| بارها گفتی به تو دل بستهام در راه عشق
|
|||||||
| من که در هر محفل انسی پناهت بودهام
|
|||||||
| اشک حسرت گر ببارم در فراغت عار نیست
|
|||||||
| شاکرم جانا نجیبانه به کامت بودهام
|
|||||||
| گر چه حیدر میسراید بهر تو شعر وداع . |
|||||||
| در گلویم عقده و از دل به دامت بودهام
|
|||||||
22/7/1399-157
ناله مستانه
| بندهی نغمه سرا محو نگاهت شدهام
|
|||||||
| گر بمیرم تو بدانی که فدایت شدهام
|
|||||||
| برق چشمان تو دامیست بر این مرغ دلم
|
|||||||
| آه از آن لحظه که بادیده شکارت شدهام
|
|||||||
| هر زمانی که زدل نالهی مستانه کنم
|
|||||||
| تشنهی جرعهای از آن می نابت شدهام
|
|||||||
| گر بدی کردم و این کرده من بوده خطا
|
|||||||
| مرغ عشقم که اسیر دام بامت شدهام
|
|||||||
| از سر کوی تو امروزه و فردا نروم
|
|||||||
| چون که در دفتر عشاق به نامت شدهام
|
|||||||
| شعر حیدر نبود قابل معشوقه ولی
|
|||||||
| باورت نیست که من تشنه به کامت شدهام
|
|||||||
156
میلاد خوبان
| میلاد خوبان مطرب و شاعر چه نازی میکنند
|
|||||||
| مرغان عاشق فصل گل معشوقه بازی میکنند
|
|||||||
| در فصل گلها بلبلان بین نغمه خوان و شادمان
|
|||||||
| بر شاخهی گل شادمان و سرفرازی میکنند
|
|||||||
| همتا ندارند هیچیک درحسنروی و نغمه خوان
|
|||||||
| اما نمیدانی چه عالی دلنوازی میکنند | |||||||
| اما بهار زندگی چون باد صرصر میرود | |||||||
| غافل از این دور زمان با هم چه بازی میکنند
|
|||||||
| ش | در جشن و شادی شعر مندستهگلی ناقابل است
|
||||||
| حیدر شده شاداب از اینکه نغمه سازی میکنند
|
|||||||
154
سبزه و گل
| چه خوش است سبزه و گل به کنار آب باشد
|
|||||||
| چه فضای دلنشینی غم دل به خواب باشد
|
|||||||
| گل و بلبل و شقایق به کنار جوی باران
|
|||||||
| همه فرصتی برای دل پر شتاب باشد
|
|||||||
| همه بهر دیدن گل به چمن روند و صحرا
|
|||||||
| دل من کنار یارم که گل و گلاب باشد
|
|||||||
| چه نیاز باده نوشی که به هوش خود نباشم
|
|||||||
| نظرم به زلف یارم که به از شراب باشد
|
|||||||
| سر و دست و قلب پاکم به فدای چشم مستش
|
|||||||
| که برای مستی من چو شراب ناب باشد
|
|||||||
| غزلی سروده حیدر به صفای نازنین یار
|
|||||||
| که غمش زدل زداید چو دلش کباب باشد
|
|||||||
24/8/1390-160
محرم و نامحرم
| بعد از این بر خلوت تنهاییم رو میکنم
|
|||||||
| یا که میمیرم بدرد خویش یا خو می کنم
|
|||||||
| وه چه دلگیرم از این رفتار بد فرجام خود
|
|||||||
| هر گلی از دست هر نیک و بدی بو میکنم
|
|||||||
| بر خلاف آنچه اندر سینه فریادش زدم
|
|||||||
| دست خود بر محرم و نامحرمی رو میکنم
|
|||||||
| میفشارد این گلویم درد و رنج دیگران
|
|||||||
| خود اسیر درد خویشم ناله بر او میکنم
|
|||||||
| آنکه روزی همنوا شد با دل تنهای من
|
|||||||
| بهر دیدارش نگه این سو و آن سو میکنم
|
|||||||
| گر من حیدر نمیرم از جفای دیگران
|
|||||||
| کلبه دل را به اشکم آب و جارو میکنم
|
|||||||
22/8/1390-159
مجمع عرفانی
| دوش با مرغ دلم هر دو هم آواز شدیم
|
|||||||
| تا به کوی ره عشق همدل و همراز شدیم
|
|||||||
| بوستان تو بدیدم و گلستان و چمن
|
|||||||
| همچنان غنچه به گلزار جهان باز شدیم
|
|||||||
| ما به فرموده تو اشرف مخلوق توایم
|
|||||||
| شیطان هوسی رانده و آماده پرواز شدیم
|
|||||||
| تا که ابلیس هوس رانده شد از سینهما
|
|||||||
| من و مرغ دلم آندم به تو دمساز شدیم
|
|||||||
| چون که در محفل عشاق نظر سوی تو بود
|
|||||||
| ما در آن مجمع عرفان چه سرافراز شدیم
|
|||||||
| حیدر سخن نغز تو بر عرش الهیست
|
|||||||
| شادیم که با مرغ دل اینگونه هم آواز شدیم
|
|||||||
467
نوروز و بهار
| بساز خوش بزن مطرب که نوروز و بهار آمد
|
|||||||
| نوای خوش بخوان بلبل که گل برشاخسار آمد
|
|||||||
| گل و دشت وشقایقها و زیبا نغمه بلبل
|
|||||||
| کنار سفره هفت سین در این شعرم به کار آمد
|
|||||||
| بزن مرغ چمن چهچه تو بر روی گل مینا
|
|||||||
| در اینفصل گل و سنبلکه معشوقت شکار آمد
|
|||||||
| دمی همراه تو بودم به آن دشت شقایقها
|
|||||||
| غمی بر دل نبود هرگز و شادی بر قرار آمد
|
|||||||
| دمی غافل مشو حیدر از این سیمای نوروزی
|
|||||||
| بگو شعری از این بهتر اگر دیدی که یار آمد
|
|||||||
| به دوم روز فروردین گشودم چشم برگیتی
|
|||||||
| شکوفه بر درختان بود و گل بر شاخسار آمد
|
|||||||
دوم فروردین ماه 1391-164
زیر باران
| تا که دارم جان به تن دنبال یاران میروم
|
|||||||
| از پی معشوقهام با گلعذاران میروم
|
|||||||
| راه پرسوز و گداز است این مسیر عاشقی
|
|||||||
| اندرین ره همره شب زنده داران میروم
|
|||||||
| شبنم گل زینت گل بود و بلبل نغمه خوان
|
|||||||
| رو بسوی نغمهها با شهسواران میروم
|
|||||||
| من که بیزار از کویر خشک و انسان خموش
|
|||||||
| همره گلها به زیر ابر و باران میروم
|
|||||||
| سایه افکنده دورویی روی عشق و زندگی
|
|||||||
| دور از این آفت گهی بر کوهساران میروم
|
|||||||
| سایه شوم و دگر کردار قوم مشرکان
|
|||||||
| دور از این قوم سوی رستگاران میروم
|
|||||||
| گر نبودی راه بر حیدر به آن دریای عشق . |
|||||||
| شاکرم بازم که در این جویباران میروم
|
|||||||
14/12/1390 ساعت 15 منزل-163
چه شود
| مستی از می به چه کار آید و مستی چه شود
|
|||||||
| گر شدی مست و ندانی تو که هستی چه شود
|
|||||||
| غم دل را که بگوید که می از دل ببرد
|
|||||||
| حال گیرم ببرد به حال مستی چه شود
|
|||||||
| می انگور کجا بر دل غمدیده دواست
|
|||||||
| که دری روی غم دل تو ببستی چه شود | |||||||
| چه اجانب شده است آفت این ملک و وطن | |||||||
| گیرم امروز از این دام تو جستی چه شود
|
|||||||
| ش | حیدر امروز چه گفتی غزلی پرت و پلا
|
||||||
| گر بکوبی به سرت مشت و دستی چه شود
|
|||||||
4/5/1399-342
آبرومندی
| مرا دوری تو آخر کشاند سوی میخانه
|
|||||||
| که رو بر روی بتها و روم بر سوی بتخانه
|
|||||||
| به دل باور ندارم بهر این دیدار و وصل تو
|
|||||||
| نه بر عهدی وفاداری نه هشیار و نه مستانه
|
|||||||
| چو بیزارم ز بد عهدی و از آن روح بیمارت
|
|||||||
| نه شاید باورم باشد که گردی یار جانانه | |||||||
| چرا عاقل نخواهم شد که از او فتنهها دیدم | |||||||
| پریشان و پشیمانم که دل بستم به دیوانه
|
|||||||
| ش | برو حیدر مسیری را که باشد آبرومندی
|
||||||
| نبندی دل به دیوانه و عشقی هم چو افسانه
|
|||||||
4/5/1399-341
دل دریائیم
| عاقبت مرغ خموش گل و پروانه برفت
|
|||||||
| جام خالی می و ساغر و پیمانه برفت
|
|||||||
| گر چه جولانگه او بود خرابات دلم
|
|||||||
| هوس بام دگر کرد و چو دیوانه برفت
|
|||||||
| بگمان تو چو رفتی ، دل من زار گریست
|
|||||||
| پیش از آن مهر تو از این سر و سامانه برفت
|
|||||||
| دل دریاییم از موج هراسان نشود
|
|||||||
| هر که آمد بر ما جز تو صمیمانه برفت
|
|||||||
| بارها گفته که تو همره و محبوب منی
|
|||||||
| عجب اینجاست که اینگونه چو دیوانه برفت
|
|||||||
| شوق پروانه و بلبل به چمن بهر گل است
|
|||||||
| گل پژمرده چه بهتر که از این خانه برفت
|
|||||||
| حیدر آن عهد و وفاها شده افسانه روز . |
|||||||
| آن که پیمان بشکسته به صد افسانه برفت
|
|||||||
11/3/1391-167
فرخ پی
| آن که از روز ازل عشقش به دل ابراز کرد
|
|||||||
| شعلهی شمع و پر پروانه را دمساز کرد
|
|||||||
| عشق همچون آتش و بال و پر پروانه سوخت
|
|||||||
| آتش این فتنه سیمی بود و او هم ساز کرد
|
|||||||
| نقش سیمای تو را بر دل خودش نقاش بود
|
|||||||
| زین سبب مرغ غزلخوان سوی تو پرواز کرد
|
|||||||
| برق چشمانت ربود آخر دل شیدای من
|
|||||||
| آتشی شد بر تنم اما تو را طناز کرد
|
|||||||
| شاد و خوشنودم از این رخداد فرخ پی ولی
|
|||||||
| کی توان این فرصت فرخنده را ابراز کرد
|
|||||||
| حیدر این مرغ سعادت را مگو دام بلا
|
|||||||
| چون که بر روح روان آرامشی آغاز کرد
|
|||||||
479
محرم راز
| ای دل بگیر آرام اگر خواهی سرافرازت کنم
|
|||||||
| بر قلههای معرفت در حال پروازت کنم
|
|||||||
| هر روز لرزانی دلم آخر دمی آرام شو
|
|||||||
| تا کی من مسکین چنین دائم تو را نازت کنم
|
|||||||
| بال و پرت را بستهای همواره با زنجیر غم
|
|||||||
| خواهم به لطف ایزدی از غصهها بازت کنم
|
|||||||
| گویم غزلهایی اگر خوب و بد است اما بدان
|
|||||||
| هرگزمگوخواهمتوراچونخواجه شیرازت کنم
|
|||||||
| سری درون سینه و عشقی به سر دارم ولی
|
|||||||
| طالب اگر هستی بیا دانا به این رازت کنم
|
|||||||
| حیدر سخن با دل بگفت اما جواب آن شنید
|
|||||||
| بر پوچی عالم مپیچ تا محرم رازت کنم
|
|||||||
21/3/1399-168
از ترس دو صیاد
| با چشم ترو آه دل از کوی تو رفتم
|
|||||||
| مغرور زمان عاقبت از سوی تو رفتم
|
|||||||
| با آن که نگاه تو امیدی به دلم بود
|
|||||||
| دل کندم از آن دیده و ابروی تو رفتم
|
|||||||
| هر چند که موی تو چو مشک ختنم بود
|
|||||||
| با ترک سر و زلف تو و موی تو رفتم
|
|||||||
| نازیدن و مغرور شدن بس ز تو دیدم
|
|||||||
| از ترس دو صیاد من از کوی تو رفتم
|
|||||||
| آن چهره زیبای تو که نقش الهی است
|
|||||||
| با شکوه بسیار از آن خوی تو رفتم
|
|||||||
| مقصود از این رفتن من دل شکنی نیست
|
|||||||
| هر خوب و بدی بود دعا گوی تو رفتم
|
|||||||
| منت سرحیدر تو به یک لاله نهادی . |
|||||||
| با ترک دو خرمن گل گیسوی تو رفتم
|
|||||||
27/11/1391-181
سپاس
| غم از دلها برون آید که نوروز و بهار آمد
|
|||||||
| مبارک بر همه خوبان که گل بر شاخسار آمد
|
|||||||
| چه زیبا نغمهی بلبل به دشت لاله پر گل
|
|||||||
| چه رنگین سینمایی گشت و شادی برقرار آمد
|
|||||||
| بهار است و گل و سنبل کجایی یار محبوبم
|
|||||||
| که بوی هر گلی آید گمان دارم که یار آمد
|
|||||||
| بیا ای باد نوروزی که عطر گل برافروزی
|
|||||||
| گل نرگس به بستانم به ناز بیشمار آمد
|
|||||||
| به ظاهر نغمه میگویم که گویی شاد و سرمستم
|
|||||||
| خیالی در سرم دارم که بی صبر و قرار آمد
|
|||||||
| گشودم چشم بر دنیا به دوم روز فروردین
|
|||||||
| چه سودی بر جهان دارم ز دست منچهکار آمد
|
|||||||
| به شیوا گو غزل حیدر کنار سفرهی هفت سین . |
|||||||
| سپاس ای خالق هستی گلی بر شاخسار آمد
|
|||||||
دوم فروردین ماه 1392-182
ماه تابان
| ماه تابان جستحو کردی بیایی در برم
|
|||||||
| نازنین و با وفایی یار از گل بهترم
|
|||||||
| سالها در انتظارم این شده تقدیر من
|
|||||||
| از همه گلها سری ای نوگل نیلوفرم
|
|||||||
| آمدی با جان نشستی بر دل شیدای من
|
|||||||
| ای عزیزم هچو تاج افتخاری بر سرم
|
|||||||
| گوهر و در گرانی بهر هر گوهر شناس
|
|||||||
| ای نگین افتخار و زینت انگشترم
|
|||||||
| محفل ما تار و بی تو مرغ دل خواب و خموش
|
|||||||
| این تو بودی روشنی بخش امید و باورم
|
|||||||
| مظهر زیبایی و مهر و وفایی نازنین
|
|||||||
| آرزویی بهر حیدر که تو باشی سرورم
|
|||||||
19/3/1392-184
تاج سر شاهان
| به گلزار جهان جانا گل خوش بوتری دارم
|
|||||||
| بکوی ما قدم بگذاشت یار و یاوری دارم
|
|||||||
| نظر بر خال مهرویان نکردم با هوس بازی
|
|||||||
| که اکنون نازنین یار و نگار بهتری دارم
|
|||||||
| نباشد گوهر مقصود من در و زر و زیور
|
|||||||
| که چون تاج سرشاهان به سر هم سروری دارم
|
|||||||
| گل خوشبوی در دستم به کوی او سفر کردم
|
|||||||
| که من با این دل عاشق چه زیبا دلبری دارم
|
|||||||
| به شوق یار محبوبم غزل از سینه بر خیزد
|
|||||||
| که معشوقم وفادار است و من حور و پری دارم
|
|||||||
| من حیدر که دلشادم به شادی گل رویش
|
|||||||
| دو صد حمد ثنا گویم که از گل بهتری دارم
|
|||||||
8/3/1392-183
رها
| رها گشتم از این شر و شرور روزگار امشب
|
|||||||
| که آمد یک پیام از نازنین یار و نگار امشب
|
|||||||
| نباشد گوهری بالاتر از یار دل انگیزم
|
|||||||
| پیام مهربان او چه خوب آمد به کار امشب
|
|||||||
| نشاط و شادمانی و سلامت آرزوی ما
|
|||||||
| به لطف حق و یار خوب آید بیشمار امشب
|
|||||||
| بزن طعنه بنادانی و دل بر موج دریاها
|
|||||||
| بجای غصه شادابیم از بوی بهار امشب
|
|||||||
| نباشد چرخ گردون گاه بیگاهی بکام ما
|
|||||||
| مشو دلگیر از این گردون و فرد نابکار امشب
|
|||||||
| صباحی در جهان شادیم و روزی هم پریشانیم
|
|||||||
| غم دوران مخور حیدر که گردی بیقرار امشب
|
|||||||
12/7/1392-189
شب هجران
| به هشتم روز شهریور خبرهایی شنیدم من
|
|||||||
| جفا کردی ندانستی چه زحمتها کشیدم من
|
|||||||
| تو صد افسانه میگفتی که در قلب منی جانا
|
|||||||
| درون سینهات سنگی نشان از دل ندیدم من
|
|||||||
| شب هجران تو بگذشت آن دنیا چه خواهی کرد
|
|||||||
| اگر داور همان بوده که گویند و شنیدم من
|
|||||||
| من این درد درونم را در آوردم به شعر اما
|
|||||||
| دو صد شکر خدا گویم که از نادان بریدم من
|
|||||||
| ش | دل حیدر پریشانه زدست گردش ایام
|
||||||
| اگر تقدیر من این شد به جان و دل خریدم من
|
|||||||
جمعه 8/6/1392-191
سوز و ساز
| انتظار دوریت آخر مرا دیوانه کرد
|
|||||||
| با همه یاران و غمخواران مرا بیگانه کرد
|
|||||||
| تا به کی در انتظارت روز و شب را طی کنم
|
|||||||
| انتظار چشم مستت خانهام ویرانه کرد
|
|||||||
| شمع رخسار تو سوزاند پر و بال مرا
|
|||||||
| آتش عشق تو آخر کلبهام غمخانه کرد
|
|||||||
| سوز و ساز غم عشق تو بر این مرغ دلم
|
|||||||
| همچو شمعی شد که با بال و پر پروانه کرد
|
|||||||
| راه و رفتار تو با حیدر نمیدانی چه کرد
|
|||||||
| آن چه در سر پروریدم عاقبت افسانه کرد
|
|||||||
29/4/1399-332
شهر خدا
| روز روشن را شب تاری نمودم بهر خود
|
|||||||
| چونکه این دیوانه آوردم به زیر چتر خود
|
|||||||
| گاه دل گیرم از این رفتار و از کردار او
|
|||||||
| چونکه از گفتار او من را سر آمد صبر خود
|
|||||||
| روز و شب پیچیده افکارم به دور پوچها
|
|||||||
| کاش از این بهتر بدانستم قرار و قدر خود | |||||||
| تا به کی در گیر افکارم ز دست روزگار | |||||||
| مکر مکاران مرا بیگانه کرد از شهر خود
|
|||||||
| ش | کاش عاقل گردد و عجز و پشیمانی کند
|
||||||
| او اگر عاقل شود حیدر بخواهد عذر خود
|
|||||||
2/5/1399-339
غبار ظلم
| بار الها این وطن هشیار میخواهد هنوز
|
|||||||
| خواب غفلت رفتگان بیدار میخواهد هنوز
|
|||||||
| تکیه گاه اندکی هرگز در این ویرانه نیست
|
|||||||
| شانههای خستهام دیوار میخواهد هنوز
|
|||||||
| این غبار ظلمشان راه گلویم را گرفت
|
|||||||
| یکدمی باد صبا انگار میخواهد هنوز
|
|||||||
| روزگار این مرغ مسکین دلم کنج قفس
|
|||||||
| آرزوی دیدن کهسار میخواهد هنوز
|
|||||||
| وای از این دوران سرد و دشتهایی چون کویر
|
|||||||
| این کویر خشک ما هم آب میخواهد هنوز
|
|||||||
| شکوههای اشک حیدر از غم ویرانگیست
|
|||||||
| چون طبیبی بر دل بیمار میخواهد هنوز
|
|||||||
256
قبله نما
| در دل بود مکانی بهر تو آشیان است
|
|||||||
| هم با زبان بگویم هم با دو چشم عیان است
|
|||||||
| هر شام و شب سرودم بهر تو این غزل را
|
|||||||
| حرف دل وجودم با نغمهها بیان است
|
|||||||
| دوری مکن تو هرگز حالا که بهترینی
|
|||||||
| آشفتگی و دوری بر ما بسی زیان است
|
|||||||
| عهدی که با تو بستم هرگز گسستنی نیست
|
|||||||
| دست از همه کشیدم پای تو در میان است
|
|||||||
| سجادهای گشودم تا این غزل بگویم
|
|||||||
| قبله نمای قلبم روی تو را نشان است
|
|||||||
| گفتار نیک حیدر پندار او به عشق است
|
|||||||
| کردار نیکش اما همراه عرشیان است
|
|||||||
ششم دی ماه 98-257
افسانه روز
| از بهر دل از دلبر و دلدار اثری نیست
|
|||||||
| افسوس که از محرم اسرار اثری نیست
|
|||||||
| هر تیر محبت که رها شد به خطا رفت
|
|||||||
| اما ز هدف در دل بیدار اثری نیست
|
|||||||
| دلبستگی و عشق همه افسانه روز است
|
|||||||
| در کلبه ما رخصت دیدار اثری نیست | |||||||
| این حرف من از گوشه تنهایی دل بود | |||||||
| گفتم ولی از مونس و غمخوار اثری نیست
|
|||||||
| ش | یارب نظری بر من و شام و سحرم کن
|
||||||
| حیدر ز دعاهای شب تار اثری نیست
|
|||||||
10/8/1398-255
پریشان
| مرغ دل پرواز سوی یار میخواهد هنوز
|
|||||||
| بر پریشان حالیم دلدار میخواهد هنوز
|
|||||||
| هر کجا مرغ چمن آوای خوش سر میدهد
|
|||||||
| او نوای دلنشین تار میخواهد هنوز
|
|||||||
| نغمههای این دل شیدا نوای عاشقی است
|
|||||||
| این غزل معشوقه بیدار میخواهد هنوز
|
|||||||
| بر سرم دارم هوای پرکشیدن سوی یار
|
|||||||
| مرغ دل پرواز در کهسار میخواهد هنوز
|
|||||||
| کلبهای در سینه دارم جای هر بیگانه نیست
|
|||||||
| محفل ما محرم اسرار میخواهد هنوز
|
|||||||
| این پریشان حالی حیدر مگو دیوانگی است
|
|||||||
| او طبیبی بر تن بیمار میخواهد هنوز
|
|||||||
10/8/1398-255
ندای دیگر
| کشتی عشقم بدست ناخدای دگر است
|
|||||||
| همرهی با دلبر خوبم صفای دگر است
|
|||||||
| در مسیر زندگی بیزارم از چرخ فلک
|
|||||||
| بر دل بیمار و مسکین او شفای دگر است
|
|||||||
| عمر ما پیوسته خواهی و نخواهی بگذرد
|
|||||||
| این پیام از بهر دلدارم ندای دیگر است | |||||||
| حیف و صد افسوس حیدر این بهارم بگذرد | |||||||
| هر بها دادیم اما این بهای دیگر است
|
|||||||
| ش | روزگارا دشمنانم گر چه آزارم دهند
|
||||||
| رخصتی آمد که بر من او همای دیگر است
|
|||||||
15 فروردین 1399-252
رخ نما
| جان جانانم بیا جانم فدای موی تو
|
|||||||
| مظهر زیبایی و فخر آن کمان ابروی تو
|
|||||||
| عقل و هوش از سر ربودی دل گرفتار تو شد
|
|||||||
| شوق پرواز دل شیدای من برکوی تو
|
|||||||
| رخ نما ای نازنین نازت نیاز بزم ما
|
|||||||
| این نگین افتخار آن عطر و بوی و روی تو
|
|||||||
| جمع مهرویان ندارد جلوهی روی تو را
|
|||||||
| بوی گلهای بهاری میدهد گیسوی تو
|
|||||||
| ای فروغ ماه مهرویان بت زیبای من
|
|||||||
| فخر زیبایی بود چشمان چون آهوی تو
|
|||||||
| نغمهی جان پرور تو هم نوای حیدر است
|
|||||||
| مرغ شیدای دلم شاخه گل آرد سوی تو
|
|||||||
12/6/1398-253
جشن ایرانی
| سال نو عید و بهار دوستان فرخنده بود
|
|||||||
| جشن ایرانی و باستانی ما پاینده بود
|
|||||||
| عید ما از آن زمانی بود که کوروش زنده بود
|
|||||||
| نور امید و عدالت برجهان تابنده بود
|
|||||||
| او که گفتارش به نیکی بود کردارش نکو
|
|||||||
| آن قبای سر بلندی بر تنش زیبنده بود
|
|||||||
| پیرو موسی نشد هرگز مسیحایی نبود
|
|||||||
| نیک پندار و اهورایی به یزدان بنده بود
|
|||||||
| بارالها بارش برف محبت را ببار
|
|||||||
| هر گل باغ وطن امید بر آینده بود
|
|||||||
| دومین روز بهاری زاد روز حیدر است
|
|||||||
| کاش بهتر بر من و ایران من فرخنده بود
|
|||||||
دوم فروردین 1394-215
اصل و نسل
| به به که بلبل و گل بر شاخسار آمد
|
|||||||
| فرخنده باد نوروز عید و بهار آمد
|
|||||||
| دشت و چمن و لاله گلها بود دل انگیز
|
|||||||
| بر عاشقان بیدل شوری به بار آمد
|
|||||||
| شوریدگی عاشق با قلب مهربان است
|
|||||||
| اما در این کشاکش جانها نثار آمد
|
|||||||
| بر اصل و نسل ایران عید و بهار مبارک
|
|||||||
| بر حفظ این اصالت سرها به دار آمد
|
|||||||
| آیین سربلندی بر این وطن مبارک
|
|||||||
| هرکس که دشمنش بود از او چه کار آمد
|
|||||||
| ایران سربلند و ایرانیان سرافراز
|
|||||||
| تبریک حیدر امسال با این شعار آمد
|
|||||||
2/1/1394-216
چراغ معبد
| به دل مهر تو را دارم دگر دلبر نمیخواهم
|
|||||||
| جهانی را پر از دّر و پر از گوهر نمی خواهم
|
|||||||
| به دشت پرملال من چراغ راه من بودی
|
|||||||
| بت بتخانه سالاری دگر سرور نمی خواهم
|
|||||||
| هر آنچه تا کنون دیدم و آنهایی که پندارم
|
|||||||
| دگر این کاخ پوشالی و آن باور نمیخواهم
|
|||||||
| قدوم تو مبارک شد به این ویرانسرای دل
|
|||||||
| به صد باور همیگویم دگر یاور نمیخواهم
|
|||||||
| بدست آوردهام جانا نگین ارغوانی را
|
|||||||
| در این آشفته بازاری زر و زیور نمیخواهم
|
|||||||
| سخنهای دل حیدر به سوز و ساز پنهانی
|
|||||||
| تفکر بر غزل آری ولی داور نمیخواهم
|
|||||||
28/4/1398-251
پاپوش
| سالها از پیش من رفت و فراموشم نشد
|
|||||||
| تابش نورش چراغ دل که خاموشم نشد
|
|||||||
| از سر تقصیر من آن با وفا شد بیوفا
|
|||||||
| از برم با آه دل او رفت و پاپوشم نشد
|
|||||||
| چون مسیر ناامیدی شد برایش پیش رو
|
|||||||
| از برای دیدنم هم حلقه بر گوشم نشد
|
|||||||
| با وجود آنکه افسانه به سر میپرورید
|
|||||||
| باغرور و سرکشی هرگز قدح نوشم نشد
|
|||||||
| بارالها عفو کن از جرم حیدر در گذر
|
|||||||
| گر خطایی شد ولی هرگز فراموشم نشد
|
|||||||
2
صبوری از خدا
| صبوری از خدای خود تقاضا میکنم امشب
|
|||||||
| تو را بیگانه میبینم که نجوا میکنم امشب
|
|||||||
| مرا دیگر مجالی نیست با تو راز دل گویم
|
|||||||
| اگرچه با جنون خود مدارا میکنم امشب
|
|||||||
| کشیدم دست خود بیرون از آن دستان بیمهرت
|
|||||||
| به فال نیک میگیرم و حاشا میکنم امشب
|
|||||||
| به دنبال چه میگردی چرا رنجیدهام از تو
|
|||||||
| که صدها واژه از بهر تو معنا میکنم امشب
|
|||||||
| دلم فریاد میخواهد ولی در اوج تنهایی
|
|||||||
| به خلوت با خدای خویش نجوا میکنم امشب
|
|||||||
| پریشان کرده حیدر را همه رفتار و گفتارت
|
|||||||
| که با گفتار خود بینی چه سودا میکنم امشب
|
|||||||
249
باغ و دشت کوهی
| از باغ و دشت کوهی امروز شده گلی باز
|
|||||||
| این غنچه شکوفا نامش بود گل ناز
|
|||||||
| میلاد او مبارک در بیست و چهار خرداد | |||||||
| مرغ سعادت امشب گردیده با تو دمساز
|
|||||||
| زیبایی و سلامت بر او چه نعمتی شد
|
|||||||
| یا رب به او عطا کن شادی و شور و آواز
|
|||||||
| تبریک من بر او شد ذکر دعا و این شعر
|
|||||||
| بر تو که نازنینی ای ماه شوخ طناز
|
|||||||
| این نغمههای حیدر دسته گلی برایت
|
|||||||
| ای نازنین طناز افشا مکن تو این راز
|
|||||||
24 خرداد 1398 – 248
شاخه گل از بنده
| عطر گلهای بهاری که مرا زنده کند
|
|||||||
| کوه و صحرا همه را بهر تو زیبنده کند
|
|||||||
| باد نوروز بر آن دشت شقایق بوزید
|
|||||||
| تا گل و سنبل و گیسو همه رقصنده کند
|
|||||||
| مرغ شیدای دلم سوی تو پرواز نمود
|
|||||||
| تا که تقدیم شما شاخه گل از بنده کند
|
|||||||
| بلبل آن مرغ چمن شد نغمه خوان بهر گلی
|
|||||||
| این غزل را به تو حیدر گل ارزنده کند
|
|||||||
| کاش گیسوی تو باشد دم باد سحری
|
|||||||
| عطر آن دم به دم احساس مرا زنده کند
|
|||||||
فرودین ماه 1397 – 244
تار دل شیدا
| ناز دلبر می کشم چون محرم راز من است
|
|||||||
| زان که در بستان عشق او شوق پرواز من است
|
|||||||
| زندگی با عشق و عرفان زنده باشد خوب من
|
|||||||
| زنده باشد نازنین یاری که دمساز من است
|
|||||||
| این غزل از سینه برخیزد بشور و شوق یار
|
|||||||
| بنده مدهوشم ولی او راز آواز من است
|
|||||||
| هر گل باغ و چمن دارد نشان از دلبری
|
|||||||
| بهتر از هر سنبلی مهروی طناز من است
|
|||||||
| هر نوا برخیزد از تار دل شیدای من
|
|||||||
| رقص او آهسته و پیوسته با ساز من است
|
|||||||
| دشت حیدر پر ملال و مرغ دل خواب و خموش
|
|||||||
| نور امیدی در این ویرانه دمسازمن است
|
|||||||
245-1397/9/9
رهبر
| مهدی صاحب زمان بر کشور ما رهبر است
|
|||||||
| جایگاه او جهانی پیرو پیغمبر است
|
|||||||
| از گزند روزگار او را تو محفوظش بدار
|
|||||||
| اندرین ظلمت سرا نوری و بر ما محور است
|
|||||||
| همرهی با بینوایان دشمنی با دشمنان
|
|||||||
| بر سر ایران و سرداران ایران سرور است
|
|||||||
| دوستانش بیوفا و دشمنانش بی حیا
|
|||||||
| دشمنش آل یزید و مشرکان کافر است
|
|||||||
| ش | آن که شد کوته نظر هرگز نداند شعر من
|
||||||
| عاقلان خوانند و میدانند ندای حیدر است
|
|||||||
بیستم مهرماه 1396- 241
گل رویش
| صحبت معشوقه آتش بر دلم افروخته
|
|||||||
| با ندای عاشقی بال و پرم را سوخته
|
|||||||
| محفل عشق پری بانگ جرس شد بر سرم
|
|||||||
| او محبت از کدامین عاقلی آموخته
|
|||||||
| با دلی دریای مهر و سینه مالامال عشق
|
|||||||
| جامهای از فخر معشوقه برایم دوخته
|
|||||||
| شیوهی دل باختن هم شد شراری بر دلم
|
|||||||
| بیش از هر عاشقی در دل وفا اندوخته
|
|||||||
| برق چشمانش چو خورشید و گل رویش چوماه
|
|||||||
| با نگاهی از دل حیدر غباری روفته
|
|||||||
جمعه 5/4/1394 – 220
ناقوس کلیسا
| دلا خوش باش میبینی پری آن دخت ترسا را
|
|||||||
| بر این شادی بزن راهب تو ناقوس کلیسا را
|
|||||||
| سعادت بوده معشوقی بود عشق تو آئینش
|
|||||||
| بسان دختر ترسا که دارد دین عیسی را
|
|||||||
| چه زیبا خرمن مویش و مژگان و دو ابرویش
|
|||||||
| به یغما برد مه رویش همه آیین موسی را
|
|||||||
| فروغ ماه مهرویان گل افلاکیان امروز
|
|||||||
| هوای عاشقی بر سر به دل مهر نکیسا را
|
|||||||
| به خواب حیدر نمیدیدی شبی مرغ سعادت را
|
|||||||
| که درگلزار خود دیدی، پری، آن دخت ترسا را | |||||||
26/1/1394 – 219
رفتار بدکاران
| آه از این رفتار مزدوران که آزار من است
|
|||||||
| وای از این افکار نادانی که سر بار من است
|
|||||||
| کینهای در دل ندارم خشمم آزارم دهد
|
|||||||
| غصههایی در دل و در روح بیمار من است
|
|||||||
| بار الها مکر مکاران فتا کرد عمر ما
|
|||||||
| انتظار محو این بیفطرتان کار من است
|
|||||||
| هر جنایت پیشهای نام تو آرد بر زبان
|
|||||||
| شاکرم از لطف تو اینها زافکار من است
|
|||||||
| در قلمروهای شیران روبهان جولان دهند
|
|||||||
| جای شاهین خرمگس دیدم که آزار من است
|
|||||||
| روزگار اف بر تو و بر چرخ گردون تو باد
|
|||||||
| شکوههایی در دل و در متن گفتار من است
|
|||||||
| عذر تقصیرم بود یارب ببخشا حیدرت . |
|||||||
| این سخنهای دل و وجدان بیدار من است
|
|||||||
26/6/1396 – 239
توشه مهر و وفا
| شعله عشقی که بر افکار خویش افروختم
|
|||||||
| چون پر پروانه دور شمع آخر سوختم
|
|||||||
| سوختن از شعله شمع شب تار تو بود
|
|||||||
| روز و شب درس وفاداری ز تو آموختم
|
|||||||
| دیده و دل را بروی خوب و بد بستم ولی
|
|||||||
| بر خم ابرو و مژگان تو چشمی دوختم
|
|||||||
| حیف و صد افسوس تنها مانده این مرغ دلم
|
|||||||
| تا ندانی توشه از مهر و وفا اندوختم
|
|||||||
| چون نبودی با خبر از این دل شیدای من
|
|||||||
| بر تن خود من قبای بیخیالی دوختم
|
|||||||
| کاش میدیدی و میگفتی که با رفتار خویش
|
|||||||
| آتشی بر جان حیدر روز و شب افروختم
|
|||||||
26/3/1396 – 238
همدلی
| هر چه کوبیدم در دروازهای را وا نشد
|
|||||||
| همدلی با این دل شیدای من آنجا نشد
|
|||||||
| کشتی بشکسته گردیدم در این دریای عشق
|
|||||||
| راه امیدی بسوی ساحلی پیدا نشد
|
|||||||
| در سرم دارم هوای پر زدن بر کوی دوست
|
|||||||
| همرهی همراه من با این دل شیدا نشد
|
|||||||
| می سرایم نغمههای سینهام با سوز دل
|
|||||||
| عقدههایی در گلویم مانع آوا نشد
|
|||||||
| چون پر پروانه گردیدم بدور شمع عشق
|
|||||||
| آتش این فتنهها سوزان و جانفرسا نشد
|
|||||||
| دشت حیدر پرملال اما ملول آنجا نبود
|
|||||||
| رخصتی بر قامت بیمار دل آنجا نشد
|
|||||||
17/8/1395- 235
دل خسته
| آن که افکار مرا در دام خویش انداخته
|
|||||||
| میخورم افسوس رفتار مرا نشناخته
|
|||||||
| دل به دست او اگر دادم گریبان من است
|
|||||||
| با نگاه خود بر این افسانهها پرداخته
|
|||||||
| شوق وصل او به این مرغ غزلخوان دلم
|
|||||||
| باورم هرگز نمیباشد که او دل باخته
|
|||||||
| بارها گوید که خواهان و وفادار من است
|
|||||||
| این قبایی بود بر اندام خویش او بافته
|
|||||||
| این حقایق با زبان و دل ندارد کینهای
|
|||||||
| از کنار من برو اما نگو خود باخته
|
|||||||
| شکوه دارم از دل و از دیده و رفتار خویش
|
|||||||
| کوله بار آن بی وفا بر دوش من انداخته
|
|||||||
| دل به هر کوته نظر دادن ره دیوانگیست . |
|||||||
| محفلی روی گسل حیدر کجا میساخته
|
|||||||
جمعه دوم مهر ماه-234
یک لحظه
| آنی که به یک لحظه ربوده نظرم را
|
|||||||
| آتش زده او جان و دل بی خبرم را
|
|||||||
| روزی دهد از جام و وجودش مینابم
|
|||||||
| روزی به بهانه بکند خون جگرم را
|
|||||||
| روزی بود او عاشق و دیوانه چو مجنون
|
|||||||
| روز دگر او به پاکند شور و شرم را
|
|||||||
| بارها شد بسرودم غزل از بهر وجودش
|
|||||||
| هر چند که او خواند و نفهمید اثرم را
|
|||||||
| گفتم که مکن جور و جفا با من مسکین
|
|||||||
| یک لحظه نگر بر من و حال پکرم را
|
|||||||
| بارها شد که بگفتی همه هستیم تو هستی
|
|||||||
| افسانه مگر پرکند این گوش کرم را
|
|||||||
| گفتا گله حیدر مکن از حال خرابم . |
|||||||
| آتش مزن این سینه پر شور و شرم را
|
|||||||
12شهریور1395-233
نوشی به جام
| دوش آن دو چشم مستت آرام جان من شد
|
|||||||
| مژگان و زلف و ابرو آخر به کام من شد
|
|||||||
| چندیست میپرستم بعد از خدای خوبم
|
|||||||
| زان چشم و آن نگاهت باده به جام من شد
|
|||||||
| حور و پری نگاهت هوش از سرم ربوده
|
|||||||
| شیرین سخن بگفتی شهدش به جام من شد
|
|||||||
| از کوی من نرفتی با آن که خسته بودم
|
|||||||
| گر مدعی نگوید صیدی شکار من شد
|
|||||||
| تنبور و ساز دل را دردست خود گرفتی
|
|||||||
| آن سوز سازگاری سیمی به ساز من شد
|
|||||||
| تقدیر حیدر این شد تسلیم سرنوشتم
|
|||||||
| شیرین و شور اگر بود نوشی به جام من شد
|
|||||||
28 مرداد 1395-232
بت بت خانه
| آن مه تابان که دایم همدم راز من است
|
|||||||
| از دیار حوریان ماهی گل ناز من است
|
|||||||
| همچنان پروانه میتابد به دور شمع عشق
|
|||||||
| شور و حالی در دل او شوق پرواز من است
|
|||||||
| گر چه شد خاموش آن مرغ غزلخوان دلم
|
|||||||
| روشنی بخش دل دیوانه طناز من است
|
|||||||
| با دلی دریای مهر و سینهای پرشور عشق
|
|||||||
| بهر ابراز محبت دست و دلباز من است
|
|||||||
| خوش نوایی در دل و شور غزل دارم به سر
|
|||||||
| آن بت بتخانه و سیمی به هر ساز من است
|
|||||||
| شعر تو حیدر گل ناقابلی بر دست دوست
|
|||||||
| گرچه مسکینم ولی معشوقه دمساز من است
|
|||||||
15/8/1394-255
آمدی باز هم
| آمدی باز هم که دارد نازنین ناز تو را
|
|||||||
| گوش و جان من شنیده باز آواز تو را
|
|||||||
| میگشایم در به روی دشت و صحرای دلم
|
|||||||
| چون به کوی خود بدیدم شوق پرواز تو را
|
|||||||
| بهر عاشق دیدن معشوقه جان دیگر است
|
|||||||
| گر چه دیدم بارها این غمزه و ناز تورا
|
|||||||
| دلبری کردی به دلداری که دلبند تو شد
|
|||||||
| هر دل عاشق نداند سر این راز تو را
|
|||||||
| نازنینا بینیازی بهر نازیدن ولی
|
|||||||
| کی تو پنداری که بی حد میکشم ناز تو را
|
|||||||
| بلبل شیدا بیا دیگر نوای خوش بخوان
|
|||||||
| بارها حیدر شنید هم سوز و هم ساز تو را
|
|||||||
4/7/1394-224
سینهای پر غم
| سینهای پر غم از این گردونه سر بار من است
|
|||||||
| عامل سر ریز این پیمانه افکار من است
|
|||||||
| میروم با شوق و احساسم بسوی کوی دوست
|
|||||||
| دل به هر کس میدهم پندارد و اجبار من است
|
|||||||
| شکوهها از دور گردون پیش خالق میبرم
|
|||||||
| اشک تر بر دیده و آه دل ابزار من است
|
|||||||
| زندگانی این زمانه مرگ تدریجی بود
|
|||||||
| شرمسار از عمر من این راه و رفتار من است
|
|||||||
| جام صبرم خالی و جانم به لب در کلبهای
|
|||||||
| تا ببینم کی کجا پایان این کار من است
|
|||||||
| چرخ گردون بیوفایی با دل حیدر مکن
|
|||||||
| قسمتی از لوح دل در متن گفتار من است
|
|||||||
230
حاصل دیده
| شکوهها از دل بی چاره چرا کار من است
|
|||||||
| حاصل دیده پریشانی افکار من است
|
|||||||
| یارب این گردش و گردونه کجا میبردم
|
|||||||
| آرزوی فرجی از تو به این کار من است
|
|||||||
| روز و شب ذکر دعایم طلب دیدن دوست
|
|||||||
| تا ببینم به کجا رخصت دیدار من است
|
|||||||
| با دل و دیده اسیرم ز فراق رخ یار
|
|||||||
| که طبیب دل بیمار و پرستار من است
|
|||||||
| آن که مینازد و نازش به نیاز دل ماست
|
|||||||
| کی بداند که بگوید دل بیمار من است
|
|||||||
| دست حیدر به دعای سحر و نیمه شبی
|
|||||||
| با دل خسته دعای فرج ابراز من است
|
|||||||
231
راه ورود
| عید نوروز ، آن گل باغ وجود من کجاست
|
|||||||
| آن پرستشگاه و آن مهر سجود من کجاست
|
|||||||
| فصل گل در باغ و بستان بلبل شیدا نبود
|
|||||||
| آن که به بود از همه بود و نبود من کجاست
|
|||||||
| باغ گل پژمرده شد مرغ غزلخوانم خموش
|
|||||||
| رونقی بر کار و بازار رکود من کجاست
|
|||||||
| سرنوشت این لوح تنهایی بنام من نوشت
|
|||||||
| عامل تغییر این حد و حدود من کجاست
|
|||||||
| شوق پروازم بکوی عشق در سر پرورم
|
|||||||
| راه دشوار است آیا رهنمود من کجاست
|
|||||||
| زندگی باغی و بستانی و یارانی در او
|
|||||||
| از کجا دانم که آن راه ورود من کجاست
|
|||||||
| هم دل و هم جان عاشق هم پر پروانه سوخت . |
|||||||
| آتشی زد بر دل حیدر شهود من کجاست
|
|||||||
4/1/1395-228
خم ابرو
| من که از آفت کوته نظران خسته شدم
|
|||||||
| به خطا بر رخ معشوقهای وابسته شدم
|
|||||||
| یک نظر بر خم ابروی پری دام دل است
|
|||||||
| من از این دیده و دل مرغک پا بسته شدم
|
|||||||
| دلسپاری به ره عاشق و معشوقه بدان
|
|||||||
| عاملی بود که من کلبه دربسته شدم
|
|||||||
| کی بود گوهر مقصود من ابروی نگار
|
|||||||
| که بگفتا به ره عشق تو دلبسته شدم
|
|||||||
| دل عاشق پر پروانه چرا سوختن است
|
|||||||
| من درمانده چرا عاشق دلخسته شدم
|
|||||||
| محفل انس نشد کلبه این سوته دلان
|
|||||||
| من حیدر به دعا خارج از این دسته شدم
|
|||||||
30/1/1395-229
آه سرد
| یار محبوبم فراق تو مرا دیوانه کرد
|
|||||||
| روزها در شهر و شبها راهی میخانه کرد
|
|||||||
| گرچه تنهایی به لوح دل شده تقدیر من
|
|||||||
| چونکه اسرارش همه عشق مرا افسانه کرد
|
|||||||
| راز عشقی بر زبان و بر سرت فکری دگر
|
|||||||
| این دو راهی در وجود تو مرا دیوانه کرد
|
|||||||
| تا به سر آشفتگی داری بدان دوری ز من
|
|||||||
| چون ندانی عشق تو شمع و مرا پروانه کرد
|
|||||||
| ش | نغمهی حیدر زگفتارش شنو آه دل است
|
||||||
| آه سرد سینهام این کلبه را غمخانه کرد
|
|||||||
30/4/1399-333
باد بهاری
| میوزد باد بهاری سال نو آغاز شد
|
|||||||
| شاخه گل بهر بلبل غنچههایش باز شد
|
|||||||
| ای صبا از زلف یار عطر خوشی آوردهای
|
|||||||
| عطر زلف و بوی گل با نغمه سرو ناز شد
|
|||||||
| دشت گلها کوه و صحرا زنده گردید از بهار
|
|||||||
| این طبیعت بهر بلبل سمبل آواز شد
|
|||||||
| دورشمع پروانه می تابید و بلبل گرد گل
|
|||||||
| بهر عشق هر عاشقی آماده پرواز شد
|
|||||||
| زیر بال بلبلان برگ گل زیبا ولی
|
|||||||
| شعله شمع و پر پروانه سوز ساز شد
|
|||||||
| پرکشد پروانه دور شمع و ما دور پری
|
|||||||
| آه عاشق با دل دیوانگان دمساز شد
|
|||||||
| روز دوم از بهار و فصل گل آغاز شد . |
|||||||
| همره گلها به گیتی چشم حیدر باز شد
|
|||||||
2/1/1395-227
افتخار
| آن که با او همنشینی افتخارم بر سر است
|
|||||||
| چون وجود مهربانش بهتر از سیم و زر است
|
|||||||
| دارم امیدی که باشد گوهر کمیاب عشق
|
|||||||
| او نگین افتخاری بر سر انگشتر است
|
|||||||
| سالهایی از پی من بود و بودم انتظار
|
|||||||
| منتی بر من نهاد امروزه بر من یاور است
|
|||||||
| باوری دارم که او هم بهتر از هر گوهر است
|
|||||||
| چون برای کودک دل به ز مهر مادر است
|
|||||||
| مهربانی با وفا و خوش بیانی بی ریا
|
|||||||
| این سخن از حیدر و تایید او با داور است
|
|||||||
25/6/1394-223
از افق ماهی درآمد
| از افق ماهی درآمد بیست و هشت آذری
|
|||||||
| عطر گل بر عالمی افکنده زیبا اختری
|
|||||||
| هر گل باغ دلم دارد نشاط بهتری
|
|||||||
| در کنار مهربان و شاد و از گل بهتری
|
|||||||
| شوق پروازم به سر بر دل نوای خوشتری
|
|||||||
| دور شمع عشق را پروانه باشد دلبری
|
|||||||
| بر دل شیدای من امید هست و باوری
|
|||||||
| یر سرم دارم تمام عمر تاج سروری
|
|||||||
| این غزل ناقابل و از جان و دل بر دلبری
|
|||||||
| شعر من شاخه گلی در جشن والا گوهری
|
|||||||
| مهربان چون دلبر من نیست دیگر همسری
|
|||||||
| مهربانی دلبرم از بهر حیدر یاوری
|
|||||||
28/9/1394-226
تنبور دل
| نازنین با وفا این بیوفایی پس چرا
|
|||||||
| دم زدن دیوانهوار بهر جدایی پس چرا
|
|||||||
| ناخدای کشتی عشقم تو بودی روز و شب
|
|||||||
| روی امواج دلم قایق سواری پس چرا
|
|||||||
| دلبرم بودی و دلدارم شدی در راه عشق
|
|||||||
| دل ربودی از من و دیوانه کردی پس چرا
|
|||||||
| رقص تو همره نشد هرگز به سیم و تار من
|
|||||||
| سیم تنبور دلم را پاره کردی پس چرا
|
|||||||
| ش | محفل حیدر که شد با شور و شعر و عاشقی
|
||||||
| عاقبت این کلبه را ویرانه کردی پس چرا
|
|||||||
21/6/1394-222
اشک لیلی
| آنکهازروی هوس درها به رویش بست و رفت
|
|||||||
| جایگاهش در دلم با ردپایش هست و رفت
|
|||||||
| خاطرات خوب و شیرین دفتر قلب مرا
|
|||||||
| باکمال بیوفایی او گرفت ازدست و رفت
|
|||||||
| کلبهای با عشق و عرفان از برایش ساختم
|
|||||||
| یاکهمن دیوانه میبودم و یا اومست و رفت
|
|||||||
| اشک لیلی مرگ مجنون از وفا و عشق بود | |||||||
| اوندانست اینجدایی بدتر ازمرگ است و رفت
|
|||||||
| من که بیمار و اسیرم اندر این طوفان عشق
|
|||||||
| نوش دارویی نبود هرگز ولی نیش است و رفت
|
|||||||
| با دو دست خود نهال سبز عشقم را شکست
|
|||||||
| او گمان دارد که حیدر پای او بنشست و رفت
|
|||||||
5/5/1394-221
شمع نورانی
| مرغ دل با هر گل زیبای عشق بیگانه است
|
|||||||
| شوق پروازش به دشت پر گل جانانه است
|
|||||||
| بوی زلف و چشم مست و قامت رعنای او
|
|||||||
| بهر مستی بهتر از جام می و میخانه است
|
|||||||
| مقصد و منظور مستی با می انگور نیست
|
|||||||
| آن شراب ناب داروی دل دیوانه است
|
|||||||
| دل بلند پرواز و پروازش به سوی قدسیان
|
|||||||
| دور آن شمعی که نورانی بود پروانه است
|
|||||||
| ش | بی ریا بودن و احساس تو حیدر عاقبت
|
||||||
| مهر تاییدی بر این عهد و بر این پیمانه است
|
|||||||
25/1/1394-217
جهان شرمنده
| عید نوروز آمدی اما جهان شرمنده شد
|
|||||||
| ظلم و جور و غارت و بیدادها بیپرده شد
|
|||||||
| بس جنایت در عراق و شام شد با نام دین
|
|||||||
| کی خیانت میکند هر کس خدا را بنده شد
|
|||||||
| روزی اسکندر جنایت کرد و روزی هم عمر
|
|||||||
| داعشی چون شمر ذی الجوشن سگ درنده شد
|
|||||||
| نسل اینها کربلا آل علی را سر برید
|
|||||||
| آدمی از این جنایت تا ابد شرمنده شد
|
|||||||
| بدتر از آنها وزیر دزد و بیشرم وحیا
|
|||||||
| عالمی در آفت بیدادشان درمانده شد
|
|||||||
| عید نوروز آن زمانی بود که کوروش زنده بود
|
|||||||
| نور امید و عدالت بر جهان تابنده شد
|
|||||||
| آن که گفتارش به نیکی بود و کردارش نکو
|
|||||||
| آن قبای سربلندی بر تنش زیبنده شد
|
|||||||
| او مسلمانی نبود اما به یزدان بنده بود
|
|||||||
| چون که شمشیر عدالت دست او برنده شد | |||||||
| دومین روز بهاری آمدم در این جهان
|
|||||||
| بهر حیدر کی کجا ایام عید ارزنده شد
|
|||||||
6/12/1393-213
آتش چهارشنبه سوری
| آتشچهارشنبهسوریها به سالی یک شب است
|
|||||||
| شعله عشق تو هرروز بروجودم چون تب است
|
|||||||
| هوش بردی از سرم آتش نهادی بر دلم
|
|||||||
| در گلویم عقده و ناگفتههایی بر لب است
|
|||||||
| آتش افروزی و بر جانم شرار افروختی
|
|||||||
| ناله دل با خدا فریاد یارب یارب است
|
|||||||
| نازنینا ناز کمتر کن، مکن از حد فزون
|
|||||||
| هربهدست آوردنیگاه از دعای یک شب است
|
|||||||
| ش | بارها حیدر بگفت این ناسپاسیها مکن
|
||||||
| دل به دست آوردن از روی کمال و ادب است
|
|||||||
28/12/1393-214
آتشی بر دل
| آتشی بر دل ما دیده بر افروخته است
|
|||||||
| یک نگه بر من مسکین چه قبا دوخته است
|
|||||||
| شعله فتنه از آن روز ازل روشن بود
|
|||||||
| دل عاشق پر پروانه به شمع سوخته است
|
|||||||
| هر دلی سوز دلی دارد وآهسته بسوخت
|
|||||||
| ره عشق از پر پروانه که آموخته است
|
|||||||
| آن که باز آمد و با عشوه بیاید شب و روز
|
|||||||
| بهر دل بردن ما تجربه اندوخته است
|
|||||||
| ش | گرچه او در دل ما شعله بر افروخته است
|
||||||
| گه غبار تن حیدر به دمی روفته است
|
|||||||
29/2/1393-202
کاسه صبر
| اشک تر بر دیده و ترس جدایی بر دلم
|
|||||||
| کی نشیند جای تو هر بی وفایی بر دلم
|
|||||||
| ناله پیوسته بلبل از فراق گل کشید
|
|||||||
| هم چو بلبل آه دل دارد هوایی بر دلم
|
|||||||
| کاسه صبر مرا لبریز کردی عاقبت
|
|||||||
| من نمیگویم نداری مهر و جایی بر دلم
|
|||||||
| شیوه رندی کلید تو ، به افکار من است
|
|||||||
| صادقانه کی تو میدادی بهایی بر دلم
|
|||||||
| باوری دارم وفاداری تو افسانه است
|
|||||||
| بارها دادی به گفتارت ندایی بر دلم
|
|||||||
| ساده بودم این دل بیمار دادم دست تو
|
|||||||
| ای طبیب بیوفا این شد شفایی بر دلم
|
|||||||
| ترک تو میگویم و گویم دعا گوی توام . |
|||||||
| این مرام حیدر است دارم وفایی بردلم
|
|||||||
201
باد صبا
| ببر باد صبا امروز پیغامی به دل دارم
|
|||||||
| بگو هجر تو هنجاری شده از بهر گفتارم
|
|||||||
| کبوتر گشتی از بامم پریدی بیوفا اما
|
|||||||
| کجا دانی غم دوری پریشان کرده افکارم
|
|||||||
| به دل نقش تو را دارم بسر افکار رویایی
|
|||||||
| فراموشم شده عالم ولی بهر تو هشیارم
|
|||||||
| بسی آشفتگی دارم به فکرم بهر او اما
|
|||||||
| گهی بیزار گردیدم گهی زین گفته بیمارم
|
|||||||
| ش | هنوز آشفتگی بیرون نرفته از سر حیدر
|
||||||
| که آفت گشته بر جان و دل و روح گرفتارم
|
|||||||
2/5/1399-338
سرافراز
| یار محبوبم چه محبوبی که بی ناز آمدی
|
|||||||
| نازنینا بر من شیدا سرافراز آمدی
|
|||||||
| همنشینی با گل و بلبل برایم افتخار
|
|||||||
| شد سعادت بهر ما بانغمهی ساز آمدی
|
|||||||
| بیقراری میکند مرغ دلم کنج قفس
|
|||||||
| سوی این مرغ دلم با شوق پرواز آمدی
|
|||||||
| مقدمت باشد مبارک ای مه تابان من
|
|||||||
| کز برای این دل شیدا به آواز آمدی
|
|||||||
| ش | این غزل بهر تو گفتم ای گل بیخار من
|
||||||
| شاد و خشنود است حیدر محرم راز آمدی
|
|||||||
1/5/1399-337
کام دل دوست
| من گرفتارم و از وجور جهان خسته شدم
|
|||||||
| چه خطا کردم و دیدم به تو وابسته شدم
|
|||||||
| به دلم دیده بگفتا که تویی همره عشق
|
|||||||
| ولی افسوس به کردار تو دلبسته شدم
|
|||||||
| از چه اینگونه فشاری همه افکار مرا
|
|||||||
| من از این کج نظریها به خدا خسته شدم
|
|||||||
| بس که آزرد مرا گفتهی هر دشمن و دوست
|
|||||||
| گر بمیرم به خدا شاکر و وارسته شدم
|
|||||||
| از چه ناکامی ما گشته به کام دل تو
|
|||||||
| وارد صحن و سرای تو که شایسته شدم
|
|||||||
| رخ معشوقه گشاید در هر خانهی عشق
|
|||||||
| سالها منتظر کلبه دربسته شدم
|
|||||||
| محفل انس تو شد محفل کوته نظران . |
|||||||
| من حیدر به خطا وارد آن دسته شدم
|
|||||||
17/10/1392-197
آتش پرست
| من امشب ازدرون خویش چون پروانه میسوزم
|
|||||||
| مزن دستی به دل امشب من بیگانه میسوزم
|
|||||||
| رفیقم تا به کی مستی و کی هشیار خواهی شد
|
|||||||
| تو روشن میکنی آتش من دیوانه میسوزم
|
|||||||
| نهادی بر دلم آتش تماشا میکنی هردم
|
|||||||
| چه سان آگاه خواهی شد که من مستانه میسوزم
|
|||||||
| زبیگانه ندیدم من جفا و بیوفایی را
|
|||||||
| تو جانا کم بزن آتش که من جانانه میسوزم
|
|||||||
| جمالت ساده دلتر بود با ما از تو یکروتر
|
|||||||
| مزن زخمی به دل دیگر که در میخانه میسوزم
|
|||||||
| اگر آتش پرست هستی و یا در دین ما هستی
|
|||||||
| مسوزانی دل حیدر که چون پروانه میسوزم
|
|||||||
50
خدایا خدایا
| دریغا دریغا که این را ندانم
|
|||||||
| به جز تو خدایا کسی را نخوانم
|
|||||||
| امیدم تو هستی پناهم تو هستی
|
|||||||
| الهی به جز تو نخواند زبانم
|
|||||||
| خدایا خدایا سخن با تو گویم
|
|||||||
| به جز تو به کس من سخن کی برانم
|
|||||||
| در این دار فانی اسیر دل هستم
|
|||||||
| که آزادگی را تو دادی نشانم
|
|||||||
| به هر جا که هستم امیدم تو هستی
|
|||||||
| تو دانی خدایا ز راز نهانم
|
|||||||
| اگر هرچه هستم ولی با تو هستم
|
|||||||
| ببخشا گناهم که من ناتوانم
|
|||||||
| به کردار نیک و به گفتار نیکم . |
|||||||
| به راهی که رفتم در آن ره نمانم
|
|||||||
| سخن با که گویم که محرم نباشد
|
|||||||
| کمک کن به حیدر که من در فغانم
|
|||||||
17/10/1392-197
به صداقت
| تو کنار من چو باشی بدهی مرا مرادم
|
|||||||
| به فراق تو نشستم نروی دمی زیادم
|
|||||||
| چو کنار من بمانی به صفا و مهربانی
|
|||||||
| چو نباشد این زمانه به جز از تو اعتمادم
|
|||||||
| تو بیا کنار من باش و صفای همدلی آر
|
|||||||
| که نگیرم انتقامم چو کنی تو انتقادم
|
|||||||
| دل من در این زمانه ز جفا شده غم انگیز
|
|||||||
| تو به ظاهرم ببینی چو گلی شکفته شادم
|
|||||||
| به صداقت و حقیقت بسروده حیدر این را
|
|||||||
| چو نبود بر تو جالب نه بگو که دل ندارم
|
|||||||
31/3/1399-301
در فشان
| نغمههایی بهر تو آرام جان من شده
|
|||||||
| آن خم ابروی تو روح و روان من شده
|
|||||||
| بس که ابراز محبت میکنی بر این حقیر
|
|||||||
| آن زبان الکن من در فشان من شده
|
|||||||
| جمله افکار پلیدی از سرم گشته برون
|
|||||||
| آن جمال و نرگس خوبت جهان من شده
|
|||||||
| هم نشینی با تو از روی نجابتها ببین
|
|||||||
| یاد دوران جوانی در گمان من شده
|
|||||||
| عالم فانی رها کن حیدر و با خود بگو
|
|||||||
| چند روزی این سعادت آرمان من شده
|
|||||||
1/4/1399-302
باد خزان
| آنچه آمد بر سرم از دل به آه افتادهام
|
|||||||
| ترس من از چاله بود اما به چاه افتادهام
|
|||||||
| آنچهپیش آمد نه تقدیر است و تقصیر من است
|
|||||||
| چون ندانستم که در بیراهه راه افتادهام
|
|||||||
| بر دلم دردیست از رفتار آن پر مدعا
|
|||||||
| دور میباشد که من فکر شفا افتادهام
|
|||||||
| کرده افکارم پریشان و ندارم چارهای
|
|||||||
| شور بختی من از چشم و نگاه افتادهام
|
|||||||
| بعد عمری زندگی را چون شب تارم نمود
|
|||||||
| نور خورشیدم کجا شد فکر ماه افتادهام
|
|||||||
| جمله شعر من در این دفتر پیام حیدر است
|
|||||||
| بر سر باد خزان چون پرکاه افتادهام
|
|||||||
6/12/1392-199
دفتر خاطرات
| عید نوروز است ومن از سینه آهی میکنم
|
|||||||
| خاطرات دفتر خود را نگاهی میکنم
|
|||||||
| بارالها بهترین حالم عطا کن سال نو
|
|||||||
| این دعا بهر عزیزان شامگاهی میکنم
|
|||||||
| سفره هفت سین و قرآن است و شمع و آینه
|
|||||||
| هم تلاوت هم تماشایی به ماهی میکنم
|
|||||||
| سال نو فصل بهار و بلبل است و دشت و گل
|
|||||||
| مرغ دل بر کوی او همواره راهی میکنم
|
|||||||
| حسرت دیروز خوردم غصه فردا چرا
|
|||||||
| کار من باشد که روزم را تباهی میکنم
|
|||||||
| توشه دیروز من امید فردای من است
|
|||||||
| فرصت امروز ندانم اشتباهی میکنم
|
|||||||
| روز دوم از بهار چشمی گشودم بر جهان . |
|||||||
| مادرم با یاد تو از دل چه آهی میکنم
|
|||||||
| شعر حیدر با زبان الکنش اندر قفس
|
|||||||
| شاکرم معبود من بر تو پناهی میکنم
|
|||||||
1/1/1393-200
مدال عاشقی
| شبی از دور میدیدم نگاه مهربانت را
|
|||||||
| بر آمد از دلم آهی که دیدم گیسوانت را
|
|||||||
| تبسم بر لبت دیدم ترحم در دو چشمانت
|
|||||||
| که میدادم به آه دل جواب دیدگانت را
|
|||||||
| نگاهی کز تو میدیدم امیدی بر دلم افتاد
|
|||||||
| دل دیوانه میخواهد نگاه جانفشانت را
|
|||||||
| بیاد تو همی هستم به آن عهدی که میبستم
|
|||||||
| نگهدار عهد خود با من ببین زیبا کلامت را
|
|||||||
| مرا دیوانهام کردی به گفتاری که میکردی
|
|||||||
| نمیدانم کجا گویم تمام گفتههایت را
|
|||||||
| دلم در کوه و صحراها بیادت نغمه میخواند
|
|||||||
| به امیدی که باز آیی ببینم دیدگانت را
|
|||||||
| مدال عاشقی هرگز نباشد گوهر مقصود . |
|||||||
| به دست آوردمی حیدر، دلی از دوستانت را
|
|||||||
63
میهمان
| پیش ما آمده آن گل شده مهمان امشب
|
|||||||
| از وجودش شده این خانه گلستان امشب
|
|||||||
| چشم بر روی جمال تو و دستم به دعا
|
|||||||
| که خدایا نرسد زود به پایان امشب
|
|||||||
| با قدوم تو منور شده این محفل ما
|
|||||||
| خانه شد غرق گل و لاله و ریحان امشب
|
|||||||
| گل مریم نبود لایق تو یار عزیز
|
|||||||
| که بریزم به سراپای تو مهمان امشب
|
|||||||
| کی بود قابل تو کلبه درویشی ما
|
|||||||
| جای تو بر سرو بردیده و بر جان امشب
|
|||||||
| زدل و دیده برون شد غم و اندوه جهان
|
|||||||
| که نگار آمد و یار آمده این سان امشب
|
|||||||
| شکر ایزد بنما حیدر و با یار بگو . |
|||||||
| سخنی بهر صفای تو ز ایمان امشب
|
|||||||
10/7/1380-64
آتشی افزون
| جای یاری ، بیوفا سوهان افکارم شده
|
|||||||
| او به صد افسانه میگوید هوا دارم شده
|
|||||||
| گرچه باز آمد در این راه و مسیر دوستی
|
|||||||
| بیش از هر دشمنی باعث آزارم شده
|
|||||||
| من که احساس دلم را بهر او گویم به شعر
|
|||||||
| بی خبر از این غزل نادان این کارم شده
|
|||||||
| گرچه میسوزد پرپروانهام را شمع عشق
|
|||||||
| آتشی افزون بر این جان و دل زارم شده
|
|||||||
| وه چه میریزد به هم افکار من را کار او
|
|||||||
| او گمان دارد که نوری بر شب تارم شده
|
|||||||
| پرکشد پروانه سان حیدر به دور شمع عشق
|
|||||||
| میخورم حسرت چرا در فکر آزارم شده
|
|||||||
27/10/1392-196
گدای حسن
| بیوفا از کوی ما رفتی چه میخواهی دگر
|
|||||||
| در حریم ما قدم مگذار و رو راهی دگر
|
|||||||
| دست بردار از سرم دیگر نمیخواهم تو را
|
|||||||
| چون ز رفتار تو دارم بر دلم آهی دگر
|
|||||||
| بر سرت باشد هوائی ناروا از من مخواه
|
|||||||
| تا که افتم با سر و پایم در آن چاهی دگر
|
|||||||
| بر دل مسکین من خواهی که سلطانی کنی
|
|||||||
| ای گدای حسن بر ما هم شدی شاهی دگر
|
|||||||
| روزگارم تار و شبها تار و دل تاریکتر
|
|||||||
| او گمانش میرسد گشته به ما ماهی دگر
|
|||||||
| در دل شیدای با احساس حیدر کینه نیست
|
|||||||
| تا نپرسد حال و احوال تو گهگاهی دگر
|
|||||||
1/9/1392-195
گل نیلوفر
| آمدی در بر من ایگل نیلوفر من
|
|||||||
| بنشین نزد من ای از همه نیکوتر من
|
|||||||
| مگر از عاشق دیوانهی خود بیخبری
|
|||||||
| که نپرسی که چه آمد به سر دلبر من
|
|||||||
| به نسیم سحری گفتم و با باد صبا
|
|||||||
| که به گوش تو رسد این که چه آمد سر من
|
|||||||
| من درمانده گرفتارم و تو بیخبری
|
|||||||
| چون ندانی که تویی دلبرمه پیکر من
|
|||||||
| به در خانهی تو حلقه زدن بهر تو بود
|
|||||||
| که بدانی که تویی کوکب من اختر من
|
|||||||
| نغمهی مهر و وفا از لب شیرین تو بود
|
|||||||
| که نشسته به دلم ای گل نیلوفر من
|
|||||||
| سخن صدق و صفا از لب حیدر بشنو . |
|||||||
| که به یک لحظه نگاهت تو شدی رهبر من
|
|||||||
65
روز وصال
| با که گویم من درمانده وفادار توام
|
|||||||
| روز و شب یاد تو و عاشق دیدار توام
|
|||||||
| رنگ رخسار تو هوش از سر جانان ببرد
|
|||||||
| این نشد منحصر من که گرفتار توام
|
|||||||
| از سر صدق و صفا با تو سخن گفتم من
|
|||||||
| بهر آن روز وصال است که بیدار توام
|
|||||||
| عطر گلهای محبت ز گلستان تو بود
|
|||||||
| افتخار من همین است که دلدار توام
|
|||||||
| گله با چشم اشارت نه سزاوار من است
|
|||||||
| به زبان امر بفرما که سزاوار توام
|
|||||||
| مهربان است دل حیدر و دیوانهی یار
|
|||||||
| این سخن از تو شنیدم که هوادار توام
|
|||||||
66
کعبه دل
| بارالها به تو سوگند علی جان من است
|
|||||||
| به فدایش سر و جانم همه ایمان من است
|
|||||||
| در دل کعبه و در کعبهی دل جای علی
|
|||||||
| بعد او یاد علی خاطر و پیمان من است
|
|||||||
| نام او در دو جهان راهگشای همه شد
|
|||||||
| این گشایشگر حق نور دو چشمان من است
|
|||||||
| جز علی کیست به عالم به یتیمان پدر است
|
|||||||
| این پدر با دو پسر دلیل و برهان من است
|
|||||||
| همسرش دسته گل باغ رسول الله است
|
|||||||
| ذکر زهرای بتول جوهره جان من است
|
|||||||
| افتخار من حیدر به خدا در دو جهان
|
|||||||
| که همان نام علی باعث احسان من است
|
|||||||
67
نوای خوش
| پیر گشتم زغم هجر تو ای بلبل مست
|
|||||||
| عاقبت دست تبهکار پر و بال تو بست
|
|||||||
| زینت باغ من از نغمهی زیبای تو بود
|
|||||||
| غنچه بشکفتنش از شادی دیدار تو هست
|
|||||||
| نه قفس جا و مکان و نه سزوار تو بود
|
|||||||
| دشت و صحرا گل و لاله همه از شوق تو رست
|
|||||||
| تله و تور بلا جرم نوای خوش توست
|
|||||||
| مزد این نغمه سرایی قفست را بشکست
|
|||||||
| ش | غم بیهوده مخور حیدر و بیراهه مرو
|
||||||
| خوبوبد میگذرد قسمت همین است که هست
|
|||||||
68
عید قربان
| عید قربان روز قربانی شوم قربانیت
|
|||||||
| دعوتی بود آن نگاه تو شدم مهمانیت
|
|||||||
| آه سردی از دلم بر خاست از بیماریت
|
|||||||
| تا که دیدم روی ماهت دیده بارانیت
|
|||||||
| خنده آوردم بروی بستر درمانیت
|
|||||||
| آفرین بر این تبسمها و این خندانیت
|
|||||||
| من پریشان بودم و شادم به تو با شادیت
|
|||||||
| عاشقم بر این بزرگی تو و شاهانیت
|
|||||||
| عید قربان و غدیر گویم که باشم حامیت
|
|||||||
| خادمی خواهی برای محفل روحانیت
|
|||||||
| نازنینا شعر حیدر عیدی عرفانیت
|
|||||||
| این دل شیدای با احساس من ارزانیت
|
|||||||
2/8/1392-192
شاخ گل
| ای شاد ترین شاخ گل باغ وجودم
|
|||||||
| امروز چه زیبا غزلی بر تو سرودم
|
|||||||
| روزی که دوچشم تو مرا در تله انداخت
|
|||||||
| ابروی تو هوش سر من برد چه زودم
|
|||||||
| حالا که ربودی دل و دین و نظرم را
|
|||||||
| این جمله سرودم که به پابند تو بودم
|
|||||||
| از دام تو کی بوده مرا راه رهایی
|
|||||||
| ای ماه شب تار و همه بود و نبودم
|
|||||||
| هر جمله شعرم به تو یک دسته گلی بود
|
|||||||
| نادیده نگیری و نگویی نشنودم
|
|||||||
| عاقل نبود آن که نبیند رخ معشوق
|
|||||||
| حیدر خبری داد که دیوانه نبودم
|
|||||||
17/8/1392-193
مهر دل خوبان
| مرا مهر دل خوبان ز دل آسان نخواهد شد
|
|||||||
| که این همه لطف الله و دگر پنهان نخواهد شد
|
|||||||
| چرا دوریکنم از عشق که در چهل سالگی پیرم
|
|||||||
| کهدل بیعشق در عالم جهان گردان نخواهد شد
|
|||||||
| بیاای مرغخوش الحان بشو عاشق تو هم چون ما
|
|||||||
| که مرغ عشق در گلشن کهبیالحان نخواهد شد
|
|||||||
| اگر عشقی شود پیدا که دلبندش علی باشد
|
|||||||
| بدان این نور الله است دگر پنهان نخواهد شد
|
|||||||
| ش | من این درس حقیقت را زمولایم علی جویم
|
||||||
| بهحیدر دادهسامان بیسرو و سامان نخواهد شد
|
|||||||
9
سخن میگفت
| کنار ساحل دریا کسی با من سخن میگفت
|
|||||||
| چهشیرین وچهروح افزا زدلاینها بهمن میگفت
|
|||||||
| شنیدم این سخنها و شدم محو سخنهایش
|
|||||||
| کهاین شیرین سخن با منزگلهاوچمن میگفت
|
|||||||
| شنیدم با همه هستی سخنهای دل افروزش
|
|||||||
| که هنگام سخن گفتن سخن از یاسمن میگفت
|
|||||||
| سخنهای قشنگ او همه از عشق و عرفان بود
|
|||||||
| که او از دل برای من زآهوی ختن میگفت
|
|||||||
| ش | خداوندا در این عالم سخن گفتن چه آسان است
|
||||||
| کهگویا ازدل حیدر چنین شیرین سخن میگفت
|
|||||||
10
مرغ چمن
| آنچه زیر خم ابروی تو یار آمده است
|
|||||||
| بهر امید دل خستهی راز آمده است
|
|||||||
| آن خنک بادونسیمی که به زلف تووزید
|
|||||||
| آه سرد است که از هجر نگار آمده است
|
|||||||
| از دل و دیده بکن نیم نگاهی سوی ما
|
|||||||
| تا بدانی که نگاهت به چه کار آمده است
|
|||||||
| مرغ بستان دل از بهر تماشای گلی
|
|||||||
| چند روزی به گلستان به قرار آمده است
|
|||||||
| هر کجا مرغ چمن لانه و کاشانه گرفت
|
|||||||
| با دل خون شدهاش به انتظار آمده است
|
|||||||
| حیدر آن عهد و وفایی که تو بستی با او
|
|||||||
| حال آن دلبر شیرین به قرار آمده است
|
|||||||
69
نوجوانی
| ای فلک با گردشت زحمت به دوران دیدهام
|
|||||||
| من چرا از کودکی رنج فراوان دیدهام
|
|||||||
| نوجوانی با امید و آرزوهایی گذشت
|
|||||||
| بعد از آن در زندگی بس درد و حرمان دیدهام
|
|||||||
| خم نکردم قامت خود زیر بار زندگی
|
|||||||
| گر چه بس نامردمی از خیل دونان دیدهام
|
|||||||
| خدمت و انفاق و ایثار جمله در خون من است
|
|||||||
| اجرت این کار خود از لطف یزدان دیدهام
|
|||||||
| من سخن در پرده میگویم به صدر از نهان
|
|||||||
| زیر و روئیها که از دانا و نادان دیدهام
|
|||||||
| شاکرم من از خدا و شکر من زین زندگیست
|
|||||||
| درد خود هرگز مگو حیدر که درمان دیدهام
|
|||||||
70
مشک ختن
| نسیم باد نوروزی ز کوی یار میآید
|
|||||||
| صدای چهچه بلبل از این گلزار میآید
|
|||||||
| اگر مرغ چمن امشب نوایی خوش نوا دارد
|
|||||||
| غمی بردل نمیماند که آن غمخوار میآید
|
|||||||
| دلی ارزنده میباشد درون سینهام امشب
|
|||||||
| دمیآرام نتواند که آن دلدار میآید
|
|||||||
| اگر مشک ختن خوشبو شود از نافهی آهو
|
|||||||
| از آن عطر خوشی بهتر ز زلف یار میآید
|
|||||||
| من آشفتهی مسکین به یاد تو سخن گویم
|
|||||||
| که میدانی به همراهت دلی بیمار میآید
|
|||||||
| سخن در نیمههای شب به تنهایی بگو حیدر
|
|||||||
| که فردا همنشین تو گل بی خار میآید
|
|||||||
74
شوق دیدار
| به یاد تو خوشم امشب که میبینم تو را روزی
|
|||||||
| به دیدار تو میآیم که همراهی دل افروزی
|
|||||||
| من آن پروانه میباشم به دور شمع رخسارت
|
|||||||
| به دور شمع میتابم اگر بال و پرم سوزی
|
|||||||
| به عشق و شوق دیدارت شتابانم به هر سویی
|
|||||||
| زگرمای تو میسوزم مکن تو آتش افروزی
|
|||||||
| پریشان کردهای مویت در این باد بهار امشب
|
|||||||
| که میآید به سوی ما نسیم باد نوروزی
|
|||||||
| دلی مشتاق دیدارت درون سینهام دارم
|
|||||||
| دمی با گریههای خود دمی با خنده میسوزی
|
|||||||
| صفای زندگی حیدر کنار دلبر و یار است
|
|||||||
| مبادا فکر آن باشی که سیم و زر بیاندوزی
|
|||||||
71
مستانه
| زدل بهرت غزل گویم چرا افسانه پنداری
|
|||||||
| به شوق وصل تو باشد مرا دیوانه پنداری
|
|||||||
| تو که شمع فروزانی برای هر شب تارم
|
|||||||
| چرا برگرد رخسارت مرا پروانه پنداری
|
|||||||
| مرامست نگاه و آن خم ابروی خود کردی
|
|||||||
| ولی تو با می نابت مرا مستانه پنداری
|
|||||||
| مرا دیوانه میبینی و هم مستانه میخوانی
|
|||||||
| خودت را خوب و رویایی بت بتخانه پنداری
|
|||||||
| من آن پروانه میباشم بدور شمع رخسارت
|
|||||||
| ولی حیدر نمیخواهد که تو این گونه پنداری
|
|||||||
30/3/1399-299
تقدیر
| بهار آمد به کوه و دشت و من در خانه دلگیرم
|
|||||||
| شکسته دست من تقدیر و از عمرم دگر سیرم
|
|||||||
| مگر باد خزان آمد به جای باد نوروزی
|
|||||||
| که این دل همچو پروانه سپرده دست تقدیرم
|
|||||||
| اگر خاطر پریشانی مشو دلگیر از تقدیر
|
|||||||
| بهار عمر بگذشت و کنون هم من دگر پیرم
|
|||||||
| دو روزی گر برویت خنده زد این عالم هستی
|
|||||||
| دو صد رنج و غم دیگر زره آید که من گیرم
|
|||||||
| صباحی نغمهی بلبل بروی گل اگر خوش بود
|
|||||||
| اگر خاموش شد در شب چه بوده بنده تقصیرم
|
|||||||
| ازآنروز ازلگردون چنین بودست و خواهد بود
|
|||||||
| رضای خالقت حیدر بود در فکر و تدبیرم
|
|||||||
| الهی بنده مسکینم و راضی بر رضای تو . |
|||||||
| ندارم شکوهای یارب که شد این گونه تقدیرم
|
|||||||
82
افسانهای
| مرغ دل امشب به یاد ساقی و میخانه بود
|
||||||||
| انتظار دیدن یار این دل دیوانه بود
|
||||||||
| دل نباشد چون کبوتر روی هر بام و بری
|
||||||||
| جایگاه مرغ شیدا کی در این ویرانه بود
|
||||||||
| ساعتی افسانهای رفتم به آن گلزار عشق
|
||||||||
| هر گل زیبا که دیدم نقش بر پیمانه بود
|
||||||||
| هر دمی دیدم تو را از عشق میگفتی سخن
|
||||||||
| این سخنها از زبان دلبر جانانه بود
|
||||||||
| آنچه بگشوده زبانم تا بگویم جملهای
|
||||||||
| قصهی دیدار ما آن شب چنین افسانه بود
|
||||||||
| حیدر از آن بوستان عشق میچیند گلی
|
||||||||
| چونکه آنشب دلبرش ساقی در آن میخانه بود | ||||||||
80
بر همه جان و وجودم
| بر همه جان و وجودم لانه کردی عاقبت
|
|||||||
| نازنینا در دل من خانه کردی عاقبت
|
|||||||
| خاطرات خوب و شیرینی به دل دارم ولی
|
|||||||
| آمدی بر هم زدی ویرانه کردی عاقبت
|
|||||||
| چون طواف کعبه میتابم به دور شمع عشق
|
|||||||
| آتشی بر این پر پروانه کردی عاقبت
|
|||||||
| با دو چشم مست تو مستم ننوشم جام می
|
|||||||
| همنشینم ساقی و پیمانه کردی عاقبت
|
|||||||
| دل بریدم از همه جانان و جان من تویی
|
|||||||
| با همه یاران مرا بیگانه کردی عاقبت
|
|||||||
| آتشی افروختی بر جان حیدر نازنین
|
|||||||
| عاشق دل خسته را دیوانه کردی عاقبت
|
|||||||
12/4/1392- 188
یوسف
| یوسف گم گشته بیا میدهم آن بهای تو
|
|||||||
| گوش دلم بجان شنید عاقبت آن ندای تو
|
|||||||
| از تو صداقتی عجیب بر دل و جان من نشست | |||||||
| آنچه گذشته بگذریم جان و تنم فدای تو
|
|||||||
| دوش مرا بخواب خوش این سخن از تو میشنید | |||||||
| جان و تن و وجود من میطلبد صدای تو
|
|||||||
| چشم امید من همی لحظه به لحظه منتظر
|
|||||||
| هر گل باغ این دلم دسته گلی برای تو
|
|||||||
| قلب رئوف و مهربان درد فراق میکشد
|
|||||||
| هر تپشی که میزند میطلبد شفای تو
|
|||||||
| آفت بیمحبتی از دل و جان من زدود
|
|||||||
| آن سخنان بهتر از دّر گرانبهای تو
|
|||||||
| از دل و جان حیدر این نغمه برای نازنین
|
|||||||
| گرچه نبود قابلت دسته گلی برای تو
|
|||||||
31/3/1392-187
مشعل سوزان عشق
| یار محبوبم مدارا کن هوا دارم هنوز
|
|||||||
| گرچه تو دور از منی امید دیدارم هنوز
|
|||||||
| رفتی و با اشک میگفتی فراموشم مکن
|
|||||||
| من به آن عهدی که میبستم وفادارم هنوز
|
|||||||
| فتنهی آن فتنه گر دائم عذابت میدهد
|
|||||||
| روز و شب یاد توام زان فتنه بیزارم هنوز
|
|||||||
| عمر خود را با غم عالم پریشان میکنی
|
|||||||
| خواب غفلت تا به کی گویی که بیدارم هنوز
|
|||||||
| هر زمانی با منی اوج سعادت با من است
|
|||||||
| این سخنها را به من گفتی که بیمارم هنوز
|
|||||||
| این دل حیدر چرا شد مشعل سوزان عشق
|
|||||||
| عشق تو از سرگذشت اما خریدارم هنوز
|
|||||||
86
شبهای قدر
| خوش بود روزی که تو از خواب بیدارم کنی
|
||||||||
| با نفسهای مسیحائیت هشیارم کنی
|
||||||||
| تا به کی لرزان شود هر روزه این جان و تنم
|
||||||||
| دست خود بر آسمان تا دور از اسرارم کنی
|
||||||||
| این دعا ورد زبانم بوده هنگام نماز
|
||||||||
| آرزو دارم به نیکیها تو وادارم کنی
|
||||||||
| عمر خود را با غم دونان پریشان کردهام
|
||||||||
| از تو میخواهم که از این قوم بیزارم کنی
|
||||||||
| آخر عمر جوانی و گرفتارم هنوز
|
||||||||
| با دعای شب قدرت غرق افکارم کنی
|
||||||||
| شکر تو میگویم و حمد و سپاست تا ابد
|
||||||||
| تا زخواب غفلتم امشب تو بیدارم کنی
|
||||||||
| آرزوی عفو دارد حیدر از درگاه تو
|
||||||||
| شیعهی مولا علیام کی تو آزارم کنی
|
||||||||
85
سخن حیدر
| ماه مرداد از همه دوران برایم بهتری
|
|||||||
| سیصد و هفتاد دو ماه است دارم همسری
|
|||||||
| همسری دلسوز و با ایمان و پاک و مهربان
|
|||||||
| جای آن دارد بگویم بهتر از هر گوهری
|
|||||||
| همسرم پنجاه سال طومار عمر پیچیده شد
|
|||||||
| تا که چشمی واکنی دیگر نباشد حیدری
|
|||||||
| دست خود بر آسمان و شکر نعمتها بگو پ |
|||||||
| پیش معبود جهان شاید تو از ما بهتری
|
|||||||
| دو عروس مهربان و دو پسر باهوش تو
|
|||||||
| محرم راز تواند داماد دانا دختری
|
|||||||
| جای خوبیها بدی دیدی مشو دلگیر از آن
|
|||||||
| نزد خلاق جهان باشد محل داوری
|
|||||||
| این سخن حیدر به همسر گفت با صدق و صفا
|
|||||||
| بر سه فرزند عزیزم خوب کردی مادری
|
|||||||
89
جواب شکوهها
| قرار از من ربودی و شدم من بیقرار امشب
|
|||||||
| بیا آرام جانم باش با چشم خمار امشب
|
|||||||
| زدوری گل رویت شدم مجنون و مدهوشم
|
|||||||
| برای این دل شیدا نشد راه فرار امشب
|
|||||||
| چو باشم همچو پروانه به دور شمع رخسارت | |||||||
| به بال و پر نشد ممکن کنم، آتش مهار امشب
|
|||||||
| جواب شکوههایم را به ناز و عشوه میدادی
|
|||||||
| مبادا بر سرت باشد شدم بر تو شکار امشب
|
|||||||
| من حیدر نپنداری که باشم مرغ پربسته
|
|||||||
| که تو بر بال شهبازی چنین گشتی سوار امشب
|
|||||||
| بجای این غرور خود بیا آرام و عاقل باش
|
|||||||
| که عطر زلف تو باشد چو گلهای بهار امشب
|
|||||||
397
ابراز من
| بر سر کوی تو دلبر شوق پرواز من است
|
||||||||
| محفل انس تو امشب راز آواز من است
|
||||||||
| ای نگار نازنین بردی زدل صبر و قرار
|
||||||||
| این پریشانی ز تو امروز آغاز من است
|
||||||||
| نازنینا از دل و جانم خرابت گشتهام
|
||||||||
| این خرابی از می ناب تو دمساز من است
|
||||||||
| شاد و خوشنودم در این آشفته بازاری خود
|
||||||||
| آن سیه چشم و سیّه مو یار طناز من است
|
||||||||
| دارم امیدی که باشی آن گل زیبای عشق
|
||||||||
| چون که رقصت همرهی با هر نی و ساز من است
|
||||||||
| از دل حیدر برون شد هر غم و درد زمان
|
||||||||
| عشق تو در سینهام از بهر ابراز من است
|
||||||||
398
خوی حیوانی
| از دل دیوانه گر آهی بر آرم عار نیست
|
||||||||
| هر گلی دستم بدادی هم گل بیخار نیست
|
||||||||
| بار الها من اگر از درد دل نالیدهام
|
||||||||
| از برون هم بهر من آرامشی در کار نیست
|
||||||||
| من گنه کردم که با کوته نظر بنشستهام
|
||||||||
| این خطا از من گمان کردم که او بیمار نیست
|
||||||||
| خوی حیوانی اگر در قالب انسان دمید
|
||||||||
| در وجودش رنگ و بوی آدمی در کار نیست
|
||||||||
| هر که در خوابی فرو رفت میتوان بیدار کرد
|
||||||||
| آنکه خود را زد به خواب، حیدر بدان هوشیار نیست
|
||||||||
| آن که دانا شد نکو بود و زنادان شکوه نیست
|
||||||||
| آن که خود عالم بداند قابل اخطار نیست
|
||||||||
390
مثنوی آرزو
| به جهان اگر بریزی زپدر تو آبرویی
|
|||||||
| به خدای کعبه هرگز نرسی به آرزویی
|
|||||||
| دل مادر عزیزت به زبان اگر شکستی
|
|||||||
| در رحمت خدا را تو به روی خویش بستی
|
|||||||
| تو که با برادر خود کمر از جفا ببندی
|
|||||||
| به کدام دین و مذهب به جهان تو پایبندی
|
|||||||
| همه حیرتم از این که تو ترحمی نکردی
|
|||||||
| زخطا تو را چه حاصل که بهروز خوش نگردی
|
|||||||
| نرسد بشر به جایی مگر از درستگویی
|
|||||||
| به جهان نبرده عاقل ثمر از دروغگویی
|
|||||||
| به خدا نبردهام من زکسی که آبرویی
|
|||||||
| که به این جهان ندارم من حیدر آرزویی
|
|||||||
87
فکر رفتن
| فکر رفتن را مکن ای دلبر و دلدار من
|
|||||||
| یار خوب و با صفایی نازنین غمخوار من
|
|||||||
| هر کجا رفتی دل بیمار من همراه توست
|
|||||||
| ای شفا بخش دل بیمار و این افکار من
|
|||||||
| شعلهی آتش به دل افکندهای با نام عشق
|
|||||||
| آب بر آتش تو هستی ای گل بیخار من
|
|||||||
| روزگارم تار و تاریک است چون شبهای تار
|
|||||||
| نور بودی بر شب و رونق بر این بازار من
|
|||||||
| از کنار من مرو هرگز که بیمارم هنوز
|
|||||||
| چون کسی جز تو نباشد با خبر از کار من
|
|||||||
| ترک حیدر را مکن هرگز رفیق باصفا
|
|||||||
| گر به گوشت میرسد آه از دل بیمار من
|
|||||||
22/3/1392 – 185
دل خسته
| عاشقی دلخستهام معشوقه مینازد هنوز
|
|||||||
| بر دل مسکین من اینگونه میتازد هنوز
|
|||||||
| کلبه عشق مرا همواره ویران میکند
|
|||||||
| آتشی بر این دل شیدا برافرازد هنوز
|
|||||||
| کوله بار عشق او همواره بر دوش من است
|
|||||||
| از غرور و سرکشی با ما نمیسازد هنوز
|
|||||||
| دم زدن از عاشقی گویی ره دیوانگیست
|
|||||||
| در قمار زندگی عاقل نمیبازد هنوز
|
|||||||
| گرچه طوفانی و ساحل نیست بر دریای عشق
|
|||||||
| قایق بشکسته بر دریا بیندازد هنوز
|
|||||||
| این غزل احساس حیدر بود بهر یار خود
|
|||||||
| گر بخواند شعر من در چه نیندازد هنوز
|
|||||||
23/3/1392 – 186
ماوا
| آمدی ساقی به گلزار دلم ماوا گرفت
|
|||||||
| مهربان من بیا مهر تو در دل جا گرفت
|
|||||||
| بعد عمری آمدی یاد از من مسکین کنی
|
|||||||
| تو سلامش میرسان هرکس سراغ از ما گرفت | |||||||
| هر چه من گشتم ندیدم ردپایی از شما
|
|||||||
| طعمهی ببران شود هر کس تو را از ما گرفت
|
|||||||
| هر کجا دیدم گلی خوشبو دلم یاد تو بود
|
|||||||
| دور گشتی از من و یادت به دل ماوا گرفت
|
|||||||
| تو عزیز و باوفا بودی چرا دیر آمدی
|
|||||||
| دوریت عشق و صفای بیریا از ما گرفت
|
|||||||
| قدر خوبان میشناسم خوب میدیدم تو را
|
|||||||
| در جهان کی قدردانی مثل حیدر پا گرفت
|
|||||||
96
فراموش
| میروم بیرون از اینجا تا فراموشم کنی
|
|||||||
| باغم هجران خود شبها هم آغوشم کنی
|
|||||||
| دل مبندی بر من مسکین جوانی شد تمام
|
|||||||
| با جوانان همدلی کن تا که خاموشم کنی
|
|||||||
| من که میرفتم به دوران جوانی راه راست
|
|||||||
| تا به پیری ره نپویم تا که پاپوشم کنی
|
|||||||
| اینقدر از روی احساست مگو شیرین سخن
|
|||||||
| این سخن را بی ریا گفتم که تو گوشم کنی
|
|||||||
| از صفایت دل بریده کز دلم بیرون شوی
|
|||||||
| چونکه میدانم به جای نوش تو نیشم کنی
|
|||||||
| آنقدر پا میزنم بر نفس حیدر روز و شب
|
|||||||
| تا ننوشم می زدست تو که بی هوشم کنی
|
|||||||
95
سبب دردسر
| آن بلبل شیدا که هوایش به سرم بود
|
|||||||
| بر دشت شقایق گذری همسفرم بود
|
|||||||
| دیگر نرسید عطر وجودش به مشامم
|
|||||||
| اما گل رویش همه جا در نظرم بود
|
|||||||
| او شاخه گلی بود و هم آن نوگل مقصود
|
|||||||
| چون آن گل خوش بو همه جا تاج سرم بود
|
|||||||
| هر سنگ گرانی نبود گوهر مقصود
|
|||||||
| این دیده بجا دید که در و گهرم بود
|
|||||||
| هر طالب یک شاخه گلی لایق آن نیست
|
|||||||
| این جمله ندایی به دل بی خبرم بود
|
|||||||
| در سینه دلم سرکش احساس و محبت
|
|||||||
| افسوس که گاهی سبب دردسرم بود
|
|||||||
| رازی که هدایتگر حیدر بود امروز
|
|||||||
| در ذکر دعای شب و ورد سحرم بود
|
|||||||
21/10/1391-180
بت پرستی
| این جمله با تو گویم از راز بت پرستی
|
|||||||
| از عمق دل بگویم بیمار و خود پرستی
|
|||||||
| هر جا بجای خدمت کردی به کس خیانت
|
|||||||
| از زیردست خالق پنداشتی که جستی
|
|||||||
| معلول ذهن باشی رو آوری به بتها
|
|||||||
| جای خدای رحمان آنگاه بت پرستی
|
|||||||
| تا کی فریب کاری ای زاهد ریایی
|
|||||||
| چندی به مال مردم کردی دراز دستی
|
|||||||
| ذاتت اگر حلالست یا لقمهها که خوردی
|
|||||||
| جای خدای رحمان هرگز نمی نشستی
|
|||||||
| حیدر بگو به ظالم، ظلم تو بر ملا شد
|
|||||||
| هر خائنی بسوزد در کارگاه هستی
|
|||||||
22/5/1392-179
بی قرار
| مرغ دل امشب به یادت بیقراری میکند
|
|||||||
| بال و پرسوزان و او هم آه و زاری میکند
|
|||||||
| با پر سوزان به دور شمع رویایی تو
|
|||||||
| بر دل شیدای من او بی قراری میکند
|
|||||||
| گاه میباشد چو پروانه به دور شمع عشق
|
|||||||
| گاه با یاد تو احساس بهاری میکند
|
|||||||
| ای فلک اف بر تو هر جایی بروید لالهای
|
|||||||
| هر سواری روی گلها هم سواری میکند
|
|||||||
| بلبل شیدا به گلهای بهاری دلخوش است
|
|||||||
| ناگهان باد خزان او را فراری میکند
|
|||||||
| حیدر از چرخ فلک آزرده خاطر شد ولی
|
|||||||
| با وجود این ددان احساس خواری میکند
|
|||||||
جمعه 16/3/1399 – 290
هوای ناب
| چو آب زندهرود ، امروز همراهش حباب آرد
|
|||||||
| گذار عمر میباشد، چنانش با شتاب آرد
|
|||||||
| بهخود گفتم کهعمر منکه چون این آب میباشد
|
|||||||
| حبابی هم نمیباشد که همراهش حباب آرد
|
|||||||
| چهمیخواهم ازاین عمری کهاینگونه روان باشد
|
|||||||
| چرا غرق خرافاتم که بر جانم عذاب آرد
|
|||||||
| نهآنهستمکهفکردرهمودیناروجاهمنقبت باشم
|
|||||||
| چو آن مسئول بیفکری که افکاری خراب آرد
|
|||||||
| خدایا شاکرت حیدر ، زنعمتهای بی پایان
|
|||||||
| دعایی را به من آموز که با خود استجاب آرد
|
|||||||
15/3/1399- 289
گرفتار
| آمدی جانا به این جا و گرفتارت شدم
|
|||||||
| با من مسکین چه کردی تا که بیمارت شدم
|
|||||||
| من نبودم عاشق و عشقت به دل راهی نداشت
|
|||||||
| خواب و خوش بودم ولی اکنون بیدارت شدم
|
|||||||
| بس که باصدق و صفا شیرین سخن گفتی به من
|
|||||||
| دلنشین بود گفتههای تو که غمخوارت شدم
|
|||||||
| عشق و احساس از دل دیوانه میآید برون
|
|||||||
| چون که معشوق و وفاداری گرفتارت شدم
|
|||||||
| این سروده شعر حیدر بوده کز او خواستی
|
|||||||
| جان جانانم تو بودی ، تحت فرمانت شدم
|
|||||||
99
سبو
| بیا ساقی به میخانه که میاندر سبو دارم
|
|||||||
| بنوشانم از این باده که با او گفتگو دارم
|
|||||||
| بنهای شاه مهرویان قدم بر چشم من امشب
|
|||||||
| اگر قابل نبود آنجا به قلبم جای او دارم
|
|||||||
| به شوق یار محبوبم مینابم بده ساقی
|
|||||||
| که بهتر از هزاران شب شبی را پیش رو دارم
|
|||||||
| به یاد حافظ شیراز سخن از باده میگویم
|
|||||||
| ولی هرگز ننوشم می که عهدی با وضو دارم
|
|||||||
| نظر بر ما کند امشب اگر آن حافظ شیراز
|
|||||||
| نمیخواهم دگر هجرش به دل صد آرزو دارم
|
|||||||
| چه نوشیدی تو ای حافظ ز دست عالم بالا
|
|||||||
| که با عالم زگفتارت همیشه گفتگو دارم
|
|||||||
| می و معشوق و افسانه سخنهای تو شد حیدر
|
|||||||
| زبانم این سخنها گفت و در دل جستجو دارم
|
|||||||
102
شاکر
| خدایا شاکرم از تو چه الطافی به ما کردی
|
|||||||
| در این دریای بیمهری محبت بیریا کردی
|
|||||||
| اگر بنده گنه کارم تو بخشایندهای معبود
|
|||||||
| در کعبه نشان آن به روی بنده واکردی
|
|||||||
| کدامین نعمتت یارب شوم شاکر نمیدانم
|
|||||||
| همین دانم محبتها به ما در ماسوا کردی
|
|||||||
| بداندیشان و بد گویان خزنده بر تن خویشند
|
|||||||
| که شاید لایق اینند که بر آنان روا کردی
|
|||||||
| اگر انسان بود عاقل چرا غافل ز گفتار است
|
|||||||
| مرا مهر تو در دل بود از اینها جدا کردی
|
|||||||
| گزافه گر سخن گویم خدایا عفو کن مارا
|
|||||||
| ببخشایی تو حیدر را که میگویم چهها کردی
|
|||||||
55
سفر
| بیاای نازنین امشب کنار من که سر مستم
|
|||||||
| به تنهایی نشستم من بیاد تو همی هستم
|
|||||||
| تو دوری میکنی از من نمیدانی گرفتارم
|
|||||||
| نشد آرام دل امشب که در عشق تو پابستم
|
|||||||
| گل بیخار من هستی مکن دوری عزیز من
|
|||||||
| که عاشق بر گل بیخار و پیمانم که نگسستم
|
|||||||
| به آن چشمان پر مهرت دو صد ناگفتهها داری
|
|||||||
| من آگاهم ز اسرارت چرا چون با تو بنشستم
|
|||||||
| شبی با یاد عشق تو شدم تنها و درمانده
|
|||||||
| به خود گفتم یگانه گوهری دادی تو در دستم
|
|||||||
| اگر از غم پریشانی دمی با من نشینای یار
|
|||||||
| که یاری مهربان و پاک و با ایمان به تو هستم
|
|||||||
| چه زیبا شد سخن حیدر همه باعشق معنا شد
|
|||||||
| که عاشق بر همه عرفان و عارفهای سر مستم
|
|||||||
54
مرغ سعادت
| ای دل تو بیتابی مکن یارم به صد ناز آمده
|
|||||||
| این نازنین باصفا با عشوهها باز آمده
|
|||||||
| گاهی خوش آواز آمد و گاهی به قهرو ناز رفت
|
|||||||
| یارم به دیدارم چرا این گونه طناز آمده
|
|||||||
| ای بلبل عاشق بیا با ما نوای خوش بخوان
|
|||||||
| مرغ سعادت سوی ما اینجا به پرواز آمده
|
|||||||
| از دوریش مرغ دلم چون بلبل تنها خموش
|
|||||||
| چندی غزل گویم که او با نغمه و ساز آمده
|
|||||||
| آواز بلبل باغ گل مطرب بساز خوش بزن
|
|||||||
| این دلبر شیرین سخن باشوق آواز آمده
|
|||||||
| حیدر شبی وقت سحر با مونس دلها بگو
|
|||||||
| بر این دل تنهای تو آن محرم راز آمده
|
|||||||
8/9/1391-177
ترحم
| چو بدیدمت صباحی به نظر رسید ماهی
|
|||||||
| که اسیر دیده گشته دل من به یک نگاهی
|
|||||||
| من بیقرار مسکین در خانهات نشستم
|
|||||||
| نظری به بینوا کن به حسن پادشاهی
|
|||||||
| تو چه کردهای به این دل و دو چشم انتظارم
|
|||||||
| که بدیده اشک حسرت به دل شکسته آهی
|
|||||||
| چه گناه کرده بودم که تو را فرشته دیدم
|
|||||||
| به دیار پاکبازان چه کسی کند گناهی
|
|||||||
| دلی بیقرار مسکین همه شب در انتظارت
|
|||||||
| به ترحمی نظر کن به اسیر خسته گاهی
|
|||||||
| تو نسیم صبحگاهی ببر این پیام حیدر
|
|||||||
| وبگو به نازنینم نه چنین تو بیگناهی
|
|||||||
8/8/1391-178
عالم سرای عشق
| من صادقانه گویم اسرار عشق و مستی
|
|||||||
| زیرا نبودهام من بیمار خود پرستی
|
|||||||
| دوشم سروده بودم شعری برای یارم
|
|||||||
| از عشق جاودانه در کارگاه هستی
|
|||||||
| آدم اگر نکوشد، عالم سرای عشق است
|
|||||||
| اما در این زمانه اندک بود درستی
|
|||||||
| معلول ذهن باشی روی آوری به بتها
|
|||||||
| با خالق وجودت پیمان چرا شکستی
|
|||||||
| هر جا به جای خدمت کردی به کس خیانت
|
|||||||
| از انتقام خالق پنداشتی که جستی
|
|||||||
| تا کی فریب کاری ای زاهد ریایی
|
|||||||
| از چه به مال مردم کردی دراز دستی
|
|||||||
| انسان اگر که بودی یا شیر پاک خوردی
|
|||||||
| جای خدای رحمان هرگز نمینشستی
|
|||||||
| مقصود حیدر از عشق، پاکی و رستگاری
|
|||||||
| افسانهها نوشت از شعر و شراب و مستی
|
|||||||
170
پیچ و تاب
| آن مه تابان که لالایی بخوابم میدهد
|
|||||||
| تا به کی در خواب غفلت پیچ و تابم میدهد
|
|||||||
| تشنه آب حیاتم و سبویش دست اوست
|
|||||||
| این چه رازی شد که او با قطره آبم میدهد
|
|||||||
| صبر ایوبم کجا باشد ندارم عمر نوح
|
|||||||
| پس کی از جام وجودش می نابم میدهد
|
|||||||
| گرچه میداند که من بیزارم از امواج عشق
|
|||||||
| او به سوی موجها دارد شتابم میدهد
|
|||||||
| عاقبت روز وصال وصل یاران میرسد
|
|||||||
| گر چه او با دوریش دارد عذابم میدهد
|
|||||||
| مقصد و منظور حیدر پاکی و آراستگی است
|
|||||||
| این حقیقت رونقی بر این کتابم میدهد
|
|||||||
13/5/1391-169
این همه ویرانهها
| نور چشمان تو امشب بر دلم تابیده است
|
|||||||
| آن خم ابروی تو بر قلب و جان پیچیده است
|
|||||||
| روشنی بخش وجودم چلچراغ محفلم
|
|||||||
| جلوهی رخسار تو نوری به دل بخشیده است
|
|||||||
| دلبرم اسرار من باشد به دست تو امان
|
|||||||
| آنچه در پرونده دارم در درونم چیده است
|
|||||||
| من خراب و دل خراب و محفل عشقم خراب
|
|||||||
| این همه ویرانهها اطراف من پیچیده است
|
|||||||
| کی رها گردم از این دوران و این دیوانگی
|
|||||||
| تا به کی این فتنهها در فکر من خوابیده است
|
|||||||
| این سخنهای تو حیدر میدهد بر او پیام
|
|||||||
| جای تو مهروی من، اینجا میان دیده است
|
|||||||
26/2/1399-273
پریشان توام
| اکنون که با دلبستگیهایم پریشان توام
|
|||||||
| در این مسیر عاشقی خواهی که خواهان توام
|
|||||||
| هر جا گلی دیدی بدان از جمله گلها بهتری
|
|||||||
| ای بهتر از مشک ختن امروز حیران توام
|
|||||||
| گفتی که خواهان منی ای روشنی بخش دلم
|
|||||||
| دیدم که در هر محفلی مقبول احسان توام
|
|||||||
| خواهم کنار من گلی باشی و باشم بلبلی
|
|||||||
| زان نرگس جادوی تو زار و پریشان توام
|
|||||||
| از دل بگویم بهر تو از این سخنهای دلم
|
|||||||
| حالا که در این رهگذر همراه دوران توام
|
|||||||
| شمع فروزان شب تار دل حیدر شدی
|
|||||||
| هرگز نپنداری که من گویم گریزان توام
|
|||||||
26/2/1399 – 284
شعر جنت و فردوس
| نغمهای با آه دل گویم عزای مادر است
|
|||||||
| بر سر خاکش بدیدم گل به جای مادر است
|
|||||||
| ای خوشا روزی که بودی تو طبیب درد ما
|
|||||||
| این طبابت شیوهی مهر و وفای مادر است
|
|||||||
| او در این دشت فنا رنج فراوان دید و رفت
|
|||||||
| خاطراتش بر دل و بر سر هوای مادر است
|
|||||||
| زیر گام مادران هرگز مگو باشد بهشت
|
|||||||
| چون کلید جنت الماوا، دعای مادر است
|
|||||||
| هر کجا آن خالق هستی نظر دارد به ما
|
|||||||
| از خلوص نیت و ذکر و ندای مادر است
|
|||||||
| کلبه مادر که بوده محفلی از بهر ما
|
|||||||
| جای تسبیح و نماز و جای پای مادر است
|
|||||||
| آنچه میسوزد دم آخر دل فرزند خویش
|
|||||||
| لحظههای آخرین دیدارهای مادر است
|
|||||||
| آن چه را حیدر به آه دل در این دفتر سرود
|
|||||||
| از فراق دوری سالی برای مادر است
|
|||||||
به مناسبت سالگرد مادرم – 176
گریه از خنده
| امشب دل من بیخبر و دل نگران است
|
|||||||
| میلرزد و آشفته آن در گران است
|
|||||||
| هر عاقل و دیوانه ببیند گل رویش
|
|||||||
| چون بلبل عاشق به صف نغمه سران است
|
|||||||
| روی گسل زلزلهها محفل عشق است
|
|||||||
| معشوقه مسیرش به ره فتنه گران است
|
|||||||
| بر این دل ویرانه چو بیگانه بخندید
|
|||||||
| میگریم از این خنده که از بی خبران است
|
|||||||
| روزی که به صد عشوه به این کلبه سفر کرد
|
|||||||
| حیدر به خطا گفت که از رهگذران است
|
|||||||
17/7/1391 – 175
شعلهی عشق
| گر بسوزانی مرا بازم بیایم سوی تو
|
|||||||
| گریه کمتر کن که زیباتر بماند روی تو
|
|||||||
| شعله عشقت فروزانش مکن بی انتها
|
|||||||
| تا نریزد اشک حسرت نرگس جادوی تو
|
|||||||
| اینکه با مهر و وفا هستی در آن تردید نیست
|
|||||||
| تو شتابان گربیایی میروم از کوی تو
|
|||||||
| عاشقی را پیشه کن اما اسیر دل مباش
|
|||||||
| میبرد دل از همه آن چشم و آن ابروی تو
|
|||||||
| در همه کارت تعادل پیشه کن در زندگی
|
|||||||
| این سخن بشنو ز حیدر تا بیاید سوی تو
|
|||||||
104
غزلی در صفه
| به کنار دوست دیدم گل باغ باصفا را
|
|||||||
| که برون کند زدلها غم و درد بی دوا را
|
|||||||
| به خلوص دل سرودم غزلی به کوه صفه
|
|||||||
| که نسیم عطر گل ها بدهد به من ندا را
|
|||||||
| ثمر وجود دهقان به کنار من چه نعمت
|
|||||||
| که بجان و دل شنیدم غزل سخن سرارا
|
|||||||
| به کجا نظر کنم من که ببینم همچو دهقان
|
|||||||
| نتوان به هرکه گفتن سخن نهان ما را
|
|||||||
| سخن نکوی او شد چو مشوقی به شعرم
|
|||||||
| زخلوص دل بخوانم بسلامتش خدا را
|
|||||||
| نظر و عنایتی شد به سرودههای حیدر
|
|||||||
| همه جا و هر مکانی بکنم بر او دعا را
|
|||||||
23/2/1399 – 269
لرزان دل حیدر
| حیران شدهام از رخ معشوقهی مهرو
|
|||||||
| فرصت ندهد بر من شیدا رخ دلجو
|
|||||||
| یاری بنما یاور و محبوبه دلها
|
|||||||
| راضی به رضای تو که درمانی و دارو
|
|||||||
| دانی که چه دامی سر راهم بود امروز
|
|||||||
| یا ره بگشا یا بگشایی گره از او
|
|||||||
| روزی که رضای تو شود شامل حالم
|
|||||||
| ناخواسته افتاده دلم در خم گیسو
|
|||||||
| عالم به نگاه من شوریده شبی شد
|
|||||||
| آشفته گیسوی تو شد دلبر مهرو
|
|||||||
| لرزان دل حیدر شده از وجد نگاهت
|
|||||||
| زیرا که دو چشم تو بود نرگس جادو
|
|||||||
| یارم بنگر بر من شوریده و شیدا
|
|||||||
| یاری طلبم از تو که درمانی و دارو
|
|||||||
24/2/1399 – 270
معشوقه
| فدای چشم مست تو بلای جان چه زیبایی
|
|||||||
| به گلزار جهان زیباتر از گلهای مینایی
|
|||||||
| به کوی ما قدم بگذار اینجا جای خوبان است
|
|||||||
| بخواهی یا نخواهی غنچه گل در دل مایی
|
|||||||
| نباشد از تو زیباتر کسی در جمع مهرویان
|
|||||||
| خوشوزیباو خوش اندام همچون شاخه رعنایی
|
|||||||
| عزیز جان بدان این را که من با تو سخن گویم
|
|||||||
| مشو مغرور در دنیا که تو دسته گل از مایی
|
|||||||
| چرا دوری کنی از من که یاری با وفا هستم
|
|||||||
| کجا جویی چنین یاری کهگوید خوب و شیدایی
|
|||||||
| برون آوردم آن حرفی که پنهان در گلویم بود
|
|||||||
| بگو بعله گل نازم تو که محبوب دلهایی
|
|||||||
| به دلدارم همی گفتم سخنهای دل خود را
|
|||||||
| به خنده در جوابم گفت حیدر در دلمایی
|
|||||||
110
صحبت با خدا
| امشب به فکر افتادهام تا با خدا خلوت کنم
|
|||||||
| از دست این نامردمان با خالقم صحبت کنم
|
|||||||
| با او بگویم ای خدا آگاهی از گفتار ما
|
|||||||
| تا کی به تن پیراهنی از این همه تهمت کنم
|
|||||||
| دشمن نکرده این چنین که این رفیقان میکنند
|
|||||||
| با دشمنان باطنی تا کی چنین حرمت کنم
|
|||||||
| یکجرعه ازصبرت خدا درجام اینمسکین بریز
|
|||||||
| تا دور از این نابخردان درگوشهای عزلت کنم
|
|||||||
| رنجیدهام از این جهان ای باوفای مهربان
|
|||||||
| هر وقت میدانی خدا، تا با خودت خلوت کنم
|
|||||||
| صد شکر نعمتهای تو فریاد از دور زمان
|
|||||||
| دادی به حیدر روزیاشکی صحبت ازمنت کنم
|
|||||||
108
مطربا
| مطربا امشب نوایت با دلم دمساز نیست
|
|||||||
| یا که بیدلبر نشستم یا که سازت ساز نیست
|
|||||||
| چون نباشد آن مه تابان امشب نزد ما
|
|||||||
| هر چه بهتر مینوازی او به من همراز نیست
|
|||||||
| مهربان من اگر دوری کنی با قهر و ناز
|
|||||||
| هیچ صوت دیگری با ساز ما دمساز نیست
|
|||||||
| مرغ عشق من چرا بنشستهای کنج قفس
|
|||||||
| عاشق پروازی و درها برویت باز نیست
|
|||||||
| عمر ما کوتاه و این بازیچههای روزگار
|
|||||||
| چرخ گردون گردشش بر این دل طناز نیست
|
|||||||
| عشق من بیرون بیا از عمق گرداب زمان
|
|||||||
| این دو روز زندگی حاجت به قهر و ناز نیست
|
|||||||
| هر که باشد بیخبر حیدر از این اسرار عشق
|
|||||||
| هر چه در گوشش بخوانی، نغمه آواز نیست
|
|||||||
112
رقص شقایق
| چون وزد بار بهاری کوه و صحرا بهتر است
|
|||||||
| دیدن رقص شقایق بین گلها بهتر است
|
|||||||
| هرگلی می روید و زیبا شود فصل بهار | |||||||
| در کنار یار و این دشت مصفا بهتر است | |||||||
| چهچه بلبل به عشق یار باشد در قفس
|
|||||||
| نغمهی مرغ چمن از بهر دلها بهتر است
|
|||||||
| عاشقی را پیشه کن در فصل و ایام بهار
|
|||||||
| نزد معشوقت برو از سیم و زرها بهتر است
|
|||||||
| عشق را باید جدا کرد از هوس بازی که عشق
|
|||||||
| مظهر شادی بود از ذکر شبها بهتر است
|
|||||||
| کی روا باشد که نادانی سخن گوید ز عشق
|
|||||||
| در جواب ابلهان خاموش لبها بهتر است
|
|||||||
| دل مده هرگز کلامی را که نادان میزند
|
|||||||
| هر سخن از عاقلی، از عمق جانها بهتر است
|
|||||||
| شعر حیدر هر که دید خندید در ایام عید
|
|||||||
| بهر ما این خندهها از عطر گلها بهتر است
|
|||||||
111
خال لب و خم ابرو
| فرار از بند گیسوی تو یار آخر نخواهد شد
|
|||||||
| رها از دام ابرویت به صد باور نخواهد شد
|
|||||||
| ربودی از من مسکین دل و غمخوار من گشتی
|
|||||||
| بجز تو بر من شیدا کسی یاور نخواهد شد
|
|||||||
| یگانه دلبر خوبم چه خوب و با صفا هستی
|
|||||||
| به جز تو محرم رازم کسی داور نخواهد شد
|
|||||||
| ندای همدلی از تو نشسته بر دل و جانم
|
|||||||
| جوابش بیریا دادم ولی باور نخواهد شد
|
|||||||
| الهی بنده محزونم تو اسرار مرا دانی
|
|||||||
| که هر نامحرمی نامش در این دفتر نخواهد شد
|
|||||||
| زبان از دل سخن گوید به یاد یار دلبندم
|
|||||||
| که هر زیبای مهرویی بدان دلبر نخواهد شد
|
|||||||
| قدم بگذاشتی بر دل به این حال پریشانم
|
|||||||
| در این دیر خراباتی کسی کافر نخواهد شد
|
|||||||
| مرا هوش از سرم برده دو چشم و خال لبهایت | |||||||
| بجز آن خال هندویت بت حیدر نخواهد شد
|
|||||||
16/2/1399 – 267
غمگسار
| در وجود خستهام آثار پیری میرسد
|
|||||||
| گر بخواهی یا نخواهی زود و دیری میرسد
|
|||||||
| چرخ گردون از جوانی کام دل شیرین نشد
|
|||||||
| ننگ دوران شد زمانه شهسواری میرسد
|
|||||||
| چشم خود هرگز نمیبستم به هر دست نیاز
|
|||||||
| فکر باطل بود بر ما دست یاری میرسد
|
|||||||
| عمر خود با بیقراری طی نمودم بهر نان
|
|||||||
| بهر امیدی که آرام و قراری میرسد
|
|||||||
| یارب از این گردش ایام و دوران خستهام
|
|||||||
| بهر حیدر از کجا کی غمگساری میرسد
|
|||||||
21/2/1399 – 268
باغ ضیافت
| چه خوش بگذشت اینجا ساعتی دلبر کنارم بود
|
|||||||
| نظر بر باغ و گل کردم ولی دل پیش یارم بود
|
|||||||
| به سان بلبل شیدا که عاشق بر گلستان است
|
|||||||
| من عشقی بیریا دارم که یارم بیقرارم بود
|
|||||||
| بگو با مدعی رازی که عشق آورده و مستی را
|
|||||||
| که در حسرت بماند او چو دلبر در کنارم بود
|
|||||||
| در این باغ ضیافت در کنار دلبری رعنا
|
|||||||
| ولی هر جا که میرفتم وجودش افتخارم بود
|
|||||||
| سخن از محفل انس است و ابراز محبتها
|
|||||||
| غزل بر دلبری گویم که دائم انتظارم بود
|
|||||||
| الهی مهربانی و صداقت را مگیر از او
|
|||||||
| که این ذکر خدا بر او همه دستور کارم بود
|
|||||||
| اگر گوید کسی حیدر سخن از عشق مگو دیگر
|
|||||||
| بگویم پاکی یارم مدال افتخارم بود
|
|||||||
113
مشو دلگیر
| مشو دلگیر از من چون تو را مستانه میخوانم
|
|||||||
| به جانت بسته این جانم می و پیمانه میخواهم
|
|||||||
| ندارم شکوهای در دل ولی رنجور و بیتابم
|
|||||||
| تب عشق تو را دارم به دل پروانه میخواهم
|
|||||||
| تو با آن تیر مژگانت نشان رفتی پر و بالم
|
|||||||
| من بیبال و پر جانا تو را، جانانه میخواهم
|
|||||||
| اگر روزی به من گویند یاری بیوفا داری
|
|||||||
| من از بیم جداییها دلی دیوانه میخواهم
|
|||||||
| من و تو یک دل و یکرنگ باید در کنار هم
|
|||||||
| که راهی بیخطر جانا سوی کاشانه میخواهم
|
|||||||
| مگو هرگز به حیدر جملهای از بیوفاییها
|
|||||||
| من از یار وفادارم می و میخانه میخواهم
|
|||||||
115
حیف و صد افسوس
| گشتهام عمری اسیر دل ولی دلدار نیست
|
|||||||
| یک طبیبی بهر این دل عاقل و هشیار نیست
|
|||||||
| بهر هر دردی دوایی و طبیب است و شفا
|
|||||||
| ظاهراً مانند ما هرگز کسی بیمار نیست
|
|||||||
| از برای ما رسان یارب طبیبی هوشیار
|
|||||||
| جان من آمد به لب چون دکتری بیدار نیست
|
|||||||
| دست تقدیرم مرا انداخته در بحر عشق
|
|||||||
| بهر این امواج و طوفان ساحلی در کار نیست ب |
|||||||
| جمله گلهای معطر چیدم از گلزارها
|
|||||||
| حیفوصدافسوس خریداری در این بازار نیست
|
|||||||
| روی کاغذ من نوشتم قسمتی از درد دل
|
|||||||
| قسمت دیگر به روی دل که جز اسرار نیست
|
|||||||
| شکوهها هرگز مکن حیدر از این دوران و یار
|
|||||||
| آن گل خوشبو که میخواهی گل بیخار نیست
|
|||||||
116
احساس پاک
| لطف دهقان را چگونه بر دلم انشا کنم
|
|||||||
| با چه واژه این محبتهای او افشا کنم
|
|||||||
| کی توانم این همه احساس پاک و بیریا
|
|||||||
| از برای خود و داناتر ز خود حاشا کنم
|
|||||||
| روز میلادم سروده شعر ناب و دلنشین
|
|||||||
| شاعری چون او مگر در کهکشان پیدا کنم
|
|||||||
| بار الها این هم از لطف و عنایتهای توست
|
|||||||
| ورنه من این قابلیت را چسان سودا کنم
|
|||||||
| چون توانم را نباشد در جواب شعر او
|
|||||||
| شکر نعمتهای حق را با خودت نجوا کنم
|
|||||||
| رو بسوی قبله کن حیدر بکن شکر خدا
|
|||||||
| خواست او بود شعر خود را همره دلها کنم
|
|||||||
| روز میلاد من است و شعر من چون گل شکفت
|
|||||||
| حال باید سجده شکرانهاش برپا کنم
|
|||||||
دوم فروردین 1400 – 487
دست خدا بالای دستهاست
| ای که غرور و کبرت ویرانه کرده، هستی
|
|||||||
| از دست دیو نفست آیا مگر نرستی
|
|||||||
| اسب مراد خود را در این جهان بتازی
|
|||||||
| با اسب خود مپندار از آخرت بجستی
|
|||||||
| قاضی بود در آنجا یکتا خدای عالم
|
|||||||
| او قادر است و دانا اما تو خود پرستی
|
|||||||
| از عدل او نشاید هرگز فرار کردن
|
|||||||
| گر این گمان تو داری موجود پست پستی
|
|||||||
| انسان نشایدت گفت با این همه جنایت
|
|||||||
| قلب همه ضعیفان با کینهات شکستی
|
|||||||
| در سینهی تو دل نیست قلب تو سنگ خارا
|
|||||||
| پیمان عشق و یاری با دوستان نبستی
|
|||||||
| زین گفتههای حیدر عالم شود دگرگون
|
|||||||
| در اوج قدرت است او، نی در زمان سستی
|
|||||||
| هرگز نکرده کتمان این گفته پیمبر
|
|||||||
| بالای دست خالق هرگز نبوده دستی
|
|||||||
171
دور شمع
| من صادقانه گویم از کار عشق و مستی
|
|||||||
| هر عاشقی نباشد بیمار خودپرستی
|
|||||||
| عشق همچو شیر غران خوابیده کنج دلها
|
|||||||
| اما مکن تو با او هرگز دراز دستی
|
|||||||
| فرهاد به کوه و صحرا چوپان بزچران بود
|
|||||||
| عشق آمد و ربودش از کارگاه هستی
|
|||||||
| بلبل که گفته باید کنج قفس بماند
|
|||||||
| فریاد عشق افکند او را به دام مستی
|
|||||||
| پروانه را که گفته بال و پرش بسوزد
|
|||||||
| هر عاشقی اسیرست، در این جهان هستی
|
|||||||
| این راه پر خطر را هر عاشقی نداند
|
|||||||
| حیدر چه همتی شد کز دام او بجستی
|
|||||||
23/5/1391-172
آرام جان
| سعادت سوی ما آمد که آرام افتخارم داد
|
|||||||
| از آن چشمان پر مهرش نشانی از نگارم داد
|
|||||||
| به درگاه خداوندی به آرامی دعا کردم
|
|||||||
| کنار دلبری سیمین تنی زیبا قرارم داد
|
|||||||
| در آن چشمان پرمهرش نگاهی آشنا دیدم
|
|||||||
| که از آن ساعت اول عزیزی در کنارم داد
|
|||||||
| چو دلدار وفادارم به عهد خود وفادار است
|
|||||||
| بریزم گل به پای او که گل را یادگارم داد
|
|||||||
| الهی این محبتهای خوبت را، مگیر از ما
|
|||||||
| گلی مینا و خوشبویی به حیدر روزگارم داد
|
|||||||
| قضاوتهای بیهوده نشان از بی وفایی بود
|
|||||||
| ولی آن باوفا آمد چو قاضی افتخارم داد
|
|||||||
118
باغ هلندی
| چهخوش بود ساعتیامروز، که دلبردرکنارم بود
|
|||||||
| به آنشاخه گلیشادم که اینجا، انتظارم بود
|
|||||||
| اگر صدها گل از باغ هلندی را به دست آرم
|
|||||||
| بریزم بر سر یاری که جان بیقرارم بود
|
|||||||
| نه خال هندوی هندی نه خال شاه مهرویان
|
|||||||
| نباشد خوشتر از خالی که زیر چشم یارم بود
|
|||||||
| قسم بر دین موسی و کلیسای مسیحایی
|
|||||||
| فراموشش نخواهم کرد و وجودش افتخارم بود
|
|||||||
| در این دنیای وانفسای نیرنگ و ریاکاری
|
|||||||
| به محبوبی سپردم دل که روزی دلسپارم بود
|
|||||||
| چه شعری بیریا گفتم بر آن یار دل افروزم
|
|||||||
| اگر گوید به من شادی زحیدر یادگارم بود
|
|||||||
119
عطر گل یاس
| عزیز باوفا امشب برایم نغمه میگویی
|
|||||||
| گل زیبا و خوشبوئی که در ویرانه میرویی
|
|||||||
| نوای همدلی با ما به ساز خوش زدی امشب
|
|||||||
| که راز این دل شیدا به یک افسانه میجویی
|
|||||||
| من مسکین اگر شادم به شادی گل رویت
|
|||||||
| که ای زیبا گل مریم به هر باغی نمیرویی
|
|||||||
| دل بیتاب من دارد هوای همدلی با تو
|
|||||||
| که از آن بیوفاییها سخن دیگر نمیگویی
|
|||||||
| گل از بوستان عشق را دارم به دست تو
|
|||||||
| تو خود عطر گل یاسی گل دیگر نمیبویی
|
|||||||
| در آمد از افق، حیدر سحر ماه شب افروزت
|
|||||||
| که نوری بر شب تارت از این بهتر نمیجویی
|
|||||||
جمعه 24/6/1391-174
گل اندام
| ای گل لاله کجایی که گل اندامم نیست
|
|||||||
| هر گلی مثل توام شاد و خوش اندامم نیست
|
|||||||
| از من خسته پیامی به تو ای محرم راز
|
|||||||
| روز و شب مهر و وفا بی تو به ایامم نیست
|
|||||||
| من که بیزارم از آن ساقی و پیمانه و می
|
|||||||
| هم شراب لب شیرین تو در جامم نیست
|
|||||||
| همچو یک تاج سعادت بنشین بر سرما
|
|||||||
| جای هر بی سر و پایی که به این بامم نیست
|
|||||||
| آرزوی من حیدر که دهی آن می ناب
|
|||||||
| چون گواراتر از این جام تو بر کامم نیست
|
|||||||
30/5/1391-173
شور و شعور
| آن که با شور و شعوری محرم راز من است
|
|||||
| در میان حوریان تنها گل ناز من است
|
|||||
| من از این دوران و دشت پرملال آزردهام
|
|||||
| بر فراز کوی عشقش شوق پرواز من است
|
|||||
| نغمهها در سینه و مرغ غزلخوانم خموش
|
|||||
| روشنی بخش دل و او نغمه ساز من است
|
|||||
| گرچه من بیزار و نومیدم از این چرخ فلک
|
|||||
| نور امیدی از این گردونه آغاز من است
|
|||||
| این دل شیدای حیدر گر چه شد دشت جنون
|
|||||
| میستایم من عزیزی را که دمساز من است
|
|||||
جمعه دهم آذر ماه 96-242
اشرف خلایق
| آمد بهار و نوروز، با غنچهها بخندیم
|
|||||||
| درهای ناامیدی بر روی خود ببندیم
|
|||||||
| امید زندگی را از لاله باید آموخت
|
|||||||
| عمر زمانه کوته گر چه نمیپسندیم
|
|||||||
| حالا که غنچهها شد بر این جهان شکوفا
|
|||||||
| در این جهان فانی در روی غم ببندیم
|
|||||||
| بلبل به روی گلها آوای خوش بخواند
|
|||||||
| ما اشرف خلایق در این جهان چه کردیم
|
|||||||
| حالا که چرخ گردون بر کام دشمنان است
|
|||||||
| ما هم برای شادی در روی خود نبندیم
|
|||||||
| روز تولد من، عید است و جشن و شادی
|
|||||||
| افسوس این زمانه افسرده و ببندیم
|
|||||||
| تبریک حیدر این شد، نوروزتان مبارک
|
|||||||
| بیگانگان بدانند آزاد و سر بلندیم
|
|||||||
دوم فروردین ماه 97-243
سلام گرم
| سلامی گرم از این گرمای خوزستان به دلدارم
|
|||||||
| محبتها به من دارد که مهر او به دل دارم
|
|||||||
| نسیمی از خزر آمد به این سوی خلیج فارس
|
|||||||
| که آورد بوی زلف یارو در هم کرده افکارم
|
|||||||
| بر آن خال لب یارم نمیدانی چهها باشد
|
|||||||
| که دایم کرده بیهوشم نه میخوابم نه بیدارم
|
|||||||
| نخواهم افتخاری بیشتر، یارم وفادار است
|
|||||||
| به لطف بیشمار از دور میآید به دیدارم
|
|||||||
| دو صد شکر خدا گویم از آن محبوبه دلها
|
|||||||
| که محبوبتر شد یارم ندارد قصد آزارم
|
|||||||
| به دشت و کوه و صحراها به یاد روی او هستم
|
|||||||
| که از یار این پیام آمد منم حیدر گرفتارم
|
|||||||
120
امیرحسین
| غنچهای در بستان حیدری اینجا شکفت
|
|||||||
| هم امیرمومنان و هم حسین نامش بگفت
|
|||||||
| برعلی گوید سلام و بر حسینش صد درود
|
|||||||
| هر کسی این نام نیکو از زبان ما شنفت
|
|||||||
| به چه ایامی که میلاد علی موسی الرضا ست
|
|||||||
| زیر چتر مصطفی این غنچه زیبا شکفت
|
|||||||
| مقدمش بادا مبارک شاکر از لطف خدا
|
|||||||
| شد مبارک بر مجید و بر مونا تبریک گفت
|
|||||||
| جمله اشعاری سرودم از سر صدق و صفا
|
|||||||
| هر که خواند اشعار را، گفتا حیدر در بسفت
|
|||||||
91
شکوهها
| شبی در ساحل دریا به تنهایی به سر کردم
|
|||||||
| چو بودم یکه و تنها نیایش تا سحر کردم
|
|||||||
| به خلوت با خدای خود نرفتم بی وضو هرگز
|
|||||||
| کهدستوصورت خودرا به اشک دیده تر کردم
|
|||||||
| الهی تا به کی باید بنالم از کج اندیشان
|
|||||||
| نمیدانم چه کردم من که با این قوم سر کردم
|
|||||||
| هم از خود شکوهها دارم همی از گردش دوران
|
|||||||
| اگرجرم است نیکیها، چرا من این خطر کردم
|
|||||||
| تبهکاران نبردند ذرهای بویی ز انسانی
|
|||||||
| از این بیفطرتان یارب بدرگاهت نظر کردم
|
|||||||
| شبی دیگر برو حیدر به خلوت با خدا بنشین
|
|||||||
| بگو آن عقدههایی را که با خون جگر کردم
|
|||||||
90
وداع با مادر
| مرغ دل امشب بیاد مادرم پر میزند
|
|||||||
| گوئیا روح پر از مهرش به ما سر میزند
|
|||||||
| من ندانستم در آن دیدار خود با مادرم
|
|||||||
| آخرین دیدار و دارد حرف آخر میزند
|
|||||||
| کاش میشد لحظهای دیگر در این دوران عمر
|
|||||||
| با خبر گردم که مادر، حلقه بر در میزند
|
|||||||
| روز و شب ورد زبان او دعایی بهر ما
|
|||||||
| بهر حاجت دست به دامان پیمبر میزند
|
|||||||
| مادرم گفتا بگیرم حاجت از دخت رسول
|
|||||||
| میشنیدم او دم از زهرای اطهر میزند
|
|||||||
| بارالها مادرم رنج فراوان دید و رفت
|
|||||||
| دیدمش هردم، دم از اولاد و همسر میزند
|
|||||||
| میفشارد این گلویم را غم و درد فراق
|
|||||||
| این سخن از داغ مادر شد حیدر میزند
|
|||||||
10/9/1390-161
محرم رازت شدم
| سالیان سال شد جانا به همراهت شدم
|
|||||||
| هر کجا شد مشکلی با جان هوادارت شدم
|
|||||||
| خنده بر لب داشتی هر جا که دنبالت شدم
|
|||||||
| با نگاه عاشقی آنشب هوا خواهت شدم
|
|||||||
| خوب و بد گفتی و من شائق به آوازت شدم
|
|||||||
| با تمام گفتههایت محرم رازت شدم
|
|||||||
| بهترین شعر خودم را کز برایت گفتهام
|
|||||||
| حرفها دارم به دل کز در و گوهر سفتهام
|
|||||||
| یاد آن روزی که میگفتی خدای من تویی
|
|||||||
| بعد از آن باریتعالی، رهگشای من تویی
|
|||||||
| در نظر داری که میگفتی فراموشم مکن
|
|||||||
| با غم تنهائیم شبها همآغوشم مکن
|
|||||||
| حالیا گفتی به حیدر میرسم ماه دگر
|
|||||||
| گرچه دارم مشکلی از دل کشم آه دگر
|
|||||||
10/12/1390-162
ماه ضیافت
| نسیم صبح میآرد شمیم گیسوی دلدار
|
|||||||
| کجا باشد در این عالم چنین عطری ز موی یار
|
|||||||
| سرو جان و تنم گشته پر از مهر و وفای او
|
|||||||
| ز دوری رخ دلبر، شده جسمم همه بیمار
|
|||||||
| شفای درد بیماران دعای آن سحر خیزان
|
|||||||
| چه ذکری دلنشین دارند آن دلهای شب بیدار
|
|||||||
| من از خواب خوش مستی نگیرم گوهر مقصود
|
|||||||
| اگر مقصد رسیدن بود به آن شاخه گل بیخار
|
|||||||
| چه یارب یاربی گفتم در آن شبهای قدر از دل
|
|||||||
| که با لطف خدا آمد طبیبی بر دل بیمار
|
|||||||
| بگو ذکر مناجاتی در این ماه خدا،حیدر
|
|||||||
| به خواب غفلتی اکنون شب قدر ارشوی هشیار
|
|||||||
122
پروانه دل
| یار خوب من توییای نو گل رعنای من
|
|||||||
| چون معطر میشود از عطر تو سیمای من
|
|||||||
| پر کشد پروانهی دل سوی شمع روی تو
|
|||||||
| تابش نورت منور میکند شبهای من
|
|||||||
| هر چه میخواهی بکن ناز و مکن دوری ز من
|
|||||||
| ناز رویت را کشیدن بهتر از غمهای من
|
|||||||
| بیم آن دارم که روزی مهرت از ما برکنی
|
|||||||
| خاطراتی بیش از این دوران نماند جای من
|
|||||||
| بین ما عهدی بود دور از گناه و معصیت
|
|||||||
| دوست میدارم بماند با متانت پای من
|
|||||||
| افتخار حیدر است از خوبها بهتر شوی
|
|||||||
| با وفاتر مهربان ای نوگل مینای من
|
|||||||
123
یار بیانصاف
| عمر ما آمد به سر یارم مرا یاری نکرد
|
|||||||
| دل به درد آمد ز دست او و دلداری نکرد
|
|||||||
| از سر شب تا سحر گفتم غزل از بهر او
|
|||||||
| او غزلهایم شنید افسوس غمخواری نکرد
|
|||||||
| هر چه بود از ناز و طنازی به او گفتم به شعر
|
|||||||
| میشنید اما توجه بر دل زاری نکرد
|
|||||||
| یارب از دست نگارم دل به فریاد آمده
|
|||||||
| لحظهای بر این دل و بر من پرستاری نکرد
|
|||||||
| هر چه کوبیدم من مسکین دری بهر نیاز
|
|||||||
| صاحب خانه شنید اما مرا یاری نکرد
|
|||||||
| ماندهام حیران و مجنون گشتهام از دست او
|
|||||||
| باورش این شد که بر ما او ستمکاری نکرد
|
|||||||
| هر که دارد همنشینی بیوفا چون یار من
|
|||||||
| سر به دیوار ار بکوبد فکر بیماری نکرد
|
|||||||
| میکشم فریاد و میگویم به خواب غفلتی
|
|||||||
| تا نگویی حیدرم از بهر ما کاری نکرد
|
|||||||
126
جرم وفاداری
| میروی ای باوفا آخر که بیمارم کنی
|
|||||||
| با جدایی از همه هستیم بیزارم کنی
|
|||||||
| عهد و پیمانی که با من بسته بودی این نبود
|
|||||||
| دور میگردی ز من نزد همه خوارم کنی
|
|||||||
| من وفادارم به آن عهدی که با من بستهای
|
|||||||
| دم مزن از بیوفایی تا گرفتارم کنی
|
|||||||
| نیک میدانی به تو دلبستهام در راه عشق
|
|||||||
| رسم یاری این نمی باشد که آزارم کنی
|
|||||||
| دل بریدم از همه تا این که تو یارم شوی
|
|||||||
| شرط یاری این نمیباشد که تو زارم کنی
|
|||||||
| عشق شیرین میکشد فرهاد را در کام مرگ
|
|||||||
| همچو شیرین سعی داری همچنین کارم کنی
|
|||||||
| ای فلک جرم وفاداری حیدر این نبود
|
|||||||
| تا به دست دوستان خود گرفتارم کنی
|
|||||||
124
انت رب العالمین
| عید قربان آمد و از بهر ما یاری نبود
|
|||||||
| مشکل اینجا بود نظمی هیچ در کاری نبود
|
|||||||
| بعد عمری گشتهام مجنون و سرگردان دل
|
|||||||
| بار ما افتاده بود و بار برداری نبود
|
|||||||
| دل به دریا رفته بود و مشکلی با آن نداشت
|
|||||||
| ساحلی آنجا نبود و یار غمخواری نبود
|
|||||||
| بارالها دست ما را گیر و ناجی شو به ما
|
|||||||
| چون توانایی و جز تو بهر ما یاری نبود
|
|||||||
| انت رب العالمین هستی و ستار العیوب
|
|||||||
| بنده درماندهات را جز تو دلداری نبود
|
|||||||
| آنچه را دادی به حیدر شاکر لطف تو شد
|
|||||||
| گر ندادی حکمتی جز حکمت باری نبود
|
|||||||
127
پدر جانم
| پدر جانم به یاد تو چنان پروانه میسوزم
|
|||||||
| سفرکردیبهسویدوست و من در خانه میسوزم
|
|||||||
| فلک از ما گرفته آن وجود نازنینت را
|
|||||||
| به ایام غدیر و من به دل جانانه میسوزم
|
|||||||
| پدر شمع وجودت رونقی بود محفل ما را
|
|||||||
| ولی افسوس در هجرت من دیوانه میسوزم
|
|||||||
| در این محنت سرا رنج فراوان دیدی و رفتی
|
|||||||
| به یاد پینهی دستت در این ویرانه میسوزم
|
|||||||
| حلالم کن پدر جانم اگر از من خطا دیدی
|
|||||||
| و گرنه در سرای آخرت مستانه میسوزم
|
|||||||
| بخوانم سورهی قرآن برای شادی روحت
|
|||||||
| ندارد سود بر حیدر که چون پروانه میسوزم
|
|||||||
129
جنگل
| بارالها من ز مکاران دوران خستهام
|
|||||||
| اشتباه کردم به این نابخردان دل بستهام
|
|||||||
| دوستی و راستی را نیست جا در این زمان
|
|||||||
| یک فریب است آنکه میگوید به تو وابستهام
|
|||||||
| میروم با شوق و با صدق صفایم سوی او
|
|||||||
| ناگهان بینم که با بد فطرتان بنشستهام
|
|||||||
| وای از این آدم نماهایی که گویند آدمیم
|
|||||||
| من از این دیوانههای بی وفا وارستهام
|
|||||||
| یا رب از نابخردان بیصفت، آزردهام
|
|||||||
| عبد خود حیدر ببین چون بر خدا دلبستهام
|
|||||||
130
تکبر
| بهر تو میگویم غزل تا تو غزلخوانم شوی
|
|||||||
| با تو میگویم سخن تا مات و حیرانم شوی
|
|||||||
| از روی احساس دلم بهر تو میگویم غزل
|
|||||||
| پندی بگیر از شعر من تا راحت جانم شوی
|
|||||||
| من شکوهها دارم به دل از کار و رفتار شما
|
|||||||
| ای کاش میشد دلبرم تا تحت فرمانم شوی
|
|||||||
| دل را به دریا میزنم تا ساحلی پیدا کنم
|
|||||||
| هرگز نمیشد باورم که موج طوفانم شوی
|
|||||||
| جایی ندارد پیش ما این همنشینی با شما
|
|||||||
| کی باورم بود این چنین تو ریگ دندانم شوی
|
|||||||
| حیدر ندارد عمر نوح و صبر ایوبی دگر
|
|||||||
| تا که نشیند پای تو جانا که جانانم شوی
|
|||||||
دشت خدا
| تا در این دشت خدا راه دلم پوئیدهام
|
|||||||
| کی گلی زیبا به سان روی تو بویدهام
|
|||||||
| دیده و دل هر دو مجنون گشتهاند از روی تو
|
|||||||
| چون ز دست مهربانت بادهای نوشیدهام
|
|||||||
| از ره صدق و صفا پیوند یاری بسته شد
|
|||||||
| بهر این دلدادگی از جان و دل کوشیدهام
|
|||||||
| تا تو را دیدم ندارد خواب خوش چشمان من
|
|||||||
| چون که زیبا چهرهای من با شما جوشیدهام
|
|||||||
| این دل شیدا اگر رنجیده معذورش بدار
|
|||||||
| چشم خود را بر همه خوب و بدی پوشیدهام
|
|||||||
| با وفا هر روزه با حیدر وفاداری بکن
|
|||||||
| من پیمهر و وفا با دلبرم کوشیدهام
|
|||||||
132
هم نشین با گل
| ای بلبلان چه چه زنید امروز دلبر آمده
|
|||||||
| ای مطربان خوشترزنید آن تاج بر سر آمده
|
|||||||
| چون خرمن گل موی او همچون کمان ابروی او
|
|||||||
| دیدار یار شوخ من امشب میسر آمده
|
|||||||
| هر کس نمیداند به جز عشاق این اسرار عشق
|
|||||||
| آن کس بداند سر ما کز جاهلی در آمده
|
|||||||
| هرگز مپندار این چنین عاشق به مقصد میرسد
|
|||||||
| در راه عشق وعاشقی جانها ز تن در آمده
|
|||||||
| از روی آن صدق و صفا گردیدهای عاشق بدان
|
|||||||
| کز نور عشق و عاشقی دلها منور آمده
|
|||||||
| این بیت آخر را بگو حیدر به هر دلدادهای
|
|||||||
| عشقی که پوشالی بود چون خاک بر سر آمده
|
|||||||
150
برگ گل شقایق
| دل مست دیدن تو ای یار مهربانم
|
|||||||
| از دوریت هلاکم آتش مزن به جانم
|
|||||||
| من بیقرار حسن و آن خال روی لبها
|
|||||||
| کی میدهی شفایم آخر بگو بدانم
|
|||||||
| آرام جان بلبل، دشت گل و شقایق
|
|||||||
| ای روی تو چو گلشن، ای عشق جاودانم
|
|||||||
| این راه و رسم عشق و آغاز سرنوشتست
|
|||||||
| این جمله با تو گفتم غافل ز تو نمانم
|
|||||||
| از شر این خرافات سر مینهم به صحرا
|
|||||||
| در کوه و دشت و صحرا آوای عشق خوانم
|
|||||||
| با همت و توکل من میرسم به مقصد
|
|||||||
| این جمله گفته حیدر چون معتقد به آنم
|
|||||||
151
شبی کنار ساحل
| شبی کنار ساحل هوای یار کردم
|
||||||||
| هوا به این تمیزی یاد نگار کردم
|
||||||||
| یک شاخه تار مویش به از جهان هستی
|
||||||||
| چه یار مهربانی با دل شکار کردم
|
||||||||
| گلهای دسته دسته ز کوه و دشت و صحرا
|
||||||||
| به دست خود بچیدم بر او نثار کردم
|
||||||||
| به عابدان عاشق و عاشقان عارف
|
||||||||
| مدال عاشقی را به دست یار کردم
|
||||||||
| هوس به یار دیگر در این جهان که هرگز
|
||||||||
| به یار اول خود من افتخار کردم
|
||||||||
| در این جهان فانی مشو اسیر ثانی
|
||||||||
| شبی به خود بگویی ترک دیار کردم
|
||||||||
| خوشا به حال حیدر نشد اسیر دیگر
|
||||||||
| که راه راست این است من اختیار کردم
|
||||||||
60
محرم دلها
| همسرم با من نشین با من دمی همراز شو
|
||||||||
| دخترم وقت نماز شب تو در پرواز شو
|
||||||||
| ای سه فرزند عزیزم روز و شب را ساعتی
|
||||||||
| پیرو زهرا یکایک با دلش دمساز شو
|
||||||||
| نو عروس سیدم با من نشین قران بخوان
|
||||||||
| تا بخوانیم سورهای با من تو هم آواز شو
|
||||||||
| هر زمان آمد مونا با او نماز شب بخوان
|
||||||||
| همره او صاحب صد عزت و اعزاز شو
|
||||||||
| هر که یا زهرا بگوید جای او در قلب ماست
|
||||||||
| قلب ما جای عزیزان است تو هم انباز شو
|
||||||||
| عقده از دلها گشودن ذکر یارب یارب است
|
||||||||
| این مناجات علی گوی و تو سرافراز شو
|
||||||||
| حیدرا، این شعر یازهرا بماند تا ابد
|
||||||||
| شکر این نعمت برو با خالقت همراز شو
|
||||||||
57
سرنوشت
| آن خالق توانا صاحب سرنوشته
|
||||||||
| رو قلب مسکین من نام تو را نوشته
|
||||||||
| من عاشقانه دارم روزانه شوق دیدار
|
||||||||
| روزی که دیر آیی سالی به ما گذشته
|
||||||||
| عاشق چو من نباشد دیوانهی تو هرگز
|
||||||||
| معشوق با وفایم بهتر ز هر فرشته
|
||||||||
| هرکس به ما کند ناز نازش خریدنی نیست
|
||||||||
| ناز تو را خریدم کی گفته کار زشته
|
||||||||
| این راه عاشقی را من اختیار کردم
|
||||||||
| ناخواسته بوده راهم تقدیر و سرنوشته
|
||||||||
| رفتم به گل فروشی بهرت گلی بیارم
|
||||||||
| گلی که لایق توست هرگز کسی نکشته
|
||||||||
| بلبل به شاخهی گل با نغمهها همی گفت
|
||||||||
| عاشق و معشوقه را گلشان به هم سرشته
|
||||||||
| راه خطا نرفتم دوران عمر هرگز
|
||||||||
| کی عاشقی خطا بود این را کجا نوشته
|
||||||||
| ایزد به حیدر آموخت این راه پاکبازی
|
||||||||
| هر پاک و با صفایی راهش سوی بهشته
|
||||||||
133
تکبر
| تو ای عزیز با وفا که یار و غمخوار منی
|
|||||||
| این قابل تحسین بود آگه ز اسرار منی
|
|||||||
| در این زمان که خار و خردلها بروید جای گل
|
|||||||
| در روزگار عاشقی تو دلبر و یار منی
|
|||||||
| من در تمام زندگی پیوسته بیمار توام
|
|||||||
| هرگز نمیشد باورم که تو گرفتار منی
|
|||||||
| در خواب غفلت بودهام من در مسیر عاشقی
|
|||||||
| من شاکرم از لطف تو این گونه بیدار منی
|
|||||||
| من میسرایم این غزل از روی احساس دلم
|
|||||||
| خواهم بدانی روز و شب در فکر افکار منی
|
|||||||
| دل را به دریا میزند حیدر به این امواج عشق
|
|||||||
| ساحل ندارد این دلم زیرا تو دلدار منی
|
|||||||
5/11/1388-134
اشک شوق
| جامی بگیرم از می و مست از می نابت کنم
|
|||||||
| در حال مستی عازم آن بستر خوابت کنم
|
|||||||
| در هجر روی ماه تو آهی برارم از دلم
|
|||||||
| با اشک شوقم یک نظر بر چشم پر آبت کنم
|
|||||||
| من میسرایم این زمان شعر و غزلها بهر تو
|
|||||||
| تا در کمال عاشقی غرق تب و تابت کنم
|
|||||||
| گر ناز کردی نازنین من میکشم ناز تو را
|
|||||||
| جان میطلب جانان من تا جان بقربانت کنم
|
|||||||
| این دوستان بیوفا بر هم زنند افکار تو
|
|||||||
| اندیشه دارم در سرم فکری به اعصابت کنم
|
|||||||
| حیدر بسوزد روز و شب از هجر خال روی تو
|
|||||||
| ایکاش میگفتیکه میخواهم چو شمع آبت کنم
|
|||||||
149
تقدیم به مادر
| مادر به خدا سوگند تو جان و تنم بودی
|
|||||||
| در باغ و گل و بستان سرو چمنم بودی
|
|||||||
| من عاریم از خواهر دلسوز ندارم من
|
|||||||
| هم مادر و هم خواهر تو یاسمنم بودی
|
|||||||
| من هر چه که میباشم از ذکر دعای توست
|
|||||||
| ای عطر گل خوشبو مشک ختنم بودی
|
|||||||
| هرگاه دعا خوانی ما در نظرت بودیم
|
|||||||
| ای کاش به جای جان تو در بدنم بودی
|
|||||||
| حیدر شده شرمنده دیر آمده دیدارت
|
|||||||
| هرگز نشوی دلگیر تو جان و تنم بودی
|
|||||||
22
فراق عشق
| تو به باطن آن نبودی که به ظاهرت بدیدم
|
|||||||
| نظرم به خال رویت که درون تو ندیدم
|
|||||||
| نه تو عاشقی بدانی، نه به پای عشق مانی
|
|||||||
| گلی از محبت و عشق ز وجود تو نچیدم
|
|||||||
| من اگر به شوق یاران غزلی جدا نوشتم
|
|||||||
| ولی بهترین غزل را که برای تو سرودم
|
|||||||
| نه تو لایقی به معشوق و نه قدر عشق دانی
|
|||||||
| چه عجیب سرنوشتی که به آن رسیده بودم
|
|||||||
| دو صد آفرین به بلبل که رود به دیدن گل
|
|||||||
| سخنی ز عشق گوید که من این از او شنیدم
|
|||||||
| به سر آمد عمر کوتاه و به پای تو هدر شد
|
|||||||
| گذرم به کوی معشوق و گلی از آن نچیدم
|
|||||||
| چه دری گشودهام من به درون قلب پاکم
|
|||||||
| که مکان بیوفایان به درون آن گشودم
|
|||||||
| من حیدر از جدایی به فراق اگر بمیرم
|
|||||||
| به از آن بود که هر شب سوی تو بود امیدم
|
|||||||
135
نغمههای عاشقی
| عطر گلهای بهاری بوی خوشتر میدهد
|
||||||||
| مرغ شیدا نغمههای عاشقی سر میدهد
|
||||||||
| زنده میگردد زمین و آسمان فصل بهار
|
||||||||
| هر نسیم از عطر گلها بوی دلبر میدهد
|
||||||||
| ای صبا بر ما رسان عطر خوشی از کوی یار
|
||||||||
| عطر زلفش بوی گلهای معطر میدهد
|
||||||||
| هر گلی هرگز نباشد قابل بوییدنی
|
||||||||
| روی او زیبا و بوی مشک و عنبر میدهد
|
||||||||
| جمله گلهایی که میبویم بریزم بر سرش
|
||||||||
| آن که با ما این ندای عاشقی سر میدهد
|
||||||||
| من اگر هر روزه گویم یک غزل در شان تو
|
||||||||
| ازدل و جانم پیامی بر تو دلبر میدهد
|
||||||||
| دومین روز بهاری آمدم در این جهان
|
||||||||
| بهترین تبریک دلبر بهر حیدر می دهد
|
||||||||
2/1/1389-137
جواب سر بالا
| من به امید توام جام شرابم میدهی
|
||||||||
| پس کی از جام و وجودت می نابم میدهی
|
||||||||
| انتظار دیدنت باشد دل شیدای من
|
||||||||
| از چه با این دوریت هر دم عذابم میدهی
|
||||||||
| ای که دل گشته گرفتار خم ابروی تو
|
||||||||
| نوش دارو کی به این حال خرابم میدهی
|
||||||||
| چون به تو دلبستهام گفتی که خواهانت منم
|
||||||||
| ماندهام حیران که سر بالا جوابم میدهی
|
||||||||
| از سر صدق و صفا باشوق دل دادم به تو
|
||||||||
| از چه با این غمزههایت پیچ و تابم میدهی
|
||||||||
| جمله شعر من در این دفتر ندای بهر توست
|
||||||||
| انتظارم کی نظر بر این کتابم میدهی
|
||||||||
| گر تو با حیدر وفاداری کنی هر روز و شب
|
||||||||
| در وفا بر عهد خود داری شتابم میدهی
|
||||||||
146
نور مهتاب
| کی شود پیمانه از جام شرابت پرکنم
|
|||||||
| جام خالی دلم از شهد نابت پرکنم
|
|||||||
| نام خوبان مینویسم در کتاب قلب خود
|
|||||||
| قسمت خالی این دفتر به نامت پرکنم
|
|||||||
| کلبه دل از فراقت گشته هم چون شام تار
|
|||||||
| کی شود این خانه از نور جمالت پرکنم
|
|||||||
| مهربانی از وجود مهربانت سرزده
|
|||||||
| می شود کام دل خود از مرامت پرکنم
|
|||||||
| از سر شوق انتظارت میکشم هر روز و شب
|
|||||||
| کاسه عشقم از آن حسن و کمالت پرکنم
|
|||||||
| نور مهتاب ار بتابی سوی حیدر با شتاب
|
|||||||
| غم کنم بیرون و شادی از جمالت پرکنم
|
|||||||
147
یازهرا
| در مدینه آمدم خاکت چرا پیدا نشد
|
|||||||
| آن همای رحمت و مشکل گشا پیدا نشد
|
|||||||
| روزها اندر مدینه شامها اندر منا
|
|||||||
| اندرون کعبه و اندر منا پیدا نشد
|
|||||||
| گوهر نایاب ما پنهان شده نزد خدا
|
|||||||
| چلچراغ روشن عرض و سما پیدا نشد
|
|||||||
| تربت پاکت دوای درد هر درماندهای
|
|||||||
| آن شفا بخش دل و جانها چرا پیدا نشد
|
|||||||
| از مدینه آمدم با چشم گریان در صفا
|
|||||||
| در میان مروه گشتم تا صفا پیدا نشد
|
|||||||
| بارالها اختر عالم کجا پنهان شده
|
|||||||
| ماه من در آسمان بدرالدجا پیدا نشد
|
|||||||
| آنقدر گشتم که جان آمد به لب جانان کجاست
|
|||||||
| در فراق او شدم گریان چرا پیدا نشد
|
|||||||
| نالهها و گریههایم در فضا پیچیده است
|
|||||||
| آن که میجستم به درگاه شما پیدا نشد
|
|||||||
| هر کجا بوی گلی آید گمانم خاک اوست
|
|||||||
| عاقبت آن تربت مشک ختن پیدا نشد
|
|||||||
| حیدرا خوبان عالم ماندهاند حیران هنوز
|
|||||||
| خاک زهرا جز درون قلب ما پیدا نشد
|
|||||||
تقدیم به مادر
| الا ای مادر خوبم که داری عفت زهرا
|
||||||||
| خدا صد سالهات سازد به حق عصمت زهرا
|
||||||||
| چه شبهایی که بهر من نخفتی تا سحرگاهان
|
||||||||
| چه روزها تربیت کردی به یاد عزت زهرا
|
||||||||
| مشو مادر ز من دلگیر اگر دیر آمدم پیشت
|
||||||||
| مرا میبخشی ای مادر به نام عترت زهرا
|
||||||||
| کلیدی از بهشت باشد، به دست مادر خوبم
|
||||||||
| شود راضی ز من شاید حسین حضرت زهرا
|
||||||||
| پدر پیر است و درمانده هوادارش تویی مادر
|
||||||||
| خدا عمرت دهد جانا به حق رافت زهرا
|
||||||||
| هر آنچه من به کف دارم نشانش ازدعای توست
|
||||||||
| که این خواست تو میباشد زمال و مکنت زهرا
|
||||||||
| اگرحیدرفراغتداشتتو رابروی سر بگذاشت
|
||||||||
| که راضی بود از دستت به یاد حکمت زهرا
|
||||||||
16
ساقی
| ساقیا میبینم این دم جلوهی روی تو را
|
||||||||
| شاه مهرویان ندارد چشم و ابروی تو را
|
||||||||
| پر کشید سوی تو، ساقی مرغ تنهای دلم
|
||||||||
| چون شنیده این زمان گفتار دلجوی تو را
|
||||||||
| یاد گلهای بهاری یادم آرد روی تو
|
||||||||
| هر زمان دید آن سرو سیما و گیسوی تو را
|
||||||||
| راه و رسم با وفایی نیست دوری از نگار
|
||||||||
| رخ نما بر من که بینم خال هندوی تورا
|
||||||||
| یاد شبهای جوانی افتم و روز وصال
|
||||||||
| هر زمان میبینم آن چشمان جادوی تو را
|
||||||||
| با تو از روی وفا گویم سخن، نی از هوس
|
||||||||
| کی هوس بازی ببیند طره موی تو را
|
||||||||
| حیدرا با دوستان خود مدارا کن دمی
|
||||||||
| تا به جان و دل پذیرد جلوهی روی تو را
|
||||||||
79
مرقد مولا
| من از این گردش دوران پریشان خاطرم امشب
|
||||||||
| کنار مرقد مولا رضایم حاضرم امشب
|
||||||||
| بیا مرغ دلم یک دم از این کنج قفس بیرون
|
||||||||
| بپر با این کبوترها به اطراف حرم امشب
|
||||||||
| حرم جای مناجات و دعا کن دردمندان را
|
||||||||
| که شاید مرغ حق آید نشیند بر سرم امشب
|
||||||||
| نوای طبل و شیپور و صدای نغمهی مرغان
|
||||||||
| نوای خوشتر قرآن بخوانند از کرم امشب
|
||||||||
| شب میلاد پیغمبر کنار هشتمین اختر
|
||||||||
| بگیرم حاجت خود راز حی داورم امشب
|
||||||||
| الهی گونه میسایم به درگاه رضای تو
|
||||||||
| توهمیکگوشهی چشمیبه منکن ازکرم امشب
|
||||||||
| مکان استجابت هاست ایوان طلا حیدر
|
||||||||
| بخوان آیاتی از قرآن بگو که شاکرم امشب
|
||||||||
76
زنجیر بلا
| از باد صبا پرسم کس خانه نمیباشد
|
|||||||
| گفتا که دراین خانه بیگانه نمیباشد
|
|||||||
| از دوری او شبها خوابم نبرد هرگز
|
|||||||
| این یار دل انگیزم جانانه نمیباشد
|
|||||||
| ترسم به سر راهش صد دام بلا باشد
|
|||||||
| بر چرخ فلک انسان دردانه نمیباشد
|
|||||||
| ای یار وفادارم دوری چه کنی از ما
|
|||||||
| هر یار جفا پیشه فرزانه نمیباشد
|
|||||||
| در بستر خوابم شب مژه نرسد بر هم
|
|||||||
| چون تابش رخسارش در خانه نمیباشد
|
|||||||
| ای شاخه نبات حافظ با زلف تو زنجیرست
|
|||||||
| زنجیر بود اما بر شانه نمیباشد
|
|||||||
| فرهاد زدی بر سر با پتک بلا اما
|
|||||||
| دلبستهی تو شیرین افسانه نمیباشد
|
|||||||
| دلدادگی حیدر یک نعمت بیچون است
|
|||||||
| خوشحال شدم زیرا بیگانه نمیباشد
|
|||||||
17/2/1389-138
چون با خدا هستی
| شرمندهام از روی تو بنشسته در ویرانهای
|
||||||||
| صدها گره افتد به کار هرکس و هر خانهای
|
||||||||
| وفق مراد ما نشد هر خواهش و هر خواسته
|
||||||||
| چون سرنوشت ما شده در دست یک دیوانهای
|
||||||||
| یارب تو یاری میکنی هر پاکباز و بندهای
|
||||||||
| از شر هر دیوانه و اهمال هر بیگانهای
|
||||||||
| بیبند و باری این زمان جرمی نمیباشد ولی
|
||||||||
| افتد به کار آدمی صد مانع جانانهای
|
||||||||
| ای چرخ گردون تا به کی باشیم اسیر ناکسان
|
||||||||
| هرگز نبوده فکر ما بر این چنین دیوانهای
|
||||||||
| این عمر ما را میدهد این چرخ گردون بر فنا
|
||||||||
| تا چشم خود را وا کنی پر کردهای پیمانهای
|
||||||||
| حیدر به لطف ایزدی چنگی زده بر ریسمان
|
||||||||
| چون باخدا هست اوبدان باخوب و بد مردانهای
|
||||||||
139
مرغ اجل یا خال لب
| همه گلهای خوشبو را به گلزار تو میبینم
|
|||||||
| که از باغ گلت هردم گلی از بوته میچینم
|
|||||||
| اگر دوری کنی از من پریشان میشوم جانا
|
|||||||
| به جای آن که بر خیزم به دیدار تو بنشینم
|
|||||||
| چو میدیدی که بیمارم پرستار دلم گشتی
|
|||||||
| به چشم دل تو را دیدم که بنشستی به بالینم
|
|||||||
| اگر درد مرا امشب طبیبی مهربان باشی
|
|||||||
| در این بستر نمیمیرم چو بینم یار دیرینم
|
|||||||
| نمیمیرم مگر آنگه که روی از من بگردانی
|
|||||||
| مگردان روی خود از من تو هستی ماه و پروینم
|
|||||||
| اگر مرغ اجل امشب نگیرد جان حیدر را
|
|||||||
| زجا خیزم به امیدی که پهلوی تو بنشینم
|
|||||||
105
سیه گیسو
| امشب از هجرت به میخانه پناه آوردهام
|
|||||||
| باده نوشی را برای دل گواه آوردهام
|
|||||||
| عشق تو از دین و آئینم مرا بیرون ببرد
|
|||||||
| در وجود خود تو را اینگونه راه آوردهام
|
|||||||
| چون نبود امشب طبیب دیگری درد مرا
|
|||||||
| ای سیه گیسو به چشمانت پناه آوردهام
|
|||||||
| امشب از درد و غم تو لحظهی خوابم نبرد
|
|||||||
| همنشین خود تو را من جای ماه آوردهام
|
|||||||
| دل به شوق دیدنت یک لحظه آرامش گرفت
|
|||||||
| چون طبیب حاذقی با فر و جاه آوردهام
|
|||||||
| این دل لرزان اگر در سینه حیدر جا گرفت
|
|||||||
| در درون او غم و اندوه و آه آوردهام
|
|||||||
106
بوی گل صنوبر
| باد بهار میوزد بر سر و زلف یار من
|
|||||||
| عطر گل صنوبری تراود از نگار من
|
|||||||
| سفره عید و شمع گل ذکر دعای سال نو
|
|||||||
| با تو امید زندگی میدهد این بهار من
|
|||||||
| سنجد و سیب و سبزه و سنبل و سکه روز عید
|
|||||||
| سمبل هر سلامتی تا که تویی کنار من
|
|||||||
| شادی و شور و شوق من در شب شعر و شاعری
|
|||||||
| بهر شراب لعل تو ای گل نو بهار من
|
|||||||
| مرغ دل از برای تو پر زد و نغمه سر دهد
|
|||||||
| هم دل و هم نوا شدی با دل بیقرار من
|
|||||||
| گرچه نیازمودهای پر بزنی به کوی عشق
|
|||||||
| بال و پری گشودهای بر همه شاخسار من
|
|||||||
| مرغ چمن اگر شبی با دلم آشنا شوی
|
|||||||
| شور دگر بر این غزل باشد و سیم تار من
|
|||||||
| عید و بهار و سال نو بر همگان مبارک است
|
|||||||
| از دل و جان حیدر است این سخن و شعار من
|
|||||||
دوم فروردین ماه 1396-237
سحر و جادو
| هر دل شیدا ببیند آن خم ابروی تو
|
|||||||
| پر زند دیوانه وار آید به سوی کوی تو
|
|||||||
| با نگاهی بردهای هوش از سر دیوانه دل
|
|||||||
| سحر و جادو میکند آن نرگس جادوی تو
|
|||||||
| ماه مهرویان به حسن خویش کی نازد دگر
|
|||||||
| فخر زیبایی بود سیمای نقش روی تو
|
|||||||
| محفل انس از وجود تو معطر میشود
|
|||||||
| عطر گلهای بهاری میدهد گیسوی تو
|
|||||||
| چون شراب می همی سازد دل عاشق خموش
|
|||||||
| مست و شیدا میکند آن زلف مشکین موی تو
|
|||||||
| شوق پرواز این دل دیوانه دارد سوی تو
|
|||||||
| شعرحیدر قطره از دریای حسن و خوی تو
|
|||||||
12/11/1395-236
گنهکاران
| بر گنهکاران بیا یکدم نظر کن یا علی
|
|||||||
| بر سرای امتت یکدم گذر کن یا علی
|
|||||||
| روز و شب ذکر دعا شد کار ما در راه تو
|
|||||||
| شام تاریک مرا دیگر سحر کن یا علی
|
|||||||
| در صف خوبان تو ردی ز پای ما نبود
|
|||||||
| جان زهرایت ز ما رفع خطر کن یا علی
|
|||||||
| بهر امید آمدیم ما را نرانی از درت
|
|||||||
| این عبادتهای ما را پر ثمر کن یا علی
|
|||||||
| ابن ملجم را تو فرمودی مراعاتش کنند
|
|||||||
| از سر ما رهروان رفع شرر کن یا علی
|
|||||||
| بهر آمرزش ببر پرونده مان نزد خدا
|
|||||||
| بندگان را از گناهان بر حذر کن یا علی
|
|||||||
| آن شب قدری که باشد هم طراز سالها
|
|||||||
| قلب ما روشن تو از شمس و قمر کن یا علی
|
|||||||
| هر که دارد چون من حیدر به تو دست نیاز
|
|||||||
| کام او شیرینتر از شهد و شکر کن یا علی
|
|||||||
143
گل مریم
| گلی دادند دست ما گلی مریم بود نامش
|
|||||||
| ربوده مرغ دل روزی مرا افکنده در دامش
|
|||||||
| دلم دیوانه میباشد و دارد شوق دیدارش
|
|||||||
| بهسویشپرکشید اماچهخوشبنشسته بر بامش
|
|||||||
| عجب صید دلم کرده بنازم هر دو چشمانش
|
|||||||
| مبارک باشد این صید و بر آورده شود کامش
|
|||||||
| من سرگشتهی مسکین به اشعارم کنم یادش
|
|||||||
| امیدم اینکه با شعرم بریزم گل به دامانش
|
|||||||
| اگر شعرم بود قابل بگیر از آب زر قابش
|
|||||||
| چه پرسی از من شیدا گل مریم بود نامش
|
|||||||
| چه خوش آمد به سوی ما فدای مقدم پاکش
|
|||||||
| صفا و مهربانی را بریز حیدر تو بر جامش
|
|||||||
142
یاد جوانی در بهار
| عطر و بوی زلف تو بس بیقرارم میکند
|
|||||||
| مست و مدهوش از خودم بیاختیارم میکند
|
|||||||
| ای که داری عطر آن مشک ختن برزلف خود
|
|||||||
| دوری از رویت مرا دارد خمارم میکند
|
|||||||
| نور چشمان تو همچون چلچراغ محفلم
|
|||||||
| کاش دانی هجر تو دارد چه کارم میکند
|
|||||||
| من که سر گردانیم گردیده زین دوران سرد
|
|||||||
| بودنت یاد جوانی در بهارم میکند
|
|||||||
| خوش بود روزی که باشی نزد حیدر همچو گل
|
|||||||
| گر چه میدانم نگاه تو شکارم میکند
|
|||||||
402
رمز پیروزی
| بینهایت شاکرم یارب ز نعمتهای تو
|
|||||||
| هم ز نعمتها و هم از بهر رحمتهای تو
|
|||||||
| در به روی من گشودی هر کجا در بسته بود
|
|||||||
| ره گشا در زندگی گردید عنایتهای تو
|
|||||||
| من که مسکین و گنه کار بندهای ناقابلم
|
|||||||
| هر خطای بنده سرپوشش ز رافتهای تو
|
|||||||
| بارالها از کدامین نعمتت شاکر شوم
|
|||||||
| ره نمود از بهر من گشته هدایتهای تو
|
|||||||
| رو به هر سو میکنم نام تو آرم بر زبان
|
|||||||
| رمز پیروزی حیدر از کرامتهای تو
|
|||||||
403
راه خطر
| امشب به سر کویت قصد سفرم باشد
|
|||||||
| دیدم که پریشانم فکرت به سرم باشد
|
|||||||
| آنی که شده تقدیر تغییر نخواهد کرد
|
|||||||
| گر تخت سلیمانی مد نظرم باشد
|
|||||||
| از دل نروم هرگز راهی که خطا باشد
|
|||||||
| چون بهر بقای من راه خطرم باشد
|
|||||||
| سوزی که به دل دارم ساز تو نشد هرگز
|
|||||||
| این گفته ز افکار و خون جگرم باشد
|
|||||||
| راهی که به سوی تو راضی بشود خالق
|
|||||||
| از بهر من حیدر آنجا گذرم باشد
|
|||||||
404
سجدهگاه خالق
| صبر و قرار از سر برفت سرور نمیآیی چرا
|
||||||||
| این دل برفت از دست من دلبر نمیآیی چرا
|
||||||||
| من کوه صبرم نرم شد از این غم هجران تو
|
||||||||
| باد خزان آمد مگر، گل در نمیآیی چرا
|
||||||||
| شمس و قمر از این دل شیدای من آهی شنید
|
||||||||
| افتاده شوری بر سرم آخر نمیآیی چرا
|
||||||||
| گوش فلک هم میشنید آه دل شیدای من
|
||||||||
| گیرم که بیدین هم شدی کافر نمیآیی چرا
|
||||||||
| کمتر ز مژگانت بزن خنجر بدیوار دلم
|
||||||||
| در کلبه ویران من از در نمیآیی چرا
|
||||||||
| آشفته خاطر گشتهام یارب مرا یاری نما
|
||||||||
| زین خاطر آشفتهات گو در نمیآیی چرا
|
||||||||
| شاکر به درگاه توام ای رهنما و رهگشا
|
||||||||
| در سجدهگاه خالقت حیدر نمیآیی چرا
|
||||||||
405
می مده ساقی
| می مده ساقی به من امشب خرابم میکنی
|
|||||||
| چو مرا مست از می جام شرابم میکنی
|
|||||||
| من که بیمار و خراب از گردش چرخ فلک
|
|||||||
| طاقت می کی مرا باشد، عذابم میکنی
|
|||||||
| بس از این دیوانگان بیخرد رنجیدهام
|
|||||||
| طاقت صبری ندارم من کبابم میکنی
|
|||||||
| کی بود مستی فرار از مکر فرد بیخرد
|
|||||||
| لحظهای با عالم مستی مجابم میکنی
|
|||||||
| جام صبر حیدر از پیمانه افزونش مکن
|
|||||||
| قطرهای افزون کنی چون شمع آبم میکنی
|
|||||||
| مستی از جام می انگور نبود رهگشا
|
|||||||
| گرندانم این حقیقت را جوابم میکنی
|
|||||||
406
ساحل من
| غزلی بهر دل تو بسراید دل من
|
|||||||
| تابدانی که دعا گوی تو شد محفل من
|
|||||||
| رونقی گر نبود بهر تو این کلبه ما
|
|||||||
| محفل ذکر دعا بهر تو شد منزل من
|
|||||||
| از دلم نغمه سرایم و دو دستم به دعا
|
|||||||
| چون که آن مهر و وفای تو شده شامل من
|
|||||||
| قایقی بشکسته بودم من در آن دریای عشق
|
|||||||
| آن دل دریایت گشته کنون ساحل من
|
|||||||
| سالها سر گشته بودم در سرای زندگی
|
|||||||
| از سر حیدر برون شد جهل و آمد عقل من
|
|||||||
| سینه بی کینه من خالی از ریب و ریاست
|
|||||||
| یک دلی بیکینه بامهر وفا حاصل من
|
|||||||
407
آثار گفتار
| بر دلم دارم امیدی بهر دیدارت هنوز
|
|||||||
| یادگاری مانده در فکر من افکارت هنوز
|
|||||||
| بر سرت رویای سرمستی و بر دل نالهها
|
|||||||
| گوش جان پرگشته از آثار گفتارت هنوز
|
|||||||
| عارف آزادهای بودی و فرد باخرد
|
|||||||
| بر دل و جانم نشسته متن آثارت هنوز
|
|||||||
| بارها گفتی به من این نابکاران جاهلند
|
|||||||
| گرچه دوران طی شده درگوشم اخطارت هنوز
|
|||||||
| کاش دانی برسر حیدر چه دورانی گذشت
|
|||||||
| مانده پیش چشم من گفتار و کردارت هنوز
|
|||||||
408
سرافکنده
| بارالها به جوانی ز تو شرمنده شدم
|
|||||||
| چونکه آلودهی کوته نظران بنده شدم
|
|||||||
| بس اراجیف و خرافه بشنیدم ز ددان
|
|||||||
| در مسیرم به ره زندگی درمانده شدم
|
|||||||
| این حریفان ز چه رو نام خود آدم بنهند
|
|||||||
| نام زیبنده بر اینها ز تو جوینده شدم
|
|||||||
| حیف از این عمر گرانم که به اینها گره خورد
|
|||||||
| چون نشد کام دلم، بنده سرافکنده شدم
|
|||||||
| شاد و خوشنودم من حیدر و دستی بر دعا
|
|||||||
| که رها گشتم از این قوم و ترا بنده شدم
|
|||||||
409
صوت تار من
| صوت تار من صدای سوز دل باشد هنوز
|
|||||||
| چون دل من از جوانیم خجل باشد هنوز
|
|||||||
| گاه لرزان میشود از دیده و افکار من
|
|||||||
| چون ندارد چارهیی گاهی کسل باشد هنوز
|
|||||||
| سمبل صبر و سخاوت گشته در سینه ولی
|
|||||||
| روبروی هر تبهکاری زبل باشد هنوز
|
|||||||
| چون که باشد مخزن غم بهر هر درماندهیی
|
|||||||
| از برای خاطرات من سجل باشد هنوز
|
|||||||
| میشوم دلگیر گاهی از غم تنهاییم
|
|||||||
| شکوهیی از بد زبانیها به دل باشد هنوز
|
|||||||
| بارالها قطرهیی از صبر در جامم بریز
|
|||||||
| بهر حیدر این کرامت مشتمل باشد هنوز
|
|||||||
411
سخن حیدر
| من در آن دریای عشقت قایقی بشکستهام
|
|||||||
| چون نمیدانی که با جان و دلم دلبستهام
|
|||||||
| عکس روی تو که بر دیواره قلب من است
|
|||||||
| بس که دیدم عکس تو، اما نبودی، خستهام
|
|||||||
| کاروان بزم عاشق ها رسیده کوی عشق
|
|||||||
| من هنوزم پای بد عهدی تو بنشتهام
|
|||||||
| من خجل از دیدگانم بس که مانده انتطار
|
|||||||
| ظاهراً در پشت درب کلبهای در بستهام
|
|||||||
| عمر نوح و صبر ایوب از خدا حیدر بخواه
|
|||||||
| عمر من کوتاه و اینگونه به تو وابستهام
|
|||||||
412
پسین روز پاییزی
| پسین روز پاییزی هوای دیگری دارد
|
|||||||
| چو برگریز درختانش صفای بهتری دارد
|
|||||||
| اگر چه برگریزان هم پیامی بهر ما آرد
|
|||||||
| بدان عمر گران ما زمانی، آخری دارد
|
|||||||
| بیا شاخسار زندگانی همچو گل باشیم
|
|||||||
| که گل در هر زمان عطر بوی خوشتری دارد
|
|||||||
| نه برگی بر درخت مانده نه گل بر شاخه گلها
|
|||||||
| فغان بلبل از گل بود که برگ پرپری دارد
|
|||||||
| صباحی عمر گل بود و دو چندی عمر تو حیدر
|
|||||||
| ولی پایان این هر دو غم سنگین تری دارد
|
|||||||
413
آب سرد زندهرود
| نم نم باران پاییزی دلم را زنده کرد
|
|||||||
| یاد گلهای بهاری در ضمیر بنده بود
|
|||||||
| بارالها نعمت بارش دریغ از ما مدار
|
|||||||
| رحمت باران تو هر لاله را رقصنده کرد
|
|||||||
| هم گل و هم باغ و بستان وچمن در انتظار
|
|||||||
| بهر بارانی که هر جنبندهایی را زنده کرد
|
|||||||
| زنده رود ما که زیبایی شهر و کشور است
|
|||||||
| گشته بیآب و کویر و عاملش شرمنده کرد
|
|||||||
| هر کجا کودن به هر کاری شود مسئول کار
|
|||||||
| بهر کردارش بگرییم و نباید خنده کرد
|
|||||||
| کاش میپرسید از او حیدر دلیل کار او
|
|||||||
| کاش میشد نور مه در آب او تابنده کرد
|
|||||||
414
الطاف مسیحایی
| چون که الطاف مسیحا راهکار من شده
|
||||||
| دلبری از دین موسی انتظار من شده
|
||||||
| چون مسلمانم مسلمانی به من داد افتخار
|
||||||
| فصل پاییز و زمستان هم بهار من شده
|
||||||
| اختر بدمهر اگر نامهربان شد بهر ما
|
||||||
| بهتر از دخت کلیسا بیقرار من شده
|
||||||
| او که دارد حسن و خویی از تبار حوریان
|
||||||
| از دل شمس و قمر او غمگسار من شده
|
||||||
| چون که شاکر گشته حیدر بهر نعمتهای دوست
|
||||||
| بر سرم مرغ سعادت افتخار من شده
|
||||||
415
یاد دوستان
| یاد دوستان قدیم در خاطراتم زنده شد
|
|||||||
| چون مروری بر جوانی و بهار بنده شد
|
|||||||
| هر زمان از عمر آدم خاطراتش ماندگار | |||||||
| بهترین دوران آنها در دلم پرونده شد
|
|||||||
| گاه با شادی گذشت و گاه با خون جگر
|
|||||||
| هر چه باشد خوب و بد، توشه بر آینده شد
|
|||||||
| عمر ما کوتاه باشد خاطراتش بیشمار
|
|||||||
| خاطرات خوب ما در هر زمان سازنده شد
|
|||||||
| در جوانی عمر حیدر گشته پر سوز و گداز
|
|||||||
| شاکر و خشنود، پیوسته خدارا بنده شد
|
|||||||
416
کمتر تو قهر و ناز کن
| ای نازنینا بر دلم کمتر تو قهر و ناز کن
|
|||||||
| درب دل دیوانه را بهر گلایه باز کن
|
|||||||
| گاهی اگر نازی کنی ناز تو را من میکشم
|
|||||||
| اما دلم را با دلت یک لحظهای دمساز کن
|
|||||||
| هر جام صبری حدی و پیمانه هم دارد حدود
|
|||||||
| لبریز مکن پیمانه را سیم دلم را ساز کن
|
|||||||
| مرغ دل شیدای من بر کوی تو پر میزند
|
|||||||
| از خود مران مرغ دلم گو سوی ما پرواز کن
|
|||||||
| حیدر از این جور زمان بس نالهها دارد به دل
|
|||||||
| اما بیا تو نغمههای دیگری آغاز کن
|
|||||||
417
ثنایی بهر آرامش
| بلای جان ما گشتی تو ای بالا بلا امشب
|
|||||||
| هر آنچه بوده اسرارم تو کردی بر ملا امشب
|
|||||||
| صفای همدلی بود ثنایی بهر آرامش
|
|||||||
| دعای حق اجابت گشت و بر ما شد روا امشب
|
|||||||
| در دروازه شهرم اگر بسته عدو بر ما
|
|||||||
| رسیده آنچه تقدیر است از بهر بقا امشب
|
|||||||
| هر آن چه دادهای بر ما سپاس ای خالق هستی
|
|||||||
| روا هم گر نشد حاجت به ما گشته روا امشب
|
|||||||
| بخواه از خالقت حیدر هر آنچه در جهان خواهی
|
|||||||
| که از مخلوق اگر خواهی تو هم گشتی گدا امشب
|
|||||||
418
کاخهای تهران
| کاخهایی در بلندیهای تهران ساختهاند
|
|||||||
| کوخها ویرانه شد تا برجها افراختند
|
|||||||
| این پلیدان گدا زاده، حرامخورهای دزد |
|||||||
| مال مردم غارت و در توبرهشان انداختند
|
|||||||
| چون ندارند خلق و خوی آدمیت این ددان
|
|||||||
| اسب جهل خویش بر فرهنگ ایران تاختند
|
|||||||
| بینوا محتاج یک نان بهر فرزندان خویش
|
|||||||
| این سخیفان بین، که بر اشرافیت پرداختند
|
|||||||
| با وجود این وزیر و آن مدیر دزد و پست
|
|||||||
| هموطنها همچو حیدر عمر خود را باختند
|
|||||||
419
وای بر حال دل
| تیر مژگان و خم ابروی تو ماه من است
|
|||||||
| سایبان نرگس جادو به دل آه من است
|
|||||||
| چون گدای حسن تو گردیده این دیوانه دل
|
|||||||
| آن پریشان موی تو بر شانهها، شاه من است
|
|||||||
| عقل و هوشم را مبر، زین بیش مدهوشم مکن
|
|||||||
| این مسیر پرخطر آغاز این راه من است
|
|||||||
| وای بر حال دل شیدا، زدست دیدهام
|
|||||||
| این گرفتاری دل از دیده، گهگاه من است
|
|||||||
| هر دمی با خندههای دلنشین، دل میبری
|
|||||||
| دلبرا، این دلبریهای تو دلخواه من است
|
|||||||
| قامت رعنای تو هوش از سر حیدر ببرد
|
|||||||
| هوش من بر سر نبود، اما دل آگاه من است
|
|||||||
420
شاهکار خلقت
| در دلم هستی و از اغیار حاشا میکنم
|
|||||||
| چون گل روی ترا از دل تماشا میکنم
|
|||||||
| شاهکار خلقت خالق، جمال و حسن تو |
|||||||
| نزد مهرویان، همین زیبایی افشا میکنم
|
|||||||
| مه تابان، چلچراغ محفل شبهای من
|
|||||||
| جسم و جان خویش را بهر تو کوشا میکنم
|
|||||||
| من ترا از محفل عرفان خالق خواستم
|
|||||||
| چون بنام او و از بهر تو انشا میکنم
|
|||||||
| شعر حیدر از دل و از جان تراوش میشود
|
|||||||
| این غزل را از درون خویش جوشا میکنم
|
|||||||
421
آن عهد و آن پیمانه
| مرا افسانه بر سر بود که یار افسانه میگوید
|
|||||||
| چه زیبا او سخن از عهد و آن پیمانه میگوید
|
|||||||
| از آن افکار خودخواهی بسی من شکوهها دارم |
|||||||
| چرا بیجا سخن گاهی از آن دردانه میگوید
|
|||||||
| محبتهای با احساس او از حد فزون گشته
|
|||||||
| سخنهای دل افروزی، آن فرزانه میگوید
|
|||||||
| الها عذر تقصیرم از آن مخلوق مظلومت
|
|||||||
| اگر گاهی سخن حیدر چو یک بیگانه میگوید
|
|||||||
| به سر آشفتگیها بود، اگر بی محتوا گفتم
|
|||||||
| ولی دل از گل و شمع و پر پروانه میگوید
|
|||||||
422
شور سرمستی
| در دلم هستی و میگردم که پیدایت کنم
|
|||||||
| با نوای شور خود سرمست و شیدایت کنم
|
|||||||
| نازنینا چون تو، هستی از تبار حوریان
|
|||||||
| از افق بیرون بیا تا من هویدایت کنم
|
|||||||
| دیده را بستم در این صحرای بیپایان دل
|
|||||||
| تا که با جان و دل و دیده تماشایت کنم
|
|||||||
| کاش دانی گوهر مقصود و کمیاب منی
|
|||||||
| تا تو را با واژههای قدس معنایت کنم
|
|||||||
| از دل شمس و قمر بیرون بیا، رنگین کمان
|
|||||||
| تا برای محفل عشقم مهیایت کنم
|
|||||||
| حیدر ار هجر تو امشب چون پر پروانه شد
|
|||||||
| شب گذشته تا چه فکری بهر فردایت کنم
|
|||||||
423-11/9/1399
طراوت دل
| چه خوش است میسرایم غزلی به زیر باران
|
|||||||
| غزلی زعمق جان و به کنار جویباران
|
|||||||
| چو هوا، دلنشین و غزل و طراوت دل |
|||||||
| که هوای فصل پاییز شده، همچو نوبهاران
|
|||||||
| چو بود سروده من به لطافت طبیعت
|
|||||||
| قلمم به دست بود و قدمم به سبزهزاران
|
|||||||
| گل و بلبل و گلستان که غذای روح ما شد
|
|||||||
| به هوای گل نظر کن به جمال گلعذاران
|
|||||||
| چو هوای فصل پاییز به دلم نشسته امروز
|
|||||||
| به دلم امید دارم که روم به کوهساران
|
|||||||
424
دل غم زده
| بار الها چه گناهی زدلم سر زده است
|
|||||||
| که فراق رخ یارم به دلم غم زده است
|
|||||||
| از فراقش بنوشتم به نسیم سحری |
|||||||
| تا بداند که دل خسته بر او پر زده است
|
|||||||
| کاش بر گوش نگارم برسد ناله من
|
|||||||
| که غم دوری او بر دلم آتش زده است
|
|||||||
| مرغ دل داده پیام ار ببرد باد صبا
|
|||||||
| که سیه مو به دل غمزده خنجر زده است
|
|||||||
| ناله حیدر از این دوری دیدار نگار
|
|||||||
| که غمش بر در و دیوار دلم سرزده است
|
|||||||
425
هجر تو گشته
| ماه من هجر تو گشته بر دل من آه من
|
|||||||
| من گدای عشقم و عشق تو گشته شاه من
|
|||||||
| تا گشودم دیده را بر نرگس جادوی تو
|
|||||||
| عشق تو بر دل نشست و روز و شب همراه من
|
|||||||
| ای بدوش افکنده گیسو از کدامین اختری
|
|||||||
| روزها خورشید و شبها گشته ای چون ماه من
|
|||||||
| بر دل شیدا نشستی و فراموشش مکن
|
|||||||
| ای مه تابان و تنها گوهر دلخواه من
|
|||||||
| از فراق دوریت خواهی که مجنونم کنی
|
|||||||
| چون که بر اسرار دل تنها تویی آگاه من
|
|||||||
| دلبرا نامهربانی گر تو با حیدر کنی
|
|||||||
| در مسیر زندگی بیراهه بوده راه من
|
|||||||
427
گاهی به کوه و دشت
| ای کاش دانی، آتشی بر این دل دیوانهام
|
|||||||
| چون شعله شمعی و من بال و پر پروانهام
|
|||||||
| هر عاشق دلخسته را معشوقه آتش میزند
|
|||||||
| باور مکن با آتش عشق تو من بیگانهام
|
|||||||
| هر مرغ بیبال و پری در کنج هر ویرانهای
|
|||||||
| عشقی به سر دارد ولی من همچو او دیوانهام
|
|||||||
| دیدار رخسار نگار هوش از دل و جان میبرد
|
|||||||
| جانم بجانش بسته شد از بهر آن جانانهام
|
|||||||
| دیدم دو چشم مست او چون چشم آهوی ختن
|
|||||||
| روح و روانم زنده شد با دیدن دردانهام
|
|||||||
| با سوز عشق او شدم مجنون و سرگردان دل
|
|||||||
| گاهی به صحرا میروم گاهی در میخانهام
|
|||||||
| حیدر به عشق یار خود این جملهها را میسرود
|
|||||||
| چون دلبر رعنای من گشته بت بتخانهام
|
|||||||
428
بهر سرگرمی
| روزها در فکر من هستی و شب رویای من
|
|||||||
| این همه آشفتگی بهر تو شد سودای من
|
|||||||
| بیقرارم روز و شب دیگر زپا افتادهام
|
|||||||
| آهوی گم گشته گشتی اندرین صحرای من
|
|||||||
| آن تب سوزان عشق و آه سرد سینهام
|
|||||||
| آفتی گردیده بهر این دل شیدای من
|
|||||||
| شعله شمعی که بر دل بود و بر پروانهها
|
|||||||
| گر تو افزونتر کنی این شعلهها را، وای من
|
|||||||
| این همه افسانه را حیدر بگفت از عاشقی
|
|||||||
| بهر سرگرمی بود در هر شب یلدای من
|
|||||||
| بارالها عافیت از بهر شبهای دراز
|
|||||||
| نعمتی دیگر بود افزون به نعمتهای من
|
|||||||
429/بیست و دوم آذرماه 1399
کنار حوض
| خوشا روزی که بهر ما چه آرام و قراری بود
|
|||||||
| به هر سویی که میرفتیم زغم راه فراری بود
|
|||||||
| نه در خانه غمی بود و نه در شهر و نه در کشور
|
|||||||
| همه آرام و آباد و زبهر هر که یاری بود
|
|||||||
| خدایا ما خطا کردیم یا تقدیر ما این بود؟
|
|||||||
| که هر روزی گریبانم به دست نابکاری بود
|
|||||||
| نه درخانه شدم آرام نه در شهر و نه در کشور
|
|||||||
| به هر سویی نظر کردم چه ننگین روزگاری بود
|
|||||||
| یکی بیمار و بیدارو یکی بیکار و سرگردان
|
|||||||
| در این آشفته بازاری تو را حیدر چه کاری بود
|
|||||||
| برو بنشین کنار حوض و شعری بهتر از این گو
|
|||||||
| که دهقان شاد و خشنودست، بر تو افتخاری بود
|
|||||||
بیست و سوم آذرماه 1399 / 431
نور امیدی بر این کاشانه
| دل شده دیوانه و من هم چو دل دیوانهام
|
|||||||
| من به دل گفتم خموش، اینها بود افسانهام
|
|||||||
| من اگر دیوانه گشتم، جای من میخانه است
|
|||||||
| دل اگر دیوانه شد آتش زند بر خانهام
|
|||||||
| وای بر حال من و بر حال بیمار دلم
|
|||||||
| با که گویم از جفا لبریز شد پیمانهام
|
|||||||
| دیو نفس سرکش آرام و قرار را ربود
|
|||||||
| از درون میسوزم و عالم شده غمخانهام
|
|||||||
| گاهی از دل نالم و گاهی از این چرخ فلک
|
|||||||
| روزگار از بهر حیدر شمع و من پروانهام
|
|||||||
| سوختم من اندر این دشت فنا یارب مدد
|
|||||||
| چون تو هستی نور امیدی بر این کاشانهام
|
|||||||
432
پیر زمانه
| گذر عمر چو آبی که در جوی روان است
|
|||||||
| این را به دل آینه دیدم که عیان است
|
|||||||
| چون بی خبر از حال خود و عمر گرانیم
|
|||||||
| افسوس ندانیم که عمر گذران است
|
|||||||
| چون آهوی سرگشته به صحرای زمانیم
|
|||||||
| این گرگ اجل از پی این صید دوان است
|
|||||||
| ما سوختهگان ره آن سوته دلانیم
|
|||||||
| پیران زمانیم و بگویند جوان است
|
|||||||
| بس تهمت بیجا بشنیدم ز بد اندیش
|
|||||||
| اینها همه دردی به دل و سینه نهان است
|
|||||||
| حیدر تو که دیدی به جهان رنج فراوان
|
|||||||
| اما اثر دفتر تو از تو نشان است
|
|||||||
433
آوای من
| آنچه در دفتر نوشتم درد و دلهای من است
|
|||||||
| خاطرات روز و دلگیری شبهای من است
|
|||||||
| گفتنیها را نوشتم بارها و کس نخواند |
|||||||
| چون میان جمع بودن، حس تنهای من است
|
|||||||
| همرهی آن است باشد هر زمانی هم دلی
|
|||||||
| که او اگر باشد سری از بهر سودای من است
|
|||||||
| بس که دارم بر سرم آشفتگیها بیشمار
|
|||||||
| لحظهای آرامش دل همچو رویای من است
|
|||||||
| آن چه را حیدر بگفت و آن چه را ناگفته ماند
|
|||||||
| بهر گوش تو سخنهای دل آوای من است
|
|||||||
434
اصفهان
| باران پاییزی بده آبی تو بهر اصفهان
|
|||||||
| هر گه بباری نعمتی دادی به شهر اصفهان
|
|||||||
| خشکانده دست بیخرد آب حیات شهر من |
|||||||
| آبی که جاری بوده در رگها به نهر اصفهان
|
|||||||
| گلها شده پژمرده از این باغبان بیخرد
|
|||||||
| بلبل به فریاد آمده زین جور و قهر اصفهان
|
|||||||
| رودی که مهانداریش بوده دو صد مرغ چمن
|
|||||||
| غافل مشو ای بیخرد نوشتی تو زهر اصفهان
|
|||||||
| حیدر ببر با آه دل دستی به سوی آسمان
|
|||||||
| تا بگسلد دست عدو شاید ز شهر اصفهان
|
|||||||
کهکشان
| رهنمایم گشته خالق تا تو را پیدا کنم
|
|||||||
| از برای خلقت تو با خودش نجوا کنم
|
|||||||
| روزها از بهر من خورشید و شب ماه منی
|
|||||||
| او بگفتا من ترا در کهکشان پیدا کنم
|
|||||||
| ماه شد در آسمان پنهان چو رخسار تو دید
|
|||||||
| تا بجای او تو را من نور بر شبها کنم
|
|||||||
| از تبار قدسیانی و من از خاک زمین
|
|||||||
| من چگونه همنشینی با تو را افشا کنم
|
|||||||
| چون پرستشگاه حیدر گشتهای بعد از خدا
|
|||||||
| با چه واژه من ترا از بهر خود انشا کنم
|
|||||||
| تا مقدس گشتهای در بزم عاشق پیشگان
|
|||||||
| قبله گاهی من ترا بر این دل شیدا کنم
|
|||||||
شهیدان راه وطن
| سرایم من از دشت مینا سخن
|
|||||||
| که داد این شهیدان به راه وطن
|
|||||||
| سلام و درودم بر این مردمان
|
|||||||
| که داده به راه وطن عاشقان
|
|||||||
| بود افتخارم به هر انجمن
|
|||||||
| که گویم از این جان نثاران سخن
|
|||||||
| منور کند نامشان دفترم
|
|||||||
| ز خدمتگزارانشان، حیدرم
|
|||||||
| ز اول شهیدش بگویم سخن
|
|||||||
| که داده به راه وطن جان و تن
|
|||||||
| رمضانعلی نام زیبای او
|
|||||||
| ز مردانگی اش سخن ها بگو
|
|||||||
| دوم مرد جنگی ما اسمعیل
|
|||||||
| که در جان سپاری نخواهد دلیل
|
|||||||
| صفر همرهش گشته نام علی
|
|||||||
| که شد دشت مجنون از او منجلی
|
|||||||
430/ص1
شهیدان راه وطن
| محمد که کاظم بود نوجوان
|
|||||||
| به جبهه شده هم قطار یلان
|
|||||||
| چو مهدی رشیدی بود مرد جنگ
|
|||||||
| به حمله به دشمن نکرده درنگ
|
|||||||
| علی هم رضا شد رضا خالقش
|
|||||||
| که شهد شهادت شده لایقش
|
|||||||
| رشیدی علی، پور حاجی حسین
|
|||||||
| شهیدی بنام است و نور دو عین
|
|||||||
| رشیدی حسن هم شهیدی دگر
|
|||||||
| که شد مادر از هجر او خون جگر
|
|||||||
| نهم مرد جنگیست محمود نام
|
|||||||
| شهیدی گرانقدر و والامقام
|
|||||||
| شهید دگر بوده سلطانعلی
|
|||||||
| که سردار لشکر بسان علی
|
|||||||
| حمید رشیدی رضای شهید
|
|||||||
| کسی نوجوانی چنان او ندید
|
|||||||
430/ص2
شهیدان راه وطن
| حسن نام او و محمد کیا
|
|||||||
| شده غرب میمک شهید خدا
|
|||||||
| علی اصغری هم که بی پیکر است
|
|||||||
| غمش بار سنگین و سنگین تر است
|
|||||||
| رجب از شهیدان والامقام
|
|||||||
| که بر روح پاکش درود و سلام
|
|||||||
| ز فامیل جمشیدی امرالهش
|
|||||||
| شهید جهادی و نام آورش
|
|||||||
| علی رضا پور اسفندیار
|
|||||||
| که بهر شهادت نبودش قرار
|
|||||||
| چو ابراهیم شد عازم جبهه ها
|
|||||||
| نمود آبیاری به خون لاله ها
|
|||||||
| حمید رحیمی شهید بنام
|
|||||||
| به دست عدو گشته او قتل عام
|
|||||||
| محمدرضا آن شهید جوان
|
|||||||
| که همچون عقابیست در آسمان
|
|||||||
430/ص3
شهیدان راه وطن
| رمضانعلی هم شهید دگر
|
|||||||
| که هرگز ندیده کس از او اثر
|
|||||||
| چو شهد شهادت شده کامشان
|
|||||||
| بدانیم از جان و دل قدرشان
|
|||||||
| چنین گفته حیدر ز اوصافشان
|
|||||||
| بهشت برین گشته ماوایشان
|
|||||||
| چو آزاده گشته علی رضا
|
|||||||
| رضا گشته بر او رضای خدا
|
|||||||
| براهیمی آزاده دیگر است
|
|||||||
| ز خدمتگزاران این کشور است
|
|||||||
| چو جعفرقلی عازم جبهه شد
|
|||||||
| اسیر عدو گشت و آزاده شد
|
|||||||
| به جانباز گویم سلامی زجان
|
|||||||
| به شمع فروزان رزمندگان
|
|||||||
| چو حیدر بود زاده این مکان
|
|||||||
| بود خادم مردمش هر زمان
|
|||||||
430/ص4
مناجات
| غلام حلقه بر گوشم مرانم خالق هستی
|
|||||||
| کهمیخوانمتراهر دم چههوشیار و چهدر مستی
|
|||||||
| بجز تو نیست در عالم کسی که همدمم باشد
|
|||||||
| به هرجایی نیازم شد بدیدم در دلم هستی
|
|||||||
| الها بنده، محزونم تو میدانی درونم را
|
|||||||
| کجا من قابل آنم که میگویند وارستی
|
|||||||
| بخواه از خالق هستی که او گیرد ز تو دستی
|
|||||||
| که شیرینتر شود کام تو بر آنها که دل بستی
|
|||||||
| مبادا از غم دلها غم خود را برون سازی
|
|||||||
| که هم دلها هم عهد و هم پیمانه بشکستی
|
|||||||
| ز رفتارت و زگفتارت مشو غافل دمی حیدر
|
|||||||
| نباشد باورت هرگز که از دید خدا جستی
|
|||||||
497
تار و پود
| ز تک تک تارهای تار و پودم
|
|||||||
| برای دلبرم شعری سرودم
|
|||||||
| به دل بنشست و بر عمق وجودم
|
|||||||
| به قلب خود دری بر او گشودم
|
|||||||
| چو گشته او همه بود و نبودم
|
|||||||
| شده مهر نمازم در سجودم
|
|||||||
| ز بس مهر و محبت دیده بودم
|
|||||||
| غم عالم زجان دل زدودم
|
|||||||
| اگر اینگونه دلبر را ستودم
|
|||||||
| شده رونق به بازار رکودم
|
|||||||
| بگو حیدر به رویایت غنودم
|
|||||||
| سبب شد مهر تو بر دل فزودم
|
|||||||
495
گل آرایی طبیعت
| صفای بودن گلها به چشم و دل هویدا شد
|
|||||||
| چنین مشکین ختن عطری بهار و عید پیدا شد
|
|||||||
| بیا در باغ و بستان گل و بلبل تماشا کن
|
|||||||
| ببین مرغان عاشق هم چو من محو تماشا شد
|
|||||||
| برون آی از غم و اندوه این دوران بد عهدی
|
|||||||
| که بینی خالق هستی طبیعت را گل آرا شد
|
|||||||
| گل آرایی خالق را چو میبینم به هر بستان
|
|||||||
| کجا جز در گه خالق توان این گونه جویا شد
|
|||||||
| زمین پر از گل و لاله ولی دلها پریشانند
|
|||||||
| از این جور و جفا بر دل زبان من که گویا شد
|
|||||||
| الها دست مسکینم بسوی تو بود یارب
|
|||||||
| دل دیوانه حیدر ببین مفتون و شیدا شد
|
|||||||
494
پیچ زلف یار
| چون غزل از دل سرودم بر دل دلبر نشست
|
|||||||
| زین سبب مرغ سعادت آمد و بر سر نشست
|
|||||||
| اشک شوق بردیدگانش همچو شبنم برگل است
|
|||||||
| بر وجودش این سروده از گلی خوشتر نشست
|
|||||||
| افتخارم همرهی خوب و نجیب و باوفا
|
|||||||
| چون نگینی زینتی برروی انگشتر نشست
|
|||||||
| شکر ایزد گفتنت بعد از نماز صبح تو
|
|||||||
| این غزلها بر دل و بر جان تو آخر نشست
|
|||||||
| اشک حسرت از وجودم خالق هستی ز دود
|
|||||||
| اشک شوقی بررخم همچون در و گوهر نشست
|
|||||||
| آن خم ابرو و پیچاپیچ و مشکین زلف یار
|
|||||||
| بر دل شیدای پر احساس تو حیدر نشست
|
|||||||
493
شهد و شکر
| دلبر شیرین سخن در فصل گلها در سفر
|
|||||||
| مرغ دل از دوری او نغمه خواند تا سحر
|
|||||||
| بلبل از روی گلی شد نغمه خوان بر دلبرش
|
|||||||
| کی بیاید از سفر آن یار از من بیخبر |
|||||||
چون که از روی چمن با یاد او گویم سخن
شد نگاهم بر گل و آمد نگارم در نظر
خوش بود عیدوبهار از یارو گل گفتن سخن
از برای این دل شیدای من شد جلوهگر
بارالها من ز نعمتهای خوبت شاکرم
چون که بر روح و روانم میدهد هردم ثمر
شهد و شکر ریزد از گفتار حیدر زین ثمر
شکر دیگر دارد این گفتار چون در و گهر
492
گیسوی گل
| نگاهم بر گلستان و نگارم در نظر آمد
|
|||||||
| چه شوری بر دلم افتاد کز یارم خبر آمد
|
|||||||
| نسیم صبحگاهی را چو بر گیسوی گل دیدم
|
|||||||
| بشارت بر دلم دادم که یارم از سفر آمد |
|||||||
زدل مشتاق دیدار و سرآمد انتظار امروز
که نوری بر شب تارم از آن شمس و قمر آمد
مبارک مقدم یارم که باشد افتخار من
که در طوفان بد عهدی گلی چون او ثمر آمد
نوشتم از گل و لاله و یار و دلبر مهرو
به سر رویای حیدر بود و آن رویا به سر آمد
الها شاکرم از تو که آمد گوهر مقصود
سعادت افتخار من که در این رهگذر آمد
491
عطر شکوفه
| میرسد عطر شکوفه ز نسیم سحری
|
|||||||
| تا که مشکین تر کند گیسوی آن حور و پری
|
|||||||
| باد نوروزی که از روی گل و لاله وزید
|
|||||||
| دهد از عاشق و معشوقه به گلها خبری |
|||||||
بلبل نغمه سرا رقص شقایق چو بدید
شادمان شد که به معشوق رسانده ثمری
بلبل و لاله و گل زینت باغ وچمن است
تا که بر آفت روح تو شود چون سپری
ما که از لاله سرودیم و گل و فصل بهار
تا که از دشت گل لاله صفایی ببری
حیدر این عید و بهار همچو نسیمی گذراست
فکر آن باش بماند ز تو نام و اثری
486
بید مجنون
| بید مجنون دیده و دل را نوازش میکند
|
|||||||
| روح ما را با نسیم گل چه سازش میکند
|
|||||||
| هر گل و لاله که برگ او بسوی آسمان
|
|||||||
| ظاهراً او هم به سان ما نیایش میکند |
|||||||
دیده را باید گشودن، این طبیعت بهرماست
ماه و خورشید بین که بر گلها چه تابش میکند
هر زمان دیدی پریشانی، برو دشت و چمن
روح ما را از غم و اندوه پالش میکند
ای دریغا عمر گلها هم دو روزی بیش نیست
رقص لاله سوی خود، ما را گرایش میکند
دیدن رقص شقایق لذتی دارد ولی
این همه حیدر، بدان خالق نگارش میکند
489
شکوه دارد این دلم
| شکوه دارم از دلم زیرا شده دیوانهات
|
|||||||
| از خم ابرو و زلف و نرگس مستانهات
|
|||||||
| مرغ دل با شور و شوق آید بسویت در مبند
|
|||||||
| بر گدای حسن و روی و محفل میخانهات |
|||||||
جان من با نرگس جادو جوانم گر کنی
جان خود را میدهم بر جلوهی جانانهات
یک نظر بر جلوهی رویت خرابم کرده است
راه خود گم کردهام با قصه و افسانهات
ای بلای جان بکن رحمی بر احوال دلم
چون پریشان شد دلم بر قامت دردانهات
گر چه حیدر میسراید نغمههای عاشقی
کی بنوشد بادهای از ساغر و پیمانهات
485
بهاریه
| بوی مشک آورده از دشت ختن باد بهار
|
|||||||
| میبرد از دل سرگشتهی ما صبر و قرار
|
|||||||
| عطر گلهای بهاری ز نسیم سحر است
|
|||||||
| که بود مشک ختن همره آن زلف نگار |
|||||||
بر مشام عطر گل از باد بهاری برسید
همرهش نغمه سرا قمری و مرغان هزار
شبنم گل بدهد مژده که عید آمده است
بلبلان نغمه سرا گشته زهر گوشه کنار
چون مشوق شده دهقان که سرایم غزلم
شعر حیدر ز دل و جان ببرد صبر و قرار
شاکرم از تو که دادی چمن و لاله و گل
این همه نعمت خوب از تو نیاید به شمار
483
محتاج دیدار
| شادم از شهد لب شیرین شکر بار تو یار
|
|||||||
| وز گل سیمای مهرو همچو گلزار تو یار
|
|||||||
| عطر و بوی زلف و گیسوی تو چون مشک ختن
|
|||||||
| نرگس جادو خرابم کرد و گفتار تو یار |
|||||||
باده نوشی، من اگر بودم نبود هوشم به سر
هوش من از سر ربوده هوش هشیار تو یار
گوهر مقصود من شد قامت رعنای تو
دل نشین شد بر دلم کردار و گفتار تو یار
بر دل حیدر نشسته مهر تو مهروی من
چون بخواند مرغ دل پیوسته پندار تو یار
من که ابراز محبت از تو دیدم بیشمار
روز و شب مرغ دلم محتاج دیدار تو یار
482
چون مرغ دلم در قفس
| عمری به رهی رفتم و دیدم خبری نیست
|
|||||||
| از ذکر دعا جای دوا هیچ اثری نیست
|
|||||||
| هر کس ز دعا نسخه بپیچید نه ز دارو
|
|||||||
| عقلش به زوال است و در او هم هنری نیست |
|||||||
آنی که شده ذکر دعا بهر دکانش
پیرو مشو از او که به جز درد سری نیست
چون فکر و خیالش همه در حد خرافه
هرگز نشو عاقل و از او ثمری نیست
راهی که ندانیم بکجا مقصد و مقصود
طی شد ولی افسوس که راه دگری نیست
یارب بنما راه سعادت تو به حیدر
چون مرغ دلم در قفس و بال و پری نیست
481
نور یزدانی
| الها عهد و پیمانم نشد هرگز فراموشم
|
|||||||
| که گفتار نکوی تو شده چون حلقه بر گوشم
|
|||||||
| به پاس نعمت بیچون تو ای محرم دلها
|
|||||||
| به شکرانه غزل گویم اگر یاری کند هوشم |
|||||||
در این دروان بد عهدی و ظلم و جور ظالمها
به امید تو دلشادم و با یاد تو میکوشم
ز بد فرجامی دوران بسی رنجیده گردیدم
ولی با نور یزدانی نشد غمها هماغوشم
در این ماه مبارک بود و من هم جملهای گفتم
که از الطاف سبحانی الها جرعهای نوشم
بده جامی تو بر حیدر از آن دریای صبر خود
که باشد بر غم دوران وبر هر فتنه سر پوشم
498
سوز دل
| سحرگاهان ز سوز دل تو گشتی ذکر شبهایم
|
|||||||
| به اشک دیده و آه دلم شد با تو نجوایم
|
|||||||
| زدم با تیشهی جهل و جفا آن ریشه خود را
|
|||||||
| ز نادانی و گمراهی گمان کردم که دانایم |
|||||||
الها من پشیمان و پریشانم ز کردارم
چو من شرمنده گردیدم نوشتم از خطاهایم
کریما رهنمایم شو در این تاریکی و ظلمت
که چون دیوانه هر راه و مسیری را نپیمایم
کنون شد ریشهام نابود و هم اندیشهام یارب
بده نوری ز ایمان و امیدی بهر دنیایم
پریشانی چرا حیدر از این آشفته بازاری
پریشان خاطرم زیرا نمیدانم ز فردایم
499
دوازدهم رمضان 1400
| قسم بر دانههای برف و باران
|
|||||||
| به یارب یارب بیمار داران
|
|||||||
| به آه و نالهی بیمار دربند
|
|||||||
| به اشک دیدگان جان نثاران
|
|||||||
| به مردان رئوف و آبرومند
|
|||||||
| به اشک همسران غمگساران
|
|||||||
| به آه درد بیمار تهی دست
|
|||||||
| به سوز سینهی دل بیقراران
|
|||||||
| به پرپر گشتن گلها به پرواز
|
|||||||
| به اشک چشم آن چشم انتظاران
|
|||||||
| به خونهایی که نا حق بر زمین ریخت
|
|||||||
| به آه مادران سوگواران
|
|||||||
| شفا خواهم برای جمله بیمار
|
|||||||
| که میگریند چون ابر بهاران
|
|||||||
| الها حاجت حیدر بود این
|
|||||||
| در این ماه عزیز و روزهداران
|
|||||||
501
جمله گلها
| گل سرخ و سفید و زرد و آبی
|
|||||||
| صفای دل شده دلبر تو خوابی
|
|||||||
| نوشتم از گل و باغ و گلستان
|
|||||||
| ولی هرگز ندادی تو جوابی |
|||||||
تو گل هستی ولی دوری ز بستان
شده این دوریت بر من عذابی
بیا بنگر تو این گلهای زیبا
که عمر ما بود همچون حبابی
من از عطر گل و بستان شدم مست
نه مینوشم و نه هرگز شرابی
بگو حیدر ز گلها هر چه دانی
حیات گل بود با قطره آبی
503
نوجوانی
| گل روی تو از دیوارهی قلبم هویدا شد
|
|||||||
| از این نقش دل انگیزش دل دیوانه شیدا شد
|
|||||||
| بلای جان ما گشته گل زیبا مه رویت
|
|||||||
| چه گویم آن گل گلخانه از بتخانه پیدا شد
|
|||||||
| همه روح و روانم را بدادم در ره عشقت
|
|||||||
| که این دیوانه دل هم بر در میخانه رسوا شد
|
|||||||
| همهصبح و سحرگاهان چهدرخوابوچه بیداری
|
|||||||
| درون سینه و بر سر، نمیدانی چه غوغا شد
|
|||||||
| چه کردی با دل شیدا و این روح پریشانم
|
|||||||
| که عشق جاودانت را درون سینه ماوا شد
|
|||||||
| تو بودی دلبر و دلبند و دلدار من بیدل
|
|||||||
| به سان لیلی و مجنون چه عشقی بود و افشا شد
|
|||||||
| نبود افسانه گفتار دل حیدر ز عشق تو
|
|||||||
| بدان نور دو چشمانت چراغی بهر شبها شد
|
|||||||
504
صبح جمعه
| صبح جمعه در جزیره حس و حالی داشتم
|
|||||||
| طالع خود را بدیدم به چه فالی داشتم
|
|||||||
| لحظهای گشتم رها از فکر این دور زمان
|
|||||||
| من در این لحظه عجب جاه و جلالی داشتم |
|||||||
بارالها نعمت شادی عطا فرما به ما
من برای شکر نعمتها مجالی داشتم
شاکر از لطف سبحانی و نعمتهای او
چون که پیش از این عنایتها ملالی داشتم
آخر عمری رها گشتم ز دست ناکسان
از خرافه پیشگان کی من سوالی داشتم
آنچه را حیدر بدانست و ندانسته نوشت
آرزویی در دلم بهر وصالی داشتم
505
معلم
| معلم روشنی بخش وجودم
|
|||||||
| تنیده نام تو در تار و پودم
|
|||||||
| چه نوری بر دلم تاباندهای تو
|
|||||||
| که هر دفتر به یاد تو گشودم |
|||||||
بود نام خدا بر من سرآغاز
تو را هم بعد از او من میستودم
الهی دست حق همراهتان باد
دعایی بود که روز و شب نمودم
چو حیدر از دل و جانش دعا کرد
بدان از مرغ حق آمین شنودم
سخنهایم اگر قابل نباشد
ولی با جان و دل شعرم سرودم
506
صبر ایوبی
| بارالها صبر ایوبی عطا کن این زمان
|
|||||||
| تا تحمل باشدم بر مشکلات این و آن
|
|||||||
| طاقتی دیگر نمانده زیر بار زندگی
|
|||||||
| با زبان میگویم و باشد ز چشمانم عیان |
|||||||
نیست هر کس جای خود باشد بکار دیگری
جهل و نادانی شده از بهر ما باری گران
کاش دانایی شود ناجی بر این آشفتگی
حل مشکل کی شود دست سخیفی ناتوان
بارالها ما که درماندیم و باشیم انتظار
مینویسد حیدر و اما نباشد در امان
آنچه گفتیم و بگوید آن که شد صاحب نظر
نشنود مسئول بی دردی زهر پیر و جوان
507
بلبل عاشقی
| ز نسیم، عطر گل و لاله شنیدم سحری
|
|||||||
| گشته آرامش روح من و آن حور و پری
|
|||||||
| عطر آن مشک ختن میرسد از باد صبا
|
|||||||
| به خیالم که تو با باد صبا هم سفری |
|||||||
عطر و بوی گل روی تو گلستان من است
دلبرا بلبل عاشق ز تو داده خبری
هر کجا باغ گلی بود و گلستان و چمن
من گذر کردم و دیدم که توام در نظری
این نظر بازی من از خم ابروی تو بود
بر دلم نرگس جادوی تو کرده اثری
حیدر این روح لطیفی که خدا داده به تو
هم نوای تو شده نالهی مرغ سحری
508
سرودهای در ماه مبارک
| نمنم باران چو بارد روی گلهای بهار
|
|||||||
| این لطافت بر وجودم گشته آرام و قرار
|
|||||||
| بارالها سجده شکری کنم ز الطاف تو
|
|||||||
| قسمت هر کس نشد این عطر و بوی لالهزار |
|||||||
عطر و بوی لاله و گل گشته چون مشک ختن
نعمت سبحانیت گشته فزون و بیشمار
این طبیعت آفریدی و روانها گشته شاد
جسم ما باشد سلامت از قضای روزگار
چون در این ماه مبارک گشتهام مهمان تو
بهر این شکرانه کردم سجدهای با افتخار
حیدرا این شعر عرفانی اگر بر دل نشست
هر دل مشتاق را آرد برون از انتظار
21 رمضان 1400-509
ساقی نامه
| جان جانان جام میدادی به دستم ساقیا
|
|||||||
| بادهای دادی و من مست الستم ساقیا
|
|||||||
| مستی از جام شرابت کی رها باشد مرا
|
|||||||
| مست مست از بادهی ناب تو هستم ساقیا |
|||||||
آن شراب ارغوانی چون بدادی دست من
تا ابد از آن شرابت مست مستم ساقیا
ما که مینوشیم و مدهوشیم از آن پیمانهات
روز و شب درانتظارش مینشینم ساقیا
چون که مست از باده ناب تو گشتم در جهان
کی من آن پیمانه و پیمان شکستم ساقیا
مقصد و مقصودم از ساقی جلال کبریاست
کی شکست حیدر آن عهدی که بستم ساقیا
511
حال خوش
| حال خوش خواهی اگر بنشین کنارم دلبرا
|
|||||||
| من بر آن حسن و کمالت بیقرارم دلبرا
|
|||||||
| چون ربودی از دل و جان و تنم صبر و قرار
|
|||||||
| بر سرم آشفتگی دیگر ندارم دلبرا |
|||||||
شاد و خشنودم کنارت هر کجا هر محفلی
روز و شب با حال خوش در انتظارم دلبرا
شبنم گل را بدیدم همچو اشک شوق تو
زین سبب از بهر تو لحظه شمارم دلبرا
بارالها عشق پاکت را دریغ از ما مدار
جز دعا من تحفهای دیگر ندارم دلبرا
این غزل شاخه گل ناقابلی از حیدر است
چون گلی خوشبو تویی بر شاخسارم دلبرا
510
وارسته است
| حال هر آدم به این عالم بسی دل بسته است
|
|||||||
| میرود راهش کجا داند که این دانسته است
|
|||||||
| یا زبانزد گشته با کبر و غرور سرکشی
|
|||||||
| یا که مظلومانه او در گوشهای بنشسته است
|
|||||||
| دل سپردن بیهدف کی ره به مقصد میبرد
|
|||||||
| ناتوان سازد تو را هرگز مگو ناخواسته است
|
|||||||
| رمز پیروزی بدان هر عاقلی داند ولی
|
|||||||
| آن که این معنی بداند زندگی را ساخته است
|
|||||||
| عاقبت هر عاقل و دیوانه پیماید رهی
|
|||||||
| دیده را باید گشودن زندگی پیوسته است
|
|||||||
| لاله گون شد باغ گل با باغبان با خرد
|
|||||||
| شاهدی گفتا و دیدم او عجب وارسته است
|
|||||||
| یارب این دلدادگی را از من حیدر مگیر
|
|||||||
| ترک این عادات نگوید عاشقی دل خسته است
|
|||||||
480
شعر پانصد
| شعرپانصد را سرودم، سالچهارصدپیش روست
|
|||||||
| مینویسم شعر و فرمان قلم در دست دوست
|
|||||||
| بارالها من زبانم الکن و طوطی صفت
|
|||||||
| بهر واژه، مرغ دل از کوی تو در جستجوست |
|||||||
شاکرم یارب که نوری بر دلم تابندهای
مرغ دل گفتا خموشم، این غزل از لطف اوست
شاد و خشنودم که با معبود خود گویم سخن
روز وشب مرغ دلم با خالقش در گفتگوست
من در این دوران ندارم تکیهگاهی جز خدا
ساغری دستم بداد و شهد نابش در سبوست
حیدر، از دستان خالق گو چه مینوشی مگر؟
شعر تو عرفانی و همراه با این خلق خوست
500
دشت مینا را سرودم
| دشت مینا را سرودم گر چه باور نیستم
|
|||||||
| زادگاهم بوده اینجا طالب زر نیستم
|
|||||||
| میسرایم آنچه دارم در دلم با نام شعر
|
|||||||
| من که چون حافظ در این دریا شناور نیستم |
|||||||
چند بیتی گفتهام از جان نثاران محل
لایق توصیف آن گلهای پرپر نیستم
گاهی از گل گفتم و از بلبل و جام شراب
در غزل آوردهام من اهل ساغر نیستم
نقد سازنده به شعرم رونق اشعار من
اهل فن گوید سخن منکر زداور نیستم
سرورانی هم عنایتها به حیدر داشتهاند
قابل احسان گلهای معطر نیستم
496
عید فطر
| عید فطر آمد و عیدی از خدا باید گرفت
|
|||||||
| جشن مهمانی به عرش کبریا باید گرفت
|
|||||||
| تو کریمی و رحیمی و ولی نعمتی
|
|||||||
| مزد این نعمت ز نعمتها جدا باید گرفت |
|||||||
ما خطا کردیم و خالق عفو فرماید ولی
تا به کی راه خطاکاران فرا باید گرفت
ما همه مهمان تو گشتیم و نعمتهای تو
جز تو این ارزنده نعمتها کجا باید گرفت
بارالها این دلم تاریک از جور زمان
بهر دلها نور از بدرالد جی باید گرفت
حیدرا ماه مبارک هم به پایانش رسید
بینوایان حاجت خود از خدا باید گرفت
غرق تماشای رخ ماه تو
| دیدهام غرق تماشای رخ ماه تو شد
|
|||||||
| دلم از دیدن این دیده هوا خواه تو شد
|
|||||||
| مه روی تو چه آتش به دل و دیده زده
|
|||||||
| که دل و دیدهی من عازم درگاه تو شد |
|||||||
همچو خورشید به روزی و چو ماه شب تار
دیده بگشودم و دل این همه گمراه تو شد
آن خم ابروی تو چون خنجری بر دل نشست
آن نگاه و آن خم ابرو شهنشاه تو شد
قامت رعنا و جان سوز تو لرزاند دلم
این دل شیدای من دیدم که همراه تو شد
حیدرا جانانه با معشوق میگویی سخن
شعر عرفانی دعایی بر سحرگاه تو شد
514
پرستشگاه دل
| ای پرستشگاه دل تا کعبهات راه من است
|
|||||||
| سایبان نرگس جادوی تو ماه من است
|
|||||||
| ماه من هستی و خورشید به صحرای دلم
|
|||||||
| جلوه رخسار تو بر دل شهنشاه من است |
|||||||
چون نگاه تو منور میکند شبهای من
چلچراغ محفلی، دوری تو آه من است
راز دل بر کس نگویم تا که افشایش کند
راز دار من تویی، یاد تو همراه من است
چون نگاه مست تو صبر و قرارم را ربود
دیده را بستم چو دل همراه آگاه من است
جرعهای نوشیده حیدرگاه از این دریای عشق
چون که این پیمانه هم پیمان دلخواه من است
515
جرعه آبی
| کنار چشمه جوشان بنوشم جرعه آبی
|
|||||||
| زلالیش فرح بخش و گوارا چون می نابی
|
|||||||
| کنار چشمه ساران و به گلزار گلستانها
|
|||||||
| طبیعت لذتی دارد در این شبهای مهتابی |
|||||||
بیا ای باوفای مهربان آرام جانم شو
که بلبل میزند فریاد به معشوقش چرا خوابی
زمانه تارو دل تاریک و دلبرهم به خواب خوش
نمیداند که این دنیا ندارد صبری و تابی
بگفتم آنچه دانستم از این دروان سرد امروز
کهاینگردونهکارشهمچوطوفان استو گردابی
سر سجادهاش حیدر سروده این غزلها را
کتاب دشت مینایش برایش همچو محرابی
516
قفس سازی
| قفس سازی اگر هستی بپردازی بهایش را
|
|||||||
| اگر هم باغبان هستی ببینی تو صفایش را
|
|||||||
| نوای بلبل از کنج قفس را از چه میخواهی
|
|||||||
| درخت گل نشان بهرش که بنیوشی نوایش را |
|||||||
بهگوشت نغمهی مرغیز بستانهاخوشاست اما
اگر که در قفس باشد بخواند او خدایش را
بدان ای بلبل شیدا که من هم در قفس هستم
اگر فریاد برآورد او، ببریدند صدایش را
کریما هر گرفتاری شده دستش به سوی تو
زدرگاهت کریمانه اجابت کن دعایش را
چوخواهدچارهای حیدردودستانشبسوی توست
الها ما پریشانیم فراهم کن دوایش را
517
مشک بی همتا
| نور مهتابی منور کردهای شبهای من
|
|||||||
| بهتر از نوری تو مهرو دلبر شیدای من
|
|||||||
| پرتو و نوری که از رخسار ماهت دیدهام
|
|||||||
| بهتر از ماه شبی خورشید خوش سیمای من |
|||||||
بر دل و دینم نشستی و شدی رویای من
از کدامین اختری صاحب شدی دنیای من
هر کجا دیدم گلی و لالهای و سنبلی
عطرت آمد برمشام ای مشک بی همتای من
ای غزال پر شتاب آهستهتر بر دل نشین
از چه گشتی آهوی وحشی بیپروای من
هم ربودی صبرم و هم مرغ شیدای دلم
با دل حیدر چه کردی دلبر والای من
518
گردش و گردونه
| دیدم امروز نوای دلم آواز تو شد
|
|||||||
| نغمه مرغ چمن، زخمه آن ساز تو شد
|
|||||||
| بلبل از شاخه گل داده پیامی به نگار
|
|||||||
| همچو او مرغ دلم همره پرواز تو شد |
|||||||
رهنمودم شدی و کوی تو هم شد گذرم
دلربائی که دلم مونس و دمساز تو شد
حاکم روح و روانم شدی و حاکم دل
زین سبب هستی من عاقبت احراز تو شد
حیدر، آن مرغ سعادت چو نظر سوی تو کرد
مه تابنده، فرحبخش و سرآغاز تو شد
سر تسلیم تو خم گشته سوی عرش خدا
از کرم او نظری کرد و سبب ساز تو شد
520
نسیم دریای خزر
| نسیم از روی دریای خزر آرام جانم شد
|
|||||||
| فرح بخش و دل انگیز همه روح و روانم شد
|
|||||||
| به سر آشفتگیها شد از این دوران بد عهدی
|
|||||||
| ولی در جمع یارانم چه لذت بر زمانم شد |
|||||||
چه عمری را هدر دادم ندانسته به ارزانی
نگاه دیگری امروز بر این عمر گرانم شد
به هر سویی سفر کردم سرودم جمله اشعاری
ولی گفتم غزلهایی که شعر جاودانم شد
صفای هم سفرهایم کمال آدمیت بود
کنار جمع نیکویان چه خوش جاه و مکانم شد
الها شکر نعمتها هویدا شد که حیدر گفت
که این شکرانه از دل بود و گفتار از زبانم شد
521
ای نسیم
| ای نسیم، عطر گل از زلف نگار آوردهای
|
|||||||
| یا که بوی خوش زگلهای بهار آوردهای
|
|||||||
| شمهای از حسن خلق و خوی دلبر این بود
|
|||||||
| قطره از دریای حسنش در حصار آوردهای |
|||||||
چون گذارت بوده در صحرا و در دشت ختن
مشک و عنبر را چسان از آن دیار آوردهای
ماندهام این بوی عنبر بوده یا زلفین یار
بهر مستی عطرهای بیشمار آوردهای
لاله گون گردیده بستان از نسیم و عطر گل
بر دل وجانم چه آرام و قرار آوردهای
بهر حیدر ای صبا از دشت و صحرای ختن
تحفهای باشد که از آن گلعذار آوردهای
522
خاطرات رفتگان
| خاطرات رفتگان در خاطراتم زنده شد
|
|||||||
| یاد و نام این عزیزان متن شعر بنده شد
|
|||||||
| جنت الماوی مکان و در دل ما یادشان
|
|||||||
| با دو صد افسوس چون طومارشان پیچیده شد |
|||||||
هر گلی پرپر شده گشته مراسم مختصر
جلوهی رخسارشان از دید ما نادیده شد
کمتر از سالی دو چندانی عزیز از دست رفت
یادشان بادا گرامی روحشان تابنده شد
دشت مینا هم شریک غم به این اندوهشان
زندگی بر این عزیزان هم دگر بر چیده شد
عذر تقصیرم نشد نام عزیزان را نوشت
زین مصایب اشک در چشمان حیدر دیده شد
523
قایق بشکسته
| مرغ دل گشته خموش و من خموشم چون دلم
|
|||||||
| دست من بر آسمانها تا شود حل مشکلم
|
|||||||
| من خراب و دل خراب و آنچه پندارم، خراب
|
|||||||
| این همه ویرانگری گردیده جانا حاصلم |
|||||||
ای فلک با ما چرا نامهربانی میکنی
از چه رو، در هر کجا گوشه نشین محفلم
با که گویم این پریشانی قرارم برده است
کی کجا؟ راه فرار اینجا بود آب و گلم
عمر ما باشد دو چندی و نباشد عمر نوح
از چنین عمر گرانی از چه رو من غافلم؟
روی امواج خروشان قایقی بشکستهام
دست حیدر سوی تو یارب که یابم ساحلم
525
عطر گل دیگر
| هردم از باد صبا عطر گلی دیگر رسید
|
|||||||
| عطر و بوی زلف آن زیبای مه پیکر رسید
|
|||||||
| من ندانم عطر بوی زلف یا مشک ختن
|
|||||||
| چون نسیم از کوی دلبر بود وبر حیدر رسید |
|||||||
عطر گیسوی نگارم بهتر از باغ گل است
بر مشام عطر خوشی از سوی آن دلبر رسید
گاه بلبل از فراق گل بنالد گه ز عشق
این همه آه و فغان از لانه تا خاور رسید
آتش عشقی هر آنکس بهر خود افراخته
سوخت او در آتش و آخر به این باور رسید
شعله شمع و پر پروانه و گیسوی یار
آه عاشق عاقبت بر درگه داور رسید
526
کجا رو آورم
| کجا رو آورم جانا ندارم خانهای امشب
|
|||||||
| به هر سویی نظر کردم شده غم خانهای امشب
|
|||||||
| بیا با نرگس جادو بده نوری به شبهایم
|
|||||||
| که همچون نور مهتابی به هر کاشانهای امشب |
|||||||
به هر کوه و در و دشتی سفر کردم به تنهایی
چرا بهر دل سرگشتهام بیگانهای امشب
سخن از عشق میگویی و رفتار تو چون مجنون
نمیدانم که تو مستی و یا دیوانهای امشب
بیا ای ماه مهرویان که دل محتاج دیدار است
که بینی گرد شمع خود چنین پروانهای امشب
به گلزار جهان حیدر کجا چون تو گلی جوید
که تو از بهر بستانش گل گلخانهای امشب
527
دیدم به سر کویت
| تا پرتوی عشق تو به هر دیده عیان است
|
|||||||
| دیدم که سر کوی تو صد آه و فغان است
|
|||||||
| هر رهگذری سوی تو یک لحظه نظر کرد
|
|||||||
| گفتا که چه ارزنده گلی نقش جهان است |
|||||||
چون خال لب و جلوهی روی تو هویدا است
آن سیرت پر مهر و وفای تو نهان است
گیسو چو معطر شد و خال لب و ابرو
چون مشک ختن همره این در گران است
گر مرغ سعادت نظرش بر من و کویم گذر تو
از بهر تو این کلبهی دل جای و مکان است
حیدر که زاوصاف تو صد واژه نوشته
دریای وجود تو نداند که چه سان است
528
همره مشو با هرکسی
| هر جا که میخواهی برو، اما کمی آهستهتر
|
|||||||
| همره مشو با هر کسی، این باشدت شایستهتر
|
|||||||
| دوران پر از آفت شده، غافل مشو ای با خرد
|
|||||||
| هرگلکهشدخوشرنگوبو،زآفتشود بشکستهتر
|
|||||||
| دیدم به هر کوی و گذر، فردی ز عقبی بی خبر
|
|||||||
| زیرا که او بر این جهان، بود از همه وابستهتر
|
|||||||
| عالم به علمش نازد و نادان به چند دینار پوچ
|
|||||||
| آنی که علمش بیشتر، او میشود وارستهتر
|
|||||||
| دستی بگیر ای با خرد، از آنکه افتاده زپا
|
|||||||
| دستی نگیری گر از او، هردم شوی دلخستهتر
|
|||||||
| حیدر مشو در گیر این مال و منال روزگار
|
|||||||
| هر کس شده همراه تو، دیدم که شد پیوستهتر
|
|||||||
529
برون از اختیار
| گل خوشبو و زیبایی در این بستان کنارم بود
|
|||||||
| سعادت افتخارم شد عزیزی غمگسارم بود
|
|||||||
| گذر بر دشت گلها و نظر برقامت رعنا
|
|||||||
| که بر این دشت و بر گلها چه آرام و قرارم بود |
|||||||
شده دروان غم انگیز و، گرفتاری فراوان است
چه باید کرد این آفت همیشه انتظارم بود
اگر من از غم و شادی گهی در هم سخن گفتم
فزون از طاقتم گشته برون از اختیارم بود
الها من گرفتار و پریشانم در این دوران
نباشد چارهای حیدر، کجا راه فرارم بود
گذشت عمر جوانی و بناکامی گذر کردم
خرافات همه دوران خزانی در بهارم شد
530
قصههای پوچ
| بارالها هیچ کس محتاج اولادش مکن
|
|||||||
| بدتر از اولاد هم محتاج دامادش مکن
|
|||||||
| گر چه باید هر پسر دستی بگیرد از پدر
|
|||||||
| دست گیر هر پدر مادر قلمدادش مکن |
|||||||
هر عذاب آسانتر از منت زفرزندان بود
هر زپا افتاده را درگیر رخدادش مکن
عمر پیری ای عزیزان چند روزی بیش نیست
آرزوی رفتن او پیش اجدادش مکن
نزد تو باشد پدر مادر امانت از خدا
چون کنیز و نوکری اینگونه فریادش مکن
حیدر این نامهربانیهای سرد زندگیست
در گذر این قصههای پوچ را حادش مکن
532
گمگشته تاریخ
| دگر گمگشته تاریخ را پیدا نخواهی کرد
|
|||||||
| جلال و عزت و شور و صفا پیدا نخواهی کرد
|
|||||||
| بلائی در وطن روزانه جانهایی که میگیرد
|
|||||||
| چو بیگانه شده مسئول شفا پیدا نخواهی کرد |
|||||||
به جای حل مشکل پا چه خواری کار او گشته
که در گفتار و کردارش حیا پیدا نخواهی کرد
عجب زد آفت شومی به بستانها در این کشور
که بهر هر گل پرپر دوا پیدا نخواهی کرد
سخن با آه دل گویم که نالان دیدهای حیدر
اگر این آش و این کاسه، بقا پیدا نخواهی کرد
دو دستم سوی تو یارب تویی حلال مشکلها
به جز خالق کسی را ره گشا پیدا نخواهی کرد
533
دلا دلبر مخواه از من
| دلا دلبر مخواه از من که دلداری نمیبینم
|
|||||||
| به بستانها گل خوشبو و بیخاری نمیبینم
|
|||||||
| زمانه پرورش داده به جای هر گلی خاری
|
|||||||
| دگر بر این دل شیدا که غمخواری نمیبینم |
|||||||
من از آن بلبل نالان که نالید از فراق گل
شنیدم بر دل شیدا خریداری نمیبینم
زمانه بیوفا گشته زمان در حصر نادانان
در این مجموع دیوانه که هشیاری نمیبینم
عجب خاکی به دستخود زنادانی به سر کردیم
از این بیگانه ها بدتر ستمکاری نمیبینم
قلم فریاد حیدر را نوشته، عاقلی خواند
برای یکدم آسایش، که آثاری نمی بینم
534
گل بستان من
| ای که شد برق نگاهت آتشی بر جان من
|
|||||||
| نرگس جادوی تو بر دل شده برهان من
|
|||||||
| آن خم ابروی تو هم آتشی بر دل شده
|
|||||||
| آتش این فتنه سوزانده همه بستان من |
|||||||
خنده بر لبهای تو از هر گلی زیباتر است
چون که سیمای تو گردیده مه تابان من
هر گلی عطر خوشی داده به هر بستان عشق
عشق تو هوش سرم برد و زدل ایمان من
بلبل عاشق چو من از عشق گل نغمه سرود
هر نوای عاشقی چون آتش سوزان من
عاشقی آن سمبل شمع و پر پروانه شد
عشق حیدر کی بود افسانه در دستان من
535
یا حسین
| یا حسین از آن شهامتهای تو خواهم نوشت
|
|||||||
| از کمال بینهایتهای تو خواهم نوشت
|
|||||||
| زیر بار ظلم ظالمها نرفتی یا حسین
|
|||||||
| گر توانم، از شجاعتهای تو خواهم نوشت |
|||||||
گر چه سالار شهیدانی به راه حق ولی
این حقیقت از کرامتهای تو خواهم نوشت
چون که با خون تو ویرانه شد کاخ یزید
بر یزیدیها حکایتهای تو خواهم نوشت
خون سرخ تو شده آتش به جان مشرکان
بهر ظالم از برائتهای تو خواهم نوشت
این حقایق در خرافات ددان پنهان شده
تا توانم از رسالتهای تو خواهم نوشت
ابلهان دین فروش از نام تو نان میخورند
مختصر از این عبارتهای تو خواهم نوشت
چون جفا حیدر به نام تو زبیگانه بدید
بادلی خون از متانتهای تو خواهم نوشت
.
536/بیست و هفتم مردادماه 1400
ماه شب
| ماه شب همراه مهرویم به شب تابنده شد
|
|||||||
| نور رخسار نگارم، بر دلم زیبنده شد
|
|||||||
| چلچراغ محفلم گشتی در این ظلمت سرا
|
|||||||
| این سعادت افتخاری از برای بنده شد |
|||||||
هم همای رحمت و هم آتشی بر دل شدی
سوز و ساز عشق تو هم عاقبت سازنده شد
بر سرم سودای تو دارم شده آرام دل
پرتوی عشق تو بر جان و دلم پوینده شد
تا گشودم دیده بر باغ و گلستان جهان
هر گل زیبا ز نقش روی تو شرمنده شد
شرح حالی از گل و بلبل اگر حیدر نوشت
بر شما شاخه گلی از جانب گوینده شد
537/بکم شهریورماه 1400
ای مه تابان
| ای مه تابان چرا امروز و فردا میکنی
|
|||||||
| این دل سرگشتهی ما را تو شیدا میکنی
|
|||||||
| من که از امروز و فرداهای تو دلخستهام
|
|||||||
| از چه این دلبستگیها را هویدا میکنی |
|||||||
بارها گفتم در این ظلمت سرا، درماندهام
با چه واژه گفتههایم را تو معنا میکنی
از سر صدق و صفا سوی تو گشتم با شتاب
از چه اسرار مرا دانسته افشا میکنی
نازنینا رخصت دیدار اگر دادی به من
عشق خود را درد دلم اینگونه پیدا میکنی
شعله عشقی که از این سینه میآید برون
آتشی باشد که روز وشب تماشا میکنی
عشق حیدر همچو شمع و آن پر پروانه شد
میخورم افسوس میبینی و حاشا میکنی
538
چون مشک ختن داری
| چون مشک ختن داری، بر سلسهی مویت
|
|||||||
| مرغ دل شیدایم، شوقش به سرکویت
|
|||||||
| با شوق وصال تو، دیوانه ی دیدارت
|
|||||||
| بر جلوهی چون ماهی، دیده خم ابرویت |
|||||||
آوای خوش مستی، با زمزمهی عشقت
با شمع فروزانت، پروانه شده سویت
ای ماه شب تار و خورشید درخشانم
برده دل و دینم را، چشمان چو آهویت
هر لحظه گریزانم، از آفت این دوران
اما به دلم هستی، با نرگس جادویت
حیدر غزلی گفته، همراه غزل گویان
تا شاخه گلی باشد، بر خرمن گیسویت
539
شکستی ساغرم
| شکسته ساغرم امشب که ساقی میگسارم بود
|
|||||||
| به جام می پناهم شد، به جمعی که نگارم بود
|
|||||||
| به عشق یار سر مستم که او آرامش جان است
|
|||||||
| کنارش ساعتی امشب چه آرام و قرارم بود |
|||||||
بده ساقی دمادم می نه از خم می انگور
از آن جامی بنوشانم که دایم انتظارم بود
نباشد مقصد و منظور از آن خم می مستان
بده باده از آن مشکی که بر گیسوی یارم بود
چه گویم از می انگور من بیگانه دیدم
چو مستی از الست باشد همین رفع خمارم بود
تو شیوا گو سخن حیدر ز عشق ماه مه رویان
که چون شمع فروزانی شب تارم کنارم بود
540
شعله ور
| ای که در ظلمت سرا، نوری به شبهای منی
|
|||||||
| دلنشینی در گلستان همچو مینای منی
|
|||||||
| هر دل بشکسته دارد ناله و آه و فغان
|
|||||||
| بر دل شیدای من بهتر زآوای منی |
|||||||
بس که در خلوت به رویای تو نجوا میکنم
در کلام نغز من، ذکر سحرهای منی
در مسیر زندگی بی تو، رهم بیراهه شد
رهنما و روشنی بخش سحرهای منی
کوه صبر من شده آتشفشانش شعلهور
آب روی آتش این قلب شیدای منی
حیدر این آتشفشان از عشق گردد شعلهور
گو به معشوقت که همراهی و همپای منی
541/هفتم شهریوماه 1400
سوی آفاق نگاهم
| سوی آفاق نگاهم که ببینم رخ یارم
|
|||||||
| گر بیابم به افق آن خم ابروی نگارم
|
|||||||
| ماه من تا به شب تیرهی من دیده شدی
|
|||||||
| شد برون از دل من طاقتم و صبر و قرارم |
|||||||
در دل شمس و قمر گوهر رخشنده تویی
این سبب گشته که بر دیدن تو لحظه شمارم
در گلستان جهان چون تو گلی دیده ندید
افتخارم گل رویت که نشستی به کنارم
من زمینی و تو از طایفهی حور و پری
روشنی بخش دلم گشتی و نور شب تارم
حیدر افسانهی آن حور و پری شد غزل تو
چونکه در فصل خزان همچو گلی گشته بهارم
542
خاطر معشوقه
| تا نرگس جادوی تو فکرش به سرم بود
|
|||||||
| دیدم غم عالم همه جا همسفرم بود
|
|||||||
| ناخواسته شد ترک تو ای محرم رازم
|
|||||||
| نادانی من از دل پرشور و شرم بود |
|||||||
طالب شدم از درگه حق روز وصالت
این ذکر دعای شب و ورد سحرم بود
ناکامی من گر چه شده کام رقیبان
شاید که خطایی ز دل بیخبرم بود
با یاد تو دارم به لبم زمزمهی عشق
زیرا گل رویت همه جا در نظرم بود
حیدر ننوشته غزل، افسانهی عشق است
چون خاطر معشوقه هوایش به سرم بود
543
سحرگاهی
| سحرگاهی ز سوز دل سرودیم نغمههایم را
|
|||||||
| نوشتم درد دلهایم که بشنیدی صدایم را
|
|||||||
| صدای دل به گوش تو ندای عاشقی باشد
|
|||||||
| که گاه از شعله عشق و گهی دیدم جزایم را |
|||||||
چو دیدم نرگس جادو و مژگان و خم ابرو
به شکرانه زجان و دل صدا کردم خدایم را
عجب رنگین کمان دارد جمال و نقش سیمایت
بجز تو در کدام اختر بجویم این همایم را
به صد واژه همی گویم دلم بیمار تو گشته
که از شهد لبت جویم دوایی و شفایم را
دل حیدر مسوزان و بیا ماه شب افروزم
که در آن هالهی عشقت همی جویم بقایم را
544
تار و پودم
| از سر صدق و صفا گویم سخنهای دلم
|
|||||||
| تا به گوش اهل دل باشد، پیامش حاصلم
|
|||||||
| ای سحرگاهان ترا با ذکر شبهایت قسم
|
|||||||
| از خدا بر من طلب کن تا شود حل مشکلم |
|||||||
من که عمری همچو عابد سر نهادم بر سجود
برکت این سجدهگاه گردیده اینجا شاملم
عالمی گوید جهان گلزار نیکویان بود
کاش میآمد پیامی تا بدانم قابلم
بارالها من ز الطاف تو بی حد شاکرم
زین سبب نور تو تابیده همیشه در دلم
شکر نعمتهای تو حیدر بگوید تا ابد
تار و پودم از تو میباشد همی آب و گلم
546
ذکر سحرها
| سحرگاهی به رویایم تو بودی ذکر شبهایم
|
|||||||
| به خلوت باخدای خویش گفتم درد و دلهایم
|
|||||||
| نهخواب خوش به چشمان نه ذکر دلنشین دارم
|
|||||||
| چه گویم زین دل شیدا و این آشفتگیهایم |
|||||||
زمانه بیصفت گشت و زمان آزرده خاطر شد
درونم گشته طوفانی که شد آه سحرهایم
نه گردیدم اسیر دل نه در فکر زر و زیور
که در هر محفلی بودم شده باور سخنهایم
گریزان از خرافات و فرار از قوم دجالان
که از جهل نفس گیران برون آرم نفسهایم
از این آشفته بازاری نشد راه فرار حیدر
ندارد لذتی دیگر چرا ذکر سحرهایم
547
میگساران
| چه رویاها به سر دارم که تو افسانه پنداری
|
|||||||
| به دل مهر تو را دارم مرا دیوانه پنداری
|
|||||||
| زشوق وصل تو هستم که دارم شوق دیدارت
|
|||||||
| مرا چون میگساران در میخانه پنداری |
|||||||
پرستشگاه من گشته جمال و نقش سیمایت
مرا درمانده درگاه این کاشانه پنداری
چه سوداها به سر دارم به چشمان خمار امشب
تو سر مستی و دیوانه، مرا دیوانه پنداری
ندارم من غمی دیگر به جز سوز غم عشقت
دل پرسوز عشقم را چرا غمخانه پنداری
بیا و لحظهای بنگر چه کردی با دل زارم
بنا کردم به دل کاخی تو اش ویرانه پنداری
بگوش تو اگر آمد ندایی از دل حیدر
بدان پیمانه پر گشته چرا مستانه پنداری
548
کلبه احزان
| تا تو نوریبردل تاریک چون شبهای من
|
|||||||
| شعلهی عشق تو سوزاند دل شیدای من
|
|||||||
| ای پرستشگاه من بعد از خدای مهربان
|
|||||||
| از دل و جانم برون کردی همه غمهای من |
|||||||
گرچه دشت پرملال میبوده صحرای دلم
آن وجود مهربان تو شده رویای من
تا شدم مجنون و سرگردان آن سیمای تو
کلبهی عشق تو در سینه شده ماوای من
تا قدم بنهادهای در کلبهی احزان، بدان
مونس جانم شدی ای نو گل رعنای من
بر در و دیوار دل نقش ترا حیدر کشید
چون فرشته گشتهای بر این دل تنهای من
549
قلمروهای شاهین
| آخرین شعر کتاب چاپ چهارم این بود
|
|||||||
| پانصد و پنجاه غزل از بندهی مسکین بود
|
|||||||
| بارها با نام خالق هر غزل آراستم
|
|||||||
| افتخارم این کتاب از نام او تزئین بود |
|||||||
مرغ دل طوطی صفت میگفت از بهر قلم
تا نویسد گفتههایم را اگر شیرین بود
هر سروده سوزدل بود و ملال روزگار
شور و شادی در سخن بود و گهی غمگین بود
با زبان عاشقی اینگونه میگویم سخن
گفتهها از عاشق و معشوقهی دیرین بود
جغد شومی کی کند پرواز به کوی عاشقان
گفته حیدر این قلمروهای صد شاهین بود
550
نغمههای عاشقی
| بردی زدل و جانم هم روح و روانم را
|
|||||||
| در نور رخت دیدم خورشید جهانم را
|
|||||||
| ای اختر تابنده نوری به شب تارم
|
|||||||
| خورشید درخشانی هر جا و مکانم را |
|||||||
تا در دل من هستی بردی ز سرم هوشم
هم هوش سرم بردی هم نام و نشانم را
با نرگس جادویت شد کلبهی دل روشن
با دیده خود دیدی هم تاب و توانم را
در محفل عشق تو اکنون که شدم مسکین
شاهانه مهیا کن اسباب وصالم را
رخسارم اگر دیدی همچون گل پژمرده
از دیدهی حیدر بین این عشق جوانم را
551
فخر شهر ما
| ماه مهرویان چوگشته افتخاری بهر ما
|
|||||||
| فرصتی بر زندگی بخشیده،اندر شهر ما
|
|||||||
| رخصت دیدار مهرویان ندارد هر کسی
|
|||||||
| راز این افسانه همچون ماه شب در نهر ما |
|||||||
یاد گلهای بهار افتم چو بینم روی او
یار محبوبم شده افسانهی این دهر ما
ماه تابانش دهد نوری به این شبهای من
ناز شست خالق این گل را نموده مهر ما
ما ندیدیم نوگلی هم نقش او در بوستان
از افق دردانهای امروز گشته فخر ما
در غزل آورده حیدر نام مهرویان عشق
زین سبب اشعار من گردیده فخر شهر ما
552
حافظ
| حافظ ای قبلهگاه شعر عرفان و ادب
|
|||||||
| بهر شعر من غزلهای تو گردیده سبب
|
|||||||
| افتخار و سربلندی بر زبان فارسی
|
|||||||
| چون که در فرهنگ ایرانی تویی عالی نسب |
|||||||
میدرخشی در جهان و هم بر این خاک وطن
زانکه در هر محفلی شعر تو گشته منتخب
اهل فن دیدم به وجد آمد از این اشعار تو
شهد شیرین غزلهای تو بهتر از رطب
ای ابر مرد جهانی از کدامین اختری
هر که خواند اشعار تو مانده از آنها در عجب
افتخار حیدر این، با یاد تو گوید غزل
نام تو بر کام من شیرین کند شعر و ادب
553
بناروی گسل
| ای که در خواب خوش مستی شدی رویای من
|
|||||||
| از چه ویران میکنی هر شب دل شیدای من
|
|||||||
| آهوی سرگشتهی دل را اسیر خود مکن
|
|||||||
| این حکایت را چسان افشاکند فردای من
|
|||||||
| این عمارت چون به رویا شد بناروی گسل
|
|||||||
| عاقبت افسانه گردد قصهی شبهای من
|
|||||||
| بس که دل بردی ز دلداری که دلبند تو شد
|
|||||||
| دلبرا آشفته کردی این دل رسوای من
|
|||||||
| گر چه با نازی ولی نازت کشیدن تا به کی؟
|
|||||||
| جلوه بستان من شو ای گل زیبای من
|
|||||||
| چشم حیدر کی شود روشن به آن حسن و کمال
|
|||||||
| تا زدایی با نگاهت جملهی غمهای من
|
|||||||
554
خرافات کذایی
| مطربا امشب نوایت با دلم دمساز شد
|
|||||||
| سوز و ساز دلنشینت همچو سر و ناز شد
|
|||||||
| کامیابا، ساز تو امشب غم از دلها زدود
|
|||||||
| بانوای خوش در شادی، به رویم باز شد
|
|||||||
| از کدامین ساز واهب، ماندهام گویم سخن
|
|||||||
| هر کدام از ساز او با نغمهها همراز شد
|
|||||||
| تاجمیرا نی بزن، نایش نوای دیگر است
|
|||||||
| گاه غم از دل زداید گاه خود غمساز شد
|
|||||||
| ضرب حاجی جان، امشب دلربایی میکند
|
|||||||
| مرغ دل با این نوا آمادهی پرواز شد
|
|||||||
| با سه تار کرمی سر خوش شود هر محفلی
|
|||||||
| از نوای گرم او شور دگر آغاز شد
|
|||||||
| تا که در بر روی ساز و تمبک و نی بسته شد
|
|||||||
| درب نیرنگ و خرافات کذایی باز شد
|
|||||||
| بزم آرا گشته فرهادی و دهقان نغمه خوان
|
|||||||
| سوز عشق و ساز خوش هم نغمه با آواز شد
|
|||||||
| اکبری هم دوست دیرین و همی صاحب مکان
|
|||||||
| مقدم خوبان گرامی داشت و سرافراز شد
|
|||||||
| حیدر این عشاق محفل را به اشعارش ستود
|
|||||||
| هم سلام و هم درودش بر همه ابراز شد
|
|||||||
قصه شبهای تو
| چون پریشانی من از قصه شبهای توست
|
|||||||
| کلبهی من انتظار نور بی همتای توست
|
|||||||
| نور رخسار تو روز و شب شده رویای من
|
|||||||
| تا ببینم کی کجا بر گوش من آوای توست
|
|||||||
| شکوههای دل چنین داده قلم در دست من
|
|||||||
| مینویسم تا بدانی در دلم غوغای توست
|
|||||||
| شور و شوقی در دلم بود از برای دیدنت
|
|||||||
| تا بدانی آهوی سرگشته در صحرای توست
|
|||||||
| از فراق تو گهی دلگیر و گه چشم انتظار
|
|||||||
| این پریشانی از آن گفتار بی پروای توست
|
|||||||
| قصه حیدر همانا غصهی افسانههاست
|
|||||||
| کی کنم باور که در افسانهها ماوای توست
|
|||||||
556
گرمی آغوش
| گرمی آغوش دلبر از دلم برده قرار
|
|||||||
| با دو چشم نرگس جادوی او گشتم شکار
|
|||||||
| او بلای جان و ایمان و دل زارم شده
|
|||||||
| از فراقش این دل شیدای من گشته خمار
|
|||||||
| سرنهم بر شانههایش تا ببویم زلف او
|
|||||||
| عطر گیسویش بود بهتر ز گلهای بهار
|
|||||||
| لاله گون شد از وجودش باغ و بستان دلم
|
|||||||
| او شده مرغ سعادت بر سر این گلغرار
|
|||||||
| چون پریشان خاطر و همچون گل پژمردهام
|
|||||||
| نامرادیها بدیدم بس زدست روزگار
|
|||||||
| شاکرم از او که گشته بلبل باغ دلم
|
|||||||
| او گلی باشد به این بستان حیدر ماندگار
|
|||||||
557
خورشید تابان
| دلبرم در این جهان خورشید تابان منی
|
|||||||
| بر تن بیجان من جانی و جانان منی
|
|||||||
| آفت دوران مرا همچون گل پژمرده کرد
|
|||||||
| شاد و خشنودم که تو دایم گل افشان منی
|
|||||||
| عشق عرفانی تو شیرین تر از شیرین شده
|
|||||||
| عارفی زیرا که در شعرم تو عرفان منی
|
|||||||
| هر زمان گویم غزل نام تو آید برزبان
|
|||||||
| چون که نوری در دل و بخشی ز ایمان منی
|
|||||||
| من که هستم چون پرکاهی دم باد خزان
|
|||||||
| این دو روز زندگی شادم که همسان منی
|
|||||||
| برسخنهای دل حیدر سخن از دل بگو
|
|||||||
| درد من هرگز مشو زیرا که درمان منی
|
|||||||
558
پریشانی زلف
| پریشانی زلف تو پریشان کرده افکارم
|
|||||||
| دو چشمان و خم ابرو ندانی کرده بیمارم
|
|||||||
| نگاه مهربانت را زاشک شوق فهمیدم
|
|||||||
| درخشد همچو مروارید و میریزد به رخسارم
|
|||||||
| گل خنده به لب داری و شهد لب بود شیرین
|
|||||||
| بلورین گردن ماه تو گشته متن گفتارم
|
|||||||
| چه رعنا قامتی داری به سان شاخهی شمشاد
|
|||||||
| نشستی بر دلم امروز و گشتی یار غمخوارم
|
|||||||
| دلم را گه به اشک شوق و گه باخنده سوزانی
|
|||||||
| چه کردی با دل شیدا که از غیر تو بیزارم
|
|||||||
| اگر دیدی به اشعارم که حیدر گفته او صافت
|
|||||||
| بدان از بهر تو دلبر دو صد ناگفتهها دارم
|
|||||||
559
شور و شوق
| شور و شوقی در دلم افتاده از دیدار تو
|
|||||||
| چون به وجد آید دل شیدایم از گفتار تو
|
|||||||
| دلنشین گشته سخنهای تو که از دل بود
|
|||||||
| همره این گفتهها نیکو شده کردار تو
|
|||||||
| هر سخن از دل برآمد بر دل دیگر نشست
|
|||||||
| چون که این جان وتن روحم شده بیمار تو
|
|||||||
| روح من همچون کبوتر پر زند بر کوی عشق
|
|||||||
| کی توان مرغ غزلخوانم شود بیزار تو
|
|||||||
| این سخنها از دل شیدا نوشته این قلم
|
|||||||
| آرزو دارم نگردد باعث آزار تو
|
|||||||
| هر نوای دلنشین با شعر بود و سوز ساز
|
|||||||
| کاش میشد حیدر این اشعار از آثار تو
|
|||||||
560
قطب شمال
| زلف پیچا پیچ دلبر میبرد از من قرار
|
|||||||
| تیر مژگانش چو خنجر میکند دل را شکار
|
|||||||
| نرگس جادوی رنگارنگ او جادوگر است
|
|||||||
| او خم ابروی ماهش گشته در دل ماندگار
|
|||||||
| با لب خندان چه زیبا در فشانی میکند
|
|||||||
| نغمه های دلنشین او به گوشم یادگار
|
|||||||
| از کدامین حسن او من ماندهام گویم سخن
|
|||||||
| چون پری بودستو اکنون گشته بر من آشکار
|
|||||||
| نقش سیمایش گل زیبای این بستان شده
|
|||||||
| همچنان مرغ سعادت گشته بر این لاله زار
|
|||||||
| گرمی آغوش و دوشادوشت حیدر گر بود
|
|||||||
| سردی قطب شمال از گرمیش همچون بهار
|
|||||||
561
باده نوشان
| باده نوشان را میازارید بیمار دلند
|
|||||||
| بیریا و پاکبازانی از این آب و گلند
|
|||||||
| گرگهایی در لباس میش هرگز نیستند
|
|||||||
| ساکت و آرام و بی آزار در هر محفلند
|
|||||||
| باده مینوشند و خوشنودند و شاد و سرخوشند
|
|||||||
| عالمی دارند همچون چلچراغ منزلند
|
|||||||
| میگریزند از ریای مشرکان خرقه پوش
|
|||||||
| چونکه میدانند اینها عامل هر مشکلند
|
|||||||
| نیک پندارند و خوش گفتار باکردار نیک
|
|||||||
| خرقه پوشان ریایی زین حکایت غافلند
|
|||||||
| چون شده بیزار حیدر از جفای این ددان
|
|||||||
| مینویسد تا بدانند آن کسان که عاقلند
|
|||||||
562
صبح پاییزی
| صبح پاییزی بگفتا برگ گل با شبنمی
|
|||||||
| ای زمرد نعمتی هستی که با من همدمی
|
|||||||
| صبحگاهان چون تو بودی باعث شادابیم
|
|||||||
| جاودان هستی تو اما عمر من باشد دمی
|
|||||||
| بلبل عاشق به عشق من دو چندی نغمه خواند
|
|||||||
| کاش داند قصه این غصه را هر آدمی
|
|||||||
| عاشق گل هم بسان شمع و آن پروانه شد
|
|||||||
| بر پر سوزان و سوز دل نباشد مرهمی
|
|||||||
| عاشق و معشوقه را آخر جدا سازد فلک
|
|||||||
| قدر این دوران بدانید چونکه میباشد کمی
|
|||||||
| حیدر این شعر تو هم گردید با سوز و گداز
|
|||||||
| کی بداند هر کسی در راه پر پیچ و خمی
|
|||||||
563
ثابت قدم
| ثابت قدم کردی مرا با عشق بی همتای خود
|
|||||||
| بستی تو دستان مرا با عشوهها بر پای خود
|
|||||||
| این رسم عاشق پیشگی را گو کجا آموختی
|
|||||||
| روز مراهم کردهای تاریک چون شبهای خود
|
|||||||
| دست ارکشیدم از همه، پای تو بودی در میان
|
|||||||
| حالا که بی پروا شدی، کردی مرا رسوای خود
|
|||||||
| جانا بگفتی بارها تا زنده هستم با توام
|
|||||||
| زیرا ربودی مرغ دل، چون کردهای شیدای خود
|
|||||||
| ای باوفای مهربان، افزون شده مهرت به ما
|
|||||||
| کمتر بخوان در گوش من این نغمهو آوای خود
|
|||||||
| حیدر سروده این غزل با نغمههای عاشقی
|
|||||||
| حاکم شدی بر این دلم، دل را مکن رسوای خود
|
|||||||
564
طالب دیدار
| طالب دیدار رویت گشتم آخر دلبرا
|
|||||||
| از می نابت بنوشانم دو ساغر، دلبرا
|
|||||||
| باده از جام وجودت گشته درمان دلم
|
|||||||
| شهد شیرین لبت از این فراتر، دلبرا
|
|||||||
| گل فشانی میکنی چون عطر گلهای بهار
|
|||||||
| عطر گیسوی تو به از مشک و عنبر، دلبرا
|
|||||||
| نغمه خوان باغی و مرغ غزلخوان دلم
|
|||||||
| هم گلی هم بلبلی هم در و گوهر، دلبرا
|
|||||||
| دل چو ماهی گشته سرگردان این دریای عشق
|
|||||||
| روی امواج وجود تو شناور، دلبرا
|
|||||||
| ساحل آرام این دریای طوفانی تویی
|
|||||||
| چونکه هم یاری و هم یاور به حیدر، دلبرا
|
|||||||
565
نگاه من
| نگاه من به چشمانت شده رویای شبهایم
|
|||||||
| چه کردی ای غزال من شدی آهوی صحرایم
|
|||||||
| به یغما بردهای دینم، رها گردیده آیینم
|
|||||||
| غم دل را برون کردی و گشتی اصل غمهایم
|
|||||||
| نه از دل میروی بیرون، نه همراه دلم گشتی
|
|||||||
| پریشان خاطرم کردی و نشنیدی سخنهایم
|
|||||||
| شده درگیر، افکارم به رفتار و به گفتارت
|
|||||||
| نهخوابخوشبهچشمان ونهحالخوشسحرهایم
|
|||||||
| زرفتارت پریشان و ز گفتارت شدم خسته
|
|||||||
| بده گرمی به آغوشم که از عشق تو شیدایم
|
|||||||
| بیا یک لحظهای بشنو سخنهای دل حیدر
|
|||||||
| پیامی در غزل دارم که گفتم درد و دلهایم
|
|||||||
566
میسوزم و میسازم
| در غم هجران آن مهروی طنازم هنوز
|
|||||||
| با دل سرگشتهی بیچاره، میسازم هنوز
|
|||||||
| گرد شمع روی او همچون پرپروانهام
|
|||||||
| این قمار زندگی دانسته میبازم هنوز
|
|||||||
| همره عشاق بیدل در دل شب سوختم
|
|||||||
| در مهار آتش عشقت به پروازم هنوز
|
|||||||
| گرچه بیزارم از این رسم و رسوم عاشقی
|
|||||||
| زمزمه از عشق و مستی گشته آوازم هنوز
|
|||||||
| گاه میگویم ره دیوانگی پیمودهام
|
|||||||
| گاه خشنودم بر این کردار و مینازم هنوز
|
|||||||
| عمر عشق حیدر گلی باشد دم باد خزان
|
|||||||
| شاکر از الطاف سبحانی که دمسازم هنوز
|
|||||||
567
دانسته
| چون دل سرگشتهام دانسته مهمان تو شد
|
|||||||
| نور امید شب تارم دو چشمان تو شد
|
|||||||
| از سرم صبرم ربودی از دل و جانم قرار
|
|||||||
| چون گرفتارت شدم دستم به دامان تو شد
|
|||||||
| مرغ دل را از دل شیدای من کردی شکار
|
|||||||
| صادقانه همره و هم عهد و پیمان تو شد
|
|||||||
| مرغ بیبال و پرم بنشسته در کنج قفس
|
|||||||
| مرغک بیمار دل محتاج درمان تو شد
|
|||||||
| شعلهی عشق تو شمع و دل، پرپروانهها
|
|||||||
| تا شدی آتش به دل، گوشم به فرمان تو شد
|
|||||||
| آنچه از شادی و غم شد گفته حیدر در غزل
|
|||||||
| حاصل این گفتهها از روی احسان تو شد
|
|||||||
568
توشه بردوش
| آتشی را بر دل شیدای خود افروختم
|
|||||||
| همچو پروانه به گرد شمع رویت سوختم
|
|||||||
| در مهار آتش دل از توان افتادهام
|
|||||||
| زین سبب درس وفادری به تو آموختم
|
|||||||
| عشق تو موج خروشان گشته بر دریای دل
|
|||||||
| این متاع عاشقی ارزان به تو نفروختم
|
|||||||
| ای غزال با شتاب، آهوی صحرای ختن
|
|||||||
| آنچه بود اندوختهام ارزان به تو بفروختم
|
|||||||
| ای بلای جان و تن آتش به جان افزون مکن
|
|||||||
| چون به آن عهد و به آن پیمانه چشمی دوختم
|
|||||||
| کی کند حیدر از آن چشمان جادویت فرار
|
|||||||
| توشه بر دوشم مهارتها در آن اندوختم
|
|||||||
569
ابر و باد
| شاخه گل امروز تقدیم گل روی تو باد
|
|||||||
| همچو گل خوشرنگ و خوشبو باش و شاد
|
|||||||
| این جهان فانی و میدانم چندی بیش نیست
|
|||||||
| تا که چشم خود گشودی میرود چون ابر و باد
|
|||||||
| ای که هستی باتوان، دستی بگیر از ناتوان
|
|||||||
| تا بگیرد دست تو پروردگار عدل و داد
|
|||||||
| رادمردی پیشه کن تا حاتم طایی شوی
|
|||||||
| چون که از بخشش نگشته هیچ فردی نامراد
|
|||||||
| حاتم طایی ز بخشش گشته نامش ماندگار
|
|||||||
| کی به نیکی آورند از گنج قارونها به یاد
|
|||||||
| باخرد باش و سخاوتمند و خوش روی و بیان
|
|||||||
| این سخن از حیدر، و باشد زاشعارش نماد
|
|||||||
570
طلوع صبحگاه
| از طلوع صبح نوری بر جهان تابیده شد
|
|||||||
| عطر و بوی شبنم گل در فضا پیچیده شد
|
|||||||
| بلبل و قمری و مرغان غزل خوان دگر
|
|||||||
| همچونان رنگین کمان در آسمانها دیده شد
|
|||||||
| لذتی از این طبیعت در زمین و آسمان
|
|||||||
| بر وجود بنده و جنبندهها بخشنده شد
|
|||||||
| بارالها شاکرم از این همه نعمت، ولی
|
|||||||
| روح جانم از جفای جاهلان رنجیده شد
|
|||||||
| یک نظر بر باغ و بستان و گل و یاس و چمن
|
|||||||
| یک طرف هم آه مظلومی که بس نادیده شد
|
|||||||
| برزمین دارم سر تعظیم و رو سوی خدا
|
|||||||
| همره ذکر دعا اشکی زحیدر دیده شد
|
|||||||
571
آسمان قلب
| آسمان قلب تو، باران همی بارد هنوز
|
|||||||
| بر کویر این دل شیدا، که غم دارد هنوز
|
|||||||
| از کرم سیراب کن گلهای عشق و عاشقی
|
|||||||
| تشنهی آب حیاتی را که گل دارد هنوز
|
|||||||
| مرغ دل سوی تو با احساس و احسان آمده
|
|||||||
| چون تو راهم شاه مهرویان بپندارد هنوز
|
|||||||
| گر چه بر گل های ما باد خزان آفت شده
|
|||||||
| عاشقم بر عطر آن گلها که خون بارد هنوز
|
|||||||
| گرندای این دلم بر گوش ان دلبر رسید
|
|||||||
| باز گوید از چه یارم شکوهها دارد هنوز
|
|||||||
| حیدرا از نامرادیها چرا گویی سخن
|
|||||||
| عطر و بوی عاشقی اشعار تو آرد هنوز
|
|||||||
572
دام جهالت
| من که از دام جهالتها به چاه افتادهام
|
|||||||
| نور خورشیدم غروب و فکر ماه افتادهام
|
|||||||
| بارالها مکر مکاران گلویم را فشرد
|
|||||||
| از جفای این گدایان فکر شاه افتادهام
|
|||||||
| از درون درگیرم و دارم به لبها شکوهای
|
|||||||
| گاه پندارم که از چشم و نگاه افتادهام
|
|||||||
| بوی نفرت از خرافه بس رسیده برمشام
|
|||||||
| بر دم باد خزان چون پر کاه افتادهام
|
|||||||
| مرگ تدریجی چو غالب گشته جای زندگی
|
|||||||
| میخورم افسوس که در بیراهه راه افتادهام
|
|||||||
| عمر حیدر شد فنا از مکر این بیفطرتان
|
|||||||
| از جفای این ددان از دل به آه افتادهام
|
|||||||
573
درس عبرت
| درس عبرت را گرفتم من زبرگی در خزان
|
|||||||
| عمر انسان از طلوع فجر باشد تا اذان
|
|||||||
| برگریزان درختان درس عبرت میدهد
|
|||||||
| زین سبب گردیده در این شعر عرفانی بیان
|
|||||||
| بارها گفتند هر برگ درختان دفتریست
|
|||||||
| تا ببینی روی او گردونهی دور زمان
|
|||||||
| فصل پاییزی به من یک برگ داده این پیام
|
|||||||
| عمر تو باشد چو من دیدی که افتادم چه سان
|
|||||||
| زینتی شو همچو گل بر شاخسار زندگی
|
|||||||
| تا به خاطرها بماند از تو هم نام و نشان
|
|||||||
| حیدر این گفتار نیکو همرهش کردار نیک
|
|||||||
| قابل ادراک انسانی به هر جای و مکان
|
|||||||
574
استوار
| از دلم بردی قرار و بیقرارم کردهای
|
|||||||
| با دو چشم مست و پرآبت خمارم کردهای
|
|||||||
| عشق طوفانی تو ساحل ندارد در دلم
|
|||||||
| با خم ابرو و مژگانت چه کارم کردهای
|
|||||||
| من که بودم مرغکی پربسته در صحرای عشق
|
|||||||
| همچونان شاهین در این صحرا شکارم کردهای
|
|||||||
| تیر مژگان و نگاهت بر دلم بنشسته است
|
|||||||
| هم بلای جان شدی هم انحصارم کردهای
|
|||||||
| تاکه مستم کردهای با نرگس جادوی خود
|
|||||||
| در مسیر میگساران رهسپارم کردهای
|
|||||||
| حیدر از دلدادگیهای تو مجنون گشته است
|
|||||||
| چون به پابندی عشقت استوارم کردهای
|
|||||||
575
پاپوش من
| درفشانی از دو لبهای تو در گوشم شده
|
|||||||
| گرمی آغوش تو گرمای آغوشم شده
|
|||||||
| با سخنهای دل انگیز از دلم دل میبری
|
|||||||
| شهد لبهای تو هم شیرین و دمنوشم شده
|
|||||||
| عشوههای دل نشین و غمزههای دلبری
|
|||||||
| بر دل دیوانهی سرکش قدح نوشم شده
|
|||||||
| کاروانی از همه عشاق بیدل آمده
|
|||||||
| تا ببینند بار عشقت را که بر دوشم شده
|
|||||||
| هر پیامی دلنشین از تو به دستم میرسد
|
|||||||
| دل به فریاد است که این افسانه پاپوشم شده
|
|||||||
| این مسیر پر خطر را از چه حیدر غافلی
|
|||||||
| چون که در گیر دلم، عالم فراموشم شده
|
|||||||
576
عمر گرانم
| ای کاروان آهسته تر عمر گرانم را ببر
|
|||||||
| عمر گرانم میبری تا عمر من آید به سر
|
|||||||
| من که در این دور زمان آزرده خاطر گشتهام
|
|||||||
| دستم به سوی حق کنم از او شود رفع خطر
|
|||||||
| دستم به دامان دلم تا لحظهای رامش کنم
|
|||||||
| آرام جان و جان من همراه من شد هم سفر
|
|||||||
| هرگاه دلبر سوی تو همچون فرشته پرکشید
|
|||||||
| شاکر بشو از خالقت وز او بدان قدر و قدر
|
|||||||
| گاهی به دستت میرسد شاخه گل از بستان عشق
|
|||||||
| گر باغبان گل شوی عطر خوشی آید ثمر
|
|||||||
| دستخود ازریسمان حق هرگز رها حیدر مکن
|
|||||||
| تا از تو ماند یادگار این گفتهها و این اثر
|
|||||||
577
در حصار عشق
| در حصار عشق نافرجام تو درماندهام
|
|||||||
| همچو گل بر شاخسار زندگی پژمردهام
|
|||||||
| تاغرور و سرکشی در فکر خامت پروری
|
|||||||
| مهر تو از دل برون گردید و من آزردهام
|
|||||||
| آرزو گردیده بر دل تا که همراهش شوی
|
|||||||
| کی زافکار کج اندیشی تو آسودهام کج |
|||||||
| از دلم دل میبری از سر پریشان خاطرم
|
|||||||
| در بهار زندگی از زندگی واماندهام
|
|||||||
| پیچ و خم در عشق و هم در کوچههای زندگی
|
|||||||
| این بهایی بوده از عمر جوانی دادهام
|
|||||||
| چون قلم در دست حیدر خاطراتش را نوشت
|
|||||||
| خاطراتی بوده کز او در دلم پروردهام
|
|||||||
578
اجداد حیدر
| تا من عدالت پیشگی تقدیم داور میکنم
|
|||||||
| کی غنچهی نشکفته را بر شاخه پرپر میکنم
|
|||||||
| این خصلت مردانگی در خوی ایرانی بود
|
|||||||
| با یاد کورش این سخنها را برابر میکنم
|
|||||||
| شعری که گفتم قطره از دریای فردوسی بود
|
|||||||
| تا زنده هستم یاد آن پیر سخنور میکنم کج |
|||||||
| سعدی بود اسطوره و هم بوده استاد سخن
|
|||||||
| در بحر حافظ روز و شب خود را شناور میکنم
|
|||||||
| من زادهی ایرانم و ایران من مهد هنر
|
|||||||
| کی همره و همراهی تازی خود سر میکنم
|
|||||||
| وحشیگریهاچونمغولبرنسلماپوشیده نیست
|
|||||||
| صد لعنت و نفرین به هر قوم ستمگر میکنم
|
|||||||
| ویرانه گشته این وطن بادست آن بیفطرتان
|
|||||||
| با سوز دل یادی از آن اجداد حیدر میکنم
|
|||||||
579
غزل شب یلدا
| شب یلدا غزل گفتم بماند یادگار امشب
|
|||||||
| شب شادی بر ایرانی که گشته برقرار امشب
|
|||||||
| نباشد آن کسی از ما، که این شب را نمیخواهد
|
|||||||
| به اصل و نسل ایرانی درودم بیشمار امشب
|
|||||||
| هزاران سال ایرانی گرامی داشته این یلدا
|
|||||||
| بر این فرهنگ و این مردم نمایم افتخار امشب کج |
|||||||
| اگر چه آفت شومی زده چندی به باورها
|
|||||||
| ولی شادم به شادیها که گشته استوار امشب
|
|||||||
| چه خوشنودمکه ایرانی به اصل خویش برگشته
|
|||||||
| زکه بیگانه بیزار است و از این روزگار امشب
|
|||||||
| الها مرد ایرانی دو دستش سوی تو یارب
|
|||||||
| که پیش زن و فرزندان نگردد شرمسار امشب
|
|||||||
| امید دارم شود مقبول این ذکر دعا حیدر
|
|||||||
| الها چشم محتاجی نباشد انتظار امشب
|
|||||||
| پدر مادر درخت عشق گردیده در این بستان
|
|||||||
| که فرزندان گلی هستند بر این شاخسار امشب
|
|||||||
30/9/1400-بمانسبت شب یلدا شعر شماره 580
آسمان هم دلی
| تا که هستی نور امیدی به این شبهای من
|
|||||||
| از فرشته برتری ای عشق بی همتای من
|
|||||||
| کی توانم از محبتهای تو گویم سخن
|
|||||||
| همنشین و هم دلی بر این دل شیدای من
|
|||||||
| تا که بر آفاق بنوشم که هستیم توئی
|
|||||||
| آسمان هم همدلی شد ای دل تنهای من کج |
|||||||
| من بر آن عشقی که عرفان مهر تاییدش زند
|
|||||||
| جان فشانی میکنم معشوق بی پروای من
|
|||||||
| شعله شمع و پر پروانه آموزد به من
|
|||||||
| راه و رسم عاشقی تا کم شود غمهای من
|
|||||||
| تا که حیدر در سرش رویای عشقی پرورد
|
|||||||
| آه دل برگوش دلبر میشود آوای من
|
|||||||
582
فهرست مطالب
سپاس….. Error! Bookmark not defined.
صبوری از خدا Error! Bookmark not defined.
صبوری از خدا Error! Bookmark not defined.
بر همه جان وجودم. Error! Bookmark not defined.
پسین روز پاییزی… Error! Bookmark not defined.
شاهکار خلقت… Error! Bookmark not defined.
هجر تو گشته.. Error! Bookmark not defined.