متن نوشتاری کتاب چاپ پنجم دشت مینا

متن نوشتاری کامل کتاب دشت مینا،چاپ پنجم، مجموعه شعر اثر آقای حیدرعلی جمشیدی، با لحاظ داشتن کلیه حقوق مادی و معنوی شاعر  صرفا جهت معرفی به موتورهای جستجوگر اینترنتی در اینجا درج میگردد:

نماز صبح غزل

گشودم دفتر خود را سرودم این غزل یارب

 

بنام تو که امیدی به دل‌ها از ازل یا رب

 

قلم با یاد تو بنوشت و برکام دلم گردید

 

که شیرین‌تر بود نام تو از قند و عسل یارب

 

تو را در قلب خود دارم نمی‌لرزد دلم هرگز

 

که عمر ما چو دیواری بود روی گسل یا رب

 

چه نوری بر دلم تابیده نام تو در این دفتر

 

که در نشر همین آثار نمیباشد خلل یا رب

 

نماز صبح حیدر خواند و تعقیبش همین گفتار

 

امیدوارم که مقبول تو باشد این عمل یا رب

 

13/6/1399-366

خواب خوش

دوش خواب خوشم را به نگاهی بر بودی

 

چون نغمه جان سوز برایم بسرودی

 

از برق دو چشمان تو هوش از سر من رفت

 

شیرین سخنی کردی و ما را بستودی

 

ابراز محبت به دل سوخته کردی

 

حرف دل دیوانه‌ای ما را بشنودی

 

با حسن و کمال و لب خندان و محبت

 

راهی به دلم بهر ورودت بگشودی

 

حیدر بنوشته سخنش تا تو بخوانی

 

حالا که به سوی خودت این راه نمودی

 

364

ناله‌ی مرغ دل

ناله‌ی مرغ دل از بهر بقای من و توست

 

اشک من بر قلمم عهد و وفای من و توست

 

جای جوهر قلم از خون دل من بنوشت

 

شاهد و ناظر این گفته خدای من و توست

 

از فراق من و تو مرغ دل آهی بکشد

 

مرغ حق گر شنود این ز خطای من و توست

 

 
هر کجا مرغ دل از سوز دلش نغمه سرود

 

تو مپندار که محتاج و گدای من و توست

 

گرگ درنده قبایی به تنش بهر فریب

 

دشمن حیدر و از بهر فنای من و توست

 

5/5/1399-343

عطر کلستان

سوز غزل و آه من از این دل شیداست

 

چون تابش نورش چو نفس‌های مسیحاست

 

آن پرتوی عشق تو بر این مرغ غزلخوان

 

از برق دو چشمان چو آهوی تو پیداست

 

در باغ جهان همچو گلی چون تو ندیدم

 

چون تابش نور رخ تو بهر تماشاست

 

ای نافه‌ی مشکین ختن عطر گلستان

 

پایبند به عشق تو و مهر تو همین جاست

 

گر دست تو حیدر بسوی عرش الهیست

 

این ذکر دعا در همه جا از تو هویداست

 

ای کاش که من قابل احسان تو باشم

 

این عرض ارادت ز دل و نی که زلبهاست

 

 

469

ز دست خود شکارم رفت

چو آمد فکر تو در سر، زدل صبر و قرارم رفت

 

شدم مجنون وسرگردان که یارم از کنارم‌رفت

 

مرا روح و روانم را ربودی رهزن دل‌ها

 

که گشتم صید تو اما زدست خود شکارم رفت

 

چرا مرغ دلم با شور و شوقی نغمه‌ها سرداد

 

چه کردی با دل شیدا که از کف اختیارم رفت

 

شدم مجنون و‌سرگردان از این‌دوران سرد امروز

 

چو من دیوانه گردیدم ز دستم روزگارم رفت

 

بسان شمع سوزانی چو سیم تار لرزانم

 

شد آتش بر دل حیدر که صبر بی شمارم رفت

 

 

28/5/1399-355

همائی دیگر

مرا با شوق دیدارت هوائی دیگر است امشب

 

نشستن در کنار تو صفایی دیگر است امشب

 

مغنی با دف و نی زن زدل حرف دل ما را

 

که ساز دلنشینت را نوای دیگر است امشب

 

کنار یار سر مستم که بهتر از می و ساقیست

 

بقای ما در این شب‌ها بقایی دیگر است امشب

 

به خواب هرگز نمی‌دیدم تو را در محفل انسم

 

وجودت بر دل زارم شفایی دیگر است امشب

 

نوای بزم عشاق و لب شیرین معشوقم

 

برون‌کن از‌سرت سودا سرایی‌دیگر است امشب

 

از این رویا و افسانه چه سودی بهر تو حیدر

 

که هر دیوانه پندارد همایی دیگر است امشب

 

369

کشتی

مرا در سر هوایی، هست و بر دل آرزوهایی

 

ولی گردیده نافرجام و بر ما گشته رویایی

 

زمانه راه خود رفت و مسیرش بر خلاف ما

 

نه شیرین کام دل گشته نه امیدی به فردایی

 

گذار زندگی دایم به سان موج دریا شد

 

ز بهرش ساختم قایق ولی کو آب دریایی

 

نه روی کشتی نوحم نه صبر ما چو ایوب است

 

که گشته سال‌ها طوفان و بر ما گشته رسوایی

 

من حیدر گریزانم ز آفت‌های بی پایان

 

نظر بر سوی تو یارب که دارم با تو نجوایی

 

   

469

خواب غفلت

به سر دارم هوای یار و دلداری نمی‌بینم

 

به این دوران غمخواری که غمخواری نمی‌بینم

 

نفس در‌سینه سنگین است از‌این جور جفا برمن

 

که در هر باغ و بستانی گل و خاری نمی‌بینم

 

ددان بی صفت بر ما مگر از آسمان آمد

 

چو بر این دین و بر دنیا که مختاری نمی‌بینم

 

قرون جاهلی رفت و خرافه سرنگون گشته

 

دگر بر دین و ایمانم که دشواری نمی‌بینم

 

از این آشفته بازاری دل حیدر پریشان شد

 

همه در خواب و در غفلت که بیداری نمی‌بینم

 

   

469

مشکل گشا

  بشر محتاج هم نوع است از او باید خبر گیرد

 

مدال افتخار است این بشر دست بشر گیرد

 

 
  نمی‌مانیم در این عالم به تندی و ترشرویی

 

کسی فرزانه می‌باشد که‌دست خون جگر گیرد

 

 
  بهکف گرسیم و زرداری‌به‌سیم و‌زر مشو‌مغرور

 

که این گردونه قارون‌ها به‌زیر چرخ و پر گیرد

 

 
  برای آن شب تارت بیا شمعی منور کن

 

کجا دانی که وراثت چراغی در نظر گیرد

 

 
  به دست مهربان خود بشوی اشک یتیمی را

 

که تا دست تو را خالق به هنگام گذر گیرد

 

 
  سخن کوتاه کن دیگر عمل کن آنچه می‌گویی

 

که او دست کریمان را به هنگام خطر گیرد

 

 
  به‌پنهانی تو دستی گیر،‌اگر دیدی‌که ‌محتاج‌است

 

که او دست تو در برزخ به هنگام سفر گیرد

 

 
  به لطف ایزد یکتا بشو مشکل گشا حیدر

 

که هر مشکل گشایی را خدایت در نظر گیرد

 

 
 

400

نسیم صبح

شبنم صبح دل انگیز صفای دگر است

 

ژاله‌ی شوق رخ یار وفای دگر است

 

آن خنک باد و نسیم سحری عطر گل است

 

همرهش مرغ سعادت که همای دگر است

 

بوی گل‌های بهار و عطر مشکین زلف یار

 

بر دل شوریده‌ی شیدا شفای دگر است

 

ای صبا حالا که بر من دلنوازی میکنی

 

رو به دلدارم بگو این هم ندای دگر است

 

ما بهای روی مهرویان گران پرداختیم

 

این بهای عشق تو بر ما بهای دگر است

 

حیدر این دلبستگی در سینه‌ی تو جا گرفت

 

افتخار و از برایت ره گشای دگر است

 

 

470

آتش دل

خال ابروی تو آتش بر دلم انداخته

 

با که گویم برق چشمان تو کارم ساخته

 

محفل انس از برایت ساختم، محبوب من

 

تا نگوید مدعی او عمر خود را باخته

 

آن بلورین گردن زیبای پر امواج تو

 

آتشی بر این دل و برجان من افراخته

 

قامت رعنای تو بیننده را دیوانه کرد

 

عاقلان هم روز و شب بر حسن تو پرداخته

 

من که افتادم به دریای کمال و حسن تو

 

گر نبودی این چنین حیدر ترا نشناخته

 

   

11/6/1399-364

پندار هر فرزانه

دل بستن دلدار من در فکر من افسانه است

 

گفتار او دل بستن و رفتار او بیگانه است

 

بر دل ندارد آنچه را، او بر زبان می‌آورد

 

آنی که گوید بر زبان از بهر من جانانه است

 

جانان من جانانه باش تا همچوجان من شوی

 

یکسان نگویی تو سخن گویند او دیوانه است

 

رفتار و گفتار تو را کردار نیک باشد نشان

 

گر جملگی باشد نکو، پندار هر فرزانه است

 

حرف دل مسکین من از این دل شیدا شنو

 

حیدر بدور شمع تو همچون پر پروانه است

 

   

399

یار سفر کرده

یار سفر کرده من یاد تو در دلم هنوز

 

دوری روی ماه تو هم شده مشکلم هنوز

 

از دل بی‌قرار من یاد تو کی به در شود

 

این همه سال بگذرد عشق تو مایلم هنوز

 

یاد تو در خیالم وخال لبت در نظرم

 

عقل مرا ربوده‌ای گرچه که عاقلم هنوز

 

این دل بی‌قرار من از تو چه نغمه‌ها شنید

 

عشق تو موج بر سر و بر دل و ساحلم هنوز

 

گر چه بریدم از تو و پیش دو چشم من نه‌ای

 

از دل حیدر این سخن بهر تو واصلم هنوز

 

   

8/6/1399-362

حاصل یک طراوت

نام تو بر زبان من قشنگ‌ترین عبادته

 

اسارت نگاه تو قشنگ‌ترین اسارته

 

برق نگاه چشم تو چه آتشی به دل زده

 

گردش دور شمع تو قشنگ‌ترین ارادته

 

شوق امید زندگی با تو دمیده بر دلم

 

پر زدن مرغ دلم سوی تو بی‌نهایته

 

از همه دل بریده و نشته‌ام به پای تو

 

نه عامل خیانت و نه حاصل شهامته

 

کور بیامد به جهان کر برود از این جهان

 

آنکه نداند عاشقی حاصل یک طراوته

 

از دل حیدر این قلم بهر تو این غزل نوشت

 

قابل دوست گر شود بهر دلم عبادته

 

7/6/1399-361

 

سودا

قرار من ربودی و شدم من بی قرار امشب

 

از آن برق دو چشمان تو گردیدم شکار امشب

 

مشو صیاد بی رحمی چو در دامت گرفتارم

 

نبود ار دست تقدیرم رهی بهر فرار امشب

 

چرا این آتش سوزان به نام عشق نامیدند

 

که سوزاند پر ما را که هستم انتظار امشب

 

سر شب تا سحر با یاد تو نجوا همی کردم

 

سحر در خواب و بیداری شدم مست و خمار امشب
به سر دارم چو سوداها به دل درگیر افکارم

 

بگوید درد دل حیدر، اگر آید به کار امشب

 

   

2/6/1399-360

چون بید لرزان

ای دل رسوا مرا دیگر تو آزارم مده

 

این همه آشفتگی را بهر افکارم مده

 

من در این راه مسیر زندگی درمانده‌ام

 

بیش از این درماندگی در کار و کردارم مده

 

آه سرد تو شده اشک تری بر دیده‌ام

 

نا‌امیدی‌های پی در پی به افکارم مده

 

تا به کی ، چون بید لرزانی همه جان و تنم
طاقتم رفته دگر با خشم آزارم مده

 

کاسه صبر مرا از دیده لبریزش مکن

 

بیش از این آزردگی بر قلب بیمارم مده

 

از دل و دیده بنالم یا ز‌دست روزگار

 

گفته حیدر ، غم دگر بر جان غمخوارم مده

 

 

سفله دوران

دلی پر‌درد از این دوران و ازاین مردمان دارم

 

که هر دیوانه را من عاقل و هوشیار پندارم

 

هم از حال خودم بیزار وهم از گردش ایام

 

نشد هر آدمی آدم که حیوان داده آزارم

 

نه حرف مردها حرف و نه زنها مادری دانند

 

چرا اینگونه شد بر ما مشوش گشته افکارم

 

الهی من پریشانم از این جنگل که شد شهرم

 

هوارم بر سرو بر دل هزاران شکوه ها دارم

 

چه گویم سفله دوران مرا آزرده خاطر کرد

 

نوشت این  درددل حیدر که گردیده از آثارم

 

   

358

ناکامی دوران

مرا عشق تو بر سر بود و از دل شکوه ها دارم

 

چو معشوق وفاداری به رویت خنده‌ها دارم

 

اگر خندان لبم دیدی نپنداری که دلشادم

 

که از ناکامی دوران دو‌چندان ناله‌ها دارم

 

بیا دوران تاریکی تو شمع محفل ما شو

 

که من بر گرد رخسارت پر پروانه‌ها دارم

 

زمانه تار و تاریک است و دلها مرده گردیده

 

ولی من با وجود تو سری در زنده ها دارم

 

رهی طی کرده‌ام عمری و باور‌ها شد افسانه

 

من حیدر به دل دردی از این دیوانه‌ها دارم

 

   

1/6/1399-359

چشم خمار

مرا چشم خمار تو خمارم کرد و بیمارم

 

و تنها شد دل شیدا دهد هجر تو آزارم

 

به دل مهر تو را دارم به سر مشتاق دیدارم

 

بیا تا من قدومت را به روی دیده بگزارم

 

بیا دوری مکن با من و بشنو حرف و گفتارم

 

که بی تو زندگانی بهر من گردیده دشوارم

 

مشو چون شعله شمعی که گردی بهر آزارم

 

بیا چون شاخه گل باش و عطر بوی گلزارم

 

دل حیدر مسوزان و مکن دوری میازارم

 

که دارم شوق سرمستی و امیدی به دیدارم

 

   

357

آسایش و آرامش

به سر فکر تو را دارم به دل همواره در گیرم

 

نباشد بر دلم کامی چو فکرت را به سر گیرم

 

به سر فکر  فرارم شد از این دوران بد عهدی

 

به سر در گیر دوران و به دل در خانه زنجیرم

 

نباشد طاقتم دیگر از این آشفته بازاری

 

نمی دانم چه تقصیرم که شد اینگونه تقدیرم

 

سپاس از خالق خویش و ز ‌مردم شکوه ها دارم

 

چو من رنجیده گردیدم شده اینگونه تفسیرم

 

چو  گشتم فکر آسایش رها گردید آرامش

 

ز آسایش چو سود حیدر نشد باعث به تغییرم

 

   

356

ثنا

ناله مرغ سحر بهر ندای من و توست

 

سوز و ساز دل او همچو دعای من و توست

 

هرکجا سوته دلی دست نیازش به دعاست

 

گو بداند که ثنایش چو ثنای من و توست

 

من اگر خسته دلم شکوه ندارم ز کسی

 

آنچه تقدیر شده بهر بقای من وتوست

 

از من خسته ندایی به تو ای محرم راز

 

با وفا بودن تو بهر صفای من و توست

 

آن چه حیدر بسرود حرف دلش بود و پیام

 

این وطن هم چو قفس بهر سرای من و توست

 

   

24/5/1399-352

گنجینه اسرار

دلی مشتاق دیدار تو اینجاست

 

مکن دوری که دلدار تو اینجاست

 

بیا در باغ و بستان و گلستان

 

که آن شاخ گل از بهر تو اینجاست

 

تو از آن نافه آهو چه خواهی

 

که گل مانند رخسار تو اینجاست

 

اگر دنبال گل هستی و عطرش

 

بیا که باغ گلزار تو اینجاست

 

زحیدر شد چنین شعری تراوش

 

که آن گنجینه اسرار تو اینجاست

 

بیا ای ماه مهرویان چه دانی

 

دلی مشتاق و بیمار تو اینجاست

 

450

تقدیر یا تقصیر

سروسامان بی سودا ، زبهر سر ندارم من

 

شب شاد از دل شوریده پر شر ندارم من

 

روابر من نبود روح و روانم را رها کردی

 

چو دانستی زبهر تو زر و زیور ندارم من

 

زبانزد گشته‌ام امروز بهر تو نگار من

 

که دل دیوانه‌ی عشق تو و باور ندارم من

 

وجود تو کنار من همی شد افتخار من

 

به جز تو محرم رازم دگر دلبر ندارم من

 

به ناکامی گذشت عمر ونشد بر کام تو حیدر

 

اگر تقدیر یا تقصیر ، ره دیگر ندارم من

 

 

 

 

 

347

جلوه رویت

شبی با جلوه رویت شدی در خواب، رویایم

 

سحر در خواب رویایی چه زیبا با تو نجوایم

 

درونم گشته طوفانی و طالب بهر آرامش

 

تو بودی ساحل آرام بر امواج دریایم

 

اگر دیوانه‌ام خوانند و یا عاقل بخوانندم

 

ره خود می‌روم دیگر چه امیدی به فردایم

 

رضای خالقم خواهم زمخلوقش خیالم نیست

 

که گویی حاکمند بر دین و هم حاکم به دنیایم

 

اگر عمرم بود باقی نمی‌خواهم زر اندوزی

 

که سیم و زر چه سود حیدر به آنجایی که تنهایم

 

   

22/5/1399-350

باعث پرواز

راز دل برکس مگو محرم نشد بر راز تو

 

محرم رازت نشد آن کس که شد دمساز تو

 

همنشین هرگز مشو با آدم کوته نظر

 

عاقل و دانا کنارت باعث پرواز تو

 

عاقلی را برگزین از بهر دوستی دوست من

 

چون که بر پویندگی او می‌شود آغاز تو

 

دوستی با همچو دهقان لذتی بر زندگی است

 

او مشوق می‌شود بر نغمه و آواز تو

 

شاد و خشنودم کنارش شاکر از لطف خدا

 

قدر نعمت ها بدان حیدر که شد دمساز تو

 

   

23/5/1399-351

گفتم

کنار زنده رود امروز نوشتم درد و دلهایم

 

چو دارم شکوه‌ها بر لب شده متن سخنهایم

 

چه آمد بر سر ایران چه خاکی بر سر ما شد

 

که روز وشب پریشان و اسیر درد و غمهایم

 

نه آرام و قرار امروز نه امیدی به فرداها

 

تمام روز ما گشته به تاریکی شب‌هایم

 

الها من رهی رفتم به باور‌ها مشکوکم

 

که دین و مسجد و منبر نشد داروی دردهایم

 

دودستم سوی تو یارب پریشان خاطرم امشب

 

من حیدر کجا گویم که داند درد ودلهایم

 

   

349

باورهای افسانه

غزل گویم که گهگاهی گشایم عقده‌هایم را

 

برای عاقلی گویم که داند شکوه‌هایم را

 

چرا نابود شد ایران و ایرانی پریشان است

 

ز دل میگریم و برلب ببینی خنده‌هایم را

 

الها من چه بود امروز گناه و جرم و تقصیرم

 

که از عمق دل و جانم شنیدی ناله‌هایم را

 

مرا با نام دین تو فریبم داده‌اند این‌ها

 

که عمری با خرافاتش ببیند گریه‌هایم را

 

گذشت عمر گران ما به باور‌های افسانه

 

حقیقت را بگفت حیدر که دانی قصه‌هایم را

 

   

                                                         348

حاصل ذکر شب

دلبرا این ره عشقی که راز من و توست

 

با همه پیچ و خمش بهر فراز من و توست

 

چون مقدس گشته با صدق وصفاپیمان ما

 

سجده شکرانه‌اش ، مهر نماز من توست

 

محفل عرفانی و پیمان و آن عهد وفا

 

حاصل ذکر شب و راز ونیاز من وتوست

 

بلبل از عشق گلی نغمه سرای قفس است

 

همچو او نغمه سرا ، سوز و گداز من وتوست

 

دور شمع عشق اگر بال و پر پروانه سوخت

 

شاید این تقدیر ماهم سوز وساز من توست

 

دفتر حیدر چو تزیین گشته با نام خدا

 

این غزل با دلنوازی چاره ساز من وتوست

 

452

مرغ سحر

از دل خسته‌ام امروز تو آهی بشنو

 

زغم و درد فراقم گه و گاهی بشنو

 

غم بلبل ز فراق گل پرپر شده است

 

هم نوا با دل من ناله و آهی بشنو

 

همه احساس دلم بسته به احساس دلی

 

آه سرد دل من ز قعر چاهی بشنو

 

همصدا با دل من ناله مرغ سحر است

 

این نوا از من مسکین چو تو شاهی بشنو

 

قصه حیدر و مرغ سحر و ناله دل

 

این همه درد دل او ز نگاهی بشنو

 

   

7/5/1399-344

فرار من

سرآمد صبر من اما نمیدانی قرارم را

 

فراهم کرده‌ای بر من گریزان و فرارم را

 

عذاب ساده لوحی تو گشته لوح تقدیرم

 

که بر افسانه رو کردی خزان کردی بهارم را

 

لباس آدمیت شد قبای گرگ درنده

 

فراوان در غزل گفتم ندانستی شعارم را

 

به هر ویرانه در وا شد در آنجا سر در آوردی

 

نه دانستی که دام است و نه بشنیدی هوارم را

 

هر‌آنچه در غزل آمد حقیقت بود و حیدر گفت

 

به امیدی که میفهمی خطاب بی شمارم را

 

   

8/5/1399-345

صفات تو

مرا افسانه ی عشقم تو هستی محرم رازم

 

که در هر محفل انسی، دما دم با تو دمسازم

 

به هرجا که سخن گفتم سپاس از تو کلامم شد

 

برای نغمه‌های دل شدی تو راز آوازم

 

برآمد از دلم آهی چو دیدم روی ماهت را

 

که در دل بهر دیدار تو باشد شوق پروازم

 

مکن دوری و با افسانه توجیهی به رفتارت

 

بیا در محفل جانان که سازی تو سرافرازم

 

به هر کوه و در و دشتی شنیدم نغمه‌ی بلبل

 

گمانم او به حیدر گفت که من با تو هم آوازم

 

   

27/4/1399-330

همه جا مهر نماز

دستم به دعا بهر تو ای محرم رازم

 

تا اینکه شدی در همه جا مهر نمازم

 

ویرانه کنم کلبه این سوته دلم را

 

تا محفل عرفان ز برای تو بسازم

 

حالا که چنین باشد و تقدیر بر این است

 

سوی تو بیایم که تویی راز و نیازم

 

هرجا گذرم شد نظرم سوی تو آمد

 

چون از سر کوی تو بود راه فرازم

 

هر ناله و آه از دل دیوانه‌‌ی حیدر

 

افسانه شده در ره هر سوز و گدازم

 

   

جمعه27 تیرماه 1399-329

پر و بال روزگارم

شب و روز انتظارم که ببینمت کنارم

 

تو چه کرده‌ای به این دل که هنوز بیقرارم

 

نظری ز روی احسان به من و گذر به کویم

 

که غم فراق دوری ز تو نیست انتظارم

 

بلبلان به عشق گل‌ها بروند سوی بستان

 

من بینوا چه گویم که نبوده‌ای کنارم

 

اگر این دلم شکستی به خدا خدا ببیند

 

تو بیا و شکوه‌هایم بنگر که بس خمارم

 

دل حیدر از چه سوزی که شدی تو شمع عشقم

 

که بسوزی همچو شمعی پر و بال روزگارم

 

   

328

به جای نرگس جادو

تو که آن طره گیسو پریشان کرده‌ای امشب

 

مرا از دوریت جانا هراسان کرده‌ای امشب

 

خم ابروی تو بر دل بسان ماه در آفاق

 

مرا از بستر خوابم گریزان کرده‌ای امشب

 

چه بوده زیر ابرویت به جای نرگس جادو

 

کز آنجا کلبه‌ی دل را فروزان کرده‌ای امشب

 

به شهد جام شیرین و گل خنده زلبهایت

 

مرا در عالم رویا تو مهمان کرده‌ای امشب

 

چو با یاد گل رویت غزل امشب سرود حیدر

 

به رویا محفل انسم گلستان کرده‌ای امشب

 

  از آن اوصاف دریایی تو من قطره‌ای گفتم

 

مرا با این غزل شاکر ز یزدان کرده ای امشب

 

 

7/5/1399-344

دل بیدار

نو گل زیبا و خوش بویی چو گشته یار من

 

غم برون شد از در و گل آمد از دیوار من

 

با خلوص و خوی عرفانی نشسته بر دلم

 

افتخارم شد که آمد دیدنم دلدار من

 

چون که در پندار او من با صداقت گشته‌ام

 

آرزو دارم نکو باشد همه رفتار من

 

گفته‌های درفشان او جوابش این غزل

 

یک گل ناقابلی از بهر او اشعار من

 

بارالها بهر نعمت‌های تو حمد و سپاس

 

گفته‌ای از حیدر و از این دل بیدار من

 

   

23/4/1399-327

شکایت من

 روز وشب ذکر دعا ذکر مناجات من است

 

دلبرا دیدن روی تو زحاجات من است

 

از سر صدق و صفا شد آرزویم دیدنت

 

سوختن بر گرد شمعت جزء عادات من است

 

از دل دیده اسیر غم عشق تو شدم

 

این اسارت اثر جمله اشارات من است

 

من در این دشت بلا گر چه فنای تو شدم

 

درد دل را گفتم و این هم مکافات من است

 

حیدر از این گردش دوران ستم‌ها دیده است

 

از غم دوری تو این از شکایات من است

 

   

23/4/1399-326

گفته‌ها را

غزلی سروده‌ام من بشنو تو گفته‌ها را

 

به پناهگاه یزدان ببر این سخن سرا را

 

به که گویم این حکایت ، به کجا برم شکایت

 

که نه گوش بر‌شنیدن ، نه قبول او خدا را

 

نبود گره گشایی که گره گشاید از ما

 

چو شنید صوت مظلوم ببرد از او صدا را

 

چو ببینی جای مهرش که به سان پای اشتر

 

نه به دین اعتقادش نه قبول مصطفی را

 

همه شب رود مناجات همه روز روزه‌ داری

 

ولی ظالم و ستمگر بودش به بینوا را

 

  نه جمال او چو آدم ونه خویش آدمیت

 

به خدا پناه بر ، حیدر که نبینی این بلا را

 

 

21/4/1399-325

نقش او

 دلم را بهر دلدارم مهیا می‌کنم امشب

 

چو نقش او به دل دارم تماشا می‌کنم امشب

 

مرا اینگونه در لوحم نوشته دست تقدیرم

 

که بهر دیدن  او رو به رویا کنم امشب

 

نگاهم خیره شد بر دل که یارم کرده نقاشی

 

تمام نقش او بردل هویدا می‌کنم امشب

 

مرا دیوانه خود کرد وداده وعده‌ها اما

 

برای دیدن رویش تمنا می‌کنم امشب

 

چو باشی ماه مهرویان شده حیدر اسیر تو

 

به یاد ماه روی تو تسلی می‌کنم امشب

 

   

21/4/1399-324

عقده بگشایم

 مرا ای نازنین دریاب می‌دانی که تنهایم

 

به سر فکر تو را دارم زدل بهر تو شیدایم

 

ندارم طاقت دوری وبیزارم زتنهایی

 

گهی در کوهساران و گهی دردشت وصحرایم

 

کنار زنده رود آن شب به یاد تو غزل گفتم

 

شبی در خواب رویایی تو بودی ذکر نجوایم

 

به هر بستان گذر کردم گل روی تو را دیدم

 

بیا بابرق چشمانت منورکن تو شب‌هایم

 

غم دوران به دل دارم به سر فکر پریشانی

 

غزل اینگونه حیدر گفت شاید عقده بگشایم

 

   

20/4/1399-323

یک روح

من دلم گم کرده‌ام تا در تو پیدایش کنم

 

گر شود پیدا مخواه از من که رسوایش کنم

 

ما که یک روح و درون قالب دو پیکریم

 

این بود اسرار ما ، ازچه ، هویدایش کنم

 

چرخ گردون شاهد و ناظر بر این پیمان ما

 

چون بود اسرار ، از اغیار حاشایش کنم

 

در دلم افکنده‌ای عشقی که در سرداشتی

 

دل نبود آهو که من راهی صحرایش کنم

 

بر دلم افتاده آتش ، شعله‌اش افزون مکن

 

آتش افروزی و خواهی تا که حاشایش کنم

 

  بار‌ها حیدر بگفتا دل ببر از معرکه

 

تا به کی این سرکشی ، امروز و فردایش کنم

 

 

455

چالش

 سالها از پیش من رفت و فراموش هم نشد

 

تابش نورش چراغ دل و خاموش هم نشد

 

از سر تقصیر من آن با‌وفا شد بی‌وفا

 

از برم با آه دل او رفت و پاپوش هم نشد

 

چون مسیر بی‌خیالی بهراو شد پیش رو

 

از برای دیدنش حاضر به گردش هم نشد

 

با وجود آن که افسانه بسر می‌پرورید

 

با غرور و سرکشی حاضر به چالش هم نشد

 

بارالها بگذر از جرم و گناه حیدرت

 

گر خطایی شد ولی از روی دانش هم نشد

 

   

20/4/1399-387

دلربا

دلربایی مه رویت مرا دیوانه کرد

 

عطر و بوی مشک گیسویت مرا دیوانه کرد

 

با نگاهت لرزه بر جان و تنم انداختی

 

آن خم چون ماه ابرویت مرا دیوانه کرد

 

طره مژگان تو دارد ز ما دل می‌برد

 

آن دو چشمان چو آهویت مرا دیوانه کرد

 

شهد لب‌های تو شیرین‌تر ز هر قند و عسل

 

نغمه‌های شاد و دلجویت مرا دیوانه کرد

 

مرغ دل کنج دلم دارد هوای پر زدن

 

شوق پروازش سر کویت مرا دیوانه کرد

 

  قطره از دریای خلق و خوی تو حیدر نوشت

 

زین سبب آن خال هندویت مرا دیوانه کرد

 

 

20/4/1399-386

ردپای تو

 هم زمین هم آسمان‌ها بوده ردپای تو

 

چون ندای قدسیان بر گوش من آوای تو

 

ای پریشان کرده گیسو از کدامین اختری

 

هوش را از من ربوده آن سرو سیمای تو

 

بس که درخواب شبم هستی و فکر روز من

 

عالمی دیگر برای من شده رویای تو

 

وسعت نور رخت چون باغ گلهای بهار

 

آهوی گم گشته گردیدم در این صحرای تو

 

عاقبت حیدر نداند از کدامین اختری

 

چون نباشد در زمین دردانه‌ای همتای تو

 

   

                                                         389

باغبان گلستان

 از من ربودی مرغ دل حالا که گفتی عاشقم

 

از بهر دریای تو و طوفان عشقت قایقم

 

هرگز نپنداری که من افسانه بود عشقم به تو

 

از گفتن هرواژه‌ای از بهر عشقت صادقم

 

دانم که بلبل گشته‌ای بر باغ بستانم ولی

 

من هم برای باغبانی بر گلستان لایقم

 

دوری مکن دلدار من حالا که معشوقت منم

 

در این مسیر همراه تو با جان و دل من شایقم

 

روح دگر بر این تن حیدر سخن‌های تو شد

 

برواژه‌های نطق تو جانا همیشه ناطقم

 

   

                                                         388

کاش می‌شد

 بارالها ، آدمیت را کجا پیدا کنم

 

گر شود پیدا زشکرش از دلم نجوا کنم

 

هرکه را دیدم چوآدم ظاهرش چون آدمی

 

باطن او با چه واژه مانده‌ام معنا کنم

 

رنگ و بوی آدمیت را ندیدم من در او

 

مانده‌ام او را چگونه راهی صحرا کنم

 

روزگار امروز طی شد وای بر روز دگر

 

با چه امیدی شب خود را خدا فردا کنم

 

زندگی معنا ندارد در جوار این ددان

 

کاش حیدر زندگانی را ز نو انشا کنم

 

   

                                                         383

اشک تو را از دیده

نازنینا از غم دوری تو من سوختم

 

من متاع عشق را ارزان به تو نفروختم

 

از برم رفتی و آتش بر دلم انداختی

 

شعله آتش ز بهر دل، خودم افروختم

 

اشک تر از دیده آمد آه سرد از سینه‌ام

 

این قبای عاشقی را بهر خود من دوختم

 

این مسیر زندگی گاهی پر و بالم ببست

 

در مسیر عشق تو هستی خود بفروختم

 

چون که بودی آهوی وحشی به صحرای دلم

 

این به دست آوردن صید از فلک آموختم

 

  گر چه بودی بی‌وفا از بهر حیدر گاه‌گاه

 

توشه از مهر و وفا در سینه‌ام اندوختم

 

 

456

دوست با وفا

 لب زنده رود خواهم که زدل غزل سرایم

 

سخنی ز دل بگویم ز رفیق با وفایم

 

بشکست دست او را که نوشته دست تقدیر

 

به سلامتش بخوانم همه روزه با دعایم

 

چه به دوست خوانم او را چه بخوانمش برادر

 

سخنی ز دل بگویم شنود ز دل صدایم

 

اگر این زمانه او را به کنار خود نبینم

 

به که گویم حرف دل را که رسد به او ندایم

 

تو که شاکر هستی حیدر همه نعمت الهی

 

ولی اکبری بداند که ز او شده صفایم

 

   

                                                         382

سوز عشق

 سوز عشق و ساز دل آخر مرا دیوانه کرد

 

دیده را از باغ و بستان و چمن بیگانه کرد

 

انتقامت از دل شیدای من دوری توست

 

محتوا از دل برفت و عشق من افسانه کرد

 

سال‌ها بودی تو روح دیگری بر این تنم

 

از برم رفتی و دل ترک تو و پیمانه کرد

 

عشق و یاری بایگانی گشته اندر خاطرات

 

چون مرا آخر خراب و راهی میخانه کرد

 

از فراق این جمله را حیدر به آه دل نوشت

 

این جدایی محفل انس مرا ویرانه کرد

 

   

                                                         381

دو بیتی بهر دلدارم

 سرودم در دل جنگل دو بیتی بهر دلدارم

 

غمی بر دل نمی‌باشد چو او گردیده غمخوارم

 

محبت‌های پی در پی از او شد بر من مسکین

 

که دارم مهر او بر دل به سر هم شوق دیدارم

 

سپاس ای خالق هستی که مخلوقی چو او داری

 

ندانم قدر نعمت‌ها اگر نادیده پندارم

 

در این بستان عشق امروز اگر پژ مرده گردیدم

 

گل شاداب و خوشرنگی فزون شد بهر گلزارم

 

الها شاکرم از تو هدایت می‌کنی حیدر

 

بسویی که رضای تو شود هرگونه رفتارم

 

   

                                                 22/6/1399-373

آهوی گمگشته

 آه سرد سینه‌ام از دوری شبهای توست

 

چون که در خواب سحر بر سر من رویای توست
ای بلای جان چه کردی با دل شیدای من

 

در دلم عشق تو دارم در سرم سودای توست

 

خواب خوش از من ربودی و قرارم از دلم

 

چون که رویا در شب و در فکر من فردای توست
از دل و جان و تنم صبر و قرار من برفت

 

عشق من چون قایقی بشکسته در دریای توست

 

روز و شب از بهر حیدر چون شب یلدا شده

 

آرزویم آهوی گم گشته در صحرای توست

 

   

                                                         379

افلاکیان

 دلبر آمد از در و دیوار عطر و بو گرفت

 

از قدومش خانه‌ام عطر گل خوش بو گرفت

 

عطر مشکین زلف او آخر مرا دیوانه کرد

 

همچو مشکی درختن باید از آن آهو گرفت

 

خوش سعادت شد که زیبا اختر افلاکیان

 

با من شوریده‌ی شیدای خاکی خو گرفت

 

خواب خوش بودم که آمد از جنان حور و پری

 

یادگاری عکس من با دلبر مه رو گرفت

 

بهر تعظیم و ورود این مه تابان من

 

چون رکوع ، حیدر دو دست خویش بر زانو گرفت
   

                                                         378

گر شدی حاتم

آدمی را گر شود آدم به این عالم خوش است

 

خوی انسانی اگر باشد به هر آدم خوش است

 

نیست آدم آنکه آدم از وجودش در عذاب

 

آن که باشد بینوا را همدل و هم دم خوش است

 

گاه دیدم آدمی تنها به صورت آدم است

 

صورت وسیرت اگر همراه شد با هم خوش است

 

آدمی را آدمیت بایدش ای با خرد

 

در مسیر زندگی تنها مرو با هم خوش است

 

هر کسی دست نیازش را به سوی تو گشود

 

گر بگیری دست او آنجا شوی حاتم خوش است

 

  دارم امیدی که حیدر آنچه را بنوشته است

 

خود اگر بهر گلی تشنه شود شبنم خوش است

 

 

459

از بهر تو امشب

از بهر تو امشب بسرودم غزلم را

 

گویا نشنیدی غزل چون عسلم را

 

بر باد صبا درد دلم را بنوشتم

 

تا بشنوی از این دل شیدا خبرم را

 

خرم بود از بهر دلم روز وصالت

 

هر چند که دارم ره پر دردسرم را

 

حالا که دل خسته‌ی من صید تو گردید

 

گویا نشنیدی غزل چون عسلم را

 

این جمله‌ی حیدر چو ز تنهایی دل بود

 

گفتا زغم هجر تو دیدم اجلم را

 

   

                                                         377

چه افکاری به سر بود

چه افکاری به سر بود و چه آمد بر سرم یا رب

 

به سر سودای دیگر شد نشد این باورم یارب

 

ز سودا‌های سر نالم و یا از این دل مسکین

 

چه گویم بهر آرامش تویی در نظرم یارب

 

زمانه بی صفت گردید، زمان دردست نادان‌ها

 

نه صبح دلنشین دارم ، نه شام وسحرم ، یا رب

 

به هر سویی نظر کردم گل پژمرده بسیار است

 

ببینم آفت شومی ز هر جا بگذرم یارب

 

وطن روزی گلستان بود و بستان‌ها همه پرگل

 

چه آمد بر سر بستان و باغ کشورم یارب

 

  سخن‌های دل حیدر ز افکار پریشان است

 

امید دارم بخاطر‌ها بماند اثرم یارب

 

 

376

در دلم هستی

در دلم هستی و من با دیده حاشا می کنم

 

چون که رخسار تو را بادل تماشا می‌کنم

 

دیده را بستم که دل آرام گیرد در قفس

 

خلوت رویائیم را از تو انشا می‌کنم

 

آه سرد سینه واین شعله‌ی سوزان عشق

 

هر دو پنهانی ولی بهر تو افشا می‌کنم

 

روشنی بخشی و نوری بر دلم تابیده‌ای

 

چون مقدس گشته‌ای نام تو روشا می‌کنم

 

حرف حیدر با لب خندان بیان کردی که من

 

از برای آرمان‌های تو کوشا می‌کنم

 

   

                                                         375

هرگز مرو

هرگز مرو تو از برم ای یار از گل بهترم

 

از جان به تو دلبسته‌ام زیرا تو هستی سرورم

 

این روزگار بی‌صفت کس را نباشد بر کسی

 

یاری ندیدم از کسی اما تو هستی یاورم

 

در زندگانی زینتی و از بهر من سیم و زری

 

هستی تو همچون گوهری بنشسته بر انگشترم

 

حسن و کمالت بر زبان، مهر تو دارم بر دلم

 

افسانه حیدر کی بگفت؟ از عمق دل شد باورم

 

ایام بهر من نکو چون عاقلی از بهر من

 

در بازی این زندگی بودی و هستی داورم

 

  گشتی پرستشگاه من بعد از خدای مهربان

 

این جمله از حیدر شنو دانا نگوید کافرم

 

 

374

 

 

فصل گل خزان

چو رفتی از سر کویم ببردی تو قرارم را

 

ندانستی که فصل گل خزان کردی بهارم را

 

بیا حالا که سرمستی ببین حال پریشانم

 

از این آشفته بازاری فراهم کن فرارم را

 

به سوز دل سرودم من سخن‌های درونم را

 

که دارم بر سرم سودا ونشنیدی هوارم را

 

رهم بی راهه شد روزی که با تو همنشین گشتم

 

که تا رفتی ز پیش من شکستی تو قرارم را

 

بکوی تو گذر کردم که باشی محفل انسم

 

برایت نغمه‌ها گفتم ندانستی شعارم را

 

  چو رفتی از بر حیدر ز دل مهر تو بیرون شد

 

ندانستی چه‌ها کردی تو روز و روزگارم را

 

 

371

 

 

در گلستان‌ها ندیدم

عشق را گم کرده‌ام خواهم که پیدایش کنم

 

گر شود پیدا من آن گل را تماشایش کنم

 

دل نخواهد مستی از شهد شراب و جام می

 

با نسیم زلف او خواهم که شیدایش کنم

 

مرغ دل بر کوی دلبر شوق پروازش بود

 

حیف باشد راهی هر بی سروپایش کنم

 

هر گلی هم خار و هم عطر خوشی دارد ولی

 

دلبر خود را ندانم با چه معنایش کنم

 

در گلستان‌ها ندیدم من گلی چون روی او

 

شاهکار خلقت است آنگونه افشایش کنم

 

  حیدرا این قامت رعنا که از او دیده‌ای

 

قابل آنست کز بیگانه حاشایش کنم

 

 

روح مسیحایی

امشب به سر کویت قصد سفرم باشد

 

آن ذکر دعای شب ورد سحرم باشد

 

ای ماه شب افروزم نوری به شب تارم

 

خورشید دو چشمانت نور بصرم باشد

 

چون روح مسیحایی بر جان و تنم هستی

 

آن جلوه رخسارت متن خبرم باشد

 

شهد لب شیرینت بهتر زمی ناب است

 

آن نرگس جادویت مد نظرم باشد

 

از بهر دلم گویی گه نغمه جانسوزی

 

چون از دل تو خیزد درّ و گوهرم باشد

 

  ای ماه شب تار و خورشید همه روزم

 

این حرف دل حیدر حرف دگرم باشد

 

 

396

 

 

 

 

 

دل آشفته

دری از بهر خود در دل گشودی عاقبت

 

مرغ دل را بر اسارت‌ها ربودی عاقبت

 

این دل آشفته را دیوانه خود کرده‌ای

 

نغمه‌ها بهر وصال او سرودی عاقبت

 

من که در دوران بدعهدی ندانم راه عشق

 

این مسیر پرخطر را ، رهنمودی عاقبت

 

نور امیدی به دل دادی در این ظلمت سرا

 

بنده ناقابلی بودم ستودی عاقبت

 

موج ابراز محبت‌های تو دارد پیام

 

بر دل شیدای حیدر تار و پودی عاقبت

 

   

                                                         370

رنگ و بوی آدمیت

از دل دیوانه‌گر آهی بر آرم عارنیست

 

هر گلی دستم بدادی هم گل بی‌خار نیست

 

بار الها من اگر از درد دل نالیده‌ام

 

از برون هم بهر من آرامشی در کار نیست

 

من گنه کردم که با کوته نظر بنشسته‌ام

 

این خطا از من گمان کردم که او بیمار نیست

 

خوی حیوانی اگر در قالب انسان دمید

 

در وجودش رنگ بوی آدمی در کار نیست

 

هر که در خوابی فرو رفت می‌توان بیدار کرد

 

آنکه خود را زد به خواب ، حیدر بدان هوشیار نیست

 

  آن که دانا شد نکو بود زنادان شکوه نیست

 

آن که خود عالم بداند قابل اخطار نیست

 

 

399

 

بال شهباز

قرار از من ربودی و شدم من بیقرار امشب

 

بیا آرام جانم باش با چشم خمار امشب

 

ز دوری گل رویت شدم مجنون و مدهوشم

 

برای این دل شیدا نشد راه فرار امشب

 

چو باشم همچو پروانه بدور شمع رخسارت

 

به بال و پرنشد ممکن کنم آتش مهار امشب

 

جواب شکوه‌هایم را به ناز و عشوه میدادی

 

مبادا بر سرت باشد شدم برتو شکار امشب

 

من حیدر نپنداری که باشم مرغ پربسته

 

که تو بر بال شهبازی چنین گشتی سوار امشب

 

  بجای این غرور خود بیا آرام و عاقل باش

 

که عطر زلف تو باشد چو گل‌های بهار امشب

 

 

395

 

 

 

آفت

ای فلک رنج فراوان از چه تقدیر من است

 

من ندانم لوح من یا این که تقصیر من است

 

من که بهر زندگانیم ستم‌ها دیده‌ام

 

آن جوانی رفت و امروز این دل پیر من است

 

طاقتی دیگر ندارم از کج‌اندیش و پلید

 

با که گویم ابلهی آزار و دلگیر من است

 

بارالها طاقتم رفت و ندارم چاره‌ای

 

این پریشانی از آن افکار درگیر من است

 

ش شوق پروازم بسوی باغ و بستان و چمن

 

آفتی بر پای حیدر ، غل و زنجیر من است

 

   

                                                         394

بهشت و برزخ

بهشت و دوزخ و برزخ همین جاست

 

اگر برزخ نباشد دوزخ اینجاست

 

خدای تو همان بت‌های سنگیست

 

دل سنگی به هر دینی هویداست

 

یکی بت می‌پرستد دیگری گاو

 

ولی گاوی که شد سرشاخ پیداست

 

خدایی که تو خواهی در خرافات

 

نباشد آن که او محبوب دل‌هاست

 

خدا خالق بود بر کل هستی

 

برای هر سخیفی پاسخ اینجاست

 

  بگفتار من حیدر بیاندیش

 

که بهر عاقلان این گفته انشاست

 

 

460

 

 

دری بر قلب

گشودی بهر خود جانا دری بر قلب مسکینم

 

بیا که رهگشایی بر‌دل و بر دینم و آیینم

 

ز دست روزگار بی‌صفت همواره دلگیرم

 

تو بهر این دل زارم طبیب هستی به بالینم

 

نه بی تو روز خوش دارم نه شب‌ها خواب آرامی

 

به خود بالیده‌ام امروز که داری شوق تسکینم

 

نجابت همره اخلاص و ایمان درتو من دیدم

 

که در هر محفل انسی شدی آثار تحسینم

 

ش گل خوشبو سپرده دست حیدر روزگار امروز

 

که در طوفان بد عهدی بسان کوه سنگینم

 

   

                                                 11/4/1399-308

ای دریغا ای دریغ

ناله‌ها در سینه دارم ای دریغا ای دریغ

 

صد گره خورده به کارم ای دریغا ای دریغ

 

راه پر سوز و گداز و پیچ و خم در زندگی

 

گشته‌ام دور از دیارم‌ای دریغا ای دریغ

 

عمر ما طی شد به دوران جوانی بی خبر

 

حالیا افتاده بارم ای دریغا ای دریغ

 

آن جوانی طی شد و هنگام پیری آمده

 

راه برگشتی ندارم ای دریغا ای دریغ

 

آن چه ناکامی ما گشته به کام دشمنان

 

شد خزان فصل بهارم ای دریغا ای دریغ

 

  خنده‌هایی بر لب من گریه‌هایی در دلم

 

سر نیامد انتظارم ای دریغا ای دریغ

 

 
  آه سرد سینه حیدر شنیده دشمنش

 

زین سبب من بی‌قرارم ای دریغا ای دریغ

 

   

جمعه ششم تیر ماه 1399-307

غم مخور

غم مخورای دل که از بهر تودلداری نیست

 

بهر این کار تو و فکر تو هشیاری نیست

 

این همه رنج زمان بر تن و بر روح تو شد

 

بهر این روح و روان تو که غمخواری نیست

 

تا توانی این زمانه غم بیهوده مخور

 

که صباحی ، زتو و کار تو آثاری نیست

 

ما که در دام جهالت همه دربند و اسیر

 

کاش روزی بشود که بر کس آزاری نیست

 

تاتوانی اثر نیک به عالم بگذار

 

که بماند اثر از مال تو آثاری نیست

 

  بگذرد عمر تو حیدر نظری بر ضعفا

 

که دو چندی گذرد فرصت دیداری نیست

 

 

20/4/1399-322

از نظرم نمی‌روی

از بر من برفتی و از دل وجان نمی‌روی

 

از دل بی‌قرار من روح و روان نمی‌روی

 

پیش دو چشم من نیی کنج دلم نشسته‌ای

 

چرا کبوتر حرم به آسمان نمی‌روی

 

دل از برای تو قفس ولی شدی توهم نفس

 

مرغ حرمسرا شدی به کهکشان نمی‌روی

 

وقت عبادتت شده چرا نشسته‌ای هنوز

 

نه صبح وشام و نه سحر وقت اذان نمی‌روی

 

ش پیش دو چشم من نه ای بر دل حیدری هنوز

 

روح و روان من شدی از این میان نمی‌روی

 

   

                                                 20/4/1399-321

لرزه بر جان و تنم

لرزه بر جان تنم انداخت عطر موی تو

 

بوی گل‌های بهاری می‌دهد گیسوی تو

 

عطر و بوی توبود بهتر از آن مشک ختن

 

دلربایی می‌کند از ما خم ابروی تو

 

طره مژگان تو دیدم دلم آتش گرفت

 

هوش من از سر ربوده نرگس جادوی تو

 

کاش می‌دیدم چه نقاشی کشیده نقش تو

 

بهترین نقش نگار این دل من روی تو

 

مرغ شیدای دلم آرامش دل را ربود

 

شوق پروازش بود هردم به سوی کوی تو

 

  سوز عشق تو مرا آخر کشد سوی جنون

 

ای سخن‌ها بشنو از حیدر که شد جادوی تو

 

 

20/4/1399-319

زدرگاه تو می‌خواهم

زدودی از دلم غم‌ها ، شدی نور دلم امشب

 

بر این امواج طوفانی تو هستی ساحلم امشب

 

نظر بر خالقم بود و گذر بر کوی دلدارم

 

گرفتم حاجت خود را و حل شد مشکلم امشب

 

به سر عشقی اگر دارم رضای خالقم در اوست

 

کجا دانی به الطافش چگونه واصلم امشب

 

گشوده بر دل و بر دین و ایمانم خودش راهی

 

چو می‌داند مسیرو مقصد و هم منزلم امشب

 

شده خالق به هر سویی برایت رهگشا حیدر

 

به پاس شکر او از جان و از دل مایلم امشب

 

  الها هرچه خواهم من ز درگاه تو می‌خواهم

 

سپاس از لطف بی حدت که گشته شاملم امشب

 

 

462

مسجد و میخانه

مرا در سر هوایی هست و در دل ناله‌ها دارم

 

دلی بشکسته از ایران و این ویرانه‌ها دارم

 

خدا را در دلم دارم کجا راوی نیازم بود

 

که نفرت‌ها از این قوم از این بیگانه‌ها دارم

 

نه کعبه بهر تو خانه نه بتخانه برای من

 

الهی من گناهم چیست به سر افسانه‌ها دارم

 

ترا در کعبه و محراب و منبر‌ها نخواهم دید

 

ترا در قلب خود دارم نه در غمخانه‌ها دارم

 

ش الهی بر سر حیدر چه آمد زین تبهکاران

 

که نه مسجد بود جایم نه در میخانه جادارام

 

   

                                            19/4/1399-318

اسرار و آثار

بدست من گلی آمد نکو از دست دلدارم

 

گل خوش بو رخ یارم که آمد بهر دیدارم

 

محبت‌های او بر من پریشان کرده افکارم

 

وجود او گل زیبا شده از بهر گلزارم

 

اگر از آفت دوران رها گردم که بیمارم

 

جوانی راز سر گیرم جوانی شد پرستارم

 

بدست آوردن او شد چراغی بر شب تارم

 

به دست او امانت شد همه اسرار و آثارم

 

ش من حیدر به درگاه خدا حمد و ثنا دارم

 

که هر یاری کنار من پذیرا بوده گفتارم

 

   

                                            18/4/1399-317

مهر نماز

بیا ای با وفای مهربان آرام جانم شو

 

همه جان وتنم هستی بیا هر دو جهانم شد

 

عبادتگاهم از رخسار چون ماهت منور شد

 

بیا در صبحگاه من دمی مهر نمازم شو

 

بجز تلخی بکام من در این عالم نشد اما

 

بیا با شهد لبهایت چو شیرینی بکامم شو

 

برای وصل تو دستم به سوی آسمان هر شب

 

بیا در عالم هستی تمام کهکشانم شو

 

گل خوش بوی حیدر شو در این ویرانسرای دل

 

بیا با عطر گیسویت مرا عطر مشامم شو

 

   

                                            18/4/1399-316

ذکر دعا

آن که در ذکر دعایم بود وصلش حاجتم

 

روز شب دیدار او گشته نیاز و عادتم

 

از سر صدق و صفا شد همنشین و یار من

 

با وجود مهر او من در کنارش راحتم

 

از کدام افلاکیان هستی تو ای سرو سهی

 

روز و شب از دوری رویت نمانده طاقتم

 

با خلوص نیتم در خواست کردم از خدا

 

تا در این دوران بد عهدی نباشد آفتم

 

ش عشق پاکت حیدرا در محفل عشاق بین

 

تا بدانی بهر دیدار تو باشد رغبتم

 

   

                                            18/4/1399-315

لطف خدا سرمد عشق

به هر سو میروم کوی تو باشد مقصدم

 

در کنار تو نشستن جایگاه ومسندم

 

در پی دیدار تو گفتی که با تو همدلم

 

آن خم ابروی تو گردیده جانا معبدم

 

صادقی در عشق رویایی من در باورم

 

شاملم گردیده الطاف خدای سرمدم

 

شمع سوزان منی ای روشنی بخش دلم

 

همچنان پروانه برگرد تو گردش بایدم

 

ش حاجت حیدر تو هستی ای همای رحمتم

 

از برای وصل تو امید باید باشدم

 

   

                                            17/4/1399-314

کبوتر سوی تو

تا که افتاده نگاهم بر خم ابروی تو

 

این دلم پر می‌زند همچون کبوتر سوی تو

 

عطر بوی زلف تو باشد چو گلهای بهار

 

عطر و بوی مشک و عنبر میدهد گیسوی تو

 

آن پریشان موی تو همچون پرستشگاه من

 

عقل و هوشم را ربوده قامت دلجوی تو

 

مرغ دل پرواز کرد از سینه پر مهر من

 

تا بجوید بر لبت آن دانه‌ی هندوی تو

 

ای سیه چشم و سیه مو، شاهکار خالقی

 

دلربائی می‌کند آن نرگس جادوی تو

 

  روح صیادی حیدر از سرش پرواز کرد

 

تا بجوید در ختن آن نافه‌ی آهوی تو

 

 

454

کنج میخانه

بیا دیوانه‌ی عشقت نشسته کنج میخانه

 

اگر جایم نبود اینجا روم بر سوی بتخانه

 

اگر معشوق نافرجام گردیدی بر این عشقم

 

نه میخانه بود جایم نه جادارم به کاشانه

 

برایت بار‌ها گفتم مشو غافل ز گفتارم

 

همه حرف دلم باشد نپنداری که افسانه

 

نه همراه دلم هستی نه در حال مدارایی

 

نمی‌دانم تو را عاقل شمارم یا که دیوانه

 

ش سخن‌های دل حیدر شنو از روی آگاهی

 

نصیحت بر تو میباشد زاحساسم صمیمانه

 

   

                                            16/4/1399-317

دیر خراباتی

دلم مست نگاهت شد تو را مستانه می‌خواهم

 

چون من دیوانه می‌باشم تو را دیوانه می‌خواهم

 

از آن برق دو چشمان تومدهوشم و بی‌هوشم

 

در این دیر خراباتی تو را جانانه می‌خواهم

 

بیا‌ ای ماه مهرویان در این ویرانسرای دل

 

تو را در محفل عشقم بت بتخانه می‌خواهم

 

مرا پروانه می‌خواهی بدور شمع رخسارت

 

تو را آتش نمیخواهم گل گلخانه می‌خواهم

 

ش درون سینه‌ام غوغا زبانم نغمه می‌گوید

 

برای این دل حیدر تو را افسانه می‌خواهم

 

   

                                            16/4/1399-312

خدای کعبه

قبله‌ی عشق تو از بهر مناجات من است

 

محفل ذکر دعا از بهر حاجات من است

 

چون خدای کعبه جایش در دل بشکسته است

 

ناخدای کشتی عشقم روایات من است

 

گردش من دور کعبه بوده تکلیف و طواف

 

گردشم بردور شمعت از عبادات من است

 

سوختن من همچو شمع و آن پرپروانه شد

 

سوختن برگرد شمعت عین عادات من است

 

عشق تو دل را بسوزد مهر تو جان وتنم

 

این سخن از حیدر و روح بیانات من است

 

   

                                            15/4/1399-311

داستان من

غزلی را که سرودم ز دل و جان من است

 

گل ناقابلی از باغ و گلستان من است

 

سوز دل نغمه‌ی بلبل شده از روی گلی

 

سوز و ساز ره عشقت غم پنهان من است

 

گرد شمعی پر پروانه ندانسته بسوخت

 

آنچه دانسته بسوزد دل سوزان من است

 

دل به دریا زدنم بهر تو ناخواسته بود

 

آنجه دانسته فنا شد همه ایمان من است

 

آتشی بر دل من دیده برافروخته است

 

شعله فتنه آن بهر نیستان من است

 

  بهر ما سوختگان آتشی افزون نکنید

 

بهر حیدر گل روی تو گلستان من است

 

 

12/4/1399-309

 

کل افشان

بیا که نقش رویت بر دل و جان من است

 

صورت زیبای تو باغ و گلستان من است

 

بر دل شیدا نشستی درفشانی میکنی

 

نغمه‌ی شیرین لبهای تو مهمان من است

 

غم نمانده بر دلم تا که بدیدم روی تو

 

عطر گیسوی تو امروز گل افشان من است

 

مرغ بی‌بال و پرم در بوستان عشق تو

 

از درت ما را مران اینجا گلستان من است

 

جام می در دست حیدر شهد لبهای تو بود

 

من ننوشم می‌بدان اینجا شبستان من است

 

   

                                            14/4/1399-310

شاکر از الطاف سبحانم

شاکر از الطاف سبحانم که داد اندیشه‌ای

 

تا نگهداری کنم در قلب خود در گوشه‌ای

 

بارالها من تهیدستم تویی اهل کرم

 

آنچه را دادی به من سرمایه شد در توشه‌ای

 

نعمت افزون تو طبع غزل گوئی من

 

تا از آن صحرای اندیشه بچینم خوشه‌ای

 

شاکرم یارب عنایت کرده‌ای بر این حقیر

 

تا شود بر نو گلان باغ من چون ریشه‌ای

 

از دل و جانم ترواش میکند این شعر من

 

چون در این دوران ندارم من به جز این پیشه‌ای

 

  وای اگر از من دریغ آید عنایات‌های تو

 

تحفه‌ای حیدر ندارم لاجرم در توشه‌ای

 

 

465

 

تسلیمم

مسوزان این دل شیدا که دلبندش تویی جانا

 

مزن پروانه را آتش که پیوندش تویی جانا

 

دلم آشفتگی دارد نشد آرام در سینه

 

بزن لبخند زیبا را که لبخندش تویی جانا

 

گل باغ دلم پژمرده است از فرط بی آبی

 

بنوشان جرعه آبی که پابندش تویی جانا

 

نشستی در دل و جانم چه در خواب و چه بیداری

 

تو شکر لب چه شیرینی لب قندش تویی جانا

 

من حیدر که تسلیمم به تقدیری که پیش آید

 

بزن پیوند این دل را که پیوندش تویی جانا

 

   

                                            6/4/1399-306

بحر خزر

چو در بحر خزر افتاده‌ام در فکر یار امشب

 

سرودم این غزل را زیر باران بهار امشب

 

مرا پیدا در افکارم شده سیمای مه رویش

 

برون شد از دل و جانم جفای روزگار امشب

 

لب دریا دل انگیز و به یاد او غزل گویم

 

نکوتر بود اگر بودی لب دریا کنار امشب

 

اگر تقدیر من باشد به تنهایی بسر بردن

 

کجا تقصیر من باشد که هستم بی‌قرار امشب

 

نگاه من به امواج و دلم پرزد به سوی او

 

شدم مشتاق دیدار و دو چشمم انتظار امشب

 

  دلی در سینه حیدر ز دیده شکوه‌ها دارد

 

چه گویم دیده‌ام گریان و دل گشته شکار امشب

 

 

5/4/1399-305

 

وصال

مرا در حال خود بگذار اگر خواهی وصالم را

 

به رویاها چرا دادی جواب آن سلامم را

 

خیال سرکشی در فکر وافکارت اگر داری

 

بدان هرگز ندانستی تو اوصاف کلامم را

 

چرا هر دم کلام تو شده در حال لفافه

 

بگو حرف دلت با من و راحت کنم خیالم را

 

مبادا بر سرت باشد که افتادم به چاه تو

 

مرا دیوانه پنداری نمی‌دانی تو حالم را

 

جمال تو اگر نیک و من حیدر میانسالم

 

برون کن از سرت دیگر همه فکر وصالم را

 

   

                                            28/3/1399-298

 

همای شوق

مرا شوق وصال تو کشاند سوی باورها

 

تو یار و یاورم هستی گلی در جمع یاورها

 

همای شوق سرمستی شدی شمع فروزانم

 

منور کلبه‌ام کردی که میماند به خاطرها

 

بلای جان ما گشتی به پیدایی و پنهانی

 

نمی‌خواهی دگر ظاهر شوی در نزد ذاکرها

 

هر آنچه با تو می‌گویم به ظاهر یا که پنهانی

 

قلم خوشتر نوشت امروز می‌بینند ناظرها

 

به شیرینی و شیوایی سرودم این غزل اما

 

زبان حیدر از دل بود و باطن بود و ظاهرها

 

   

                                            27/3/1399-297

 

گرگ‌ها در لباس آدمی

آن که می‌گوید تو شیرینی و او فرهاد تو

 

باخبر هستی که تو صیدی و او صیاد تو

 

از برای تو چه‌ها کردم که از یادت برفت

 

لیک با تو هر چه گفتم آن بود در یاد تو

 

گوش کردن بر اراجیفی که می‌گوید عدو

 

تو مپندار این سخن گو می‌شود استاد تو

 

گرگ‌هایی در لباس آدمیت خفته‌اند

 

این حریفان گشته گاهی عامل فریاد تو

 

آن چه را حیدر صلاح تو بداند، گفته است

 

تا که گردد این سخن‌ها عامل ارشاد تو

 

   

                                            24/3/1399-296

 

آتشی بر خرمن دل

سوز عشق شمع چون پروانه می‌سوزد مرا

 

دوری آن دلبر دیوانه می‌سوزد مرا

 

هم شکسته عهد خود هم این دل شیدای من

 

چون فراقش آتش و جانانه می‌سوزد مرا

 

هر دل بشکسته سوزی دارد و سازی و آه

 

شیوه بد عهدی پیمانه می‌سوزد مرا

 

شعله‌ی آن فتنه سوزان و بسوزد جان و تن

 

هم به کوه و دشت و هم در خانه می سوزد مرا

 

آتشی بر خرمن دل ای فلک افروختی

 

شعله‌های فتنه در کاشانه می‌سوزد مرا

 

  بلبل از باد خزان سوزان و پروانه زشمع

 

حیدر هم گفتا که این افسانه میسوزد مرا

 

 

463

 

دریای خزر

به دریای خزر بنگر نگین‌ها در صد صدف دارد

 

برای بردن دل‌ها عجب زیبا هدف دارد

 

بیا بنشین کنار ساحل و امواج آن بنگر

 

که می‌ارزد به صد مال و منالی که طرف دارد

 

نسیم آب دریا و نوای موج در ساحل

 

برای هر دل غمگین بسی شور و شعف دارد

 

خورم افسوس می‌دیدم گهی آلودگی‌ها را

 

بدست آدم عاقل که می‌بینم اسف دارد

 

چرا غافل شوی حیدر زنعمت‌های دریاها

 

که این دریای آلوده بسی گوهر به کف دارد

 

  چه بیشرمانه دریاهای ما، این‌ها هدر دادند

 

دعا گو بهر مسئولی اگر دیدی شرف دارد

 

 

23/3/1399-295

 

کمال هم نشین

شبی در خواب خوش بودم صباحی غافلم کردی

 

مرا چون طفل بی‌مادر به مهرت مایلم کردی

 

نشستی با دل شیدای من با مهر دلجویی

 

بسان لیلی و مجنون به عشقت کاملم کردی

 

کمال هم‌نشین با من نشان همدلی دارد

 

که از این عشق رویایی مرا هم شاملم کردی

 

مرا یاد جوانی آوری با نرگس جادو

 

ربودی عقل و هوشم را بسان جاهلم کردی

 

ش جوانی شد نکو حیدر که راضی از خدا هستی

 

از این دریای طوفانی بسوی ساحلم کردی

 

   

                                            21/3/1399-294

 

شمع فروزان

ز دوری تو جان من به جان تو پریشانم

 

مکن دوری دمی از ما نمی‌گویم پشیمانم

 

رهی طی شد به ناکامی در این فصل بهار اما

 

وفا دارم به عهدی که تو بستی عهد و پیمانم

 

به صد‌ها واژه می‌گویم که تو جان و دلم هستی

 

چه کردی با من مسکین که غیر از تو گریزانم

 

به خواب غفلتی جانا و غافل گشته‌ای از من

 

نپنداری که افتاده‌ دست تو گریبانم

 

ش بیا آرام و عاقل باش عمر ما  دم و  آه است

 

که بر این محفل حیدر شوی شمع فروزانم

 

   

                                            18/3/1399-293

 

خواسته‌های بیجا

نخواه از من تو هر چیزی چو میدانی توانم را

 

مزن بر هم بگفتارت همه روح و روانم را

 

هر آنچه بوده افکارت بیانش بر زبان آری

 

جوابش بارها دادم نمی‌فهمی زبانم را

 

برای هر کسی حد و حدودی بوده تقدیرش

 

تو می‌دانی و می‌بینی همه جا و مکانم را

 

زگمراهی امیدی هست و عاقل می‌شوی اما

 

تفکر برسرت آید بسازی دوجهانم را

 

پیامی بهر تو حیدر نوشت‌ای دوست نادانم

 

اگر مایل شدی بشنو سخن‌های نهانم را

 

   

                                            11/3/1399-292

 

ترانه

بدیدم دختری همچون فرشته طبیبی گفته بود چانه‌ی تو زشته

 

به قدری ژل زده بر چانه هایش که از زیبائیش چیزی نذاشته

 

لبانش گشته بود چون اردک و غاز،  شتر لب‌های این جوری نداشته

 

خلاصه از قشنگیش چیز نمانده از آن زیبای مهرو و چشم درشته

 

چرا زیبایی خود را فنا کرد کجا تقدیر او این را نوشته

 

تو که زیباییت بر ما زبانزد نکردی رحم برای این فرشته

 

پناهم بر خدا از دست این‌ها و از دست طبیب کار کشته

 

مکن خالی تو کیف دختران را و پولش را بده نان برشته

 

ش خدایی بر تو این نان‌ها حرام است مکن دکتر که این کار تو زشته

 

دروغ‌هایی که گفتی و نوشتی نمی‌دانند طبیب دروغ نوشته

 

   

            291

 

سخن حقیقت

سخنی ز دل بگویم که غمش به آسمان است

 

به خفا هم ار بگویم سخنم تو را نشان است

 

بنگر به رنگ رخسار و شنو ز آه سینه

 

که نشان بی‌وفایی ز تو هر دو را عیان است

 

تو چه کرده‌ای به این دل و دو چشم انتظارم

 

که بدیده اشک حسرت و به دل غمت نهان است

 

نه شبم بود دل انگیز نه سحر خدا خدایم

 

نه روی دمی زیادم نه به دل تو را مکان است

 

چه به مرغ دل بگویم که نباشدش قراری

 

همه شب در انتظار و همه روز در فغان است

 

  به خدای کعبه حیدر سخنش بود حقیقت

 

که چنین صداقت او همه شهره جهان است

 

 

464

 

فتنه

آن که با ذکر و دعا همراهی از ما خواسته

 

دور از انصاف است گویم این بود ناخواسته

 

همرهی باشد حرام و همنشینی معصیت

 

غارت و ظلم و جنایت این چنین آراسته

 

موی سر‌های زنان گر دیدنش باشد حرام

 

قتل عام و سر بریدن که شده شایسته

 

وای بر حال من و این روزگار دین من

 

کین چنین با نام دین بین چه علم آراسته

 

ش حرف حق حیدر مزن چون فتنه باشد بر نظام

 

فتنه گر‌ها بنگر بر سر ره بنشسته

 

   

                                            14/3/1399-288

 

پیرمرد

بدیدم پیرمردی زار و خسته

 

ز پیری کنج ویرانه نشسته

 

نه خانه بود بلکه کلبه‌ای بود

 

پسر چشم طمع بر خانه بسته

 

نشسته منتظر بر مرگ بابا

 

چه بی شرم و حیا این دار و دسته

 

چه حیوانی طلب کرد مرگ بابا

 

گمانش کز اجل این گونه جسته

 

چرا گریان کنی بابای زارت

 

حرام است این به تو زان پیرخسته

 

  نشاید خیر از این خانه ببینی

 

شوی در طول عمرت دلشکسته

 

 
  هر آنکه بشنود این حرف از او

 

گمانش می‌رسد مدهوش و مسته

 

 
  بو

بود شعر تو حیدر همچو یاسین

 

بگوش هر چه موجودات پسته

 

 

14/3/1399-287

 

فروپاشی خواب

نمی‌خوانی چرا گاهی سخن‌های کتابم را

 

نمی‌بینی شبانگاهان به سوی خود شتابم را

 

به هر جائی گذر کردم بدیدم خال ابرویت

 

نمیدانی که خال تو فرو پاشیده خوابم را

 

بیا یک لحظه‌ای بنگر چه کردی با من مسکین

 

ربودی خواب چشمانم ندادی تو جوابم را

 

بیا در محفل عشاق و رسم عاشقی آموز

 

که هر معشوقه می‌داند همه رنج و عذابم را

 

ش به صد‌ها واژه می‌گوید سخن‌های دلش حیدر

 

به امیدی که میدانی و میخوانی خطابم را

 

   

                                            13/3/1399-286

 

عطر گیسو

مرا از خود نرنجاندی چو بشنیدی کلامم را

 

برایت گفته‌ها دارم که می‌گویم سلامم را

 

نظر کن بر من شیدا گذر کن بر دل زارم

 

چو دیدی بنده را مسکین بگو دیدم غلامم را

 

به هر سویی نظر کردم ندیدم چون تو رویایی

 

نشستی در دل و دینم که تا بینی مرامم را

 

زهر فرزانه بشنیدی که عشق آسان بود اول

 

نه اول بوده آسان و نه آخر این کلامم را

 

بهار عاشقی پایان بگو حیدر به معشوقت

 

بیا با عطر گیسویت صفایی ده مشامم را

 

  تو آتش پاره‌ای بودی از آن افلاکیان اما

 

نه میدانی نه میخواهی نه می فهمی مرامم را

 

 

12/3/1399-285

 

کشتی وجود

حالا که عشق و یاری افسانه کلام است

 

بهر تو بی‌وفا هم این آخرین پیام است

 

سوهان روح مایی بگذر از این کشاکش

 

این جغد نا بهنگام تا کی به روی بام است

 

گویا که ناخدایی بر کشتی وجودم

 

مرغ دل اسیرم با تو همی به دام است

 

روزی که می‌نوشتند بر ما ز لوح تقدیر

 

قسمت نبود ما را آنی که بهر عام است

 

نیک وبدی اگر بود از کوی تو گذشتم

 

هر چند تلخ امروز روز دگر بکام است

 

  حیدر ز بی‌وفایان بگذر اگر توانی

 

آبی به روی آتش گاهی به یک سلام است

 

 

16/4/1399-204

 

این جهالت

من که در سن جوانی جاهلی کامل شدم

 

بر گمانم بود همراه یک فاضل شدم

 

بارها خوردم فریب و این فریبی دیگر است

 

من پشیمان و پریشان از خودم غافل شدم

 

نوجوانی بودم وکم سن و سال و کم سواد

 

پیر ما فرمود من هم این بلا شامل شدم

 

ما چه کردیم با خود و با روزگار سرنوشت

 

این فلاکت از تمام هستیم حاصل شدم

 

جای پیشی پسروی کردیم صد سالی عقب

 

این جهالت کرده خود بود و من مایل شدم

 

  ناله و آه حیدر کی کجا خواهد رسید

 

عمر تو رفت و نگفتی کی کجا عاقل شدم

 

 

477

 

در حسرت دیدار

کاش بودی با خبر گاهی از این شبهای من

 

آتشی افزون نمودی بر دل شیدای من

 

من که با صدق و صفا پویم مسیر عاشقی

 

راه ما پر پیچ و ناهموار باشد وای من

 

نازنینا چون ندانی قدر این روز وصال

 

در تب و تاب دگرگونی بود فردای من

 

بر دلم دارم هراس و بیم از آن طوفان عشق

 

کشتی امید می‌باشی بر این دریای من

 

گر تو باشی آن گل خوشبوی در بستان عشق

 

شاد و محفوظی میان شاخه‌ی گل‌های من

 

  شعر حیدر را بکن آویز گوشت نازنین

 

عمر طولانی نباشد چون شب یلدای من

 

 

16/3/1393-203

 

با خلوصی عرفانی

همرهی همراه من باشد که او ماه من است

 

با خلوص و خوی عرفانی که او شاه من است

 

همرهی دلدار و دلبندی ندیدم همچو او

 

همنشینی با صفا همراه و دلخواه من است

 

می‌نویسم آنچه را در سینه دارم بهر او

 

تا بداند این سخن‌ها از دل و آه من است

 

هر چه رویا در سرم بود و نبود آخر گذشت

 

این همه آشفتگی در عمر کوتاه من است

 

بارالها شاکرم از لطف و نعمت‌های تو

 

آنچه را گفتم همه گفتار دلخواه من است

 

  هر کجا دست نیاز حیدر بسوی تو گشود

 

می‌گشایی هر در بسته سر راه من است

 

 

10/3/1399-284

 

بهتر ز سرو ناز

مرغ حق با شاخه گل آماده پرواز شد

 

با دعای خیر او روز تو هم آغاز شد

 

شاکر از الطاف سبحانی و دستی بر دعا

 

چون که این گردونه همواره به تو دمساز شد

 

ماه و خورشید و گل و لاله نشاط زندگیست

 

قدر نعمت کی بدانستیم به ما اعجاز شد

 

با خلوص دل نظر کن سوی آن درگاه حق

 

چونکه اشک شوق تو هر لحظه چاره ساز شد

 

بارالها ما اگر غافل ز نعمت‌ها شدیم

 

صد گره از کار ما با یاد و نامت باز شد

 

  حیدرا چون نام الله زینت اشعار توست

 

این کتاب از بهر تو بهتر ز سرو نازشد

 

 

 

 

چشم رویایی

تو را با چشم رویایی تماشا می‌کنم هرشب

 

دل شوریده‌ی خود را تسلی می‌کنم هر شب

 

ز دوری تو دلگیرم که دارم شکوه‌ها بر لب

 

هر آن چه در دلم دارم هویدا می‌کنم هر شب

 

دل دیوانه با زلف پریشان تو زنجیره

 

به صد افسانه من با او مدارا می‌کنم هر شب

 

میان این دل و ابرو و مژگان تو رازی هست

 

هر آنچه بوده اسرار تو معنا می‌کنم هر شب

 

ش دل بشکسته حیدر بود مشتاق دیدارت

 

مکانی بهر تو در دل مهیا می‌کنم هر شب

 

   

                                            10/3/1399-282

 

آهسته آهسته

نشستم بر لب ساحل صباحی با دل خسته

 

نوشتم خاطراتم را ولی آهسته آهسته

 

نظر بر موج دریا و گذر بر گردش دوران

 

عجب عمر گرانی را هدر دادم ندانسته

 

جوانی فکر نان بودیم و فکر نان نان خور‌ها

 

ولی حالا به فکر دارو و درمان پیوسته

 

نه آرامش به تن بود و نه بر حال پریشانم

 

بهار زندگی طی شد به افسون‌های دل بسته

 

ش سخن‌های دلم گفتم به احوال پریشانم

 

نوشته بهر تو حیدر اگر میبوده شایسته

 

   

10/3/1399 شمال کنار دریای خزر-279

به خلوت با خدا رفتن

به تنهایی به سر بردن برایم عالمی دارد

 

به خلوت با خدا رفتن نیاز هر آدمی دارد

 

زمانه گشته بیمار و ز بیماری چه بیزارم

 

ولی امید هم دارم کویر هم شبنمی دارد

 

بسی دلگیرم از دوران زبس جور و جفا دیدم

 

ندیدم یار غمخواری که هر دل همدمی دارد

 

به دل آشفتگی دارم به سر سودای سر مستی

 

اگر دیدی کسی آرام او عقل کمی دارد

 

جفای بی وفایان را کجا نادیده پندارم

 

همیشه هر خیانت بهر هر آدم غمی دارد

 

  ز نالیدن کسی حیدر نبرده راه بر مقصد

 

نوای دل بگوش تو نوای خوش همی دارد

 

 

478

 

خدا را بنده‌ام

بهر تو گویم غزل هر صبح و شب تا زنده‌ام

 

نغمه‌های این دل شیدا شده پرونده‌ام

 

در مسیر زندگی عاشق نبودن مردن است

 

زنده می‌باشم ولی فکرم بود آینده‌ام

 

زندگی با پیچ و خم‌های فراوان در گذر

 

شاد و خشنودم که پیوسته خدا را بنده‌ام

 

چرخ گردون می برد ما را به هر دشت و دیار

 

کار این گردونه را بادیده‌ی دل دیده‌ام

 

ش هر صدای دلنشین حیدر، بدان معشوقه نیست

 

عشق را همواره از لطف خدا جوینده‌ام

 

   

9/3/1399-280

 

موج بی ساحل

سرم بر شانه‌های تو که سامانم بود امشب

 

نگاه چشم مست تو فروزانم بود امشب

 

دلم در دام تو زنجیر و زانوهای من لرزان

 

شرار چشم و ابروی تو برجانم بود امشب

 

شبانگاهی تو را دیدم که در رویای من بودی

 

چه رویای دل انگیزی که مهمانم بود امشب

 

بسان شمع سوزانی بر این پروانه‌ی عشقم

 

من ازین آتش سوزان، گریزانم بود امشب
به دریای وجود تو شناور شد دل حیدر

 

ولی با موج بی ساحل گریبانم بود امشب

 

   

29/2/1399-277

خلوص دل

با خلوص دل سرایم نغمه‌ی روزانه را

 

تا بخوانند عاقلان گفتار این دیوانه را

 

این چه سری بوده در اسرار عشق و عاشقی

 

هر که باشد سوته دل داند ره این خانه را

 

عشق می‌باشد گلی بر زیر بال بلبلی

 

وانگه آتش می‌زند بال و پر پروانه را

 

سر به زانو می‌نهم در روز و شب بر شانه‌ها

 

تا بیابم سر و اسراری از این افسانه را

 

این دل سرکش ندارد گوش بر آواز من

 

هر کجا دیدم دل شاد و گل گلخانه را

 

  حیدر از گل گفت و بلبل گفت عشق و عاشقی

 

تا صفای دل شود هر عاقل و دیوانه را

 

 

30/2/1399-278

 

آفت دوران

بار الها آنچه را پنداشتم افسانه شد

 

هر دری بگشوده شد بر روی من رندانه شد

 

عمر ما با رهگشایی بهر مردم طی شده

 

هر که را محرم بدیدم عاقبت بیگانه شد

 

هر گل باغ دلی را ای فلک پرپر مکن

 

این چه سری بین شمع و آن پر پروانه شد

 

سرزمین من که همچون گوهری رخشنده بود

 

آفتی آمد که حالا این چنین ویرانه شد

 

حرف دل بود و شب قدر و سخن‌ها با خدا

 

این غزل با چشم تر هم عهد و هم پیمانه شد

 

  فکر من این بوده ایران می‌شود آبادتر

 

عاقبت افکار حیدر جملگی افسانه شد

 

 

28/2/1399-276

 

شمارش معکوس

روز و شب دهقان به یادت با تو نجوا می‌کنم

 

گفته های روز تو هر شام معنا می‌کنم

 

از برای آن هدف‌هایی که در سر پرورید

 

بهر آن روز وصال امروز و فردا می‌کنم

 

آنچه رویا در سرم باشد ز اسرار درون

 

بی ریا این درد دل با مرد دانا می‌کنم

 

بارها گوید که اشعار تو باشد کم نظیر

 

شکر نعمت‌های آن باری تعالی می‌کنم

 

هر دمی دهقان مرا تشویق اشعارم کند

 

بهر واژه مرغ دل راهی صحرا می‌کنم

 

  از دل حیدر بگو تا او بجوید واژه‌ای

 

تا بجوید واژه‌ای آن دم چه غوغا می‌کنم

 

 

26/2/1399-275

 

یل مشکل گشا

چو من مرغ غزلخوانی به همراه دلم دارم

 

یل مشکل گشایی از برای مشکلم دارم

 

به لطف او لطافت‌ها به اشعار لطیفم شد

 

که در هر جمع عرفانی چراغ محفلم دارم

 

به این کار نکو ایزد نظر دارد که نیکو شد

 

چو لطف الله شد همراهم امیدی در دلم دارم

 

ثمر بخشیده اشعارم که آغازش بنام حق

 

چه خیر و برکتی از او برای حاصلم دارم

 

چو الطاف خداوندی نسیمی شد به اشعارم

 

تراوش‌های شیرینی از این آب و گلم دارم

 

  به شکرانه ز نعمت‌ها چه گویی با خدا حیدر

 

من الطاف مسیحایی از او در منزلم دارم

 

 

476

 

اگر عاقل شدم

با نگاه مست تو مست و خراب دل شدم

 

من به عشق روی تو هم بزم این محفل شدم

 

چلچراغ محفلی ای روشنی بخش دلم

 

ای دریغا من اگر محصول بی حاصل شدم

 

تیر مژگان تو باشد همچو چوب خیزران

 

از نگاه صید و صیادی تو غافل شدم

 

دل به دریا می‌زنم یا سر بزانو می‌نهم

 

غرق دریا کی شوم چون راهی ساحل شدم

 

راه پر پیچ و خمی در پیش پای حیدر است

 

این مسیر پر خطر گویا که من شامل شدم

 

   

25/2/1399-271

نرگس جادو

دام راهم همه جا طره گیسوی تو بود

 

قل و زنجیر به پای دلم ابروی تو بود

 

دل دیوانه که در شعله عشق تو بسوخت

 

اثر برق دو چشمان چو آهوی تو بود

 

شهد لب‌های تو بر جام وجودم می ناب

 

جرعه‌ای بهر شفای دلم از سوی تو بود

 

سر و اسرار محبت همه در سینه توست

 

حاصل شعر و غزل نرگس جادوی تو بود

 

ش سخن از قامت رعنای تو حیدر بنوشت

 

همه ابراز محبت اثر خوی تو بود

 

   

25/2/1399-272

عشق پاک

فتنه زلف تو بر عمق وجودم تاخته

 

لرزه بر جان و تن مسکین من انداخته

 

آهوی مشک ختن بودی به صحرای دلم

 

عطر و بوی زلف تو این گونه ما را ساخته

 

از کدام افلاکیان بودی تو ای سرو سهی

 

یک نگاهت بر دل دیوانه دامی ساخته

 

از پریشانی زلف تو پریشان گشته‌ام

 

آنچه را در سینه دارم آتشی افراخته

 

ش مرغ دل از من ربودی ای پریشان کرده مو

 

عشق پاکت حیدرا هرگز کسی نشناخته

 

   

12/2/1399-264

دهقان

در باغ دل گشودم به صفای و سوی دهقان

 

که طراوتی به شعرم بدهد سبوی دهقان

 

زر و زیور و غزل را ندهد خدا به هر کس

 

در و گوهری که خواهم بروم به سوی دهقان

 

به سجود سر نهادم به نشان شکر خالق

 

که صفای همدلی شد سخن نکوی دهقان
  چه سعادتی از این به که بگویم این غزل را
و بجای شاخه گل، ببرم بسوی دهقان

 

ز خلوص دل بخوانم چو نماز صبح شعرم

 

که رسد به دید حیدر اثری ز کوی دهقان

 

   

263

تیر مژگان

شبی با یاد معشوقم به کوی او سفر کردم

 

به شوق وصل دیدارش نیایش تا سحر کردم

 

برآمد از دلم آهی و بر سر شوق پروازی

 

به زیبایی مژگان و دو ابرویش نظر کردم

 

به ظاهر یار محبوب است و اما باطنی بهتر

 

برای تیر مژگانش دل خود را سپر کردم

 

چو آمد بلبل شیدا به گلزار من مسکین

 

همه مرغان خاموش را ز بستانم بدر کردم

 

امید زندگانیم همانا دیدن یار است

 

که در هر محفل انسی به یاد او گذر کردم

 

  دلی همراه ایمان است اندر سینه حیدر

 

به کوی ماه مهرویان نکو‌تر را خبر کردم

 

 

10/5/1393-206

 

برگ گل شقایق

اشک حسرت بین ، غم دل را هویدا می‌کند

 

شعله شمعی پر پروانه پیدا می‌کند

 

هر دو می‌سوزند یک پنهان و دیگر آشکار

 

آن که پنهان شد غم دل بود و غوغا می‌کند

 

عشق و غم آتش به دل بود و گهی نیش زبان

 

هر سه سوزان از چه غم را دیده افشا می‌کند

 

ای فلک یزدان به ما عشقی عطا کرد و تو غم

 

چرخ گردونت چرا اینگونه با ما می‌کند

 

حیدر این گردونه همکارش به دستخالق است

 

گر بخواهد باغ گل بر تو مهیا می‌کند

 

  ما که می‌سوزیم و می‌سازیم اگر تقدیر ماست

 

آن که بیند شعر من اینگونه معنا می‌کند

 

 

475

 

ماه بهمن

بیست و پنج ماه بهمن صد سلامت می‌کنم

 

آرزوی شادی ایام بکامت می‌کنم

 

روز سرمای زمستان آمدی در این جهان

 

کلبه گرمی به دل دارم بنامت می‌کنم

 

نازنینا روز میلاد تو ماه بارش است

 

آرزوی برف خوش بختی ببامت می‌کنم

 

می‌ننوشیم و نباشیم اهل می در جشن تو

 

آرزوی آن شراب لعل فامت می‌کنم

 

بر سرت دیگر نداری آن هوای سرکشی

 

ای غزال سر کشم دیدی که رامت می‌کنم

 

  هر چه نازیدی و کردی ناز و با ناز آمدی

 

این پیام تو به من باشد که خامت می‌کنم

 

 
  شعر حیدر یک گلی در جشن میلاد تو بود
.
گر بیایی فرش گل‌ها زیر گامت می‌کنم

 

 

25/11/1392-198

 

اردیبهشت

آمد نسیم از بهشت به یاد اردیبهشت

 

بهشت روی زمین نماد اردیبهشت

 

مرغ غزل خوان دل بلبل شیدای مست

 

گشته نمایان به او سواد اردیبهشت

 

لاله وحشی ببین فکنده سر را به زیر

 

شکوفه‌ها واشده به باد اردیبهشت

 

رقص شقایق نگر همره یاس سفید

 

بوی طبیعت دهد نهاد اردیبهشت

 

صفای اصفهان بین بر لب زاینده رود

 

نم نم باران رسد به داد اردیبهشت

 

  بر لب زاینده رود سروده‌ای این غزل

 

شعر تو حیدر شده نماد اردیبهشت

 

 

262

رها از گمراهی

دلا عاشق مشو دیگر که هرگز با وفایی نیست

 

صفا را در طبیعت جو که دیگر با‌صفایی نیست

 

دلی مانند سنگ اما زبانی نرم و خوش دارد

 

از ایننرمی نشوغافل بهجز جوروجفایی نیست

 

چو مهرویی بدست تو دهد جامی مکن غفلت

 

بدان آثار این پیمانه کمتر از گدایی نیست

 

محبت بر همه آری به هر کوته نظر هرگز

 

که بر بیمار خودبینی محبت رهگشایی نیست

 

به‌هربیگانه رو کردیم و عمر ما برفت از دست

 

جوانی را هدر دادیم از این بدتر بهایی نیست

 

  رها گشتم ز گمراهی و دوری از هوس بازان

 

مبارک برتوشد حیدراز این بهتر رهایی نیست

 

 

31 فروردین ماه 1399-260

 

آثار تدبیر

مرا تنها گذار ای دوست از رفتار تو سیرم

 

چرا افسانه می‌گویی ز گفتار تو دلگیرم

 

ز گمراهی خود رفتی مسیر بیخیالی را

 

ندای این دل شیدا بود اینگونه تفسیرم

 

نه کردار خردمندی نه گفتاری به همدردی

 

ندانی شعر و شور من بود اینگونه تقدیرم

 

به هر افسانه رو کردی و توجیهی به رفتارت

 

به خوبی درک گفتارت بود آثار تدبیرم

 

نه راه پس بود گاهی نه میلی بر جلو رفتن

 

از آن برندگی افتاد دیگر تیغ شمشیرم

 

  شبانگاهی به شوق تو سرودم شعر سر مستی

 

دو صد افسوس کی دانی چرا با یار درگیرم

 

 
  سخن‌های دل حیدر ندایی برتو شد شعرم
.
زرفتار تو دلگیرم ، نپنداری ز تو سیرم

 

 

5 اردیبهشت ماه 1399-261

 

نسیم صبحگاه

نسیم صبگاه از روی زلف یار می‌آید

 

دل انگیز عطر و بویی از گل بی‌خار می‌آید

 

ز سر گیرم در این دوران سردم زندگانی را

 

نگار از بهر من دل گرم و بی آزار می‌آید

 

چرا مرغ دلم را در قفس پژمرده گردانم

 

که از مرغ اجل روزانه صد اخطار می‌آید
  در این دنیای آشفته امیدم رفته از دستم
ولی امواج امیدی ز دور انگار می‌آید

 

ش نه از بگذشته‌ها شادم نه امیدی به آینده

 

خبر‌ها بهر حیدر روز و شب بسیار می‌آید

 

   

31/4/1392-336

اشک حسرت بر رخت

دیده‌ام با اشک تر چون بر جمالت خیره شد

 

آه سرد سینه‌ام از آن نگاهم دیده شد

 

آه سرد و چشم تر آخر غرورم را شکست

 

هم غرور دل شکست هم‌شاخ و برگم‌ چیده شد

 

چون ندانستی دل شیدا به سویت پرکشید

 

هم ز خود رنجیده‌ام هم دل ز تو رنجیده شد

 

مرغ دل پرواز کرد از کوی تو با سوز دل

 

اشک حسرت بر رخم با زلف تو پوشیده شد

 

دیگر افسوس و پشیمانی نباشد رهگشا

 

جام زهری هم اگر بود عاقبت نوشیده شد

 

  آن چه را حیدر نوشت و آن چه را باید بگفت

 

بهر آن روز وصال از سوی من کوشیده شد

 

 

474

 

آفت دوران

آمدی در شب تارم که تو باشی سحرم

 

که اسیر تو شده جان و دل بی خبرم

 

از دل و دیده شکایت به کجا من ببرم

 

که شتابان به سرکوی تو باشد سفرم

 

تو چه کردی به دل و دیده پرشور وشرم

 

که به صد شیوه جادو بربودی نظرم
  من ندیدم به ره دشت جنون در خطرم
تو ندانسته ندانی که چه آمد به سرم

 

من حیدر به سر کوی تو بوده گذرم

 

عفتم بوده به هر آفت دوران سپرم

 

   

30/4/1399-335

پیدایت کنم

نظر دارم به هر سویی که پیدایت کنم امشب

 

تو را در خواب و بیداری تماشایت کنم امشب

 

مرا دوری تو آخر کشاند سوی گمراهی

 

نمی‌خواهی چو معشوقی هویدایت کنم امشب

 

مشوش از سخنهای تو شد این شعر و اشعارم

 

تو را با گفته‌های خویش معنا می‌کنم امشب
  تو چون مشک ختن گیسو وداری نرگس جادو
بیا در محفل جانان مسیحایت کنم امشب

 

گریبان دل حیدر به زنجیر تو در بند

 

بیا با من مدارا کن تمنایت کنم امشب

 

   

4/4/1399-303

آرامش

ای مه تابان بیا تو بهر من آرامشی

 

بر دل و جانم نشستی باعث آسایشی

 

نور امیدم تو هستی شمع شب افروز من

 

دور شمع محفلم دانم به حال گردشی

 

غم برون شد از دلم دلدار خوب و با صفا

 

از برای هر شب تارم تو نوری تابشی

 

باغ و بستان دلم از سفله دوران کویر

 

شاکرم از تو که بهر این کویرم بارشی

 

در مسیر زندگی گم گشته دارم بی‌شمار

 

بهر هر گمگشته‌ام اولین پیدایشی

 

  گرچه دل گیرم از این دوران سرد روزگار

 

بهر این سرمای حیدر خوب من گرمایشی

 

 

5/4/1399-304

 

فروغ ماه مهرویان

از برم رفتی و میگردم که پیدایت کنم

 

تا درون محفل عشقم هویدایت کنم

 

ای فروغ ماه مهرویان گل خوشبو بیا

 

روز و شب خواهم بسان گل تماشایت کنم

 

از نظر رفتی و آثار تو بر دل مانده است

 

تا به کی بهر دلم امروز و فردایت کنم
  آرزو و انتظار من که باز آیی برم
کلبه را خوشبو از آن عطر مسیحایت کنم

 

ش از فراقت آسمان آه دل حیدر شنید

 

با کدامین واژه می‌خواهی که معنایت کنم

 

   

346

غم روی غم

مرا در گیر افکارم چرا روز و شبم باشد

 

که هر بیگانه غمهایش غمی روی غمم باشد

 

مخور غم بر کسی هرگز کسی قدرش نمی‌داند

 

نشد لایق که درد او تبی روی تبم باشد

 

مرا افکار خود بیمار و فکر دیگران در سر

 

چرا از اندیشه بیمارم که روزم چون شبم باشد
  زمانه چون شب تار و من دیوانه دلخسته
نشد نوری مرا در دل که شمع روشنم باشد

 

ش من حیدر به دل آه و به سر اندیشه‌ها دارم

 

نشد آخر در این عالم کسی که همدم باشد

 

   

3/5/1399-340

رفتار شرورانه

رهی طی کرده‌ام عمری و حالا گشته افسانه

 

به دنبال کسی رفتم که او هم بوده بیگانه

 

عدو عمری فریبم داد و از اصلم جدا گشتم

 

گدا را کی پذیرم من که اصلم بوده شاهانه

 

خرافه خودپرستی را سخن‌های خدا دانند

 

کجا عاقل پذیرا شد سخن‌های رذیلانه

 

کسی راهش خدایی شد که رحمی بر دلش باشد

 

نه انسان‌های بی رحمی به رفتار شرورانه

 

خدایا ما خطا کردیم و شرمنده شدیم اما

 

به ذات اقدست رحمی که پر گردیده پیمانه

 

  بلای جان ما گشته چو این ویروس بی‌درمان

 

صدای ناله‌ی مظلوم شنید حیدر به کاشانه

 

 

473

 

کتاب دگر

شهد لب‌های تو امشب می‌ناب دگر است

 

مستی از آن می نابت ز شراب دگر است

 

از می‌ناب وجودت دل من گشته خراب

 

این خرابی بهر من امشب خراب دگر است

 

بلبل از بهر گل پرواز دارد با شتاب

 

مرغ دل سوی تو پروازش شتاب دگر است
  مستی از می ساعتی و لحظه‌هایی بیش نیست
مستی از زلف نگار من کتاب دگر است

 

ش آنچه حیدر سروده حرف دل از بهر یار

 

این پیام امروز به دلدارم خطاب دگر است

 

   

384

پوچی عالم

باغبانا هر گل تو قابل بوییدن است

 

با خبر هستی که گلچینی کمین چیدن است

 

ای که می‌چینی به نا حق چیدمان زندگی

 

کار این گردونه می‌دانی چه سان برچیدن است

 

تاج و تخت پادشاهان کو و شاهان را چه شد

 

لانه‌ای از جغد‌ها بر تخت شاهان دیدن است

 

خدمت خلق خدا آری جوانمردی بود

 

نام کوروش گفتن و نوری به دل تابیدن است

 

زور و زر داری دو روزی دور آن پیچیده‌ای

 

کار تو بر پوچی عالم مگر پیچیدن است

 

  ای خوشا آنی که عالم را ببیند ذره‌ای

 

دیدگاه او غم دنیا ز دل شوییدن است

 

 
  راز این چرخ و فلک حیدر نمی‌دانی خموش
.
تا ابد سری از این راز نهانی دیدن است

 

 

4/6/1393-208

 

آیین بت پرستی

یاری که از دل ما هرگز خبر ندارد

 

هر صحبت و کلامش بر ما اثر ندارد

 

زینت به هر طلایی دارد نگین الماس

 

انگشتر وجودش در و گهر ندارد

 

شاهانه زندگی را خواهد ولی خموش است

 

هر مرده عمودی تاجی به سر ندارد

 

تنوین و نون ساکن زینت به صوت قرآن

 

آیین بت پرستی زیر و زبر ندارد

 

مرغ سعادت امروز بر کوی ما نظر کرد

 

بر دشت پر ملالم اما گذر ندارد

 

  یارب تو گوشه چشمی بنما به سوی حیدر

 

حالا که دست تقدیر بر ما نظر ندارد

 

 

                                                    17/5/1393-207

 

زنده رود

زنده رود آب حیات سبزه‌زارانت چه شد

 

آن نوای دلنشین آبشارانت چه شد

 

باغ و دشت و سبزه و گل‌ها همه پژمرده‌اند

 

جان هستی آب سرد جویبارانت چه شد

 

کوچ مرغان بر علفزارت نمی‌آید دگر

 

شوق پرواز و صدای رهسپارانت چه شد

 

بلبلان خاموش و می‌نالند گلها بهر آب

 

نغمه مرغ چمن بر شاخسارانت چه شد

 

این همه حرف و سخن‌ها بود و تدبیری نبود

 

آن مدیران و مدبرهای دورانت چه شد

 

  همره برگ درختان دست دارم بر دعا

 

بارالها نعمت آن برف و بارانت چه شد

 

 
  لذتی بی تو ندارد حیدر از این زندگی
.
زنده رود آوای آن موج خروشانت چه شد

 

 

2/7/1393-209

 

صدای قلب

آنچه می‌سوزد دمادم این دل دیوانه را

 

شعله عشق است و آتش می‌زند پروانه را

 

بر دلم آهی و بر جانم شرار افروخته

 

نای نی دل را بسوزد شعله‌اش کاشانه را

 

بلبلی کز روی گل فریاد مستی می‌زند

 

می‌رساند او ندای قلب این دیوانه را

 

جام می خالی و مستم از شراب لعل یار

 

سر به زانویش گذارم پر کند پیمانه را

 

کلبه ما تار و تاریک است و دل محتاج او

 

نور رخسارش منور می‌کند این خانه را

 

  مظهر زیبایی و فخر و کمال نازنین

 

کاملا حیدر بداند قدر این دردانه را

 

 

3/8/0393-210

 

 

 

از هجر تو

من که از هجر تو سرگردان و بیمارم هنوز

 

چون به سر فکر تو را دارم گرفتارم هنوز

 

دیده را بستم که دل در سینه آرامش کنم

 

چون بود نقشت به دل درگیر افکارم هنوز

 

روزگاری سمبل سیمای مهرویان شدی

 

یاد تو در خاطرات و متن گفتارم هنوز

 

چون دلی بی‌کینه دارم سینه پر مهر و وفا

 

با خلوص دل به آن عهدم وفادارم هنوز

 

گاه گاهی بهر نعمت‌ها چه خواب آلوده‌ام

 

گر بخواب غفلتم بهر تو بیدارم هنوز

 

  گرچه از بد فهمی دونان بسی آزرده‌ام

 

لطف یزدان شامل حیدر و اشعارم هنوز

 

 

472

 

 

 

 

آشفته بازاری

ای خوشا روزی که ما عید و بهاری داشتیم

 

نور امید و صفا و روزگاری داشتیم

 

دشت و صحرا پر گل و باد بهار عطر یاس

 

فارغ از هر آفتی ما گلعذاری داشتیم

 

سفره هفت سین و شمع و محفل و ذکر دعا

 

به چه دورانی به عالم اعتباری داشتیم

 

ما به گیتی مفتخر بودیم و ایران سرفراز

 

خفت و خاری نبود و افتخاری داشتیم

 

بارالها این چه تقدیر است بر ما سر نوشت

 

با دلی شاد و لبی خندان بهاری داشتیم

 

  عمر تو حیدر به این آشفته بازاری گذشت

 

از اجانب ما چه بیجا چه انتظاری داشتیم

 

 
  اخرین بیتم گلی باشد برایت سال نو
.
کاش از این آشفتگی راه فراری داشتیم

 

 

 

لاله زار

چه زیبا و دل انگیز است این فصل بهار امروز

 

چه خوشتر بود اگر می‌بود آرام و قرار امروز

 

همه دشت و گل و لاله شکوفه باد نوروزی

 

چه زیبا گشته زلف یار همچون لاله زار امروز

 

شبی باران نوروزی صفایی داد گل‌ها را

 

ز عطر لاله و سنبل شدم بی‌اختیار امروز

 

بگفتم با خودم در دل عجب فصل دل انگیزی

 

ولی غم‌ها به دل دارم ز دست روزگار امروز

 

جهانی پر غم و اندوه از این ویروس بی درمان

 

ولی ایران ما دارد از این‌ها بی شمار امروز

 

  الهی آفت ایران شده این درد بی‌درمان

 

به ذات اقدست بردار از این دشت و دیار امروز

 

 
  تو رحمانی و دست ما بسوی تو بود یارب
.
همه ایران پریشان است و حیدر بیقرار امروز

 

 

21 فروردین ماه 1399-259

 

امید زندگی

درآمد از افق ماهی و مهرو دلبرم آمد

 

نکوتر از همه گل‌ها، گل خوشبوترم آمد

 

امید زندگی دادی بیا ای جان جانانم

 

که شیرین تر ز جان هستی و جان دیگرم آمد

 

گل خوشبو کجا دارد چو بوی رلف یار من

 

بسان بلبلان مستم که مشک و عنبرم آمد

 

دل مشتاق و بی تابی درون سینه‌ام دارم

 

به این ویرانسرای ما سری و سرورم آمد

 

هم آواز خوش بلبل که او مستانه می‌خواند

 

غزل گوی دل وجانم به ساز خوشترم آمد

 

  مغنی با دف و نی زن نوای شعر حیدر را

 

که از افلاکیان امروز تاجی بر سرم آمد

 

 

15/8/1393-211

 

هم نشین باغ عشق

همنشین باغ گل داری خرابم می‌کنی

 

جام خالی از می ناب و شرابم می‌کنی

 

روشنی بخشم تویی با شعله سوزان عشق

 

پس چرا  ای نازنین چون شمع آبم می‌کنی

 

گر مسلمانی و عشق پاک و معشوقم تویی

 

رو به سوی گبر و بی‌دین و کتابم می‌کنی

 

عقل و هوش از سر ربودی تا نشستی بر دلم

 

پس چرا بهر جدایی با شتابم می‌کنی

 

کاش بودی ناخدای کشتی عشقم چو نوح

 

روی امواج خروشان غرق آبم می‌کنی

 

  هم دل و هم جان حیدر را سپردم دست تو

 

باوری دارم که آخر بی‌حسابم می‌کنی

 

 

1/12/1393-212

 

بوستان احمدی

بوستان احمدی امروز عطر آگین شود

 

از قدومش جنت و فردوس هم آذین شود

 

برگ گل‌های بهشتی از وجود فاطمه

 

عطر بویش بهتر از باغ گل و نسرین شود

 

صد درود و تهنیت بر مهدی صاحب زمان

 

به چه زیباگوهری آیین ما تزئین شود

 

خانه آل محمد نور باران گشته است

 

شادمان از مقدم او زهره و پروین شود

 

جایگاه فاطمه در عرش می‌باشد ولی

 

سوره کوثر زنام فاطمه تزئین شود

 

  حیدرا امروز باید سجده شکری کنی

 

چون بیاد فاطمه کام تو هم شیرین شود

 

 

145

 

کلام نغز

آه سرد سینه‌ام از گرمی آغوش توست

 

مرغ بی‌بال و پر شیدای من مدهوش توست

 

دل که گمگشته نبوده تا تو پیدایش کنی

 

در گذار زندگی پیوسته دوشادوش توست

 

سر به صحرا می‌نهد گر تو فراموشش کنی

 

چون که با جام شراب لعل او دم نوش توست

 

چون دلم شد ساحل آرام بر دریای عشق

 

بهر هر امواج طوفانی تنم تن‌پوش توست

 

چند روزی رهگذر هستیم در دشت جنون

 

گرچه باهوشم ولی گاهی دلم بی‌هوش توست

 

  از کلام نغز و با احساس حیدر غافلی

 

نغمه‌ی مرغ غزل خوان دلم بر گوش توست

 

471

وداع

با خبر هستی که آخر ترک ما خواهی نمود

 

با تمام خاطرات ما را رها خواهی نمود

 

پر زدم پروانه سان اینگونه گرد شمع تو

 

عاشق و معشوقه را از هم جدا خواهی نمود

 

محفلی سازم ز احساس وجودم بهر تو

 

ترک این کاشانه را آخر چرا خواهی نمود

 

میروی از پیش ما اما دلت در پیش ماست

 

زندگی را با رقیبان چون بنا خواهی نمود

 

چون اسیر زندگانی بعد از این خواهی شدن

 

خاطرات خوب و شیرین را فنا خواهی نمود

 

  در درون سینه‌ی حیدر مکانی بهر توست

 

این دل دیوانه را آخر رها خواهی نمود

 

20/6/1389-140

گل سرخ

گل سرخ من کجایی؟ ز فراق خسته هستم

 

در خانه‌ام به جز تو به روی همه ببستم

 

ندهم به جز تو راهی به کسی به قلب خسته

 

ز همه کشیده‌ام دست و به پای تو نشستم

 

دل و دین ما ربودی به نگاه چشم مستت

 

که به جرعه‌ای ز جامت همه توبه‌ها شکستم

 

دل بی‌قرار بنگر که نمانده‌اش قراری

 

ز شراب زندگانی بده جام می به دستم

 

نروی دمی زیادم که تو یار مهربانی

 

همه شب ز شوق دیدار و به یاد تو چه مستم

 

  به تمامی وجودم بسرودم این غزل را

 

تو بیا به مهربانی بنویس با تو هستم

 

 
  مه من بتاب هر شب تو به ظلمت سرایم
.
بت مه لقای حیدر به خدا نه بت پرستم

 

 

144

 

هفت سین

وزیده باد نوروزی کجایی‌ای گل نازم

 

که بی تو در گلستان‌ها نباشد شوق پروازم

 

بهار و سوسن وسنبل همه معشوقه‌ی بلبل

 

تو هم مثل گلی جانا که هستی نغمه‌ی سازم

 

کنار سفره‌ی هفت سین قلم دردست بنوشتم

 

ز اسرار گل و بلبل برایت محرم رازم

 

بهجایجمله‌ی هفتسین بگویم‌بهر تو هفت شین

 

که شاد از شاخه شمشادم شده شاد از تو آوازم

 

اگر رنجیده‌ای روزی ز گفتار من مسکین

 

مکن صحبت ز اخلاقم که من با تو سرافرازم

 

  بنازم همت خالق که داده حاجت ما را

 

به بلبل داده باغ و گل به حیدر دلبر نازم

 

 
  به دنیا چشم بگشودم به دوم روز فروردین
.
ببوسم دست آنی که بداده بال پروازم

 

 

152

فریاد شعر

می‌کشم فریاد و پایان میدهم افسانه را

 

از چه لرزانی همه شب این دل دیوانه را

 

خواب از چشم تر من چون پرستویی پرید

 

تا که بشنیدم پیام تو به آن بیگانه را

 

ما که بستیم عهد و بنشستیم پای عهد خویش

 

از چه رو بر هم زدی آن عهد و آن پیمانه را

 

جای نیکان است و پاکان در درون سینه‌ام

 

هر هوس بازی نداند راه این کاشانه را

 

شعر و شادی محفل ما را منور کرده بود

 

پس چرا از نور خالی می‌کنی این خانه را

 

  جامه‌ی احساس و جام صبر حیدر شد تمام

 

فرصتی باقیست تا احیا کنی ویرانه را

 

153

دفتر عشاق

ای دل امشب هم نمی‌دانم به دام کیستی

 

مانده‌ام حیران کجا دانم که خام کیستی

 

جمع مرغان چمن پرپر زنان دور حرم

 

مرغ شیدای دل امشب گو به بام کیستی

 

از ازل هر چه کشیدند و کشیدیم از تو بود

 

ای دل دیوانه‌ی سرکش به کام کیستی

 

هر دم این چشم مرا از اشک غم تر میکنی

 

می کجا نوشم من مسکین تو جام کیستی

 

بارها گفتم که راه عاشقی دام بلاست

 

ای بلای جان من امشب به دام کیستی

 

  نام هر دل سوخته در دفتر عشاق هست

 

سوختی جان مرا آخر به نام کیستی

 

 
  شور و شوق عاشقی معشوقه آرامش کند
.
عاقبت حیدر نمیداند تو رام کیستی

 

 

158

پیچ و خم بر سر راه

من که خواهم به سر کوی تو پرواز کنم

 

کی بخواهم زغرورم گله آغاز کنم

 

این زمان آفت کوته نظری مشکل توست

 

که نخواهی نظرم بهر تو ابراز کنم

 

پیچ و خم بر سر راه تو ولی بی‌خبری

 

من چگونه گره از مشکل تو باز کنم

 

حرف دل هم به زبان گفتم و هم در غزلم

 

با چه واژه دگر این مغلطه را ساز کنم

 

به خدا آنچه برای دلت حیدر بنوشت

 

بهر آن بود که خود با تو هم آواز کنم

 

  آنچه گفتیم و نوشتیم نکرده اثری

 

شکوه‌ها بود کزان دلبر طناز کنم

 

468

 

 

هم نفس

سال‌هایی من اسیر آن نگاهت بوده‌ام

 

چشم در راه تو و در انتظارت بوده‌ام

 

من نچیدم شاخه گل از باغ و بستانت ولی

 

باورم این بود از این رو بی‌خیالت بوده‌ام

 

این سخن هرگز نکویم ترک تو خواهم کنم

 

کی فراموشت کنم چندی کنارت بوده‌ام

 

هم قفس در عالم هستی فروان است لیک

 

هم نفس بودی و من هم بی‌قرارت بوده‌ام

 

بار‌ها گفتی به تو دل بسته‌ام در راه عشق

 

من که در هر محفل انسی پناهت بوده‌ام

 

  اشک حسرت گر ببارم در فراغت عار نیست

 

شاکرم جانا نجیبانه به کامت بوده‌ام

 

 
  گر چه حیدر می‌سراید بهر تو شعر وداع
.
در گلویم عقده و از دل به دامت بوده‌ام

 

 

22/7/1399-157

 

ناله مستانه

بنده‌ی نغمه سرا محو نگاهت شده‌ام

 

گر بمیرم تو بدانی که فدایت شده‌ام

 

برق چشمان تو دامیست بر این مرغ دلم

 

آه از آن لحظه که بادیده شکارت شده‌ام

 

هر زمانی که زدل ناله‌ی مستانه کنم

 

تشنه‌ی جرعه‌ای از آن می نابت شده‌ام

 

گر بدی کردم و این کرده من بوده خطا

 

مرغ عشقم که اسیر دام بامت شده‌ام

 

از سر کوی تو امروزه و فردا نروم

 

چون که در دفتر عشاق به نامت شده‌ام

 

  شعر حیدر نبود قابل معشوقه ولی

 

باورت نیست که من تشنه به کامت شده‌ام

 

156

 

 

میلاد خوبان

میلاد خوبان مطرب و شاعر چه نازی می‌کنند

 

مرغان عاشق فصل گل معشوقه بازی می‌کنند

 

در فصل گل‌ها بلبلان بین نغمه خوان و شادمان

 

بر شاخه‌ی گل شادمان و سرفرازی می‌کنند

 

همتا ندارند هیچیک درحسنروی و نغمه خوان

 

اما نمیدانی چه عالی دلنوازی می‌کنند
  اما بهار زندگی چون باد صرصر می‌رود
غافل از این دور زمان با هم چه بازی می‌کنند

 

ش در جشن و شادی شعر مندستهگلی ناقابل است

 

حیدر شده شاداب از اینکه نغمه سازی می‌کنند

 

   

154

 

سبزه و گل

چه خوش است سبزه و گل به کنار آب باشد

 

چه فضای دلنشینی غم دل به خواب باشد

 

گل و بلبل و شقایق به کنار جوی باران

 

همه فرصتی برای دل پر شتاب باشد

 

همه بهر دیدن گل به چمن روند و صحرا

 

دل من کنار یارم که گل و گلاب باشد

 

چه نیاز باده نوشی که به هوش خود نباشم

 

نظرم به زلف یارم که به از شراب باشد

 

سر و دست و قلب پاکم به فدای چشم مستش

 

که برای مستی من چو شراب ناب باشد

 

  غزلی سروده حیدر به صفای نازنین یار

 

که غمش زدل زداید چو دلش کباب باشد

 

24/8/1390-160

                                  

محرم و نامحرم

بعد از این بر خلوت تنهاییم رو می‌کنم

 

یا که میمیرم بدرد خویش یا خو می کنم

 

وه چه دلگیرم از این رفتار بد فرجام خود

 

هر گلی از دست هر نیک و بدی بو می‌کنم

 

بر خلاف آنچه اندر سینه فریادش زدم

 

دست خود بر محرم و نامحرمی رو می‌کنم

 

می‌فشارد این گلویم درد و رنج دیگران

 

خود اسیر درد خویشم ناله بر او می‌کنم

 

آنکه روزی همنوا شد با دل تنهای من

 

بهر دیدارش نگه این سو و آن سو می‌کنم

 

  گر من حیدر نمیرم از جفای دیگران

 

کلبه دل را به اشکم آب و جارو می‌کنم

 

22/8/1390-159

 

 

مجمع عرفانی

دوش با مرغ دلم هر دو هم آواز شدیم

 

تا به کوی ره عشق همدل و همراز شدیم

 

بوستان تو بدیدم و گلستان و چمن

 

همچنان غنچه به گلزار جهان باز شدیم

 

ما به فرموده تو اشرف مخلوق توایم

 

شیطان هوسی رانده و آماده پرواز شدیم

 

تا که ابلیس هوس رانده شد از سینه‌ما

 

من و مرغ دلم آندم به تو دمساز شدیم

 

چون که در محفل عشاق نظر سوی تو بود

 

ما در آن مجمع عرفان چه سرافراز شدیم

 

  حیدر سخن نغز تو بر عرش الهیست

 

شادیم که با مرغ دل اینگونه هم آواز شدیم

 

467

 

 

نوروز و  بهار

بساز خوش بزن مطرب که نوروز و بهار آمد

 

نوای خوش بخوان بلبل که گل بر‌شاخسار آمد

 

گل و دشت وشقایق‌ها و زیبا نغمه بلبل

 

کنار سفره هفت سین در این شعرم به کار آمد

 

بزن مرغ چمن چه‌چه تو بر روی گل مینا

 

در این‌فصل گل و سنبل‌‌که معشوقت شکار آمد

 

دمی همراه تو بودم به آن دشت شقایق‌ها

 

غمی بر دل نبود هرگز و شادی بر قرار آمد

 

دمی غافل مشو حیدر از این سیمای نوروزی

 

بگو شعری از این بهتر اگر دیدی که یار آمد

 

  به دوم روز فروردین گشودم چشم برگیتی

 

شکوفه بر درختان بود و گل بر شاخسار آمد

 

دوم فروردین ماه 1391-164

 

زیر باران

تا که دارم جان به تن دنبال یاران می‌روم

 

از پی معشوقه‌ام با گلعذاران می‌روم

 

راه پرسوز و گداز است این مسیر عاشقی

 

اندرین ره همره شب زنده داران می‌روم

 

شبنم گل زینت گل بود و بلبل نغمه خوان

 

رو بسوی نغمه‌ها با شهسواران می‌روم

 

من که بیزار از کویر خشک و انسان خموش

 

همره گل‌ها به زیر ابر و باران می‌روم

 

سایه افکنده دورویی روی عشق و زندگی

 

دور از این آفت گهی بر کوهساران می‌روم

 

  سایه شوم و دگر کردار قوم مشرکان

 

دور از این قوم سوی رستگاران می‌روم

 

 
  گر نبودی راه بر حیدر به آن دریای عشق
.
شاکرم بازم که در این جویباران می‌روم

 

 

14/12/1390 ساعت 15 منزل-163

چه شود

مستی از می به چه کار آید و مستی چه شود

 

گر شدی مست و ندانی تو که هستی چه شود

 

غم دل را که بگوید که می از دل ببرد

 

حال گیرم ببرد به حال مستی چه شود

 

می انگور کجا بر دل غمدیده دواست

 

که دری روی غم دل تو ببستی چه شود
  چه اجانب شده است آفت این ملک و وطن
گیرم امروز از این دام تو جستی چه شود

 

ش حیدر امروز چه گفتی غزلی پرت و پلا

 

گر بکوبی به سرت مشت و دستی چه شود

 

   

4/5/1399-342

 

آبرومندی

مرا دوری تو آخر کشاند سوی میخانه

 

که رو بر روی بتها و روم بر سوی بتخانه

 

به دل باور ندارم بهر این دیدار و وصل تو

 

نه بر عهدی وفاداری نه هشیار و نه مستانه

 

چو بیزارم ز بد عهدی و از آن روح بیمارت

 

نه شاید باورم باشد که گردی یار جانانه
  چرا عاقل نخواهم شد که از او فتنه‌ها دیدم
پریشان و پشیمانم که دل بستم به دیوانه

 

ش برو حیدر مسیری را که باشد آبرومندی

 

نبندی دل به دیوانه و عشقی هم چو افسانه

 

   

4/5/1399-341

 

دل دریائیم

عاقبت مرغ خموش گل و پروانه برفت

 

جام خالی می و ساغر و پیمانه برفت

 

گر چه جولانگه او بود خرابات دلم

 

هوس بام دگر کرد و چو دیوانه برفت

 

بگمان تو چو رفتی ، دل من زار گریست

 

پیش از آن مهر تو از این سر و سامانه برفت

 

دل دریاییم از موج هراسان نشود

 

هر که آمد بر ما جز تو صمیمانه برفت

 

بار‌ها گفته که تو همره و محبوب منی

 

عجب اینجاست که اینگونه چو دیوانه برفت

 

  شوق پروانه و بلبل به چمن بهر گل است

 

گل پژمرده چه بهتر که از این خانه برفت

 

 
  حیدر آن عهد و وفا‌ها شده افسانه روز
.
آن که پیمان بشکسته به صد افسانه برفت

 

 

11/3/1391-167

فرخ پی

آن که از روز ازل عشقش به دل ابراز کرد

 

شعله‌ی شمع و پر پروانه را دمساز کرد

 

عشق همچون آتش و بال و پر پروانه سوخت

 

آتش این فتنه سیمی بود و او هم ساز کرد

 

نقش سیمای تو را بر دل خودش نقاش بود

 

زین سبب مرغ غزلخوان سوی تو پرواز کرد

 

برق چشمانت ربود آخر دل شیدای من

 

آتشی شد بر تنم اما تو را طناز کرد

 

شاد و خوشنودم از این رخداد فرخ پی ولی

 

کی توان این فرصت فرخنده را ابراز کرد

 

  حیدر این مرغ سعادت را مگو دام بلا

 

چون که بر روح روان آرامشی آغاز کرد

 

479

 

 

 

محرم راز

ای دل بگیر آرام اگر خواهی سرافرازت کنم

 

بر قله‌های معرفت در حال پروازت کنم

 

هر روز لرزانی دلم آخر دمی آرام شو

 

تا کی من مسکین چنین دائم تو را نازت کنم

 

بال و پرت را بسته‌ای همواره با زنجیر غم

 

خواهم به لطف ایزدی از غصه‌ها بازت کنم

 

گویم غزل‌هایی اگر خوب و بد است اما بدان

 

هرگز‌مگو‌خواهم‌تو‌را‌چون‌خواجه شیرازت کنم

 

سری درون سینه و عشقی به سر دارم ولی

 

طالب اگر هستی بیا دانا به این رازت کنم

 

  حیدر سخن با دل بگفت اما جواب آن شنید

 

بر پوچی عالم مپیچ تا محرم رازت کنم

 

21/3/1399-168

 

 

از ترس دو صیاد

با چشم ترو آه دل از کوی تو رفتم

 

مغرور زمان عاقبت از سوی  تو رفتم

 

با آن که نگاه تو امیدی به دلم بود

 

دل کندم از آن دیده و ابروی تو رفتم

 

هر چند که موی تو چو مشک ختنم بود

 

با ترک سر و زلف تو و موی تو رفتم

 

نازیدن و مغرور شدن بس ز تو دیدم

 

از ترس دو صیاد من از کوی تو رفتم

 

آن چهره زیبای تو که نقش الهی است

 

با شکوه بسیار از آن خوی تو رفتم

 

  مقصود از این رفتن من دل شکنی نیست

 

هر خوب و بدی بود دعا گوی تو رفتم

 

 
  منت سرحیدر تو به یک لاله نهادی
.
با ترک دو خرمن گل گیسوی تو رفتم

 

 

27/11/1391-181

سپاس

غم از دل‌ها برون آید که نوروز و بهار آمد

 

مبارک بر همه خوبان که گل بر شاخسار آمد

 

چه زیبا نغمه‌ی بلبل به دشت لاله پر گل

 

چه رنگین سینمایی گشت و شادی برقرار آمد

 

بهار است و گل و سنبل کجایی یار محبوبم

 

که بوی هر گلی آید گمان دارم که یار آمد

 

بیا ای باد نوروزی که عطر گل برافروزی

 

گل نرگس به بستانم به ناز بی‌شمار آمد

 

به ظاهر نغمه میگویم که گویی شاد و سرمستم

 

خیالی در سرم دارم که بی صبر و قرار آمد

 

  گشودم چشم بر دنیا به دوم روز فروردین

 

چه سودی بر جهان دارم ز دست من‌چه‌کار آمد

 

 
  به شیوا گو غزل حیدر کنار سفره‌ی هفت سین
.
سپاس ای خالق هستی گلی بر شاخسار آمد

 

 

دوم فروردین ماه 1392-182

ماه تابان

ماه تابان جستحو کردی بیایی در برم

 

نازنین و با وفایی یار از گل بهترم

 

سال‌ها در انتظارم این شده تقدیر من

 

از همه گل‌ها سری‌ ای نوگل نیلوفرم

 

آمدی با جان نشستی بر دل شیدای من

 

ای عزیزم هچو تاج افتخاری بر سرم

 

گوهر و در گرانی بهر هر گوهر شناس

 

ای نگین افتخار و زینت انگشترم

 

محفل ما تار و بی تو مرغ دل خواب و خموش

 

این تو  بودی روشنی بخش امید و باورم

 

  مظهر زیبایی و مهر و وفایی نازنین

 

آرزویی بهر حیدر که تو باشی سرورم

 

19/3/1392-184

 

 

تاج سر شاهان

به گلزار جهان جانا گل خوش بوتری دارم

 

بکوی ما قدم بگذاشت یار و یاوری دارم

 

نظر بر خال مهرویان نکردم با هوس بازی

 

که اکنون نازنین یار و نگار بهتری دارم

 

نباشد گوهر مقصود من در و زر و زیور

 

که چون تاج سرشاهان به سر هم سروری دارم

 

گل خوشبوی در دستم به کوی او سفر کردم

 

که من با این دل عاشق چه زیبا دلبری دارم

 

به شوق یار محبوبم غزل از سینه بر خیزد

 

که معشوقم وفادار است و من حور و پری دارم

 

  من حیدر که دلشادم به شادی گل رویش

 

دو صد حمد ثنا گویم که از گل بهتری دارم

 

8/3/1392-183

 

رها

رها گشتم از این شر و شرور روزگار امشب

 

که آمد یک پیام از نازنین یار و نگار امشب

 

نباشد گوهری بالاتر از یار دل انگیزم

 

پیام مهربان او چه خوب آمد به کار امشب

 

نشاط و شادمانی و سلامت آرزوی ما

 

به لطف حق و یار خوب آید بیشمار امشب

 

بزن طعنه بنادانی و دل بر موج دریا‌ها

 

بجای غصه شادابیم از بوی بهار امشب

 

نباشد چرخ گردون گاه بیگاهی بکام ما

 

مشو دلگیر از این گردون و فرد نابکار امشب

 

  صباحی در جهان شادیم و روزی هم پریشانیم

 

غم دوران مخور حیدر که گردی بیقرار امشب

 

12/7/1392-189

 

 

شب هجران

به هشتم روز شهریور خبر‌هایی شنیدم من

 

جفا کردی ندانستی چه زحمت‌ها کشیدم من

 

تو صد افسانه می‌گفتی که در قلب منی جانا

 

درون سینه‌ات سنگی نشان از دل ندیدم من

 

شب هجران تو بگذشت آن دنیا‌ چه خواهی کرد

 

اگر داور همان بوده که گویند و شنیدم من

 

  من این درد درونم را در آوردم به شعر اما

 

دو صد شکر خدا گویم که از نادان بریدم من

 

ش دل حیدر پریشانه زدست گردش ایام

 

اگر تقدیر من این شد به جان و دل خریدم من

 

   

جمعه 8/6/1392-191

 

سوز و ساز

انتظار دوریت آخر مرا دیوانه کرد

 

با همه یاران و غمخواران مرا بیگانه کرد

 

تا به کی در انتظارت روز و شب را طی کنم

 

انتظار چشم مستت خانه‌ام ویرانه کرد

 

شمع رخسار تو سوزاند پر و بال مرا

 

آتش عشق تو آخر کلبه‌ام غمخانه کرد

 

  سوز و ساز غم عشق تو بر این مرغ دلم

 

همچو شمعی شد که با بال و پر پروانه کرد

 

راه و رفتار تو با حیدر نمی‌دانی چه کرد

 

آن چه در سر پروریدم عاقبت افسانه کرد

 

   

29/4/1399-332

 

شهر خدا

روز روشن را شب تاری نمودم بهر خود

 

چونکه این دیوانه آوردم به زیر چتر خود

 

گاه دل گیرم از این رفتار و از کردار او

 

چونکه از گفتار او من را سر آمد صبر خود

 

روز و شب پیچیده افکارم به دور پوچ‌ها

 

کاش از این بهتر بدانستم قرار و قدر خود
  تا به کی در گیر افکارم ز دست روزگار
مکر مکاران مرا بیگانه کرد از شهر خود

 

ش کاش عاقل گردد و عجز و پشیمانی کند

 

او اگر عاقل شود حیدر بخواهد عذر خود

 

   

2/5/1399-339

 

غبار ظلم

بار الها این وطن هشیار می‌خواهد هنوز

 

خواب غفلت رفتگان بیدار می‌خواهد هنوز

 

تکیه گاه اندکی هرگز در این ویرانه نیست

 

شانه‌های خسته‌ام دیوار می‌خواهد هنوز

 

این غبار ظلمشان راه گلویم را گرفت

 

یکدمی باد صبا انگار می‌خواهد هنوز

 

روزگار این مرغ مسکین دلم کنج قفس

 

آرزوی دیدن کهسار می‌خواهد هنوز

 

وای از این دوران سرد و دشتهایی چون کویر

 

این کویر خشک ما هم آب می‌خواهد هنوز

 

  شکوه‌های اشک حیدر از غم ویرانگیست

 

چون طبیبی بر دل بیمار می‌خواهد هنوز

 

256

 

قبله نما

در دل بود مکانی بهر تو آشیان است

 

هم با زبان بگویم هم با دو چشم عیان است

 

هر شام و شب سرودم بهر تو این غزل را

 

حرف دل وجودم با نغمه‌ها بیان است

 

دوری مکن تو هرگز حالا که بهترینی

 

آشفتگی و دوری بر ما بسی زیان است

 

عهدی که با تو بستم هرگز گسستنی نیست

 

دست از همه کشیدم پای تو در میان است

 

سجاده‌ای گشودم تا این غزل بگویم

 

قبله نمای قلبم روی تو را نشان است

 

  گفتار نیک حیدر پندار او به عشق است

 

کردار نیکش اما همراه عرشیان است

 

ششم دی ماه 98-257

 

افسانه روز

از بهر دل از دلبر و دلدار اثری نیست

 

افسوس که از محرم اسرار اثری نیست

 

هر تیر محبت که رها شد به خطا رفت

 

اما ز هدف در دل بیدار اثری نیست

 

دلبستگی و عشق همه افسانه روز است

 

در کلبه ما رخصت دیدار اثری نیست
  این حرف من از گوشه تنهایی دل بود
گفتم ولی از مونس و غمخوار اثری نیست

 

ش یارب نظری بر من و شام و سحرم کن

 

حیدر ز دعا‌های شب تار اثری نیست

 

   

10/8/1398-255

 

پریشان

مرغ دل پرواز سوی یار می‌خواهد هنوز

 

بر پریشان حالیم دلدار می‌خواهد هنوز

 

هر کجا مرغ چمن آوای خوش سر میدهد

 

او نوای دلنشین تار می‌خواهد هنوز

 

نغمه‌های این دل شیدا نوای عاشقی است

 

این غزل معشوقه بیدار می‌خواهد هنوز

 

بر سرم دارم هوای پرکشیدن سوی یار

 

مرغ دل پرواز در کهسار می‌خواهد هنوز

 

کلبه‌ای در سینه دارم جای هر بیگانه نیست

 

محفل ما محرم اسرار می‌خواهد هنوز

 

  این پریشان حالی حیدر مگو دیوانگی است

 

او طبیبی بر تن بیمار می‌خواهد هنوز

 

10/8/1398-255

 

ندای دیگر

کشتی عشقم بدست ناخدای دگر است

 

همرهی با دلبر خوبم صفای دگر است

 

در مسیر زندگی بیزارم از چرخ فلک

 

بر دل بیمار و مسکین او شفای دگر است

 

عمر ما پیوسته خواهی و نخواهی بگذرد

 

این پیام از بهر دلدارم ندای دیگر است
  حیف و صد افسوس حیدر این بهارم بگذرد
هر بها دادیم اما این بهای دیگر است

 

ش روزگارا دشمنانم گر چه آزارم دهند

 

رخصتی آمد که بر من او همای دیگر است

 

   

15 فروردین 1399-252

 

رخ‌ نما

جان جانانم بیا جانم فدای موی تو

 

مظهر زیبایی و فخر آن کمان ابروی تو

 

عقل و هوش از سر ربودی دل گرفتار تو شد

 

شوق پرواز دل شیدای من برکوی تو

 

رخ نما ای نازنین نازت نیاز بزم ما

 

این نگین افتخار آن عطر و بوی و روی تو

 

جمع مهرویان ندارد جلوه‌ی روی تو را

 

بوی گل‌های بهاری می‌دهد گیسوی تو

 

ای فروغ ماه مهرویان بت زیبای من

 

فخر زیبایی بود چشمان چون آهوی تو

 

  نغمه‌ی جان پرور تو هم نوای حیدر است

 

مرغ شیدای دلم شاخه گل آرد سوی تو

 

12/6/1398-253

 

 

جشن ایرانی

سال نو عید و بهار دوستان فرخنده بود

 

جشن ایرانی و باستانی ما پاینده بود

 

عید ما از آن زمانی بود که کوروش زنده بود

 

نور امید و عدالت برجهان تابنده بود

 

او که گفتارش به نیکی بود کردارش نکو

 

آن قبای سر بلندی بر تنش زیبنده بود

 

پیرو موسی نشد هرگز مسیحایی نبود

 

نیک پندار و اهورایی به یزدان بنده بود

 

بارالها بارش برف محبت را ببار

 

هر گل باغ وطن امید بر آینده بود

 

  دومین روز بهاری زاد روز حیدر است

 

کاش بهتر بر من و ایران من فرخنده بود

 

دوم فروردین 1394-215

 

 

اصل و نسل

به به که بلبل و گل بر شاخسار آمد

 

فرخنده باد نوروز عید و بهار آمد

 

دشت و چمن و لاله گلها بود دل انگیز

 

بر عاشقان بیدل شوری به بار آمد

 

شوریدگی عاشق با قلب مهربان است

 

اما در این کشاکش جان‌ها نثار آمد

 

بر اصل و نسل ایران عید و بهار مبارک

 

بر حفظ این اصالت سر‌ها به دار آمد

 

آیین سربلندی بر این وطن مبارک

 

هرکس که دشمنش بود از او چه کار آمد

 

  ایران سربلند و ایرانیان سرافراز

 

تبریک حیدر امسال با این شعار آمد

 

2/1/1394-216

 

 

چراغ معبد

به دل مهر تو را دارم دگر دلبر نمی‌خواهم

 

جهانی را پر از دّر و پر از گوهر نمی خواهم

 

به دشت پرملال من چراغ راه من بودی

 

بت بتخانه سالاری دگر سرور نمی خواهم

 

هر آنچه تا کنون دیدم و آنهایی که پندارم

 

دگر این کاخ پوشالی و آن باور نمی‌خواهم

 

قدوم تو مبارک شد به این ویرانسرای دل

 

به صد باور همی‌گویم دگر یاور نمی‌خواهم

 

بدست آورده‌ام جانا نگین ارغوانی را

 

در این آشفته بازاری زر و زیور نمی‌خواهم

 

  سخن‌های دل حیدر به سوز و ساز پنهانی

 

تفکر بر غزل آری ولی داور نمی‌خواهم

 

28/4/1398-251

 

 

پاپوش

سالها از پیش من رفت و فراموشم نشد

 

تابش نورش چراغ دل که خاموشم نشد

 

از سر تقصیر من آن با وفا شد بی‌وفا

 

از برم با آه دل او رفت و پاپوشم نشد

 

چون مسیر نا‌امیدی شد برایش پیش رو

 

از برای دیدنم هم حلقه بر گوشم نشد

 

با وجود آنکه افسانه به سر می‌پرورید

 

باغرور و سرکشی هرگز قدح نوشم نشد

 

بارالها عفو کن از جرم حیدر در گذر

 

گر خطایی شد ولی هرگز فراموشم نشد

 

   

2

 

صبوری از خدا

صبوری از خدای خود تقاضا میکنم امشب

 

تو را بیگانه می‌بینم که نجوا می‌کنم امشب

 

مرا دیگر مجالی نیست با تو راز دل گویم

 

اگرچه با جنون خود مدارا میکنم امشب

 

کشیدم دست خود بیرون از آن دستان بی‌مهرت

 

به فال نیک می‌گیرم و حاشا می‌کنم امشب

 

به دنبال چه میگردی چرا رنجیده‌ام از تو

 

که صدها واژه از بهر تو معنا می‌کنم امشب

 

دلم فریاد می‌خواهد ولی در اوج تنهایی

 

به خلوت با خدای خویش نجوا می‌کنم امشب

 

  پریشان کرده حیدر را همه رفتار و گفتارت

 

که با گفتار خود بینی چه سودا می‌کنم امشب

 

249

باغ و دشت کوهی

از باغ و دشت کوهی امروز شده گلی باز

 

این غنچه شکوفا نامش بود گل ناز

 

میلاد او مبارک در بیست و چهار خرداد
مرغ سعادت امشب گردیده با تو دمساز

 

زیبایی و سلامت بر او چه نعمتی شد

 

یا رب به او عطا کن شادی و شور و آواز

 

  تبریک من بر او شد ذکر دعا و این شعر

 

بر تو که نازنینی ای ماه شوخ طناز

 

این نغمه‌های حیدر دسته گلی برایت

 

ای نازنین طناز افشا مکن تو این راز

 

   

24 خرداد 1398 – 248

شاخه گل از بنده

عطر گل‌های بهاری که مرا زنده کند

 

کوه و صحرا همه را بهر تو زیبنده کند

 

باد نوروز بر آن دشت شقایق بوزید

 

تا گل و سنبل و گیسو همه رقصنده کند

 

مرغ شیدای دلم سوی تو پرواز نمود

 

تا که تقدیم شما شاخه گل از بنده کند

 

  بلبل آن مرغ چمن شد نغمه خوان بهر گلی

 

این غزل را به تو حیدر گل ارزنده کند

 

کاش گیسوی تو باشد دم باد سحری

 

عطر آن دم به دم احساس مرا زنده کند

 

   

فرودین ماه 1397 – 244

                        تار دل شیدا

ناز دلبر می کشم چون محرم راز من است

 

زان که در بستان عشق او شوق پرواز من است

 

زندگی با عشق و عرفان زنده باشد خوب من

 

زنده باشد نازنین یاری که دمساز من است

 

این غزل از سینه برخیزد بشور و شوق یار

 

بنده مدهوشم ولی او راز آواز من است

 

هر گل باغ و چمن دارد نشان از دلبری

 

بهتر از هر سنبلی مهروی طناز من است

 

هر نوا برخیزد از تار دل شیدای من

 

رقص او آهسته و پیوسته با ساز من است

 

  دشت حیدر پر ملال و مرغ دل خواب و خموش

 

نور امیدی در این ویرانه دمسازمن است

 

245-1397/9/9

رهبر

مهدی صاحب زمان بر کشور ما رهبر است

 

جایگاه او جهانی پیرو پیغمبر است

 

از گزند روزگار او را تو محفوظش بدار

 

اندرین ظلمت سرا نوری و بر ما محور است

 

همرهی با بینوایان دشمنی با دشمنان

 

بر سر ایران و سرداران ایران سرور است

 

  دوستانش بی‌وفا و دشمنانش بی حیا

 

دشمنش آل یزید و مشرکان کافر است

 

ش آن که شد کوته نظر هرگز نداند شعر من

 

عاقلان خوانند و میدانند ندای حیدر است

 

   

بیستم مهرماه 1396- 241

گل رویش

صحبت معشوقه آتش بر دلم افروخته

 

با ندای عاشقی بال و پرم را سوخته

 

محفل عشق پری بانگ جرس شد بر سرم

 

او محبت از کدامین عاقلی آموخته

 

با دلی دریای مهر و سینه مالامال عشق

 

جامه‌ای از فخر معشوقه برایم دوخته

 

شیوه‌ی دل باختن هم شد شراری بر دلم

 

بیش از هر عاشقی در دل وفا اندوخته

 

برق چشمانش چو خورشید و گل رویش چوماه

 

با نگاهی از دل حیدر غباری روفته

 

   

جمعه 5/4/1394 – 220

ناقوس کلیسا

دلا خوش باش می‌بینی پری آن دخت ترسا را

 

بر این شادی بزن راهب تو ناقوس کلیسا را

 

سعادت بوده معشوقی بود عشق تو آئینش

 

بسان دختر ترسا که دارد دین عیسی را

 

چه زیبا خرمن مویش و مژگان و دو ابرویش

 

به یغما برد مه رویش همه آیین موسی را

 

  فروغ ماه مهرویان گل افلاکیان امروز

 

هوای عاشقی بر سر به دل مهر نکیسا را

 

به خواب حیدر نمی‌دیدی شبی مرغ سعادت را

 

که درگلزار خود دیدی، پری، آن دخت ترسا را
   

26/1/1394 219

 

رفتار بدکاران

آه از این رفتار مزدوران که آزار من است

 

وای از  این افکار نادانی که سر بار من است

 

کینه‌ای در دل ندارم خشمم آزارم دهد

 

غصه‌هایی در دل و در روح بیمار من است

 

بار الها مکر مکاران فتا کرد عمر ما

 

انتظار محو این بی‌فطرتان کار من است

 

هر جنایت پیشه‌ای نام تو آرد بر زبان

 

شاکرم از لطف تو این‌ها زافکار من است

 

در قلمروهای شیران روبهان جولان دهند

 

جای شاهین خرمگس دیدم که آزار من است

 

  روزگار اف بر تو و بر چرخ گردون تو باد

 

شکوه‌هایی در دل و در متن گفتار من است

 

 
  عذر تقصیرم بود یارب ببخشا حیدرت
.
این سخنهای دل و وجدان بیدار من است

 

 

26/6/1396 239

 

توشه مهر و وفا

شعله  عشقی که بر افکار خویش افروختم

 

چون پر پروانه دور شمع آخر سوختم

 

سوختن از شعله شمع شب تار تو بود

 

روز و شب درس وفاداری ز تو آموختم

 

دیده و دل را بروی خوب و بد بستم ولی

 

بر خم ابرو و مژگان تو چشمی دوختم

 

حیف و صد افسوس تنها مانده این مرغ دلم

 

تا ندانی توشه از مهر و وفا اندوختم

 

چون نبودی با خبر از این دل شیدای من

 

بر تن خود من قبای بی‌خیالی دوختم

 

  کاش میدیدی و می‌گفتی که با رفتار خویش

 

آتشی بر جان حیدر روز و شب افروختم

 

 

 

 

 

 

26/3/1396 – 238

 

همدلی

هر چه کوبیدم در دروازه‌ای را وا نشد

 

همدلی با این دل شیدای من آنجا نشد

 

کشتی بشکسته گردیدم در این دریای عشق

 

راه امیدی بسوی ساحلی پیدا نشد

 

در سرم دارم هوای پر زدن بر کوی دوست

 

همرهی همراه من با این دل شیدا نشد

 

می سرایم نغمه‌های سینه‌ام با سوز دل

 

عقده‌هایی در گلویم مانع آوا نشد

 

چون پر پروانه گردیدم بدور شمع عشق

 

آتش این فتنه‌ها سوزان و جانفرسا نشد

 

  دشت حیدر پرملال اما ملول آنجا نبود

 

رخصتی بر قامت بیمار دل آنجا نشد

 

17/8/1395- 235

 

 

دل خسته

آن که افکار مرا در دام خویش انداخته

 

می‌خورم افسوس رفتار مرا نشناخته

 

دل به دست او اگر دادم گریبان من است

 

با نگاه خود بر این افسانه‌ها پرداخته

 

شوق وصل او به این مرغ غزلخوان دلم

 

باورم هرگز نمی‌باشد که او دل باخته

 

بار‌ها گوید که خواهان و وفادار من است

 

این قبایی بود بر اندام خویش او بافته

 

این حقایق با زبان و دل ندارد کینه‌ای

 

از کنار من برو اما نگو خود باخته

 

  شکوه دارم از دل و از دیده و رفتار خویش

 

کوله بار آن بی وفا بر دوش من انداخته

 

 
  دل به هر کوته نظر دادن ره دیوانگیست
.
محفلی روی گسل حیدر کجا میساخته

 

 

جمعه دوم مهر ماه-234

 

یک لحظه

آنی که به یک لحظه ربوده نظرم را

 

آتش زده او جان و دل بی خبرم را

 

روزی دهد از جام و وجودش می‌نابم

 

روزی به بهانه بکند خون جگرم را

 

روزی بود او عاشق و دیوانه چو مجنون

 

روز دگر او به پاکند شور و شرم را

 

بار‌ها شد بسرودم غزل از بهر وجودش

 

هر چند که او خواند و نفهمید اثرم را

 

گفتم که مکن جور و جفا با من مسکین

 

یک لحظه نگر بر من و حال پکرم را

 

  بار‌ها شد که بگفتی همه هستیم تو هستی

 

افسانه مگر پرکند این گوش کرم را

 

 
  گفتا گله حیدر مکن از حال خرابم
.
آتش مزن این سینه پر شور و شرم را

 

 

12شهریور1395-233

 

نوشی به جام

دوش آن دو چشم مستت آرام جان من شد

 

مژگان و زلف و ابرو آخر به کام من شد

 

چندیست می‌پرستم بعد از خدای خوبم

 

زان چشم و آن نگاهت باده به جام من شد

 

حور و پری نگاهت هوش از سرم ربوده

 

شیرین سخن بگفتی شهدش به جام من شد

 

از کوی من نرفتی با آن که خسته بودم

 

گر مدعی نگوید صیدی شکار من شد

 

تنبور و ساز دل را دردست خود گرفتی

 

آن سوز سازگاری سیمی به ساز من شد

 

  تقدیر حیدر این شد تسلیم سرنوشتم

 

شیرین و شور اگر بود نوشی به جام من شد

 

28 مرداد 1395-232

 

 

بت بت خانه

آن مه تابان که دایم همدم راز من است

 

از دیار حوریان ماهی گل ناز من است

 

همچنان پروانه می‌تابد به دور شمع عشق

 

شور و حالی در دل او شوق پرواز من است

 

گر چه شد خاموش آن مرغ غزلخوان دلم

 

روشنی بخش دل دیوانه طناز من است

 

با دلی دریای مهر و سینه‌ای پر‌شور عشق

 

بهر ابراز محبت دست و دلباز من است

 

خوش نوایی در دل و شور غزل دارم به سر

 

آن بت بتخانه و سیمی به هر ساز من است

 

  شعر تو حیدر گل ناقابلی بر دست دوست

 

گرچه مسکینم ولی معشوقه دمساز من است

 

15/8/1394-255

 

 

 

آمدی باز هم

آمدی باز هم که دارد نازنین ناز تو را

 

گوش و جان من شنیده باز آواز تو را

 

می‌گشایم در به روی دشت و صحرای دلم

 

چون به کوی خود بدیدم شوق پرواز تو را

 

بهر عاشق دیدن معشوقه جان دیگر است

 

گر چه دیدم بار‌ها این غمزه و ناز تورا

 

دلبری کردی به دلداری که دلبند تو شد

 

هر دل عاشق نداند سر این راز تو را

 

نازنینا بی‌نیازی بهر نازیدن ولی

 

کی تو پنداری که بی حد می‌کشم ناز تو را

 

  بلبل شیدا بیا دیگر نوای خوش بخوان

 

بار‌ها حیدر شنید هم سوز و هم ساز تو را

 

4/7/1394-224

 

 

سینه‌ای پر غم

سینه‌ای پر غم از این گردونه سر بار من است

 

عامل سر ریز این پیمانه افکار من است

 

میروم با شوق و احساسم بسوی کوی دوست

 

دل به هر کس میدهم پندارد و اجبار من است

 

شکوه‌ها از دور گردون پیش خالق می‌برم

 

اشک تر بر دیده و آه دل ابزار من است

 

زندگانی این زمانه مرگ تدریجی بود

 

شرمسار از عمر من این راه و رفتار من است

 

جام صبرم خالی و جانم به لب در کلبه‌ای

 

تا ببینم کی کجا پایان این کار من است

 

  چرخ گردون بی‌وفایی با دل حیدر مکن

 

قسمتی از لوح دل در متن گفتار من است

 

230

 

حاصل دیده

شکوه‌ها از دل بی چاره چرا کار من است

 

حاصل دیده پریشانی افکار من است

 

یارب این گردش و گردونه کجا میبردم

 

آرزوی فرجی از تو به این کار من است

 

روز و شب ذکر دعایم طلب دیدن دوست

 

تا ببینم به کجا رخصت دیدار من است

 

با دل و دیده اسیرم ز فراق رخ یار

 

که طبیب دل بیمار و پرستار من است

 

آن که می‌نازد و نازش به نیاز دل ماست

 

کی بداند که بگوید دل بیمار من است

 

  دست حیدر به دعای سحر و نیمه شبی

 

با دل خسته دعای فرج ابراز من است

 

231

 

 

راه ورود

عید نوروز ، آن گل باغ وجود من کجاست

 

آن پرستشگاه و آن مهر سجود من کجاست

 

فصل گل در باغ و بستان بلبل شیدا نبود

 

آن که به بود از همه بود و نبود من کجاست

 

باغ گل پژمرده شد مرغ غزلخوانم خموش

 

رونقی بر کار و بازار رکود من کجاست

 

سرنوشت این لوح تنهایی بنام من نوشت

 

عامل تغییر این حد و حدود من کجاست

 

شوق پروازم بکوی عشق در سر پرورم

 

راه دشوار است آیا رهنمود من کجاست

 

  زندگی باغی و بستانی و یارانی در او

 

از کجا دانم که آن راه ورود من کجاست

 

 
  هم دل و هم جان عاشق هم پر پروانه سوخت
.
آتشی زد بر دل حیدر شهود من کجاست

 

 

4/1/1395-228

 

خم ابرو

من که از آفت کوته نظران خسته شدم

 

به خطا بر رخ معشوقه‌ای وابسته شدم

 

یک نظر بر خم ابروی پری دام دل است

 

من از این دیده و دل مرغک پا بسته شدم

 

دلسپاری به ره عاشق و معشوقه بدان

 

عاملی بود که من کلبه دربسته شدم

 

کی بود گوهر مقصود من ابروی نگار

 

که بگفتا به ره عشق تو دلبسته شدم

 

دل عاشق پر پروانه چرا سوختن است

 

من درمانده چرا عاشق دلخسته شدم

 

  محفل انس نشد کلبه این سوته دلان

 

من حیدر به دعا خارج از این دسته شدم

 

30/1/1395-229

 

 

آه سرد

یار محبوبم فراق تو مرا دیوانه کرد

 

روز‌ها در شهر و شبها راهی میخانه کرد

 

گرچه تنهایی به لوح دل شده تقدیر من

 

چونکه اسرارش همه عشق مرا افسانه کرد

 

راز عشقی بر زبان و بر سرت فکری دگر

 

این دو راهی در وجود تو مرا دیوانه کرد

 

  تا به سر آشفتگی داری بدان دوری ز من

 

چون ندانی عشق تو شمع و مرا پروانه کرد

 

ش نغمه‌ی حیدر زگفتارش شنو آه دل است

 

آه سرد سینه‌ام این کلبه را غمخانه کرد

 

   

30/4/1399-333

 

باد بهاری

می‌وزد باد بهاری سال نو آغاز شد

 

شاخه گل بهر بلبل غنچه‌هایش باز شد

 

ای صبا از زلف یار عطر خوشی آورده‌ای

 

عطر زلف و بوی گل با نغمه سرو ناز شد

 

دشت گل‌ها کوه و صحرا زنده گردید از بهار

 

این طبیعت بهر بلبل سمبل آواز شد

 

دورشمع پروانه می تابید و بلبل گرد گل

 

بهر عشق هر عاشقی آماده پرواز شد

 

زیر بال بلبلان برگ گل زیبا ولی

 

شعله شمع و پر پروانه سوز ساز شد

 

  پرکشد پروانه دور شمع و ما دور پری

 

آه عاشق با دل دیوانگان دمساز شد

 

 
  روز دوم از بهار و فصل گل آغاز شد
.
همره گل‌ها به گیتی چشم حیدر باز شد

 

 

2/1/1395-227

 

افتخار

آن که با او همنشینی افتخارم بر سر است

 

چون وجود مهربانش بهتر از سیم و زر است

 

دارم امیدی که باشد گوهر کمیاب عشق

 

او نگین افتخاری بر سر انگشتر است

 

سال‌هایی از پی من بود و بودم انتظار

 

منتی بر من نهاد امروزه بر من یاور است

 

  باوری دارم که او هم بهتر از هر گوهر است

 

چون برای کودک دل به ز مهر مادر است

 

مهربانی با وفا و خوش بیانی بی ریا

 

این سخن از حیدر و تایید او با داور است

 

   

25/6/1394-223

 

از افق ماهی درآمد

از افق ماهی درآمد بیست و هشت آذری

 

عطر گل بر عالمی افکنده زیبا اختری

 

هر گل باغ دلم دارد نشاط بهتری

 

در کنار مهربان و شاد و از گل بهتری

 

شوق پروازم به سر بر دل نوای خوشتری

 

دور شمع عشق را پروانه باشد دلبری

 

بر دل شیدای من امید هست و باوری

 

یر سرم دارم تمام عمر تاج سروری

 

این غزل ناقابل و از جان و دل بر دلبری

 

شعر من شاخه گلی در جشن والا گوهری

 

  مهربان چون دلبر من نیست دیگر همسری

 

مهربانی دلبرم از بهر حیدر یاوری

 

28/9/1394-226

 

 

تنبور دل

نازنین با وفا این بی‌وفایی پس چرا

 

دم زدن دیوانه‌وار بهر جدایی پس چرا

 

ناخدای کشتی عشقم تو بودی روز و شب

 

روی امواج دلم قایق سواری پس چرا

 

دلبرم بودی و دلدارم شدی در راه عشق

 

دل ربودی از من و دیوانه کردی پس چرا

 

  رقص تو همره نشد هرگز به سیم و تار من

 

سیم تنبور دلم را پاره کردی پس چرا

 

ش محفل حیدر که شد با شور و شعر و عاشقی

 

عاقبت این کلبه را ویرانه کردی پس چرا

 

   

21/6/1394-222

 

اشک لیلی

آنکهازروی هوس در‌ها به رویش بست و رفت

 

جایگاهش در دلم با ردپایش هست و رفت

 

خاطرات خوب و شیرین دفتر قلب مرا

 

باکمال بی‌وفایی او گرفت از‌دست و رفت

 

کلبه‌ای با عشق و عرفان از برایش ساختم

 

یا‌که‌من دیوانه می‌بودم و‌ یا او‌مست‌ و‌ رفت

 

اشک لیلی مرگ مجنون از وفا و عشق بود
او‌ندانست این‌جدایی بدتر ا‌زمرگ است و رفت

 

من که بیمار و اسیرم اندر این طوفان عشق

 

نوش دارویی نبود هرگز ولی نیش است و رفت

 

  با دو دست خود نهال سبز عشقم را شکست

 

او گمان دارد که حیدر پای او بنشست و رفت

 

5/5/1394-221

 

شمع نورانی

مرغ دل با هر گل زیبای عشق بیگانه است

 

شوق پروازش به دشت پر گل جانانه است

 

بوی زلف و چشم مست و قامت رعنای او

 

بهر مستی بهتر از جام می و میخانه است

 

مقصد و منظور مستی با می انگور نیست

 

آن شراب ناب داروی دل دیوانه است

 

  دل بلند پرواز و پروازش به سوی قدسیان

 

دور آن شمعی که نورانی بود پروانه است

 

ش بی ریا بودن و احساس تو حیدر عاقبت

 

مهر تاییدی بر این عهد و بر این پیمانه است

 

   

25/1/1394-217

 

جهان شرمنده

عید نوروز آمدی اما جهان شرمنده شد

 

ظلم و جور و غارت و بیداد‌ها بی‌پرده شد

 

بس جنایت در عراق و شام شد با نام دین

 

کی خیانت می‌کند هر کس خدا را بنده شد

 

روزی اسکندر جنایت کرد و روزی هم عمر

 

داعشی چون شمر ذی الجوشن سگ درنده شد

 

نسل این‌ها کربلا آل علی را سر برید

 

آدمی از این جنایت تا ابد شرمنده شد

 

بدتر از آن‌ها وزیر دزد و بی‌شرم وحیا

 

عالمی در آفت بیدادشان درمانده شد

 

  عید نوروز آن زمانی بود که کوروش زنده بود

 

نور امید و عدالت بر جهان تابنده شد

 

 
  آن که گفتارش به نیکی بود و کردارش نکو

 

آن قبای سربلندی بر تنش زیبنده شد

 

 
  او مسلمانی نبود اما به یزدان بنده بود

 

چون که شمشیر عدالت دست او برنده شد  
  دومین روز بهاری آمدم در این جهان

 

بهر حیدر کی کجا ایام عید ارزنده شد

 

 

6/12/1393-213

 

 

 

آتش چهارشنبه سوری

آتش‌چهارشنبه‌سوری‌ها به سالی یک شب است

 

شعله عشق تو هر‌روز بروجودم چون تب است

 

هوش بردی از سرم آتش نهادی بر دلم

 

در گلویم عقده و ناگفته‌هایی بر لب است

 

آتش افروزی و بر جانم شرار افروختی

 

ناله دل با خدا فریاد یارب یارب است

 

  نازنینا ناز کمتر کن، مکن از حد فزون

 

هر‌به‌دست آوردنی‌گاه از دعای یک شب است

 

ش بار‌ها حیدر بگفت این نا‌سپاسی‌ها مکن

 

دل به دست آوردن از روی کمال و ادب است

 

   

28/12/1393-214

 

آتشی بر دل

آتشی بر دل ما دیده بر افروخته است

 

یک نگه بر من مسکین چه قبا دوخته است

 

شعله فتنه از آن روز ازل روشن بود

 

دل عاشق پر پروانه به شمع سوخته است

 

هر دلی سوز دلی دارد وآهسته بسوخت

 

ره عشق از پر پروانه که آموخته است

 

  آن که باز آمد و با عشوه بیاید شب و روز

 

بهر دل بردن ما تجربه اندوخته است

 

ش گرچه او در دل ما شعله بر افروخته است

 

گه غبار تن حیدر به دمی روفته است

 

   

29/2/1393-202

 

کاسه صبر

اشک‌ تر بر دیده و ترس جدایی بر دلم

 

کی نشیند جای تو هر بی وفایی بر دلم

 

ناله پیوسته بلبل از فراق گل کشید

 

هم چو بلبل آه دل دارد هوایی بر دلم

 

کاسه صبر مرا لبریز کردی عاقبت

 

من نمی‌گویم نداری مهر و جایی بر دلم

 

شیوه رندی کلید تو ، به افکار من است

 

صادقانه کی تو می‌دادی بهایی بر دلم

 

باوری دارم وفاداری تو افسانه است

 

بار‌ها دادی به گفتارت ندایی بر دلم

 

  ساده بودم این دل بیمار دادم دست تو

 

ای طبیب بی‌وفا این شد شفایی بر دلم

 

 
  ترک تو می‌گویم و گویم دعا گوی توام
.
این مرام حیدر است دارم وفایی بردلم

 

 

201

 

باد صبا

ببر باد صبا امروز پیغامی به دل دارم

 

بگو هجر تو هنجاری شده از بهر گفتارم

 

کبوتر گشتی از بامم پریدی بی‌وفا اما

 

کجا دانی غم دوری پریشان کرده افکارم

 

به دل نقش تو را دارم بسر افکار رویایی

 

فراموشم شده عالم ولی بهر تو هشیارم

 

  بسی آشفتگی دارم به فکرم بهر او اما

 

گهی بیزار گردیدم گهی زین گفته بیمارم

 

ش هنوز آشفتگی بیرون نرفته از سر حیدر

 

که آفت گشته بر جان و دل و روح گرفتارم

 

   

2/5/1399-338

 

سرافراز

یار محبوبم چه محبوبی که بی ناز آمدی

 

نازنینا بر من شیدا سرافراز آمدی

 

همنشینی با گل و بلبل برایم افتخار

 

شد سعادت بهر ما بانغمه‌ی ساز آمدی

 

بی‌قراری میکند مرغ دلم کنج قفس

 

سوی این مرغ دلم با شوق پرواز آمدی

 

  مقدمت باشد مبارک ای مه تابان من

 

کز برای این دل شیدا به آواز آمدی

 

ش این غزل بهر تو گفتم ای گل بی‌خار من

 

شاد و خشنود است حیدر محرم راز آمدی

 

   

1/5/1399-337

 

کام دل دوست

من گرفتارم و از وجور جهان خسته شدم

 

چه خطا کردم و دیدم به تو وابسته شدم

 

به دلم دیده بگفتا که تویی همره عشق

 

ولی افسوس به کردار تو دلبسته شدم

 

از چه این‌گونه فشاری همه افکار مرا

 

من از این کج نظری‌ها به خدا خسته شدم

 

بس که آزرد مرا گفته‌ی هر دشمن و دوست

 

گر بمیرم به خدا شاکر و وارسته شدم

 

از چه ناکامی ما گشته به کام دل تو

 

وارد صحن و سرای تو که شایسته شدم

 

  رخ معشوقه گشاید در هر خانه‌ی عشق

 

سال‌ها منتظر کلبه دربسته شدم

 

 
  محفل انس تو شد محفل کوته نظران
.
من حیدر به خطا وارد آن دسته شدم

 

 

17/10/1392-197

 

آتش پرست

من امشب از‌درون خویش چون پروانه می‌سوزم

 

مزن دستی به دل امشب من بیگانه می‌سوزم

 

رفیقم تا به کی مستی و کی هشیار خواهی شد

 

تو روشن میکنی آتش من دیوانه می‌سوزم

 

نهادی بر دلم آتش تماشا میکنی هردم

 

چه سان آگاه خواهی شد که من مستانه می‌سوزم

 

زبیگانه ندیدم من جفا و بی‌وفایی را

 

تو جانا کم بزن آتش که من جانانه می‌سوزم

 

جمالت ساده دل‌تر بود با ما از تو یکروتر

 

مزن زخمی به دل دیگر که در میخانه میسوزم

 

  اگر آتش پرست هستی و یا در دین ما هستی

 

مسوزانی دل حیدر که چون پروانه میسوزم

 

50

 

خدایا خدایا

دریغا دریغا که این را ندانم

 

به جز تو خدایا کسی را نخوانم

 

امیدم تو هستی پناهم تو هستی

 

الهی به جز تو نخواند زبانم

 

خدایا خدایا سخن با تو گویم

 

به جز تو به کس من سخن کی برانم

 

در این دار فانی اسیر دل هستم

 

که آزادگی را تو دادی نشانم

 

 به هر جا که هستم امیدم تو هستی

 

تو دانی خدایا ز راز نهانم

 

  اگر هرچه هستم ولی با تو هستم

 

ببخشا گناهم که من ناتوانم

 

به کردار نیک و به گفتار نیکم
.
به راهی که رفتم در آن ره نمانم

 

سخن با که گویم که محرم نباشد

 

کمک کن به حیدر که من در فغانم

 

17/10/1392-197

 

به صداقت

تو کنار من چو باشی بدهی مرا مرادم

 

به فراق تو نشستم نروی دمی زیادم

 

چو کنار من بمانی به صفا و مهربانی

 

چو نباشد این زمانه به جز از تو اعتمادم

 

تو بیا کنار من باش و صفای همدلی آر

 

که نگیرم انتقامم چو کنی تو انتقادم

 

  دل من در این زمانه ز جفا شده غم انگیز

 

تو به ظاهرم ببینی چو گلی شکفته شادم

 

به صداقت و حقیقت بسروده حیدر این را

 

چو نبود بر تو جالب نه بگو که دل ندارم

 

   

31/3/1399-301

 

در فشان

نغمه‌هایی بهر تو آرام جان من شده

 

آن خم ابروی تو روح و روان من شده

 

بس که ابراز محبت می‌کنی بر این حقیر

 

آن زبان الکن من در فشان من شده

 

جمله افکار پلیدی از سرم گشته برون

 

آن جمال و نرگس خوبت جهان من شده

 

  هم نشینی با تو از روی نجابتها ببین

 

یاد دوران جوانی در گمان من شده

 

عالم فانی رها کن حیدر و با خود بگو

 

چند روزی این سعادت آرمان من شده

 

   

1/4/1399-302

باد خزان

آنچه آمد بر سرم از دل به آه افتاده‌ام

 

ترس من از چاله بود اما به چاه افتاده‌ام

 

آنچه‌پیش آمد نه تقدیر است و تقصیر من است

 

چون ندانستم که در بیراهه راه افتاده‌ام

 

بر دلم دردیست از رفتار آن پر مدعا

 

دور می‌باشد که من فکر شفا افتاده‌ام

 

کرده افکارم پریشان و ندارم چاره‌ای

 

شور بختی من از چشم و نگاه افتاده‌ام

 

بعد عمری زندگی را چون شب تارم نمود

 

نور خورشیدم کجا شد فکر ماه افتاده‌ام

 

  جمله شعر من در این دفتر پیام حیدر است

 

بر سر باد خزان چون پرکاه افتاده‌ام

 

6/12/1392-199

 

 

دفتر خاطرات

عید نوروز است ومن از سینه آهی می‌کنم

 

خاطرات دفتر خود را نگاهی می‌کنم

 

بارالها بهترین حالم عطا کن سال نو

 

این دعا بهر عزیزان شامگاهی می‌کنم

 

سفره هفت سین و قرآن است و شمع و آینه

 

هم تلاوت هم تماشایی به ماهی می‌کنم

 

سال نو فصل بهار و بلبل است و دشت و گل

 

مرغ دل بر کوی او همواره راهی می‌کنم

 

حسرت دیروز خوردم غصه فردا چرا

 

کار من باشد که روزم را تباهی می‌کنم

 

  توشه دیروز من امید فردای من است

 

فرصت امروز ندانم اشتباهی می‌کنم

 

روز دوم از بهار چشمی گشودم بر جهان
.
مادرم با یاد تو از دل چه آهی می‌کنم

 

شعر حیدر با زبان الکنش اندر قفس

 

شاکرم معبود من بر تو پناهی می‌کنم

 

1/1/1393-200

 

 

 

 

 

مدال عاشقی

شبی از دور می‌دیدم نگاه مهربانت را

 

بر آمد از دلم آهی که دیدم گیسوانت را

 

تبسم بر لبت دیدم ترحم در دو چشمانت

 

که می‌دادم به آه دل جواب دیدگانت را

 

نگاهی کز تو می‌دیدم امیدی بر دلم افتاد

 

دل دیوانه می‌خواهد نگاه جانفشانت را

 

بیاد تو همی هستم به آن عهدی که می‌بستم

 

نگهدار عهد خود با من ببین زیبا کلامت را

 

مرا دیوانه‌ام کردی به گفتاری که میکردی

 

نمی‌دانم کجا گویم تمام گفته‌هایت را

 

  دلم در کوه و صحراها بیادت نغمه می‌خواند

 

به امیدی که باز آیی ببینم دیدگانت را

 

 
  مدال عاشقی هرگز نباشد گوهر مقصود
.
به دست آوردمی حیدر، دلی از دوستانت را

 

 

63

 

میهمان

پیش ما آمده آن گل شده مهمان امشب

 

از وجودش شده این خانه گلستان امشب

 

چشم بر روی جمال تو و دستم به دعا

 

که خدایا نرسد زود به پایان امشب

 

با قدوم تو  منور شده این محفل ما

 

خانه شد غرق گل و لاله و ریحان امشب

 

گل مریم نبود لایق تو یار عزیز

 

که بریزم به سراپای تو مهمان امشب

 

کی بود قابل تو کلبه درویشی ما

 

جای تو بر سرو بردیده و بر جان امشب

 

  زدل و دیده برون شد غم و اندوه جهان

 

که نگار آمد و یار آمده این سان امشب

 

 
  شکر ایزد بنما حیدر و با یار بگو
.
سخنی بهر صفای تو ز ایمان امشب

 

 

10/7/1380-64

 

آتشی افزون

جای یاری ، بی‌وفا سوهان افکارم شده

 

او به صد افسانه می‌گوید هوا دارم شده

 

گرچه باز آمد در این راه و مسیر دوستی

 

بیش از هر دشمنی باعث آزارم شده

 

من که احساس دلم را بهر او گویم به شعر

 

بی خبر از این غزل نادان این کارم شده

 

گرچه می‌سوزد پرپروانه‌ام را شمع عشق

 

آتشی افزون بر این جان و دل زارم شده

 

وه چه می‌ریزد به هم افکار من را کار او

 

او گمان دارد که نوری بر شب تارم شده

 

  پرکشد پروانه سان حیدر به دور شمع عشق

 

می‌خورم حسرت چرا در فکر آزارم شده

 

27/10/1392-196

 

 

 

گدای حسن

بی‌وفا از کوی ما رفتی چه می‌خواهی دگر

 

در حریم ما قدم مگذار و رو راهی دگر

 

دست بردار از سرم دیگر نمی‌خواهم تو را

 

چون ز رفتار تو دارم بر دلم آهی دگر

 

بر سرت باشد هوائی ناروا از من مخواه

 

تا که افتم با سر و پایم در آن چاهی دگر

 

بر دل مسکین من خواهی که سلطانی کنی

 

ای گدای حسن بر ما هم شدی شاهی دگر

 

روزگارم تار و شب‌ها تار و دل تاریک‌تر

 

او گمانش می‌رسد گشته به ما ماهی دگر

 

  در دل شیدای با احساس حیدر کینه نیست

 

تا نپرسد حال و احوال تو گهگاهی دگر

 

1/9/1392-195

 

 

 

گل نیلوفر

آمدی در بر من ای‌گل نیلوفر من

 

بنشین نزد من ای از همه نیکوتر من

 

مگر از عاشق دیوانه‌ی خود بی‌خبری

 

که نپرسی که چه آمد به سر دلبر من

 

به نسیم سحری گفتم و با باد صبا

 

که به گوش تو رسد این که چه آمد سر من

 

من درمانده گرفتارم و تو بی‌خبری

 

چون ندانی که تویی دلبرمه پیکر من

 

به در خانه‌ی تو حلقه زدن بهر تو بود

 

که بدانی که تویی کوکب من اختر من

 

  نغمه‌ی مهر و وفا از لب شیرین تو بود

 

که نشسته به دلم ای گل نیلوفر من

 

 
  سخن صدق و صفا از لب حیدر بشنو
.
که به یک لحظه نگاهت تو شدی رهبر من

 

 

65

 

روز وصال

با که گویم من درمانده وفادار توام

 

روز و شب یاد تو و عاشق دیدار توام

 

رنگ رخسار تو هوش از سر جانان ببرد

 

این نشد منحصر من که گرفتار توام

 

از سر صدق و صفا با تو سخن گفتم من

 

بهر آن روز وصال است که بیدار توام

 

عطر گل‌های محبت ز گلستان تو بود

 

افتخار من همین است که دلدار توام

 

گله با چشم اشارت نه سزاوار من است

 

به زبان امر بفرما که سزاوار توام

 

  مهربان است دل حیدر و دیوانه‌ی یار

 

این سخن از تو شنیدم که هوادار توام

 

66

 

 

کعبه دل

بارالها به تو سوگند علی جان من است

 

به فدایش سر و جانم همه ایمان من است

 

در دل کعبه و در کعبه‌ی دل جای علی

 

بعد او یاد علی خاطر و پیمان من است

 

نام او در دو جهان راهگشای همه شد

 

این گشایشگر حق نور دو چشمان من است

 

جز علی کیست به عالم به یتیمان پدر است

 

این پدر با دو پسر دلیل و برهان من است

 

همسرش دسته گل باغ رسول الله است

 

ذکر زهرای بتول جوهره جان من است

 

  افتخار من حیدر به خدا در دو جهان

 

که همان نام علی باعث احسان من است

 

67

 

نوای خوش

پیر گشتم زغم هجر تو ای بلبل مست

 

عاقبت دست تبهکار پر و بال تو بست

 

زینت باغ من از نغمه‌ی زیبای تو بود

 

غنچه بشکفتنش از شادی دیدار تو هست

 

نه قفس جا و مکان و نه سزوار تو بود

 

دشت و صحرا گل و لاله همه از شوق تو رست

 

  تله و تور بلا جرم نوای خوش توست

 

مزد این نغمه سرایی قفست را بشکست

 

ش غم بیهوده مخور حیدر و بیراهه مرو

 

خوب‌و‌بد میگذرد قسمت همین است که هست

 

   

68

عید قربان

عید قربان روز قربانی شوم قربانیت

 

دعوتی بود آن نگاه تو شدم مهمانیت

 

آه سردی از دلم بر خاست از بیماریت

 

تا که دیدم روی ماهت دیده بارانیت

 

خنده آوردم بروی بستر درمانیت

 

آفرین بر این تبسم‌ها و این خندانیت

 

من پریشان بودم و شادم به تو با شادیت

 

عاشقم بر این بزرگی تو و شاهانیت

 

عید قربان و غدیر گویم که باشم حامیت

 

خادمی خواهی برای محفل روحانیت

 

  نازنینا شعر حیدر عیدی عرفانیت

 

این دل شیدای با احساس من ارزانیت

 

2/8/1392-192

 

 

شاخ گل

ای شاد ترین شاخ گل باغ وجودم

 

امروز چه زیبا غزلی بر تو سرودم

 

روزی که دوچشم تو مرا در تله انداخت

 

ابروی تو هوش سر من برد چه زودم

 

حالا که ربودی دل و دین و نظرم را

 

این جمله سرودم که به پابند تو بودم

 

از دام تو کی بوده مرا راه رهایی

 

ای ماه شب تار و همه بود و نبودم

 

هر جمله شعرم به تو یک دسته گلی بود

 

نادیده نگیری و نگویی نشنودم

 

  عاقل نبود آن که نبیند رخ معشوق

 

حیدر خبری داد که دیوانه نبودم

 

17/8/1392-193

 

 

مهر دل خوبان

مرا مهر دل خوبان ز دل آسان نخواهد شد

 

که این همه لطف الله و دگر پنهان نخواهد شد

 

چرا دوری‌کنم از عشق که در چهل سالگی پیرم

 

کهدل بی‌عشق در عالم جهان گردان نخواهد شد

 

بیا‌ای مرغ‌خوش الحان بشو عاشق تو هم چون ما

 

که مرغ عشق در گلشن که‌بی‌الحان نخواهد ‌شد

 

  اگر عشقی شود پیدا که دلبندش علی باشد

 

بدان این نور الله است دگر پنهان نخواهد شد

 

ش من این درس حقیقت را زمولایم علی جویم

 

به‌حیدر دادهسامان بی‌سرو و سامان نخواهد شد

 

   

9

سخن می‌گفت

کنار ساحل دریا کسی با من سخن میگفت

 

چهشیرین وچهروح افزا زدلاینها بهمن میگفت

 

شنیدم این سخن‌ها و شدم محو سخن‌هایش

 

که‌این شیرین سخن با منزگل‌هاوچمن میگفت

 

شنیدم با همه هستی سخن‌های دل افروزش

 

که هنگام سخن گفتن سخن از یاسمن میگفت

 

  سخن‌های قشنگ او همه از عشق و عرفان بود

 

که او از دل برای من زآهوی ختن میگفت

 

ش خداوندا در این عالم سخن گفتن چه آسان است

 

که‌گویا از‌دل حیدر چنین شیرین سخن میگفت

 

   

10

مرغ چمن

آنچه زیر خم ابروی تو یار آمده است

 

بهر امید دل خسته‌ی راز آمده است

 

آن خنک باد‌و‌نسیمی که به زلف تووزید

 

آه سرد است که از هجر نگار آمده است

 

از دل و دیده بکن نیم نگاهی سوی ما

 

تا بدانی که نگاهت به چه کار آمده است

 

مرغ بستان دل از بهر تماشای گلی

 

چند روزی به گلستان به قرار آمده است

 

هر کجا مرغ چمن لانه و کاشانه گرفت

 

با دل خون شده‌اش به انتظار آمده است

 

  حیدر آن عهد و وفایی که تو بستی با او

 

حال آن دلبر شیرین به قرار آمده است

 

69

 

 

نوجوانی

ای فلک با گردشت زحمت به دوران دیده‌ام

 

من چرا از کودکی رنج فراوان دیده‌ام

 

نوجوانی با امید و آرزوهایی گذشت

 

بعد از آن در زندگی بس درد و حرمان دیده‌ام

 

خم نکردم قامت خود زیر بار زندگی

 

گر چه بس نامردمی از خیل دونان دیده‌ام

 

خدمت و انفاق و ایثار جمله در خون من است

 

اجرت این کار خود از لطف یزدان دیده‌ام

 

من سخن در پرده می‌گویم به صدر از نهان

 

زیر و روئی‌ها که از دانا و نادان دیده‌ام

 

  شاکرم من از خدا و شکر من زین زندگیست

 

درد خود هرگز مگو حیدر که درمان دیده‌ام

 

70

 

 

مشک ختن

نسیم باد نوروزی ز کوی یار می‌آید

 

صدای چهچه بلبل از این گلزار می‌آید

 

اگر مرغ چمن امشب نوایی خوش نوا دارد

 

غمی بردل نمیماند که آن غمخوار می‌آید

 

دلی ارزنده می‌باشد درون سینه‌ام امشب

 

دمی‌آرام نتواند که آن دلدار می‌آید

 

اگر مشک ختن خوشبو شود از نافه‌ی آهو

 

از آن عطر خوشی بهتر ز زلف یار می‌آید

 

من آشفته‌ی مسکین به یاد تو سخن گویم

 

که میدانی به همراهت دلی بیمار می‌آید

 

  سخن در نیمه‌های شب به تنهایی بگو حیدر

 

که فردا همنشین تو گل بی‌ خار می‌آید

 

74

 

 

شوق دیدار

به یاد تو خوشم امشب که می‌بینم تو را روزی

 

به دیدار تو می‌آیم که همراهی دل افروزی

 

من آن پروانه می‌باشم به دور شمع رخسارت

 

به دور شمع می‌تابم اگر بال و پرم سوزی

 

به عشق و شوق دیدارت شتابانم به هر سویی

 

زگرمای تو میسوزم مکن تو آتش افروزی

 

پریشان کرده‌ای مویت در این باد بهار امشب

 

که می‌آید به سوی ما نسیم باد نوروزی

 

دلی مشتاق دیدارت درون سینه‌ام دارم

 

دمی با گریه‌های خود دمی با خنده میسوزی

 

  صفای زندگی حیدر کنار دلبر و یار است

 

مبادا فکر آن باشی که سیم و زر بیاندوزی

 

71

 

 

 

مستانه

زدل بهرت غزل گویم چرا افسانه پنداری

 

به شوق وصل تو باشد مرا دیوانه پنداری

 

تو که شمع فروزانی برای هر شب تارم

 

چرا برگرد رخسارت مرا پروانه پنداری

 

مرامست نگاه و آن خم ابروی خود کردی

 

ولی تو با می نابت مرا مستانه پنداری

 

  مرا دیوانه می‌بینی و هم مستانه می‌خوانی

 

خودت را خوب و رویایی بت بتخانه پنداری

 

من آن پروانه می‌باشم بدور شمع رخسارت

 

ولی حیدر نمی‌خواهد که تو این گونه پنداری

 

   

30/3/1399-299

تقدیر

بهار آمد به کوه و دشت و من در خانه دلگیرم

 

شکسته دست من تقدیر و از عمرم دگر سیرم

 

مگر باد خزان آمد به جای باد نوروزی

 

که این دل همچو پروانه سپرده دست تقدیرم

 

اگر خاطر پریشانی مشو دلگیر از تقدیر

 

بهار عمر بگذشت و کنون هم من دگر پیرم

 

دو روزی گر برویت خنده زد این عالم هستی

 

دو صد رنج و غم دیگر زره آید که من گیرم

 

صباحی نغمه‌ی بلبل بروی گل اگر خوش بود

 

اگر خاموش شد در شب چه بوده بنده تقصیرم

 

  از‌آن‌روز ازل‌گردون چنین بودست و خواهد بود

 

رضای خالقت حیدر بود در فکر و تدبیرم

 

 
  الهی بنده مسکینم و راضی بر رضای تو
.
ندارم شکوه‌ای یارب که شد این گونه تقدیرم

 

 

82

افسانه‌ای

مرغ دل امشب به یاد ساقی و میخانه بود

 

انتظار دیدن یار این دل دیوانه بود

 

دل نباشد چون کبوتر روی هر بام و بری

 

جایگاه مرغ شیدا کی در این ویرانه بود

 

ساعتی افسانه‌ای رفتم به آن گلزار عشق

 

هر گل زیبا که دیدم نقش بر پیمانه بود

 

هر دمی دیدم تو را از عشق میگفتی سخن

 

این سخن‌ها از زبان دلبر جانانه بود

 

آنچه بگشوده زبانم تا بگویم جمله‌ای

 

قصه‌ی دیدار  ما آن شب چنین افسانه بود

 

  حیدر از آن بوستان عشق می‌چیند گلی

 

چونکه آنشب دلبرش ساقی در آن میخانه بود

80

 

 

بر همه جان و وجودم

بر همه جان و وجودم لانه کردی عاقبت

 

نازنینا در دل من خانه کردی عاقبت

 

خاطرات خوب و شیرینی به دل دارم ولی

 

آمدی بر هم زدی ویرانه کردی عاقبت

 

چون طواف کعبه می‌تابم به دور شمع عشق

 

آتشی بر این پر پروانه کردی عاقبت

 

با دو  چشم مست تو مستم ننوشم جام می

 

همنشینم ساقی و پیمانه کردی عاقبت

 

دل بریدم از همه جانان و جان من تویی

 

با همه یاران مرا بیگانه کردی عاقبت

 

  آتشی افروختی بر جان حیدر نازنین

 

عاشق دل خسته را دیوانه کردی عاقبت

 

12/4/1392- 188

یوسف

یوسف گم گشته بیا میدهم آن بهای تو

 

گوش دلم بجان شنید عاقبت آن ندای تو

 

از تو صداقتی عجیب بر دل و جان من نشست
آنچه گذشته بگذریم جان و تنم فدای تو

 

دوش مرا بخواب خوش این سخن از تو می‌شنید
جان و تن و وجود من می‌طلبد صدای تو

 

چشم امید من همی لحظه به لحظه منتظر

 

هر گل باغ این دلم دسته گلی برای تو

 

قلب رئوف و مهربان درد فراق می‌کشد

 

هر تپشی که می‌زند می‌طلبد شفای تو

 

  آفت بی‌محبتی از دل و جان من زدود

 

آن سخنان بهتر از دّر گران‌بهای تو

 

  از دل و جان حیدر این نغمه برای نازنین

 

گرچه نبود قابلت دسته گلی برای تو

 

31/3/1392-187

 

 

 

 

مشعل سوزان عشق

یار محبوبم مدارا کن هوا دارم هنوز

 

گرچه تو دور از منی امید دیدارم هنوز

 

رفتی و با اشک میگفتی فراموشم مکن

 

من به آن عهدی که می‌بستم وفادارم هنوز

 

فتنه‌ی آن فتنه گر دائم عذابت می‌دهد

 

روز و شب یاد توام زان فتنه بیزارم هنوز

 

عمر خود را با غم عالم پریشان می‌کنی

 

خواب غفلت تا به کی گویی که بیدارم هنوز

 

هر زمانی با منی اوج سعادت با من است

 

این سخن‌ها را به من گفتی که بیمارم هنوز

 

  این دل حیدر چرا شد مشعل سوزان عشق

 

عشق تو از سرگذشت اما خریدارم هنوز

 

86

 

 

شب‌های قدر

خوش بود روزی که تو از خواب بیدارم کنی

 

با نفس‌های مسیحائیت هشیارم کنی

 

تا به کی لرزان شود هر روزه این جان و تنم

 

دست خود بر آسمان تا دور از اسرارم کنی

 

این دعا ورد زبانم بوده هنگام نماز

 

آرزو دارم به نیکیها تو وادارم کنی

 

عمر خود را با غم دونان پریشان کرده‌ام

 

از تو می‌خواهم که از این قوم بیزارم کنی

 

آخر عمر جوانی و گرفتارم هنوز

 

با دعای شب قدرت غرق افکارم کنی

 

  شکر تو میگویم و حمد و سپاست تا ابد

 

تا زخواب غفلتم امشب تو بیدارم کنی

 

  آرزوی عفو دارد حیدر از درگاه تو

 

شیعه‌ی مولا علی‌ام کی تو آزارم کنی

 

85

 

 

 

 

 

سخن حیدر

ماه مرداد از همه دوران برایم بهتری

 

سیصد و هفتاد دو ماه است دارم همسری

 

همسری دلسوز و با ایمان و پاک و مهربان

 

جای آن دارد بگویم بهتر از هر گوهری

 

همسرم  پنجاه سال طومار عمر پیچیده شد

 

تا که چشمی واکنی دیگر نباشد حیدری

 

دست خود بر آسمان و شکر نعمت‌ها بگو
پ
پیش معبود جهان شاید تو از ما بهتری

 

دو عروس مهربان و دو پسر باهوش تو

 

محرم راز تواند داماد دانا دختری

 

  جای خوبی‌ها بدی دیدی مشو دلگیر از آن

 

نزد خلاق جهان باشد محل داوری

 

  این سخن حیدر به همسر گفت با صدق و صفا

 

بر سه فرزند عزیزم خوب کردی مادری

 

89

 

 

 

 

 

                                          جواب شکوه‌ها

قرار از من ربودی و شدم من بیقرار امشب

 

بیا آرام جانم باش با چشم خمار امشب

 

زدوری گل رویت شدم مجنون و مدهوشم

 

برای این دل شیدا نشد راه فرار امشب

 

چو باشم همچو پروانه به دور شمع رخسارت
به بال و پر نشد ممکن کنم، آتش مهار امشب

 

جواب شکوه‌هایم را به ناز و عشوه می‌دادی

 

مبادا بر سرت باشد شدم بر تو شکار امشب

 

من حیدر نپنداری که باشم مرغ پربسته

 

که تو بر بال شهبازی چنین گشتی سوار امشب

 

  بجای این غرور خود بیا آرام و عاقل باش

 

که عطر زلف تو باشد چو گل‌های بهار امشب

 

397

 

 

 

 

ابراز من

بر سر کوی تو دلبر شوق پرواز من است

 

محفل انس تو امشب راز آواز من است

 

ای نگار نازنین بردی زدل صبر و قرار

 

این پریشانی ز تو امروز آغاز من است

 

نازنینا از دل و جانم خرابت گشته‌ام

 

این خرابی از می ناب تو دمساز من است

 

شاد و خوشنودم در این آشفته بازاری خود

 

آن سیه چشم و سیّه مو یار طناز من است

 

دارم امیدی که باشی آن گل زیبای عشق

 

چون که رقصت همرهی با هر نی و ساز من است

 

  از دل حیدر برون شد هر غم و درد زمان

 

عشق تو در سینه‌ام از بهر ابراز من است

 

398

 

خوی حیوانی

از دل دیوانه گر آهی بر آرم عار نیست

 

هر گلی دستم بدادی هم گل بی‌خار نیست

 

بار الها من اگر از درد دل نالیده‌ام

 

از برون هم بهر من آرامشی در کار نیست

 

من گنه کردم که با کوته نظر بنشسته‌ام

 

این خطا از من گمان کردم که او بیمار نیست

 

خوی حیوانی اگر در قالب انسان دمید

 

در وجودش رنگ و بوی آدمی در کار نیست

 

هر که در خوابی فرو رفت می‌توان بیدار کرد

 

آنکه خود را زد به خواب، حیدر بدان هوشیار نیست

 

  آن که دانا شد نکو بود و زنادان شکوه نیست

 

آن که خود عالم بداند قابل اخطار نیست

 

390

مثنوی آرزو

به جهان اگر بریزی زپدر تو آبرویی

 

به خدای کعبه هرگز نرسی به آرزویی

 

دل مادر عزیزت به زبان اگر شکستی

 

در رحمت خدا را تو به روی خویش بستی

 

تو که با برادر خود کمر از جفا ببندی

 

به کدام دین و مذهب به جهان تو پایبندی

 

همه حیرتم از این که تو ترحمی نکردی

 

زخطا تو را چه حاصل که بهروز خوش نگردی

 

نرسد بشر به جایی مگر از درستگویی

 

به جهان نبرده عاقل ثمر از دروغگویی

 

  به خدا نبرده‌ام من زکسی که آبرویی

 

که به این جهان ندارم من حیدر آرزویی

 

87

 

 

فکر رفتن

فکر رفتن را مکن ای دلبر و دلدار من

 

یار خوب و با صفایی نازنین غمخوار من

 

هر کجا رفتی دل بیمار من همراه توست

 

ای شفا بخش دل بیمار و این افکار من

 

شعله‌ی آتش به دل افکنده‌ای با نام عشق

 

آب بر آتش تو هستی ای گل‌ بی‌خار من

 

روزگارم تار و تاریک است چون شبهای تار

 

نور بودی بر شب و رونق بر این بازار من

 

از کنار من مرو هرگز که بیمارم هنوز

 

چون کسی جز تو نباشد با خبر از کار من

 

  ترک حیدر را مکن هرگز رفیق باصفا

 

گر به گوشت می‌رسد آه از دل بیمار من

 

22/3/1392 – 185

 

 

دل خسته

عاشقی دلخسته‌ام معشوقه می‌نازد هنوز

 

بر دل مسکین من اینگونه می‌تازد هنوز

 

کلبه عشق مرا همواره ویران می‌کند

 

آتشی بر این دل شیدا برافرازد هنوز

 

کوله بار عشق او همواره بر دوش من است

 

از غرور و سرکشی با ما نمی‌سازد هنوز

 

دم زدن از عاشقی گویی ره دیوانگیست

 

در قمار زندگی عاقل نمی‌بازد هنوز

 

گرچه طوفانی و ساحل نیست بر دریای عشق

 

قایق بشکسته بر دریا بیندازد هنوز

 

  این غزل احساس حیدر بود بهر یار خود

 

گر بخواند شعر من در چه نیندازد هنوز

 

 

23/3/1392 – 186

ماوا

آمدی ساقی به گلزار دلم ماوا گرفت

 

مهربان من بیا مهر تو در دل جا گرفت

 

بعد عمری آمدی یاد از من مسکین کنی

 

تو سلامش می‌رسان هرکس سراغ از ما گرفت
هر چه من گشتم ندیدم ردپایی از شما

 

طعمه‌ی ببران شود هر کس تو را از ما گرفت

 

هر کجا دیدم گلی خوشبو دلم یاد تو بود

 

دور گشتی از من و یادت به دل ماوا گرفت

 

تو عزیز و باوفا بودی چرا دیر آمدی

 

دوریت عشق و صفای بی‌ریا از ما گرفت

 

  قدر خوبان می‌شناسم خوب میدیدم تو را

 

در جهان کی قدردانی مثل حیدر پا گرفت

 

96

فراموش

می‌روم بیرون از اینجا تا فراموشم کنی

 

باغم هجران خود شبها هم آغوشم کنی

 

دل مبندی بر من مسکین جوانی شد تمام

 

با جوانان همدلی کن تا که خاموشم کنی

 

من که میرفتم به دوران جوانی راه راست

 

تا به پیری ره نپویم تا که پاپوشم کنی

 

اینقدر از روی احساست مگو شیرین سخن

 

این سخن را بی ریا گفتم که تو گوشم کنی

 

از صفایت دل بریده کز دلم بیرون شوی

 

چونکه میدانم به جای نوش تو نیشم کنی

 

  آنقدر پا میزنم بر نفس حیدر روز و شب

 

تا ننوشم می زدست تو که بی هوشم کنی

 

95

 

 

سبب دردسر

آن بلبل شیدا که هوایش به سرم بود

 

بر دشت شقایق گذری همسفرم بود

 

دیگر نرسید عطر وجودش به مشامم

 

اما گل رویش همه جا در نظرم بود

 

او شاخه گلی بود و هم آن نوگل مقصود

 

چون آن گل خوش بو همه جا تاج سرم بود

 

هر سنگ گرانی نبود گوهر مقصود

 

این دیده بجا دید که در و گهرم بود

 

هر طالب یک شاخه گلی لایق آن نیست

 

این جمله ندایی به دل بی خبرم بود

 

  در سینه دلم سرکش احساس و محبت

 

افسوس که گاهی سبب دردسرم بود

 

  رازی که هدایتگر حیدر بود امروز

 

در ذکر دعای شب و ورد سحرم بود

 

21/10/1391-180

 

 

بت پرستی

این جمله با تو گویم از راز بت پرستی

 

از عمق دل بگویم بیمار و خود پرستی

 

هر جا بجای خدمت کردی به کس خیانت

 

از زیردست خالق پنداشتی که جستی

 

معلول ذهن باشی رو آوری به بت‌ها

 

جای خدای رحمان آنگاه بت پرستی

 

تا کی فریب کاری ای زاهد ریایی

 

چندی به مال مردم کردی دراز دستی

 

ذاتت اگر حلالست یا لقمه‌ها که خوردی

 

جای خدای رحمان هرگز نمی نشستی

 

  حیدر بگو به ظالم، ظلم تو بر ملا شد

 

هر خائنی بسوزد در کارگاه هستی

 

22/5/1392-179

 

 

بی قرار

مرغ دل امشب به یادت بیقراری می‌کند

 

بال و پرسوزان و او هم آه و زاری می‌کند

 

با پر سوزان به دور شمع رویایی تو

 

بر دل شیدای من او بی قراری می‌کند

 

گاه می‌باشد چو پروانه به دور شمع عشق

 

گاه با یاد تو احساس بهاری می‌کند

 

ای فلک اف بر تو هر جایی بروید لاله‌ای

 

هر سواری روی گلها هم سواری می‌کند

 

بلبل شیدا به گلهای بهاری دلخوش است

 

ناگهان باد خزان او را فراری می‌کند

 

  حیدر از چرخ فلک آزرده خاطر شد ولی

 

با وجود این ددان احساس خواری می‌کند

 

جمعه 16/3/1399 – 290

 

هوای ناب

چو آب زنده‌رود ، امروز همراهش حباب آرد

 

گذار عمر می‌باشد، چنانش با شتاب آرد

 

بهخود گفتم کهعمر منکه چون این آب میباشد

 

حبابی هم نمی‌باشد که همراهش حباب آرد

 

چه‌می‌خواهم از‌این عمری که‌اینگونه روان باشد

 

چرا غرق خرافاتم که بر جانم عذاب آرد

 

نهآنهستم‌که‌فکردرهم‌ودینار‌وجاه‌منقبت باشم

 

چو آن مسئول بی‌فکری که افکاری خراب آرد

 

خدایا شاکرت حیدر ، زنعمت‌های بی پایان

 

دعایی را به من آموز که با خود استجاب آرد

 

 

15/3/1399- 289

 

 

گرفتار

آمدی جانا به این جا و گرفتارت شدم

 

با من مسکین چه کردی تا که بیمارت شدم

 

من نبودم عاشق و عشقت به دل راهی نداشت

 

خواب و خوش بودم ولی اکنون بیدارت شدم

 

بس که باصدق و صفا شیرین سخن گفتی به من

 

دلنشین بود گفته‌های تو که غمخوارت شدم

 

عشق و احساس از دل دیوانه می‌آید برون

 

چون که معشوق و وفاداری گرفتارت شدم

 

این سروده شعر حیدر بوده کز او خواستی

 

جان جانانم تو بودی ، تحت فرمانت شدم

 

 

99

 

سبو

بیا ساقی به میخانه که می‌اندر سبو دارم

 

بنوشانم از این باده که با او گفتگو دارم

 

بنه‌ای شاه مهرویان قدم بر چشم من امشب

 

اگر قابل نبود آنجا به قلبم جای او دارم

 

به شوق یار محبوبم می‌نابم بده ساقی

 

که بهتر از هزاران شب شبی را پیش رو دارم

 

به یاد حافظ شیراز سخن از باده می‌گویم

 

ولی هرگز ننوشم می که عهدی با وضو دارم

 

نظر بر ما کند امشب اگر آن حافظ شیراز

 

نمی‌خواهم دگر هجرش به دل صد آرزو دارم

 

چه نوشیدی تو ای حافظ ز دست عالم بالا

 

که با عالم زگفتارت همیشه گفتگو دارم

 

می و معشوق و افسانه سخن‌های تو شد حیدر

 

زبانم این سخن‌ها گفت و در دل جستجو دارم

 

102

شاکر

خدایا شاکرم از تو چه الطافی به ما کردی

 

در این دریای بی‌مهری محبت بی‌ریا کردی

 

اگر بنده گنه کارم تو بخشاینده‌ای معبود

 

در کعبه نشان آن به روی بنده واکردی

 

کدامین نعمتت یارب شوم شاکر نمیدانم

 

همین دانم محبت‌ها به ما در ماسوا کردی

 

بداندیشان و بد گویان خزنده بر تن خویشند

 

که شاید لایق اینند که بر آنان روا کردی

 

اگر انسان بود عاقل چرا غافل ز گفتار است

 

مرا مهر تو در دل بود از اینها جدا کردی

 

گزافه گر سخن گویم خدایا عفو کن مارا

 

ببخشایی تو حیدر را که می‌گویم چه‌ها کردی

 

 

55

 

سفر

بیا‌ای نازنین امشب کنار من که سر مستم

 

به تنهایی نشستم من بیاد تو همی هستم

 

تو دوری میکنی از من نمیدانی گرفتارم

 

نشد آرام دل امشب که در عشق تو پابستم

 

گل بی‌خار من هستی مکن دوری عزیز من

 

که عاشق بر گل بی‌خار و پیمانم که نگسستم

 

به آن چشمان پر مهرت دو صد ناگفته‌ها داری

 

من آگاهم ز اسرارت چرا چون با تو بنشستم

 

شبی با یاد عشق تو شدم تنها و درمانده

 

به خود گفتم یگانه گوهری دادی تو در دستم

 

  اگر از غم پریشانی دمی با من نشین‌ای یار

 

که یاری مهربان و پاک و با ایمان به تو هستم

 

  چه زیبا شد سخن حیدر همه باعشق معنا شد

 

که عاشق بر همه عرفان و عارفهای سر مستم

 

54

 

 

 

مرغ سعادت

ای دل تو بیتابی مکن یارم به صد ناز آمده

 

این نازنین باصفا با عشوه‌ها باز آمده

 

گاهی خوش آواز آمد و گاهی به قهر‌و ناز رفت

 

یارم به دیدارم چرا این گونه طناز آمده

 

ای بلبل عاشق بیا با ما نوای خوش بخوان

 

مرغ سعادت سوی ما اینجا به پرواز آمده

 

از دوریش مرغ دلم چون بلبل تنها خموش

 

چندی غزل گویم که او با نغمه و ساز آمده

 

آواز بلبل باغ گل مطرب بساز خوش بزن

 

این دلبر شیرین سخن باشوق آواز آمده

 

  حیدر شبی وقت سحر با مونس دل‌ها بگو

 

بر این دل تنهای تو آن محرم راز آمده

 

 

8/9/1391-177

 

ترحم

چو بدیدمت صباحی به نظر رسید ماهی

 

که اسیر دیده گشته دل من به یک نگاهی

 

من بی‌قرار مسکین در خانه‌ات نشستم

 

نظری به بینوا کن به حسن پادشاهی

 

تو چه کرده‌ای به این دل و دو چشم انتظارم

 

که بدیده اشک حسرت به دل شکسته آهی

 

چه گناه کرده بودم که تو را فرشته دیدم

 

به دیار پاکبازان چه کسی کند گناهی

 

دلی بی‌قرار مسکین همه شب در انتظارت

 

به ترحمی نظر کن به اسیر خسته گاهی

 

  تو نسیم صبحگاهی ببر این پیام حیدر

 

وبگو به نازنینم نه چنین تو بی‌گناهی

 

 

8/8/1391-178

 

عالم سرای عشق

  من صادقانه گویم اسرار عشق و مستی

 

زیرا نبوده‌ام من بیمار خود پرستی

 

 
  دوشم سروده بودم شعری برای یارم

 

از عشق جاودانه در کارگاه هستی

 

 
  آدم اگر نکوشد، عالم سرای عشق است

 

اما در این زمانه اندک بود درستی

 

 
  معلول ذهن باشی روی آوری به بتها

 

با خالق وجودت پیمان چرا شکستی

 

 
  هر جا به جای خدمت کردی به کس خیانت

 

از انتقام خالق پنداشتی که جستی

 

 
  تا کی فریب کاری ای زاهد ریایی

 

از چه به مال مردم کردی دراز دستی

 

 
  انسان اگر که بودی یا شیر پاک خوردی

 

جای خدای رحمان هرگز نمی‌نشستی

 

 
  مقصود حیدر از عشق، پاکی و رستگاری

 

افسانه‌ها نوشت از شعر و شراب و مستی

 

 

170

 

 

 

 

 

 

پیچ و تاب

آن مه تابان که لالایی بخوابم می‌دهد

 

تا به کی در خواب غفلت پیچ و تابم میدهد

 

تشنه آب حیاتم و سبویش دست اوست

 

این چه رازی شد که او با قطره آبم میدهد

 

صبر ایوبم کجا باشد ندارم عمر نوح

 

پس کی از جام وجودش می نابم میدهد

 

گرچه میداند که من بیزارم از امواج عشق

 

او به سوی موج‌ها دارد شتابم میدهد

 

عاقبت روز وصال وصل یاران می‌رسد

 

گر چه او با دوریش دارد عذابم میدهد

 

  مقصد و منظور حیدر پاکی و آراستگی است

 

این حقیقت رونقی بر این کتابم میدهد

 

 

13/5/1391-169

این همه ویرانه‌ها

نور چشمان تو امشب بر دلم تابیده است

 

آن خم ابروی تو بر قلب و جان پیچیده است

 

روشنی بخش وجودم چلچراغ محفلم

 

جلوه‌ی رخسار تو نوری به دل بخشیده است

 

دلبرم اسرار من باشد به دست تو امان

 

آنچه در پرونده دارم در درونم چیده است

 

من خراب و دل خراب و محفل عشقم خراب

 

این همه ویرانه‌ها اطراف من پیچیده است

 

کی رها گردم از این دوران و این دیوانگی

 

تا به کی این فتنه‌ها در فکر من خوابیده است

 

  این سخن‌های تو حیدر می‌دهد بر او پیام

 

جای تو مهروی من، اینجا میان دیده است

 

 

26/2/1399-273

 

پریشان توام

اکنون که با دلبستگی‌هایم پریشان تو‌ام

 

در این مسیر عاشقی خواهی که خواهان توام

 

هر جا گلی دیدی بدان از جمله گل‌ها بهتری

 

ای بهتر از مشک ختن امروز حیران توام

 

گفتی که خواهان منی ای روشنی بخش دلم

 

دیدم که در هر محفلی مقبول احسان توام

 

خواهم کنار من گلی باشی و باشم بلبلی

 

زان نرگس جادوی تو زار و پریشان توام

 

از دل بگویم بهر تو از این سخن‌های دلم

 

حالا که در این رهگذر همراه دوران توام

 

  شمع فروزان شب تار دل حیدر شدی

 

هرگز نپنداری که من گویم گریزان توام

 

 

26/2/1399 – 284

 

 

شعر جنت و فردوس

نغمه‌ای با آه دل گویم عزای مادر است

 

بر سر خاکش بدیدم گل به جای مادر است

 

ای خوشا روزی که بودی تو طبیب درد ما

 

این طبابت شیوه‌ی مهر و وفای مادر است

 

او در این دشت فنا رنج فراوان دید و رفت

 

خاطراتش بر دل و بر سر هوای مادر است

 

زیر گام مادران هرگز مگو باشد بهشت

 

چون کلید جنت الماوا، دعای مادر است

 

هر کجا آن خالق هستی نظر دارد به ما

 

از خلوص نیت و ذکر و ندای مادر است

 

  کلبه مادر که بوده محفلی از بهر ما

 

جای تسبیح و نماز و جای پای مادر است

 

  آنچه می‌سوزد دم آخر دل فرزند خویش

 

لحظه‌های آخرین دیدارهای مادر است

 

  آن چه را حیدر به آه دل در این دفتر سرود

 

از فراق دوری سالی برای مادر است

 

 

به مناسبت سالگرد مادرم – 176

 

 

 

 

 

 

گریه از خنده

امشب دل من بی‌خبر و دل نگران است

 

می‌لرزد و آشفته آن در گران است

 

هر عاقل و دیوانه ببیند گل رویش

 

چون بلبل عاشق به صف نغمه سران است

 

روی گسل زلزله‌ها محفل عشق است

 

معشوقه مسیرش به ره فتنه گران است

 

بر این دل ویرانه چو بیگانه بخندید

 

می‌گریم از این خنده که از بی خبران است

 

روزی که به صد عشوه به این کلبه سفر کرد

 

حیدر به خطا گفت که از رهگذران است

 

 

                                                17/7/1391 – 175                 

 

 

 

 

شعله‌ی عشق

گر بسوزانی مرا بازم بیایم سوی تو

 

گریه کمتر کن که زیباتر بماند روی تو

 

شعله عشقت فروزانش مکن بی انتها

 

تا نریزد اشک حسرت نرگس جادوی تو

 

اینکه با مهر و وفا هستی در آن تردید نیست

 

تو شتابان گربیایی می‌روم از کوی تو

 

عاشقی را پیشه کن اما اسیر دل مباش

 

می‌برد دل از همه آن چشم و آن ابروی تو

 

در همه کارت تعادل پیشه کن در زندگی

 

این سخن بشنو ز حیدر تا بیاید سوی تو

 

 

                                                         104                         

غزلی در صفه

به کنار دوست دیدم گل باغ باصفا را

 

که برون کند زدل‌ها غم و درد بی دوا را

 

به خلوص دل سرودم غزلی به کوه صفه

 

که نسیم عطر گل ها بدهد به من ندا را

 

ثمر وجود دهقان به کنار من چه نعمت

 

که بجان و دل شنیدم غزل سخن سرارا

 

به کجا نظر کنم من که ببینم همچو دهقان

 

نتوان به هرکه گفتن سخن نهان ما را

 

سخن نکوی او شد چو مشوقی به شعرم

 

زخلوص دل بخوانم بسلامتش خدا را

 

  نظر و عنایتی شد به سروده‌های حیدر

 

همه جا و هر مکانی بکنم بر او دعا را

 

 

23/2/1399 – 269

 

 

لرزان دل حیدر

حیران شده‌ام از رخ معشوقه‌ی مهرو

 

فرصت ندهد بر من شیدا رخ دلجو

 

یاری بنما یاور و محبوبه دل‌ها

 

راضی به رضای تو که درمانی و دارو

 

دانی که چه دامی سر راهم بود امروز

 

یا ره بگشا یا بگشایی گره از او

 

روزی که رضای تو شود شامل حالم

 

ناخواسته افتاده دلم در خم گیسو

 

عالم به نگاه من شوریده شبی شد

 

آشفته گیسوی تو شد دلبر مهرو

 

  لرزان دل حیدر شده از وجد نگاهت

 

زیرا که دو چشم تو بود نرگس جادو

 

  یارم بنگر بر من شوریده و شیدا

 

یاری طلبم از تو که درمانی و دارو

 

24/2/1399 – 270

 

معشوقه

فدای چشم مست تو بلای جان چه زیبایی

 

به گلزار جهان زیباتر از گل‌های مینایی

 

به کوی ما قدم بگذار اینجا جای خوبان است

 

بخواهی یا نخواهی غنچه گل در دل مایی

 

نباشد از تو زیباتر کسی در جمع مهرویان

 

خوشوزیباو خوش اندام همچون شاخه رعنایی

 

عزیز جان بدان این را که من با تو سخن گویم

 

مشو مغرور در دنیا که تو دسته گل از مایی

 

چرا دوری کنی از من که یاری با وفا هستم

 

کجا جویی چنین یاری کهگوید خوب و شیدایی

 

  برون آوردم آن حرفی که پنهان در گلویم بود

 

بگو بعله گل نازم تو که محبوب دل‌هایی

 

  به دلدارم همی گفتم سخن‌های دل خود را

 

به خنده در جوابم گفت حیدر در دل‌مایی

 

110

 

صحبت با خدا

امشب به فکر افتاده‌ام تا با خدا خلوت کنم

 

از دست این نامردمان با خالقم صحبت کنم

 

با او بگویم ای خدا آگاهی از گفتار ما

 

تا کی به تن پیراهنی از این همه تهمت کنم

 

دشمن نکرده این چنین که این رفیقان می‌کنند

 

با دشمنان باطنی تا کی چنین حرمت کنم

 

یک‌جرعه از‌صبرت خدا در‌جام این‌مسکین بریز

 

تا دور از این نابخردان‌ در‌گوشه‌ای عزلت کنم

 

رنجیده‌ام از این جهان ای باوفای مهربان

 

هر وقت میدانی خدا، تا با خودت خلوت کنم

 

  صد شکر نعمت‌های تو فریاد از دور زمان

 

دادی به حیدر روزی‌اش‌کی صحبت ازمنت کنم

 

 

108

 

مطربا

مطربا امشب نوایت با دلم دمساز نیست

 

یا که بی‌دلبر نشستم یا که سازت ساز نیست

 

چون نباشد آن مه تابان امشب نزد ما

 

هر چه بهتر می‌نوازی او به من همراز نیست

 

مهربان من اگر دوری کنی با قهر و ناز

 

هیچ صوت دیگری با ساز ما دمساز نیست

 

مرغ عشق من چرا بنشسته‌ای کنج قفس

 

عاشق پروازی و درها برویت باز نیست

 

عمر ما کوتاه و این بازیچه‌های روزگار

 

چرخ گردون گردشش بر این دل طناز نیست

 

  عشق من بیرون بیا از عمق گرداب زمان

 

این دو روز زندگی حاجت به قهر و ناز نیست

 

  هر که باشد بی‌خبر حیدر از این اسرار عشق

 

هر چه در گوشش بخوانی، نغمه آواز نیست

 

112

رقص شقایق

چون وزد بار بهاری کوه و صحرا بهتر است

 

دیدن رقص شقایق بین گل‌ها بهتر است

 

هرگلی می روید و زیبا شود فصل بهار
در کنار یار و این دشت مصفا بهتر است  
چهچه بلبل به عشق یار باشد در قفس

 

نغمه‌ی مرغ چمن از بهر دلها بهتر است

 

عاشقی را پیشه کن در فصل و ایام بهار

 

نزد معشوقت برو از سیم و زرها بهتر است

 

عشق را باید جدا کرد از هوس بازی که عشق

 

مظهر شادی بود از ذکر شبها بهتر است

 

کی روا باشد که نادانی سخن گوید ز عشق

 

در جواب ابلهان خاموش لبها بهتر است

 

دل مده هرگز کلامی را که نادان میزند

 

هر سخن از عاقلی، از عمق جان‌ها بهتر است

 

شعر حیدر هر که دید خندید در ایام عید

 

بهر ما این خنده‌ها از عطر گل‌ها بهتر است

 

111

خال لب و خم ابرو

فرار از بند گیسوی تو یار آخر نخواهد شد

 

رها از دام ابرویت به صد باور نخواهد شد

 

ربودی از من مسکین دل و غمخوار من گشتی

 

بجز تو بر من شیدا کسی یاور نخواهد شد

 

یگانه دلبر خوبم چه خوب و با صفا هستی

 

به جز تو محرم رازم کسی داور نخواهد شد

 

ندای همدلی از تو نشسته بر دل و جانم

 

جوابش بی‌ریا دادم ولی باور نخواهد شد

 

الهی بنده محزونم تو اسرار مرا دانی

 

که هر نامحرمی‌ نامش در این دفتر نخواهد شد

 

زبان از دل سخن گوید به یاد یار دلبندم

 

که هر زیبای مهرویی بدان دلبر نخواهد شد

 

قدم بگذاشتی بر دل به این حال پریشانم

 

در این دیر خراباتی کسی کافر نخواهد شد

 

مرا هوش از سرم برده دو چشم و خال لبهایت
بجز آن خال هندویت بت حیدر نخواهد شد

 

16/2/1399 – 267

 

 

 

 

غمگسار

در وجود خسته‌ام آثار پیری می‌رسد

 

گر بخواهی یا نخواهی زود و دیری میرسد

 

چرخ گردون از جوانی کام دل شیرین نشد

 

ننگ دوران شد زمانه شهسواری میرسد

 

چشم خود هرگز نمی‌بستم به هر دست نیاز

 

فکر باطل بود بر ما دست یاری میرسد

 

عمر خود با بی‌قراری طی نمودم بهر نان

 

بهر امیدی که آرام و قراری میرسد

 

یارب از این گردش ایام و دوران خسته‌ام

 

بهر حیدر از کجا کی غمگساری میرسد

 

21/2/1399 268

باغ ضیافت

چه خوش بگذشت اینجا ساعتی دلبر کنارم بود

 

نظر بر باغ و گل کردم ولی دل پیش یارم بود

 

به سان بلبل شیدا که عاشق بر گلستان است

 

من عشقی بی‌ریا دارم که یارم بی‌قرارم بود

 

بگو با مدعی رازی که عشق آورده و مستی را

 

که در حسرت بماند او چو دلبر در کنارم بود

 

در این باغ ضیافت در کنار دلبری رعنا

 

ولی هر جا که میرفتم وجودش افتخارم بود

 

سخن از محفل انس است و ابراز محبتها

 

غزل بر دلبری گویم که دائم انتظارم بود

 

  الهی مهربانی و صداقت را مگیر از او

 

که این ذکر خدا بر او همه دستور کارم بود

 

  اگر گوید کسی حیدر سخن از عشق مگو دیگر

 

بگویم پاکی یارم مدال افتخارم بود

 

113

 

مشو دلگیر

مشو دلگیر از من چون تو را مستانه می‌خوانم

 

به جانت بسته این جانم می و پیمانه می‌خواهم

 

ندارم شکوه‌ای در دل ولی رنجور و بی‌تابم

 

تب عشق  تو را دارم به دل پروانه می‌خواهم

 

تو با آن تیر مژگانت نشان رفتی پر و بالم

 

من بی‌بال و پر جانا تو را، جانانه می‌خواهم

 

اگر روزی به من گویند یاری بی‌وفا داری

 

من از بیم جدایی‌ها دلی دیوانه می‌خواهم

 

من و تو یک دل و یکرنگ باید در کنار هم

 

که راهی بی‌خطر جانا سوی کاشانه می‌خواهم

 

  مگو هرگز به حیدر جمله‌ای از بی‌وفایی‌ها

 

من از یار وفادارم  می و میخانه می‌خواهم

 

 

115

 

حیف و صد افسوس

گشته‌ام عمری اسیر دل ولی دلدار نیست

 

یک طبیبی بهر این دل عاقل و هشیار نیست

 

بهر هر دردی دوایی و طبیب است و شفا

 

ظاهراً مانند ما هرگز کسی بیمار نیست

 

از برای ما رسان یارب طبیبی هوشیار

 

جان من آمد به لب چون دکتری بیدار نیست

 

دست تقدیرم مرا انداخته در بحر عشق

 

بهر این امواج و طوفان ساحلی در کار نیست
ب
جمله گل‌های معطر چیدم از گلزارها

 

حیف‌وصدافسوس خریداری در این بازار نیست

 

  روی کاغذ من نوشتم قسمتی از درد دل

 

قسمت دیگر به روی دل که جز اسرار نیست

 

  شکوه‌ها هرگز مکن حیدر از این دوران و یار

 

آن گل خوشبو که می‌خواهی گل بی‌خار نیست

 

116

احساس پاک

لطف دهقان را چگونه بر دلم انشا کنم

 

با چه واژه این محبت‌های او افشا کنم

 

کی توانم این همه احساس پاک و بی‌ریا

 

از برای خود و داناتر ز خود حاشا کنم

 

روز میلادم سروده شعر ناب و دلنشین

 

شاعری چون او مگر در کهکشان پیدا کنم

 

بار الها این هم از لطف و عنایت‌های توست

 

ورنه من این قابلیت را چسان سودا کنم

 

چون توانم را نباشد در جواب شعر او

 

شکر نعمت‌های حق را با خودت نجوا کنم

 

  رو بسوی قبله کن حیدر بکن شکر خدا

 

خواست او بود شعر خود را همره دلها کنم

 

  روز میلاد من است و شعر من چون گل شکفت

 

حال باید سجده شکرانه‌اش برپا کنم

 

دوم فروردین 1400 – 487

 

دست خدا بالای دست‌هاست

ای که غرور و کبرت ویرانه کرده، هستی

 

از دست دیو نفست آیا مگر نرستی

 

اسب مراد خود را در این جهان بتازی

 

با اسب خود مپندار از آخرت بجستی

 

قاضی بود در آنجا یکتا خدای عالم

 

او قادر است و دانا اما تو خود پرستی

 

از عدل او نشاید هرگز فرار کردن

 

گر این گمان تو داری موجود پست پستی

 

انسان نشایدت گفت با این همه جنایت

 

قلب همه ضعیفان با کینه‌ات شکستی

 

در سینه‌ی تو دل نیست قلب تو سنگ خارا

 

پیمان عشق و یاری با دوستان نبستی

 

زین گفته‌های حیدر عالم شود دگرگون

 

در اوج قدرت است او، نی در زمان سستی

 

هرگز نکرده کتمان این گفته پیمبر

 

بالای دست خالق هرگز نبوده دستی

 

171

 

 

 

 

 

 

 

 

دور شمع

من صادقانه گویم از کار عشق و مستی

 

هر عاشقی نباشد بیمار خودپرستی

 

عشق همچو شیر غران خوابیده کنج دلها

 

اما مکن تو با او هرگز دراز دستی

 

فرهاد به کوه و صحرا چوپان بزچران بود

 

عشق آمد و ربودش از کارگاه هستی

 

بلبل که گفته باید کنج قفس بماند

 

فریاد عشق افکند او را به دام مستی

 

پروانه را که گفته بال و پرش بسوزد

 

هر عاشقی اسیرست، در این جهان هستی

 

  این راه پر خطر را هر عاشقی نداند

 

حیدر چه همتی شد کز دام او بجستی

 

23/5/1391-172

 

آرام جان

سعادت سوی ما آمد که آرام افتخارم داد

 

از آن چشمان پر مهرش نشانی از نگارم داد

 

به درگاه خداوندی به آرامی دعا کردم

 

کنار دلبری سیمین تنی زیبا قرارم داد

 

در آن چشمان پرمهرش نگاهی آشنا دیدم

 

که از آن ساعت اول عزیزی در کنارم داد

 

چو دلدار وفادارم به عهد خود وفادار است

 

بریزم گل به پای او که گل را یادگارم داد

 

الهی این محبتهای خوبت را، مگیر از ما

 

گلی مینا و خوشبویی به حیدر روزگارم داد

 

  قضاوتهای بیهوده نشان از بی وفایی بود

 

ولی آن باوفا آمد چو قاضی افتخارم داد

 

118

 

باغ هلندی

چهخوش بود ساعتیامروز، که دلبردر‌‌کنارم بود

 

به آن‌شاخه گلی‌شادم که این‌جا، انتظارم بود

 

اگر صد‌ها گل از باغ هلندی را به دست آرم

 

بریزم بر سر یاری که جان بی‌قرارم بود

 

نه خال هندوی هندی نه خال شاه مهرویان

 

نباشد خوشتر از خالی که زیر چشم یارم بود

 

قسم بر دین موسی و کلیسای مسیحایی

 

فراموشش نخواهم کرد و وجودش افتخارم بود

 

در این دنیای وانفسای نیرنگ و ریاکاری

 

به محبوبی سپردم دل که روزی دلسپارم بود

 

  چه شعری بی‌ریا گفتم بر آن یار دل افروزم

 

اگر گوید به من شادی زحیدر یادگارم بود

 

                                                         119

عطر گل یاس

عزیز باوفا امشب برایم نغمه می‌گویی

 

گل زیبا و خوشبوئی که در ویرانه می‌رویی

 

نوای همدلی با ما به ساز خوش زدی امشب

 

که راز این دل شیدا به یک افسانه می‌جویی

 

من مسکین اگر شادم به شادی گل رویت

 

که ای زیبا گل مریم به هر باغی نمی‌رویی

 

دل بی‌تاب من دارد هوای همدلی با تو

 

که از آن بی‌وفایی‌ها سخن دیگر نمی‌گویی

 

گل از بوستان عشق را دارم به دست تو

 

تو خود عطر گل یاسی گل دیگر نمی‌بویی

 

  در آمد از افق، حیدر سحر ماه شب افروزت

 

که نوری بر شب تارت از این بهتر نمی‌جویی

 

جمعه 24/6/1391-174

گل اندام

ای گل لاله کجایی که گل اندامم نیست

 

هر گلی مثل توام شاد و خوش اندامم نیست

 

از من خسته پیامی به تو ای محرم راز

 

روز و شب مهر و وفا بی تو به ایامم نیست

 

من که بیزارم از آن ساقی و پیمانه و می

 

هم شراب لب شیرین تو در جامم نیست

 

همچو یک تاج سعادت بنشین بر سرما

 

جای هر بی سر و پایی که به این بامم نیست

 

آرزوی من حیدر که دهی آن می ناب

 

چون گواراتر از این جام تو بر کامم نیست

 

30/5/1391-173

 

شور و شعور

آن که با شور و شعوری محرم راز من است

 

در میان حوریان تنها گل ناز من است

 

من از این دوران و دشت پرملال آزرده‌ام

 

بر فراز کوی عشقش شوق پرواز من است

 

نغمه‌ها در سینه و مرغ غزلخوانم خموش

 

روشنی بخش دل و او نغمه ساز من است

 

گرچه من بیزار و نومیدم از این چرخ فلک

 

نور امیدی از این گردونه آغاز من است

 

  این دل شیدای حیدر گر چه شد دشت جنون

 

می‌ستایم من عزیزی را که دمساز من است

 

جمعه دهم آذر ماه 96-242

اشرف خلایق

آمد بهار و نوروز، با غنچه‌ها بخندیم

 

درهای نا‌امیدی بر روی خود ببندیم

 

امید زندگی را از لاله باید آموخت

 

عمر زمانه کوته گر چه نمی‌پسندیم

 

حالا که غنچه‌ها شد بر این جهان شکوفا

 

در این جهان فانی در روی غم ببندیم

 

بلبل به روی گل‌ها آوای خوش بخواند

 

ما اشرف خلایق در این جهان چه کردیم

 

حالا که چرخ گردون بر کام دشمنان است

 

ما هم برای شادی در روی خود نبندیم

 

  روز تولد من، عید است و جشن و شادی

 

افسوس این زمانه افسرده و ببندیم

 

  تبریک حیدر این شد، نوروزتان مبارک

 

بیگانگان بدانند آزاد و سر بلندیم

 

دوم فروردین ماه 97-243

سلام گرم

سلامی گرم از این گرمای خوزستان به دلدارم

 

محبت‌ها به من دارد که مهر او به دل دارم

 

نسیمی از خزر آمد به این سوی خلیج فارس

 

که آورد بوی زلف یارو در هم کرده افکارم

 

بر آن خال لب یارم نمی‌دانی چه‌ها باشد

 

که دایم کرده بیهوشم نه میخوابم نه بیدارم

 

نخواهم افتخاری بیشتر، یارم وفادار است

 

به لطف بیشمار از دور می‌آید به دیدارم

 

دو صد شکر خدا گویم از آن محبوبه دل‌ها

 

که محبوبتر شد یارم ندارد قصد آزارم

 

  به دشت و کوه و صحرا‌ها به یاد روی او هستم

 

که از یار این پیام آمد منم حیدر گرفتارم

 

120

امیرحسین

غنچه‌ای در بستان حیدری اینجا شکفت

 

هم امیرمومنان و هم حسین نامش بگفت

 

برعلی گوید سلام و بر حسینش صد درود

 

هر کسی این نام نیکو از زبان ما شنفت

 

به چه ایامی که میلاد علی موسی الرضا ست

 

زیر چتر مصطفی این غنچه زیبا شکفت

 

مقدمش بادا مبارک شاکر از لطف خدا

 

شد مبارک بر مجید و بر مونا تبریک گفت

 

جمله اشعاری سرودم از سر صدق و صفا

 

هر که خواند اشعار را، گفتا حیدر در بسفت

 

91

 

شکوه‌ها

شبی در ساحل دریا به تنهایی به سر کردم

 

چو بودم یکه و تنها نیایش تا سحر کردم

 

به خلوت با خدای خود نرفتم بی وضو هرگز

 

کهدستوصورت خودرا به اشک دیده تر کردم

 

الهی تا به کی باید بنالم از کج اندیشان

 

نمیدانم چه کردم من که با این قوم سر کردم

 

هم از خود شکوه‌ها دارم همی از گردش دوران

 

اگر‌جرم است نیکی‌ها، چرا من این خطر کردم

 

تبه‌کاران نبردند ذره‌ای بویی ز انسانی

 

از این بی‌فطرتان یارب بدرگاهت نظر کردم

 

  شبی دیگر برو حیدر به خلوت با خدا بنشین

 

بگو آن عقده‌هایی را که با خون جگر کردم

 

90

وداع با مادر

مرغ دل امشب بیاد مادرم پر می‌زند

 

گوئیا روح پر از مهرش به ما سر می‌زند

 

من ندانستم در آن دیدار خود با مادرم

 

آخرین دیدار و دارد حرف آخر می‌زند

 

کاش می‌شد لحظه‌ای دیگر در این دوران عمر

 

با خبر گردم که مادر، حلقه بر در می‌زند

 

روز و شب ورد زبان او دعایی بهر ما

 

بهر حاجت دست به دامان پیمبر می‌زند

 

مادرم گفتا بگیرم حاجت از دخت رسول

 

می‌شنیدم او دم از زهرای اطهر می‌زند

 

  بارالها مادرم رنج فراوان دید و رفت

 

دیدمش هردم، دم از اولاد و همسر می‌زند

 

  می‌فشارد این گلویم را غم و درد فراق

 

این سخن از داغ مادر شد حیدر می‌زند

 

10/9/1390-161

 

محرم رازت شدم

سالیان سال شد جانا به همراهت شدم

 

هر کجا شد مشکلی با جان هوادارت شدم

 

خنده بر لب داشتی هر جا که دنبالت شدم

 

با نگاه عاشقی آنشب هوا خواهت شدم

 

خوب و بد گفتی و من شائق به آوازت شدم

 

با تمام گفته‌هایت محرم رازت شدم

 

بهترین شعر خودم را کز برایت گفته‌ام

 

حرفها دارم به دل کز در و گوهر سفته‌ام

 

یاد آن روزی که می‌گفتی خدای من تویی

 

بعد از آن باریتعالی، رهگشای من تویی

 

  در نظر داری که میگفتی فراموشم مکن

 

با غم تنهائیم شب‌ها همآغوشم مکن

 

  حالیا گفتی به حیدر می‌رسم ماه دگر

 

گرچه دارم مشکلی از دل کشم آه دگر

 

10/12/1390-162

 

ماه ضیافت

نسیم صبح می‌آرد شمیم گیسوی دلدار

 

کجا باشد در این عالم چنین عطری ز موی یار

 

سرو جان و تنم گشته پر از مهر و وفای او

 

ز دوری رخ دلبر، شده جسمم همه بیمار

 

شفای درد بیماران دعای آن سحر خیزان

 

چه ذکری دلنشین دارند آن دلهای شب بیدار

 

من از خواب خوش مستی نگیرم گوهر مقصود

 

اگر مقصد رسیدن بود به آن شاخه گل بی‌خار

 

چه یارب یاربی گفتم در آن شبهای قدر از دل

 

که با لطف خدا آمد طبیبی بر دل بیمار

 

  بگو ذکر مناجاتی در این ماه خدا،حیدر

 

به خواب غفلتی اکنون شب قدر ارشوی هشیار

 

122

 

پروانه دل

یار خوب من تویی‌ای نو گل رعنای من

 

چون معطر می‌شود از عطر تو سیمای من

 

پر کشد پروانه‌ی دل سوی شمع روی تو

 

تابش نورت منور می‌کند شب‌های من

 

هر چه میخواهی بکن ناز و مکن دوری ز من

 

ناز رویت را کشیدن بهتر از غم‌های من

 

بیم آن دارم که روزی مهرت از ما برکنی

 

خاطراتی بیش از این دوران نماند جای من

 

بین ما عهدی بود دور از گناه و معصیت

 

دوست می‌دارم بماند با متانت پای من

 

  افتخار حیدر است از خوبها بهتر شوی

 

با وفاتر مهربان‌ ای نوگل مینای من

 

123

 

یار بی‌انصاف

عمر ما آمد به سر یارم مرا یاری نکرد

 

دل به درد آمد ز دست او و دلداری نکرد

 

از سر شب تا سحر گفتم غزل از بهر او

 

او غزل‌هایم شنید افسوس غمخواری نکرد

 

هر چه بود از ناز و طنازی به او گفتم به شعر

 

می‌شنید  اما توجه بر دل زاری نکرد

 

یارب از دست نگارم دل به فریاد آمده

 

لحظه‌ای بر این دل و بر من پرستاری نکرد

 

هر چه کوبیدم من مسکین دری بهر نیاز

 

صاحب خانه شنید اما مرا یاری نکرد

 

  مانده‌ام حیران و مجنون گشته‌ام از دست او

 

باورش این شد که بر ما او ستمکاری نکرد

 

  هر که دارد همنشینی بی‌وفا چون یار من

 

سر به دیوار ار بکوبد فکر بیماری نکرد

 

  می‌کشم فریاد و می‌گویم به خواب غفلتی

 

تا نگویی حیدرم از بهر ما کاری نکرد

 

126

جرم وفاداری

می‌روی ای با‌وفا آخر که بیمارم کنی

 

با جدایی از همه هستیم بی‌زارم کنی

 

عهد و پیمانی که با من بسته بودی این نبود

 

دور می‌گردی ز من نزد همه خوارم کنی

 

من وفادارم به آن عهدی که با من بستهای

 

دم مزن از بی‌وفایی تا گرفتارم کنی

 

نیک میدانی به تو دلبسته‌ام در راه عشق

 

رسم یاری این نمی باشد که آزارم کنی

 

دل بریدم از همه تا این که تو یارم شوی

 

شرط یاری این نمی‌باشد که تو زارم کنی

 

  عشق شیرین میکشد فرهاد را در کام مرگ

 

همچو شیرین سعی داری همچنین کارم کنی

 

  ای فلک جرم وفاداری حیدر این نبود

 

تا به دست دوستان خود گرفتارم کنی

 

124

 

انت رب العالمین

عید قربان آمد و از بهر ما یاری نبود

 

مشکل اینجا بود نظمی هیچ در کاری نبود

 

بعد عمری گشته‌ام مجنون و سرگردان دل

 

بار ما افتاده بود و بار برداری نبود

 

دل به دریا رفته بود و مشکلی با آن نداشت

 

ساحلی آنجا نبود و یار غمخواری نبود

 

بارالها دست ما را گیر و ناجی شو به ما

 

چون توانایی و جز تو بهر ما یاری نبود

 

انت رب العالمین هستی و ستار العیوب

 

بنده درمانده‌ات را جز تو دلداری نبود

 

  آنچه را دادی به حیدر شاکر لطف تو شد

 

گر ندادی حکمتی جز حکمت باری نبود

 

127

 

پدر جانم

پدر جانم به یاد تو چنان پروانه میسوزم

 

سفرکردی‌به‌سوی‌دوست و من در خانه میسوزم

 

فلک از ما گرفته آن وجود نازنینت را

 

به ایام غدیر و من به دل جانانه می‌سوزم

 

پدر شمع وجودت رونقی بود محفل ما را

 

ولی افسوس در هجرت من دیوانه میسوزم

 

در این محنت سرا رنج فراوان دیدی و رفتی

 

به یاد پینه‌ی دستت در این ویرانه میسوزم

 

حلالم کن پدر جانم اگر از من خطا دیدی

 

و گرنه در سرای آخرت مستانه میسوزم

 

  بخوانم سوره‌ی قرآن برای شادی روحت

 

ندارد سود بر حیدر که چون پروانه میسوزم

 

129

 

جنگل

بارالها من ز مکاران دوران خسته‌ام

 

اشتباه کردم به این نابخردان دل بسته‌ام

 

دوستی و راستی را نیست جا در این زمان

 

یک فریب است آنکه میگوید  به تو وابسته‌ام

 

می‌روم با شوق و با صدق صفایم سوی او

 

ناگهان بینم که با بد فطرتان بنشسته‌ام

 

وای از این آدم نماهایی که گویند آدمیم

 

من از این دیوانه‌های بی وفا وارسته‌ام

 

یا رب از نابخردان بی‌صفت، آزرده‌ام

 

عبد خود حیدر ببین چون بر خدا دلبسته‌ام

 

130

 

تکبر

بهر تو می‌گویم غزل تا تو غزلخوانم شوی

 

با تو می‌گویم سخن تا مات و حیرانم شوی

 

از روی احساس دلم بهر تو میگویم غزل

 

پندی بگیر از شعر من تا راحت جانم شوی

 

من شکوه‌ها دارم به دل از کار و رفتار شما

 

ای کاش میشد دلبرم تا تحت فرمانم شوی

 

دل را به دریا می‌زنم تا ساحلی پیدا کنم

 

هرگز نمی‌شد باورم که موج طوفانم شوی

 

جایی ندارد پیش ما این همنشینی با شما

 

کی باورم بود این چنین تو ریگ دندانم شوی

 

  حیدر ندارد  عمر نوح و صبر ایوبی دگر

 

تا که نشیند پای تو جانا که جانانم شوی

 

 

دشت خدا

تا در این دشت خدا راه دلم پوئیده‌ام

 

کی گلی زیبا به سان روی تو بویده‌ام

 

دیده و دل هر دو مجنون گشته‌اند از روی تو

 

چون ز دست مهربانت باده‌ای نوشیده‌ام

 

از ره صدق و صفا پیوند یاری بسته شد

 

بهر این دلدادگی از جان و دل کوشیده‌ام

 

تا تو را دیدم ندارد خواب خوش چشمان من

 

چون که زیبا چهره‌ای من با شما جوشیده‌ام

 

این دل شیدا اگر رنجیده معذورش بدار

 

چشم خود را بر همه خوب و بدی پوشیده‌ام

 

  با وفا هر روزه با حیدر وفاداری بکن

 

من پی‌مهر و وفا با دلبرم کوشیده‌ام

 

132

 

هم نشین با گل

ای بلبلان چه چه زنید امروز دلبر آمده

 

ای مطربان خوشترزنید آن تاج بر سر آمده

 

چون خرمن گل موی او همچون کمان ابروی او

 

دیدار یار شوخ من امشب میسر آمده

 

هر کس نمی‌داند به جز عشاق این اسرار عشق

 

آن کس بداند سر ما کز جاهلی در آمده

 

هرگز مپندار این چنین عاشق به مقصد می‌رسد

 

در راه عشق وعاشقی جانها ز تن در آمده

 

از روی آن صدق و صفا گردیده‌ای عاشق بدان

 

کز نور عشق و عاشقی دلها منور آمده

 

  این بیت آخر را بگو حیدر به هر دلداده‌ای

 

عشقی که پوشالی بود چون خاک بر سر آمده

 

150

 

برگ گل شقایق

دل مست دیدن تو ای یار مهربانم

 

از دوریت هلاکم آتش مزن به جانم

 

من بیقرار حسن و آن خال روی لب‌ها

 

کی می‌دهی شفایم آخر بگو بدانم

 

آرام جان بلبل، دشت گل و شقایق

 

ای روی تو چو گلشن، ای عشق جاودانم

 

این راه و رسم عشق و آغاز سرنوشتست

 

این جمله با تو گفتم غافل ز تو نمانم

 

از شر این خرافات سر می‌نهم به صحرا

 

در کوه و دشت و صحرا آوای عشق خوانم

 

  با همت و توکل من می‌رسم به مقصد

 

این جمله گفته حیدر چون معتقد به آنم

 

151

 

شبی کنار ساحل

شبی کنار ساحل هوای یار کردم

 

هوا به این تمیزی یاد نگار کردم

 

یک شاخه تار مویش به از جهان هستی

 

چه یار مهربانی با دل شکار کردم

 

گلهای دسته دسته ز کوه و دشت و صحرا

 

به دست خود بچیدم بر او نثار کردم

 

به عابدان عاشق و عاشقان عارف

 

مدال عاشقی را به دست یار کردم

 

هوس به یار دیگر در این جهان که هرگز

 

به یار اول خود من افتخار کردم

 

در این جهان فانی مشو اسیر ثانی

 

شبی به خود بگویی ترک دیار کردم

 

خوشا به حال حیدر نشد اسیر دیگر

 

که راه راست این است من اختیار کردم

 

60

محرم دل‌ها

همسرم با من نشین با من دمی همراز شو

 

دخترم وقت نماز شب تو در پرواز شو

 

ای سه فرزند عزیزم روز و شب را ساعتی

 

پیرو زهرا یکایک با دلش دمساز شو

 

نو عروس سیدم با من نشین قران بخوان

 

تا بخوانیم سوره‌ای با من تو هم آواز شو

 

هر زمان آمد مونا با او نماز شب بخوان

 

همره او صاحب صد عزت و اعزاز شو

 

هر که یا زهرا بگوید جای او در قلب ماست

 

قلب ما جای عزیزان است تو هم انباز شو

 

  عقده از دلها گشودن ذکر یارب یارب است

 

این مناجات علی گوی و تو سرافراز شو

 

  حیدرا، این شعر یازهرا بماند تا ابد

 

شکر این نعمت برو با خالقت همراز شو

 

 

57

 

سرنوشت

آن خالق توانا صاحب سرنوشته

 

رو قلب مسکین من نام تو را نوشته

 

من عاشقانه دارم روزانه شوق دیدار

 

روزی که دیر آیی سالی به ما گذشته

 

عاشق چو من نباشد دیوانه‌ی تو هرگز

 

معشوق با وفایم بهتر ز هر فرشته

 

هرکس به ما کند ناز نازش خریدنی نیست

 

ناز تو را خریدم کی گفته کار زشته

 

این راه عاشقی را من اختیار کردم

 

ناخواسته بوده راهم تقدیر و سرنوشته

 

  رفتم به گل فروشی بهرت گلی بیارم

 

گلی که لایق توست هرگز کسی نکشته

 

  بلبل به شاخه‌ی گل با نغمه‌ها همی گفت

 

عاشق و معشوقه را گلشان به هم سرشته

 

 
  راه خطا نرفتم دوران عمر هرگز

 

کی عاشقی خطا بود این را کجا نوشته

 

 
  ایزد به حیدر آموخت این راه پاکبازی

 

هر پاک و با صفایی راهش سوی بهشته

 

 

133

 

 

 

 

 

تکبر

تو ای عزیز با وفا که یار و غمخوار منی

 

این قابل تحسین بود آگه ز اسرار منی

 

در این زمان که خار و خردل‌ها بروید جای گل

 

در روزگار عاشقی تو دلبر و یار منی

 

من در تمام زندگی پیوسته بیمار توام

 

هرگز نمیشد باورم که تو گرفتار منی

 

در خواب غفلت بوده‌ام من در مسیر عاشقی

 

من شاکرم از لطف تو این گونه بیدار منی

 

من می‌سرایم این غزل از روی احساس دلم

 

خواهم بدانی روز و شب در فکر افکار منی

 

  دل را به دریا میزند حیدر به این امواج عشق

 

ساحل ندارد این دلم زیرا تو دلدار منی

 

5/11/1388-134

 

اشک شوق

جامی بگیرم از می و مست از می نابت کنم

 

در حال مستی عازم آن بستر خوابت کنم

 

در هجر روی ماه تو آهی برارم از دلم

 

با اشک شوقم یک نظر بر چشم پر آبت کنم

 

من می‌سرایم این زمان شعر و غزل‌ها بهر تو

 

تا در کمال عاشقی غرق تب و تابت کنم

 

گر ناز کردی نازنین من می‌کشم ناز تو را

 

جان می‌طلب جانان من تا جان بقربانت کنم

 

این دوستان بی‌وفا بر هم زنند افکار تو

 

اندیشه دارم در سرم فکری به اعصابت کنم

 

  حیدر بسوزد روز و شب از هجر خال روی تو

 

ای‌کاش میگفتی‌که می‌خواهم‌ چو شمع آبت کنم

 

149

 

تقدیم به مادر

مادر به خدا سوگند تو جان و تنم بودی

 

در باغ و گل و بستان سرو چمنم بودی

 

من عاریم از خواهر دلسوز ندارم من

 

هم مادر و هم خواهر تو یاسمنم بودی

 

من هر چه که می‌باشم از ذکر دعای توست

 

ای عطر گل خوشبو مشک ختنم بودی

 

هرگاه دعا خوانی ما در نظرت بودیم

 

ای کاش به جای جان تو در بدنم بودی

 

حیدر شده شرمنده دیر آمده دیدارت

 

هرگز نشوی دلگیر تو جان و تنم بودی

 

22

 

فراق عشق

تو به باطن آن نبودی که به ظاهرت بدیدم

 

نظرم به خال رویت که درون تو ندیدم

 

نه تو عاشقی بدانی، نه به پای عشق مانی

 

گلی از محبت و عشق ز وجود تو نچیدم

 

من اگر به شوق یاران غزلی جدا نوشتم

 

ولی بهترین غزل را که برای تو سرودم

 

نه تو لایقی به معشوق و نه قدر عشق دانی

 

چه عجیب سرنوشتی که به آن رسیده بودم

 

دو صد آفرین به بلبل که رود به دیدن گل

 

سخنی ز عشق گوید که من این از او شنیدم

 

  به سر آمد عمر کوتاه و به پای تو هدر شد

 

گذرم به کوی معشوق و گلی از آن نچیدم

 

  چه دری گشوده‌ام من به درون قلب پاکم

 

که مکان بی‌وفایان به درون آن گشودم

 

  من حیدر از جدایی به فراق اگر بمیرم

 

به از آن بود که هر شب سوی تو بود امیدم

 

135

 

نغمه‌های عاشقی

عطر گل‌های بهاری بوی خوشتر میدهد

 

مرغ شیدا نغمه‌های عاشقی سر می‌دهد

 

زنده می‌گردد زمین و آسمان فصل بهار

 

هر نسیم از عطر گل‌ها بوی دلبر می‌دهد

 

ای صبا بر ما رسان عطر خوشی از کوی یار

 

عطر زلفش بوی گل‌های معطر می‌دهد

 

هر گلی هرگز نباشد قابل بوییدنی

 

روی او زیبا و بوی مشک و عنبر می‌دهد

 

جمله گل‌هایی که می‌بویم بریزم بر سرش

 

آن که با ما این ندای عاشقی سر می‌دهد

 

من اگر هر روزه گویم یک غزل در شان تو

 

ازدل و جانم پیامی بر تو دلبر می‌دهد

 

دومین روز بهاری آمدم در این جهان

 

بهترین تبریک دلبر بهر حیدر می دهد

 

2/1/1389-137

جواب سر بالا

من به امید توام جام شرابم می‌دهی

 

پس کی از جام و وجودت می نابم میدهی

 

انتظار دیدنت باشد دل شیدای من

 

از چه با این دوریت هر دم عذابم میدهی

 

ای که دل گشته گرفتار خم ابروی تو

 

نوش دارو کی به این حال خرابم میدهی

 

چون به تو دلبسته‌ام گفتی که خواهانت منم

 

مانده‌ام حیران که سر بالا جوابم میدهی

 

از سر صدق و صفا باشوق دل دادم به تو

 

از چه با این غمزه‌هایت پیچ و تابم میدهی

 

  جمله شعر من در این دفتر ندای بهر توست

 

انتظارم کی نظر بر این کتابم میدهی

 

  گر تو با حیدر وفاداری کنی هر روز و شب

 

در وفا بر عهد خود  داری شتابم میدهی

 

 

146

نور مهتاب

کی شود پیمانه از جام شرابت پرکنم

 

جام خالی دلم از شهد نابت پرکنم

 

نام خوبان می‌نویسم در کتاب قلب خود

 

قسمت خالی این دفتر به نامت پرکنم

 

کلبه دل از فراقت گشته هم چون شام تار

 

کی شود این خانه از نور جمالت پرکنم

 

مهربانی از وجود مهربانت سرزده

 

می شود کام دل خود از مرامت پرکنم

 

از سر شوق انتظارت میکشم هر روز و شب

 

کاسه عشقم از آن حسن و کمالت پرکنم

 

  نور مهتاب ار بتابی سوی حیدر با شتاب

 

غم کنم بیرون و شادی از جمالت پرکنم

 

147

 

یازهرا

در مدینه آمدم خاکت چرا پیدا نشد

 

آن همای رحمت و مشکل گشا پیدا نشد

 

روز‌ها اندر مدینه شام‌ها اندر منا

 

اندرون کعبه و اندر منا پیدا نشد

 

گوهر نایاب ما پنهان شده نزد خدا

 

چلچراغ روشن عرض و سما پیدا نشد

 

تربت پاکت دوای درد هر درمانده‌ای

 

آن شفا بخش دل و جان‌ها چرا پیدا نشد

 

از مدینه‌ آمدم با چشم گریان در صفا

 

در میان مروه گشتم تا صفا پیدا نشد

 

  بارالها اختر عالم کجا پنهان شده

 

ماه من در آسمان بدرالدجا پیدا نشد

 

  آنقدر گشتم که جان آمد به لب جانان کجاست

 

در فراق او شدم گریان چرا پیدا نشد

 

  ناله‌ها و گریه‌هایم در فضا پیچیده است

 

آن که می‌جستم به درگاه شما پیدا نشد

 

  هر کجا بوی گلی آید گمانم خاک اوست

 

عاقبت آن تربت مشک ختن پیدا نشد

 

  حیدرا خوبان عالم مانده‌اند حیران هنوز

 

خاک زهرا جز درون قلب ما پیدا نشد

 

20

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تقدیم به مادر

الا ای مادر خوبم که داری عفت زهرا

 

خدا صد ساله‌ات سازد به حق عصمت زهرا

 

چه شب‌هایی که بهر من نخفتی تا سحرگاهان

 

چه روز‌ها تربیت کردی به یاد عزت زهرا

 

مشو مادر ز من دلگیر اگر دیر آمدم پیشت

 

مرا می‌بخشی ای مادر به نام عترت زهرا

 

کلیدی از بهشت باشد، به دست مادر خوبم

 

شود راضی ز من شاید حسین حضرت زهرا

 

پدر پیر است و درمانده هوادارش تویی مادر

 

خدا عمرت دهد جانا به حق رافت زهرا

 

هر آنچه من به کف دارم نشانش از‌دعای توست

 

که این خواست تو میباشد زمال و مکنت زهرا

 

اگر‌حیدر‌فراغت‌داشت‌تو را‌بروی سر بگذاشت

 

که راضی بود از دستت به یاد حکمت زهرا

 

16

ساقی

ساقیا می‌بینم این دم جلوه‌ی روی تو را

 

شاه مهرویان ندارد چشم و ابروی تو را

 

پر کشید سوی تو، ساقی مرغ تنهای دلم

 

چون شنیده این زمان گفتار دلجوی تو را

 

یاد گل‌های بهاری یادم آرد روی تو

 

هر زمان دید آن سرو سیما و گیسوی تو را

 

راه و رسم با وفایی نیست دوری از نگار

 

رخ نما بر من که بینم خال هندوی تورا

 

یاد شب‌های جوانی افتم و روز وصال

 

هر زمان می‌بینم آن چشمان جادوی تو را

 

  با تو از روی وفا گویم سخن، نی از هوس

 

کی هوس بازی ببیند طره موی تو را

 

  حیدرا با دوستان خود مدارا کن دمی

 

تا به جان و دل پذیرد جلوه‌ی روی تو را

 

 

79

مرقد مولا

من از این گردش دوران پریشان خاطرم امشب

 

کنار مرقد مولا رضایم حاضرم امشب

 

بیا مرغ دلم یک دم از این کنج قفس بیرون

 

بپر با این کبوتر‌ها به اطراف حرم امشب

 

حرم جای مناجات و دعا کن دردمندان را

 

که شاید مرغ حق آید نشیند بر سرم امشب

 

نوای طبل و شیپور و صدای نغمه‌ی مرغان

 

نوای خوشتر قرآن بخوانند از کرم امشب

 

شب میلاد پیغمبر کنار هشتمین اختر

 

بگیرم حاجت خود راز حی داورم امشب

 

  الهی گونه می‌سایم به درگاه رضای تو

 

توهمیک‌گوشه‌ی چشمیبه منکن ازکرم امشب

 

  مکان استجابت هاست ایوان طلا حیدر

 

بخوان آیاتی از قرآن بگو که شاکرم امشب

 

 

76

زنجیر بلا

از باد صبا پرسم کس خانه نمی‌باشد

 

گفتا که دراین خانه بیگانه نمی‌باشد

 

از دوری او شب‌ها خوابم نبرد هرگز

 

این یار دل انگیزم جانانه نمی‌باشد

 

ترسم به سر راهش صد دام بلا باشد

 

بر چرخ فلک انسان دردانه نمی‌باشد

 

ای یار وفادارم دوری چه کنی از ما

 

هر یار جفا پیشه فرزانه نمی‌باشد

 

در بستر خوابم شب مژه نرسد بر هم

 

چون تابش رخسارش در خانه نمی‌باشد

 

  ای شاخه نبات حافظ با زلف تو زنجیرست

 

زنجیر بود اما بر شانه نمی‌باشد

 

  فرهاد زدی بر سر با پتک بلا اما

 

دلبسته‌ی تو شیرین افسانه نمی‌باشد

 

  دلدادگی حیدر یک نعمت بی‌چون است

 

خوشحال شدم زیرا بیگانه نمی‌باشد

 

17/2/1389-138

چون با خدا هستی

شرمنده‌ام از روی تو بنشسته در ویرانه‌ای

 

صدها گره افتد به کار هرکس و هر خانه‌ای

 

وفق مراد ما نشد هر خواهش و هر خواسته

 

چون سرنوشت ما شده در دست یک دیوانه‌ای

 

یارب تو یاری میکنی هر پاکباز و بنده‌ای

 

از شر هر دیوانه و اهمال هر بیگانه‌ای

 

بی‌بند و باری این زمان جرمی نمی‌باشد ولی

 

افتد به کار آدمی صد مانع جانانه‌ای

 

ای چرخ گردون تا به کی باشیم اسیر ناکسان

 

هرگز نبوده فکر ما بر این چنین دیوانه‌ای

 

  این عمر ما را می‌دهد این چرخ گردون بر فنا

 

تا چشم خود را وا کنی پر کرده‌ای پیمانه‌ای

 

  حیدر به لطف ایزدی چنگی زده بر ریسمان

 

چون باخدا هست اوبدان باخوب و بد مردانه‌ای

 

 

139

مرغ اجل یا خال لب

همه گل‌های خوشبو را به گلزار تو می‌بینم

 

که از باغ گلت هردم گلی از بوته می‌چینم

 

اگر دوری کنی از من پریشان میشوم جانا

 

به جای آن که بر خیزم به دیدار تو بنشینم

 

چو می‌دیدی که بیمارم پرستار دلم گشتی

 

به چشم دل تو را دیدم که بنشستی به بالینم

 

اگر درد مرا امشب طبیبی مهربان باشی

 

در این بستر نمی‌میرم چو بینم یار دیرینم

 

نمی‌میرم مگر آنگه که روی از من بگردانی

 

مگردان روی خود از من تو هستی ماه و پروینم

 

  اگر مرغ اجل امشب نگیرد جان حیدر را

 

زجا خیزم به امیدی که پهلوی تو بنشینم

 

105

سیه گیسو

امشب از هجرت به میخانه پناه آورده‌ام

 

باده نوشی را برای دل گواه آورده‌ام

 

عشق تو از دین و آئینم مرا بیرون ببرد

 

در وجود خود تو را اینگونه راه آورده‌ام

 

چون نبود امشب طبیب دیگری درد مرا

 

ای سیه گیسو به چشمانت پناه آورده‌ام

 

امشب از درد و غم تو لحظه‌ی خوابم نبرد

 

همنشین خود تو را من جای ماه آورده‌ام

 

دل به شوق دیدنت یک لحظه آرامش گرفت

 

چون طبیب حاذقی با فر و جاه آورده‌ام

 

  این دل لرزان اگر در سینه حیدر جا گرفت

 

در درون او غم و اندوه و آه آورده‌ام

 

106

بوی گل صنوبر

باد بهار می‌وزد بر سر و زلف یار من

 

عطر گل صنوبری تراود از نگار من

 

سفره عید و شمع گل ذکر دعای سال نو

 

با تو امید زندگی می‌دهد این بهار من

 

سنجد و سیب و سبزه و سنبل و سکه روز عید

 

سمبل هر سلامتی تا که تویی کنار من

 

شادی و شور و شوق من در شب شعر و شاعری

 

بهر شراب لعل تو ای گل نو بهار من

 

مرغ دل از برای تو پر زد و نغمه سر دهد

 

هم دل و هم نوا شدی با دل بی‌قرار من

 

  گرچه نیازموده‌ای پر بزنی به کوی عشق

 

بال و پری گشوده‌ای بر همه شاخسار من

 

  مرغ چمن اگر شبی با دلم آشنا شوی

 

شور دگر بر این غزل باشد و سیم تار من

 

  عید و بهار و سال نو بر همگان مبارک است

 

از دل و جان حیدر است این سخن و شعار من

 

دوم فروردین ماه 1396-237

سحر و جادو

هر دل شیدا ببیند آن خم ابروی تو

 

پر زند دیوانه وار آید به سوی کوی تو

 

با نگاهی برده‌ای هوش از سر دیوانه دل

 

سحر و جادو می‌کند آن نرگس جادوی تو

 

ماه مهرویان به حسن خویش کی نازد دگر

 

فخر زیبایی بود سیمای نقش روی تو

 

محفل انس از وجود تو معطر می‌شود

 

عطر گل‌های بهاری می‌دهد گیسوی تو

 

چون شراب می همی سازد دل عاشق خموش

 

مست و شیدا میکند آن زلف مشکین موی تو

 

  شوق پرواز این دل دیوانه دارد سوی تو

 

شعر‌حیدر قطره از دریای حسن و خوی تو

 

12/11/1395-236

گنهکاران

بر گنهکاران بیا یکدم نظر کن یا علی

 

بر سرای امتت یکدم گذر کن یا علی

 

روز و شب ذکر دعا شد کار ما در راه تو

 

شام تاریک مرا دیگر سحر کن یا علی

 

در صف خوبان تو ردی ز پای ما نبود

 

جان زهرایت ز ما رفع خطر کن یا علی

 

بهر امید آمدیم ما را نرانی از درت

 

این عبادت‌های ما را پر ثمر کن یا علی

 

ابن ملجم را تو فرمودی مراعاتش کنند

 

از سر ما رهروان رفع شرر کن یا علی

 

  بهر آمرزش ببر پرونده مان نزد خدا

 

بندگان را از گناهان بر حذر کن یا علی

 

  آن شب قدری که باشد هم طراز سالها

 

قلب ما روشن تو از شمس و قمر کن یا علی

 

  هر که دارد چون من حیدر به تو دست نیاز

 

کام او شیرین‌تر از شهد و شکر کن یا علی

 

143

گل مریم

گلی دادند دست ما گلی مریم بود نامش

 

ربوده مرغ دل روزی مرا افکنده در دامش

 

دلم دیوانه می‌باشد و دارد شوق دیدارش

 

به‌سویش‌پرکشید اما‌چه‌خوشبنشسته بر بامش

 

عجب صید دلم کرده بنازم هر دو چشمانش

 

مبارک باشد این صید و بر آورده شود کامش

 

من سرگشته‌ی مسکین به اشعارم کنم یادش

 

امیدم اینکه با شعرم بریزم گل به دامانش

 

اگر شعرم بود قابل بگیر از آب زر قابش

 

چه پرسی از من شیدا گل مریم بود نامش

 

  چه خوش آمد به سوی ما فدای مقدم پاکش

 

صفا و مهربانی را بریز حیدر تو بر جامش

 

142

یاد جوانی در بهار

عطر و بوی زلف تو بس بی‌قرارم می‌کند

 

مست و مدهوش از خودم بی‌اختیارم می‌کند

 

ای که داری عطر آن مشک ختن برزلف خود

 

دوری از رویت مرا دارد خمارم می‌کند

 

نور چشمان تو همچون چلچراغ محفلم

 

کاش دانی هجر تو دارد چه کارم می‌کند

 

من که سر گردانیم گردیده زین دوران سرد

 

بودنت یاد جوانی در بهارم می‌کند

 

خوش بود روزی که باشی نزد حیدر همچو گل

 

گر چه میدانم نگاه تو شکارم می‌کند

 

402

رمز پیروزی

بی‌نهایت شاکرم یارب ز نعمت‌های تو

 

هم ز نعمت‌ها و هم از بهر رحمت‌های تو

 

در به روی من گشودی هر کجا در بسته بود

 

ره گشا در زندگی گردید عنایت‌های تو

 

من که مسکین و گنه کار بنده‌ای ناقابلم

 

هر خطای بنده سرپوشش ز رافت‌های تو

 

بارالها از کدامین نعمتت شاکر شوم

 

ره نمود از بهر من گشته هدایت‌های تو

 

رو به هر سو می‌کنم نام تو آرم بر زبان

 

رمز پیروزی حیدر از کرامت‌های تو

 

403

راه خطر

امشب به سر کویت قصد سفرم باشد

 

دیدم که پریشانم فکرت به سرم باشد

 

آنی که شده تقدیر تغییر نخواهد کرد

 

گر تخت سلیمانی مد نظرم باشد

 

از دل نروم هرگز راهی که خطا باشد

 

چون بهر بقای من راه خطرم باشد

 

سوزی که به دل دارم ساز تو نشد هرگز

 

این گفته ز افکار و خون جگرم باشد

 

راهی که به سوی تو راضی بشود خالق

 

از بهر من حیدر آنجا گذرم باشد

 

404

 

سجده‌گاه خالق

صبر و قرار از سر برفت سرور نمی‌آیی چرا

 

این دل برفت از دست من دلبر نمی‌آیی چرا

 

من کوه صبرم نرم شد از این غم هجران تو

 

باد خزان آمد مگر، گل در نمی‌آیی چرا

 

شمس و قمر از این دل شیدای من آهی شنید

 

افتاده شوری بر سرم آخر نمی‌آیی چرا

 

گوش فلک هم می‌شنید آه دل شیدای من

 

گیرم که بی‌دین هم شدی کافر نمی‌آیی چرا

 

کمتر ز مژگانت بزن خنجر بدیوار دلم

 

در کلبه ویران من از در نمی‌آیی چرا

 

  آشفته خاطر گشته‌ام یارب مرا یاری نما

 

زین خاطر آشفته‌ات گو در نمی‌آیی چرا

 

  شاکر به درگاه توام ای رهنما و ره‌گشا

 

در سجده‌گاه خالقت حیدر نمی‌آیی چرا

 

 

405

می مده ساقی

می مده ساقی به من امشب خرابم می‌کنی

 

چو مرا مست از می جام شرابم میکنی

 

من که بیمار و خراب از گردش چرخ فلک

 

طاقت می کی مرا باشد، عذابم میکنی

 

بس از این دیوانگان بی‌خرد رنجیده‌ام

 

طاقت صبری ندارم من کبابم میکنی

 

کی بود مستی فرار از مکر فرد بی‌خرد

 

لحظه‌ای با عالم مستی مجابم میکنی

 

جام صبر حیدر از پیمانه افزونش مکن

 

قطره‌ای افزون کنی چون شمع آبم میکنی

 

  مستی از جام می انگور نبود رهگشا

 

گرندانم این حقیقت را جوابم میکنی

 

406

ساحل من

غزلی بهر دل تو بسراید دل من

 

تابدانی که دعا گوی تو شد محفل من

 

رونقی گر نبود بهر تو این کلبه ما

 

محفل ذکر دعا بهر تو شد منزل من

 

از دلم نغمه سرایم و دو دستم به دعا

 

چون که آن مهر و وفای تو شده شامل من

 

قایقی بشکسته بودم من در آن دریای عشق

 

آن دل دریایت گشته کنون ساحل من

 

سال‌ها سر گشته بودم در سرای زندگی

 

از سر حیدر برون شد جهل و آمد عقل من

 

  سینه بی کینه من خالی از ریب و ریاست

 

یک دلی بی‌کینه بامهر وفا حاصل من

 

407

 

آثار گفتار

بر دلم دارم امیدی بهر دیدارت هنوز

 

یادگاری مانده در فکر من افکارت هنوز

 

بر سرت رویای سرمستی و بر دل ناله‌ها

 

گوش جان پرگشته از آثار گفتارت هنوز

 

عارف آزاده‌ای بودی و فرد باخرد

 

بر دل و جانم نشسته متن آثارت هنوز

 

بارها گفتی به من این نابکاران جاهلند

 

گر‌چه دوران طی شده در‌گوشم اخطارت هنوز

 

کاش دانی برسر حیدر چه دورانی گذشت

 

مانده پیش چشم من گفتار و کردارت هنوز

 

408

 

سرافکنده

بارالها به جوانی ز تو شرمنده شدم

 

چونکه آلوده‌ی کوته نظران بنده شدم

 

بس اراجیف و خرافه بشنیدم ز ددان

 

در مسیرم به ره زندگی درمانده شدم

 

این حریفان ز چه رو نام خود آدم بنهند

 

نام زیبنده بر این‌ها ز تو جوینده شدم

 

حیف از این عمر گرانم که به این‌ها گره خورد

 

چون نشد کام دلم، بنده سرافکنده شدم

 

شاد و خوشنودم من حیدر و دستی بر دعا

 

که رها گشتم از این قوم و ترا بنده شدم

 

409

 

صوت تار من

صوت تار من صدای سوز دل باشد هنوز

 

چون دل من از جوانیم خجل باشد هنوز

 

گاه لرزان می‌شود از دیده و افکار من

 

چون ندارد چاره‌یی گاهی کسل باشد هنوز

 

سمبل صبر و سخاوت گشته در سینه ولی

 

روبروی هر تبهکاری زبل باشد هنوز

 

چون که باشد مخزن غم بهر هر درمانده‌یی

 

از برای خاطرات من سجل باشد هنوز

 

می‌شوم دلگیر گاهی از غم تنهاییم

 

شکوه‌یی از بد زبانی‌ها به دل باشد هنوز

 

  بارالها قطره‌یی از صبر در جامم بریز

 

بهر حیدر این کرامت مشتمل باشد هنوز

 

411

 

سخن حیدر

من در آن دریای عشقت قایقی بشکسته‌ام

 

چون نمیدانی که با جان و دلم دلبسته‌ام

 

عکس روی تو که بر دیواره قلب من است

 

بس که دیدم عکس تو، اما نبودی، خسته‌ام

 

کاروان بزم عاشق ها رسیده کوی عشق

 

من هنوزم پای بد عهدی تو بنشته‌ام

 

من خجل از دیدگانم بس که مانده انتطار

 

ظاهراً در پشت درب کلبه‌ای در بسته‌ام

 

عمر نوح و صبر ایوب از خدا حیدر بخواه

 

عمر من کوتاه و اینگونه به تو وابسته‌ام

 

412

 

پسین روز پاییزی

پسین روز پاییزی هوای دیگری دارد

 

چو برگریز درختانش صفای بهتری دارد

 

اگر چه برگریزان هم پیامی بهر ما آرد

 

بدان عمر گران ما زمانی، آخری دارد

 

بیا شاخسار زندگانی همچو گل باشیم

 

که گل در هر زمان عطر بوی خوشتری دارد

 

نه برگی بر درخت مانده نه گل بر شاخه گلها

 

فغان بلبل از گل بود که برگ پرپری دارد

 

صباحی عمر گل بود و دو چندی عمر تو حیدر

 

ولی پایان این هر دو غم سنگین تری دارد

 

413

 

آب سرد زنده‌رود

نم نم باران پاییزی دلم را زنده کرد

 

یاد گل‌های بهاری در ضمیر بنده بود

 

بارالها نعمت بارش دریغ از ما مدار

 

رحمت باران تو هر لاله را رقصنده کرد

 

هم گل و هم باغ و بستان  وچمن در انتظار

 

بهر بارانی که هر جنبنده‌ایی را زنده کرد

 

زنده رود ما که زیبایی شهر و کشور است

 

گشته بی‌آب و کویر و عاملش شرمنده کرد

 

هر کجا کودن به هر کاری شود مسئول کار

 

بهر کردارش بگرییم و نباید خنده کرد

 

  کاش می‌پرسید از او حیدر دلیل کار او

 

کاش می‌شد نور مه در آب او تابنده کرد

 

414

                                           الطاف مسیحایی

چون که الطاف مسیحا راهکار من شده

 

دلبری از دین موسی انتظار من شده

 

چون مسلمانم مسلمانی به من داد افتخار

 

فصل پاییز و زمستان هم بهار من شده

 

اختر بدمهر اگر نامهربان شد بهر ما

 

بهتر از دخت کلیسا بیقرار من شده

 

او که دارد حسن و خویی از تبار حوریان

 

از دل شمس و قمر او غمگسار من شده

 

چون که شاکر گشته حیدر بهر نعمت‌های دوست

 

بر سرم مرغ سعادت افتخار من شده

 

415

یاد دوستان

یاد دوستان قدیم در خاطراتم زنده شد

 

چون مروری بر جوانی و بهار بنده شد

 

هر زمان از عمر آدم خاطراتش ماندگار
بهترین دوران آن‌ها در دلم پرونده شد

 

گاه با شادی گذشت و گاه با خون جگر

 

هر چه باشد خوب و بد، توشه بر آینده شد

 

عمر ما کوتاه باشد خاطراتش بی‌شمار

 

خاطرات خوب ما در هر زمان سازنده شد

 

در جوانی عمر حیدر گشته پر سوز و گداز

 

شاکر و خشنود، پیوسته خدارا بنده شد

 

416

کمتر تو قهر و ناز کن

ای نازنینا بر دلم کمتر تو قهر و ناز کن

 

درب دل دیوانه را بهر گلایه باز کن

 

گاهی اگر نازی کنی ناز تو را من میکشم

 

اما دلم را با دلت یک لحظه‌ای دمساز کن

 

هر جام صبری حدی و پیمانه هم دارد حدود

 

لبریز مکن پیمانه را سیم دلم را ساز کن

 

مرغ دل شیدای من بر کوی تو پر میزند

 

از خود مران مرغ دلم گو سوی ما پرواز کن

 

حیدر از این جور زمان بس ناله‌ها دارد به دل

 

اما بیا تو نغمه‌های دیگری آغاز کن

 

417

ثنایی بهر آرامش

بلای جان ما گشتی تو ای بالا بلا امشب

 

هر آنچه بوده اسرارم تو کردی بر ملا امشب

 

صفای همدلی بود ثنایی بهر آرامش

 

دعای حق اجابت گشت و بر ما شد روا امشب

 

در دروازه شهرم اگر بسته عدو بر ما

 

رسیده آنچه تقدیر است از بهر بقا امشب

 

هر آن چه داده‌ای بر ما سپاس ای خالق هستی

 

روا هم گر نشد حاجت به ما گشته روا امشب

 

بخواه از خالقت حیدر هر آنچه در جهان خواهی

 

که از مخلوق اگر خواهی تو هم گشتی گدا امشب

 

418

کاخ‌های تهران

کاخ‌هایی در بلندی‌های تهران ساخته‌اند

 

کوخ‌ها ویرانه شد تا برج‌ها افراختند

 

این پلیدان گدا زاده، حرام‌خورهای دزد
 
مال مردم غارت و در توبره‌شان انداختند

 

چون ندارند خلق و خوی آدمیت این ددان

 

اسب جهل خویش بر فرهنگ ایران تاختند

 

بینوا محتاج یک نان بهر فرزندان خویش

 

این سخیفان بین، که بر اشرافیت پرداختند

 

با وجود این وزیر و آن مدیر دزد و پست

 

هموطن‌ها همچو حیدر عمر خود را باختند

 

419

 

وای بر حال دل

تیر مژگان و خم ابروی تو ماه من است

 

سایبان نرگس جادو به دل آه من است

 

چون گدای حسن تو گردیده این دیوانه دل

 

آن پریشان موی تو بر شانه‌ها، شاه من است

 

عقل و هوشم را مبر، زین بیش مدهوشم مکن

 

این مسیر پرخطر آغاز این راه من است

 

وای بر حال دل شیدا، زدست دیده‌ام

 

این گرفتاری دل از دیده، گهگاه من است

 

هر دمی با خنده‌های دلنشین، دل می‌بری

 

دلبرا، این دلبری‌های تو دلخواه من است

 

  قامت رعنای تو هوش از سر حیدر ببرد

 

هوش من بر سر نبود، اما دل آگاه من است

 

420

شاهکار خلقت

در دلم هستی و از اغیار حاشا میکنم

 

چون گل روی ترا از دل تماشا میکنم

 

شاهکار خلقت خالق، جمال و حسن تو
 
نزد مهرویان، همین زیبایی افشا میکنم

 

مه تابان، چلچراغ محفل شبهای من

 

جسم و جان خویش را بهر تو کوشا میکنم

 

من ترا از محفل عرفان خالق خواستم

 

چون بنام او و از بهر تو انشا میکنم

 

شعر حیدر از دل و از جان تراوش میشود

 

این غزل را از درون خویش جوشا میکنم

 

421

آن عهد و آن پیمانه

مرا افسانه بر سر بود که یار افسانه میگوید

 

چه زیبا او سخن از عهد و آن پیمانه میگوید

 

از آن افکار خودخواهی بسی من شکوه‌ها دارم
 
چرا بی‌جا سخن گاهی از آن دردانه میگوید

 

محبت‌های با احساس او از حد فزون گشته

 

سخن‌های دل افروزی، آن فرزانه میگوید

 

الها عذر تقصیرم از آن مخلوق مظلومت

 

اگر گاهی سخن حیدر چو یک بیگانه میگوید

 

به سر آشفتگی‌ها بود، اگر بی محتوا گفتم

 

ولی دل از گل و شمع و پر پروانه میگوید

 

422

شور سرمستی

در دلم هستی و می‌گردم که پیدایت کنم

 

با نوای شور خود سرمست و شیدایت کنم

 

نازنینا چون تو، هستی از تبار حوریان

 

از افق بیرون بیا تا من هویدایت کنم

 

دیده را بستم در این صحرای بی‌پایان دل

 

تا که با جان و دل و دیده تماشایت کنم

 

کاش دانی گوهر مقصود و کمیاب منی

 

تا تو را با واژه‌های قدس معنایت کنم

 

از دل شمس و قمر بیرون بیا، رنگین کمان

 

تا برای محفل عشقم مهیایت کنم

 

  حیدر ار هجر تو امشب چون پر پروانه شد

 

شب گذشته تا چه فکری بهر فردایت کنم

 

423-11/9/1399

طراوت دل

چه خوش است میسرایم غزلی به زیر باران

 

غزلی زعمق جان و به کنار جویباران

 

چو هوا، دلنشین و غزل و طراوت دل
 
که هوای فصل پاییز شده، همچو نوبهاران

 

چو بود سروده من به لطافت طبیعت

 

قلمم به دست بود و قدمم به سبزه‌زاران

 

گل و بلبل و گلستان که غذای روح ما شد

 

به هوای گل نظر کن به جمال گلعذاران

 

چو هوای فصل پاییز به دلم نشسته امروز

 

به دلم امید دارم که روم به کوهساران

 

424

دل غم زده

بار الها چه گناهی زدلم سر زده است

 

که فراق رخ یارم به دلم غم زده است

 

از فراقش بنوشتم به نسیم سحری
 
تا بداند که دل خسته بر او پر زده است

 

کاش بر گوش نگارم برسد ناله من

 

که غم دوری او بر دلم آتش زده است

 

مرغ دل داده پیام ار ببرد باد صبا

 

که سیه مو به دل غمزده خنجر زده است

 

ناله حیدر از این دوری دیدار نگار

 

که غمش بر در و دیوار دلم سرزده است

 

                                                         425

هجر تو گشته

ماه من هجر تو گشته بر دل من آه من

 

من گدای عشقم و عشق تو گشته شاه من

 

تا گشودم دیده را بر نرگس جادوی تو

 

عشق تو بر دل نشست و روز و شب همراه من

 

ای بدوش افکنده گیسو از کدامین اختری

 

روزها خورشید و شب‌ها گشته‌ ای چون ماه من

 

بر دل شیدا نشستی و فراموشش مکن

 

ای مه تابان و تنها گوهر دلخواه من

 

از فراق دوریت خواهی که مجنونم کنی

 

چون که بر اسرار دل تنها تویی آگاه من

 

  دلبرا نامهربانی گر تو با حیدر کنی

 

در مسیر زندگی بیراهه بوده راه من

 

427

گاهی به کوه و دشت

ای کاش دانی، آتشی بر این دل دیوانه‌ام

 

چون شعله شمعی و من بال و پر پروانه‌ام

 

هر عاشق دلخسته را معشوقه آتش می‌زند

 

باور مکن با آتش عشق تو  من بیگانه‌ام

 

هر مرغ بی‌بال و پری در کنج هر ویرانه‌ای

 

عشقی به سر دارد ولی من همچو او دیوانه‌ام

 

دیدار رخسار نگار هوش از دل و جان می‌برد

 

جانم بجانش بسته شد از بهر آن جانانه‌ام

 

دیدم دو چشم مست او چون چشم آهوی ختن

 

روح و روانم زنده شد با دیدن دردانه‌ام

 

  با سوز عشق او شدم مجنون و سرگردان دل

 

گاهی به صحرا می‌روم گاهی در میخانه‌ام

 

  حیدر به عشق یار خود این جمله‌ها را می‌سرود

 

چون دلبر رعنای من گشته بت بتخانه‌ام

 

428

بهر سرگرمی

روزها در فکر من هستی و شب رویای من

 

این همه آشفتگی بهر تو شد سودای من

 

بی‌قرارم روز و شب دیگر زپا افتاده‌ام

 

آهوی گم گشته گشتی اندرین صحرای من

 

آن تب سوزان عشق و آه سرد سینه‌ام

 

آفتی گردیده بهر این دل شیدای من

 

شعله شمعی که بر دل بود و بر پروانه‌ها

 

گر تو افزونتر کنی این شعله‌ها را، وای من

 

این همه افسانه را حیدر بگفت از عاشقی

 

بهر سرگرمی بود در هر شب یلدای من

 

  بارالها عافیت از بهر شب‌های دراز

 

نعمتی دیگر بود افزون به نعمتهای من

 

429/بیست و دوم آذرماه 1399

کنار حوض

خوشا روزی که بهر ما چه آرام و قراری بود

 

به هر سویی که می‌رفتیم زغم راه فراری بود

 

نه در خانه غمی بود و نه در شهر و نه در کشور

 

همه آرام و آباد و زبهر هر که یاری بود

 

خدایا ما خطا کردیم یا تقدیر ما این بود؟

 

که هر روزی گریبانم به دست نابکاری بود

 

نه درخانه شدم آرام نه در شهر و نه در کشور

 

به هر سویی نظر کردم چه ننگین روزگاری بود

 

یکی بیمار و بی‌دارو یکی بیکار و سرگردان

 

در این آشفته بازاری تو را حیدر چه کاری بود

 

  برو بنشین کنار حوض و شعری بهتر از این گو

 

که دهقان شاد و خشنودست، بر تو افتخاری بود

 

بیست و سوم آذرماه 1399 / 431

نور امیدی بر این کاشانه

دل شده دیوانه و من هم چو دل دیوانه‌ام

 

من به دل گفتم خموش، اینها بود افسانه‌ام

 

من اگر دیوانه گشتم، جای من میخانه است

 

دل اگر دیوانه شد آتش زند بر خانه‌ام

 

وای بر حال من و بر حال بیمار دلم

 

با که گویم از جفا لبریز شد پیمانه‌ام

 

دیو نفس سرکش آرام و قرار را ربود

 

از درون می‌سوزم و عالم شده غمخانه‌ام

 

گاهی از دل نالم و گاهی از این چرخ فلک

 

روزگار از بهر حیدر شمع و من پروانه‌ام

 

  سوختم من اندر این دشت فنا یارب مدد

 

چون تو هستی نور امیدی بر این کاشانه‌ام

 

432

پیر زمانه

گذر عمر چو آبی که در جوی روان است

 

این را به دل آینه دیدم که عیان است

 

چون بی خبر از حال خود و عمر گرانیم

 

افسوس ندانیم که عمر گذران است

 

چون آهوی سرگشته به صحرای زمانیم

 

این گرگ اجل از پی این صید دوان است

 

ما سوخته‌گان ره آن سوته دلانیم

 

پیران زمانیم و بگویند جوان است

 

بس تهمت بی‌جا بشنیدم ز بد اندیش

 

این‌ها همه دردی به دل و سینه نهان است

 

  حیدر تو که دیدی به جهان رنج فراوان

 

اما اثر دفتر تو از تو نشان است

 

433

آوای من

آنچه در دفتر نوشتم درد و دلهای من است

 

خاطرات روز و دلگیری شبهای من است

 

گفتنی‌ها را نوشتم بار‌ها و کس نخواند
 
چون میان جمع بودن، حس تنهای من است

 

همرهی آن است باشد هر زمانی هم دلی

 

که او اگر باشد سری از بهر سودای من است

 

بس که دارم بر سرم آشفتگی‌ها بی‌شمار

 

لحظه‌ای آرامش دل همچو رویای من است

 

آن چه را حیدر بگفت و آن چه را ناگفته ماند

 

بهر گوش تو سخن‌های دل آوای من است

 

                                                         434

اصفهان

باران پاییزی بده آبی تو بهر اصفهان

 

هر گه بباری نعمتی دادی به شهر اصفهان

 

خشکانده دست بیخرد آب حیات شهر من
 
آبی که جاری بوده در رگها به نهر اصفهان

 

گل‌ها شده پژمرده از این باغبان بی‌خرد

 

بلبل به فریاد آمده زین جور و قهر اصفهان

 

رودی که مهانداریش بوده دو صد مرغ چمن

 

غافل مشو ای بیخرد نوشتی تو زهر اصفهان

 

حیدر ببر با آه دل دستی به سوی آسمان

 

تا بگسلد دست عدو شاید ز شهر اصفهان

 

                                                          

کهکشان

رهنمایم گشته خالق تا تو را پیدا کنم

 

از برای خلقت تو با خودش نجوا کنم

 

روز‌ها از بهر من خورشید و شب ماه منی

 

او بگفتا من ترا در کهکشان پیدا کنم

 

ماه شد در آسمان پنهان چو رخسار تو دید

 

تا بجای او تو را من نور بر شبها کنم

 

از تبار قدسیانی و من از خاک زمین

 

من چگونه همنشینی با تو را افشا کنم

 

چون پرستشگاه حیدر گشته‌ای بعد از خدا

 

با چه واژه من ترا از بهر خود انشا کنم

 

  تا مقدس گشته‌ای در بزم عاشق پیشگان

 

قبله گاهی من ترا بر این دل شیدا کنم

 

            شهیدان راه وطن

سرایم من از دشت مینا سخن

 

که داد این شهیدان به راه وطن

 

سلام و درودم بر این مردمان

 

که داده به راه وطن عاشقان

 

بود افتخارم به هر انجمن

 

که گویم از این جان نثاران سخن

 

منور کند نامشان دفترم

 

ز خدمتگزارانشان، حیدرم

 

ز اول شهیدش بگویم سخن

 

که داده به راه وطن جان و تن

 

  رمضانعلی نام زیبای او

 

ز مردانگی اش سخن ها بگو

 

  دوم مرد جنگی ما اسمعیل

 

که در جان سپاری نخواهد دلیل

 

  صفر همرهش گشته نام علی

 

که شد دشت مجنون از او منجلی

 

430/ص1

شهیدان راه وطن

محمد که کاظم بود نوجوان

 

به جبهه شده هم قطار یلان

 

چو مهدی رشیدی بود مرد جنگ

 

به حمله به دشمن نکرده درنگ

 

علی هم رضا شد رضا خالقش

 

که شهد شهادت شده لایقش

 

رشیدی علی، پور حاجی حسین

 

شهیدی بنام است و نور دو عین

 

رشیدی حسن هم شهیدی دگر

 

که شد مادر از هجر او خون جگر

 

  نهم مرد جنگیست محمود نام

 

شهیدی گرانقدر و والامقام

 

  شهید دگر بوده سلطانعلی

 

که سردار لشکر بسان علی

 

  حمید رشیدی رضای شهید

 

کسی نوجوانی چنان او ندید

 

430/ص2

شهیدان راه وطن

حسن نام او و محمد کیا

 

شده غرب میمک شهید خدا

 

علی اصغری هم که بی پیکر است

 

غمش بار سنگین و سنگین تر است

 

رجب از شهیدان والامقام

 

که بر روح پاکش درود و سلام

 

ز فامیل جمشیدی امرالهش

 

شهید جهادی و نام آورش

 

علی رضا پور اسفندیار

 

که بهر شهادت نبودش قرار

 

  چو ابراهیم شد عازم جبهه ها

 

نمود آبیاری به خون لاله ها

 

  حمید رحیمی شهید بنام

 

به دست عدو گشته او قتل عام

 

  محمدرضا آن شهید جوان

 

که همچون عقابیست در آسمان

 

430/ص3

شهیدان راه وطن

رمضانعلی هم شهید دگر

 

که هرگز ندیده کس از او اثر

 

چو شهد شهادت شده کامشان

 

بدانیم از جان و دل قدرشان

 

چنین گفته حیدر ز اوصافشان

 

بهشت برین گشته ماوایشان

 

چو آزاده گشته علی رضا

 

رضا گشته بر او رضای خدا

 

براهیمی آزاده دیگر است

 

ز خدمتگزاران این کشور است

 

  چو جعفرقلی عازم جبهه شد

 

اسیر عدو گشت و آزاده شد

 

  به جانباز گویم سلامی زجان

 

به شمع فروزان رزمندگان

 

  چو حیدر بود زاده این مکان

 

بود خادم مردمش هر زمان

 

430/ص4

مناجات

غلام حلقه بر گوشم مرانم خالق هستی

 

کهمیخوانمتراهر دم چههوشیار و چهدر مستی

 

بجز تو نیست در عالم کسی که همدمم باشد

 

به هرجایی نیازم شد بدیدم در دلم هستی

 

الها بنده، محزونم تو میدانی درونم را

 

کجا من قابل آنم که میگویند وارستی

 

بخواه از خالق هستی که او گیرد ز تو دستی

 

که شیرین‌تر شود کام تو بر آنها که دل بستی

 

مبادا از غم دلها غم خود را برون سازی

 

که هم دلها هم عهد و هم پیمانه بشکستی

 

  ز رفتارت و زگفتارت مشو غافل دمی حیدر

 

نباشد باورت هرگز که از دید خدا جستی

 

497

تار و پود

ز تک تک تارهای تار و پودم

 

برای دلبرم شعری سرودم

 

به دل بنشست و بر عمق وجودم

 

به قلب خود دری بر او گشودم

 

چو گشته او همه بود و نبودم

 

شده مهر نمازم در سجودم

 

ز بس مهر و محبت دیده بودم

 

غم عالم زجان دل زدودم

 

اگر اینگونه دلبر را ستودم

 

شده رونق به بازار رکودم

 

  بگو حیدر به رویایت غنودم

 

سبب شد مهر تو بر دل فزودم

 

495

 

گل آرایی طبیعت

صفای بودن گلها به چشم و دل هویدا شد

 

چنین مشکین ختن عطری بهار و عید پیدا شد

 

بیا در باغ و بستان گل و بلبل تماشا کن

 

ببین مرغان عاشق هم چو من محو تماشا شد

 

برون آی از غم و اندوه این دوران بد عهدی

 

که بینی خالق هستی طبیعت را گل آرا شد

 

گل آرایی خالق را چو می‌بینم به هر بستان

 

کجا جز در گه خالق توان این گونه جویا شد

 

زمین پر از گل و لاله ولی دلها پریشانند

 

از این جور و جفا بر دل زبان من که گویا شد

 

  الها دست مسکینم بسوی تو بود یارب

 

دل دیوانه حیدر ببین مفتون و شیدا شد

 

494

 

پیچ زلف یار

چون غزل از دل سرودم بر دل دلبر نشست

 

زین سبب مرغ سعادت آمد و بر سر نشست

 

اشک ‌شوق بر‌دیدگانش همچو شبنم بر‌گل است

 

بر وجودش این سروده از گلی خوش‌تر نشست

 

افتخارم همرهی خوب و نجیب و باوفا

 

چون نگینی زینتی برروی انگشتر نشست

 

شکر ایزد گفتنت بعد از نماز صبح تو

 

این غزل‌ها بر دل و بر جان تو آخر نشست

 

اشک حسرت از وجودم خالق هستی ز دود

 

اشک شوقی بررخم همچون در و گوهر نشست

 

  آن خم ابرو و پیچاپیچ و مشکین زلف یار

 

بر دل شیدای پر احساس تو حیدر نشست

 

493

 

شهد و شکر

دلبر شیرین سخن در فصل گل‌ها در سفر

 

مرغ دل از دوری او نغمه خواند تا سحر

 

بلبل از روی گلی شد نغمه خوان بر دلبرش

 

کی بیاید از سفر آن یار از من بی‌خبر

 

چون که از روی چمن با یاد او گویم سخن

 

شد نگاهم بر گل و آمد نگارم در نظر

 

 

خوش بود عید‌و‌بهار از یار‌و ‌گل گفتن سخن

 

از برای این دل شیدای من شد جلوه‌گر

 

 

بارالها من ز نعمت‌های خوبت شاکرم

 

چون که بر روح و روانم میدهد هردم ثمر

 

 

شهد و شکر ریزد از گفتار حیدر زین ثمر

 

شکر دیگر دارد این گفتار چون در و گهر

 

 

 

492

 

گیسوی گل

نگاهم بر گلستان و نگارم در نظر آمد

 

چه شوری بر دلم افتاد کز یارم خبر آمد

 

نسیم صبحگاهی را چو بر گیسوی گل دیدم

 

بشارت بر دلم دادم که یارم از سفر آمد

 

زدل مشتاق دیدار و سرآمد انتظار امروز

 

که نوری بر شب تارم از آن شمس و قمر آمد

 

 

مبارک مقدم یارم که باشد افتخار من

 

که در طوفان بد عهدی گلی چون او ثمر آمد

 

 

نوشتم از گل و لاله و یار و دلبر مهرو

 

به سر رویای حیدر بود و آن رویا به سر آمد

 

 

الها شاکرم از تو که آمد گوهر مقصود

 

سعادت افتخار من که در این رهگذر آمد

 

 

 

491

 

عطر شکوفه

می‌رسد عطر شکوفه ز نسیم سحری

 

تا که مشکین تر کند گیسوی آن حور و پری

 

باد نوروزی که از روی گل و لاله وزید

 

دهد از عاشق و معشوقه به گلها خبری

 

بلبل نغمه سرا رقص شقایق چو بدید

 

شادمان شد که به معشوق رسانده ثمری

 

 

بلبل و لاله و گل زینت باغ وچمن است

 

تا که بر آفت روح تو شود چون سپری

 

 

ما که از لاله سرودیم و گل و فصل بهار

 

تا که از دشت گل لاله صفایی ببری

 

 

حیدر این عید و بهار همچو نسیمی گذراست

 

فکر آن باش بماند ز تو نام و اثری

 

 

 

486

 

بید مجنون

بید مجنون دیده و دل را نوازش می‌کند

 

روح ما را با نسیم گل چه سازش میکند

 

هر گل و لاله که برگ او بسوی آسمان

 

ظاهراً او هم به سان ما نیایش میکند

 

دیده را باید گشودن، این طبیعت بهرماست

 

ماه و خورشید بین که بر گلها چه تابش میکند

 

 

هر زمان دیدی پریشانی، برو دشت و چمن

 

روح ما را از غم و اندوه پالش میکند

 

 

ای دریغا عمر گلها هم دو روزی بیش نیست

 

رقص لاله سوی خود، ما را گرایش میکند

 

 

دیدن رقص شقایق لذتی دارد ولی

 

این همه حیدر، بدان خالق نگارش میکند

 

 

 

489

 

شکوه‌ دارد این دلم

شکوه دارم از دلم زیرا شده دیوانه‌ات

 

از خم ابرو و زلف و نرگس مستانه‌ات

 

مرغ دل با شور و شوق آید بسویت در مبند

 

بر گدای حسن و روی و محفل میخانه‌ات

 

جان من با نرگس جادو جوانم گر کنی

 

جان خود را می‌دهم بر جلوه‌ی جانانه‌ات

 

 

یک نظر بر جلوه‌ی رویت خرابم کرده‌ است

 

راه خود گم کرده‌ام با قصه و افسانه‌ات

 

 

ای بلای جان بکن رحمی بر احوال دلم

 

چون پریشان شد دلم بر قامت دردانه‌ات

 

 

گر چه حیدر می‌سراید نغمه‌های عاشقی

 

کی بنوشد باده‌ای از ساغر و پیمانه‌ات

 

 

 

485

 

بهاریه

بوی مشک آورده از دشت ختن باد بهار

 

می‌برد از دل سرگشته‌ی ما صبر و قرار

 

عطر گل‌های بهاری ز نسیم سحر است

 

که بود مشک ختن همره آن زلف نگار

 

بر مشام عطر گل از باد بهاری برسید

 

همرهش نغمه سرا قمری و مرغان هزار

 

 

شبنم گل بدهد مژده که عید آمده است

 

بلبلان نغمه سرا گشته زهر گوشه کنار

 

 

چون مشوق شده دهقان که سرایم غزلم

 

شعر حیدر ز دل و جان ببرد صبر و قرار

 

 

شاکرم از تو که دادی چمن و لاله و گل

 

این همه نعمت خوب از تو نیاید به شمار

 

 

 

483

 

محتاج دیدار

شادم از شهد لب شیرین شکر بار تو یار

 

وز گل سیمای مهرو همچو گلزار تو یار

 

عطر و بوی زلف و گیسوی تو چون مشک ختن

 

نرگس جادو خرابم کرد و گفتار تو یار

 

باده نوشی، من اگر بودم نبود هوشم به سر

 

هوش من از سر ربوده هوش هشیار تو یار

 

 

گوهر مقصود من شد قامت رعنای تو

 

دل نشین شد بر دلم کردار و گفتار تو یار

 

 

بر دل حیدر نشسته مهر تو مهروی من

 

چون بخواند مرغ دل پیوسته پندار تو یار

 

 

من که ابراز محبت از تو دیدم بی‌شمار

 

روز و شب مرغ دلم محتاج دیدار تو یار

 

 

 

482

 

چون مرغ دلم در قفس

عمری به رهی رفتم و دیدم خبری نیست

 

از ذکر دعا جای دوا هیچ اثری نیست

 

هر کس ز دعا نسخه بپیچید نه ز دارو

 

عقلش به زوال است و در او هم هنری نیست

 

آنی که شده ذکر دعا بهر دکانش

 

پیرو مشو از او که به جز درد سری نیست

 

 

چون فکر و خیالش همه در حد خرافه

 

هرگز نشو عاقل و از او ثمری نیست

 

 

راهی که ندانیم بکجا مقصد و مقصود

 

طی شد ولی افسوس که راه دگری نیست

 

 

یارب بنما راه سعادت تو به حیدر

 

چون مرغ دلم در قفس و بال و پری نیست

 

 

 

481

 

نور یزدانی

الها عهد و پیمانم نشد هرگز فراموشم

 

که گفتار نکوی تو شده چون حلقه بر گوشم

 

به پاس نعمت بی‌چون تو ای محرم دلها

 

به شکرانه غزل گویم اگر یاری کند هوشم

 

در این دروان بد عهدی و ظلم و جور ظالمها

 

به امید تو دلشادم و با یاد تو میکوشم

 

 

ز بد فرجامی دوران بسی رنجیده گردیدم

 

ولی با نور یزدانی نشد غم‌ها هماغوشم

 

 

در این ماه مبارک بود و من هم جمله‌ای گفتم

 

که از الطاف سبحانی الها جرعه‌ای نوشم

 

 

بده جامی تو بر حیدر از آن دریای صبر خود

 

که باشد بر غم دوران وبر هر فتنه سر پوشم

 

 

 

498

 

سوز دل

سحرگاهان ز سوز دل تو گشتی ذکر شبهایم

 

به اشک دیده و آه دلم شد با تو نجوایم

 

زدم با تیشه‌ی جهل و جفا آن ریشه خود را

 

ز نادانی و گمراهی گمان کردم که دانایم

 

الها من پشیمان و پریشانم ز کردارم

 

چو من شرمنده گردیدم نوشتم از خطاهایم

 

 

کریما رهنمایم شو در این تاریکی و ظلمت

 

که چون دیوانه هر راه و مسیری را نپیمایم

 

 

کنون شد ریشه‌ام نابود و هم اندیشه‌ام یارب

 

بده نوری ز ایمان و امیدی بهر دنیایم

 

 

پریشانی چرا حیدر از این آشفته بازاری

 

پریشان خاطرم زیرا نمیدانم ز فردایم

 

 

 

499

 

دوازدهم رمضان 1400

قسم بر دانه‌های برف و باران

 

به یارب یارب بیمار داران

 

به آه و ناله‌ی بیمار دربند

 

به اشک دیدگان جان نثاران

 

به مردان رئوف و آبرومند

 

به اشک همسران غمگساران

 

به آه درد بیمار تهی دست

 

به سوز سینه‌ی دل بی‌قراران

 

به پرپر گشتن گل‌ها به پرواز

 

به اشک چشم آن چشم انتظاران

 

  به خون‌هایی که نا حق بر زمین ریخت

 

به آه مادران سوگواران

 

  شفا خواهم برای جمله بیمار

 

که می‌گریند چون ابر بهاران

 

  الها حاجت حیدر بود این

 

در این ماه عزیز و روزه‌داران

 

501

جمله گل‌ها

گل سرخ و سفید و زرد و آبی

 

صفای دل شده دلبر تو خوابی

 

نوشتم از گل و باغ و گلستان

 

ولی هرگز ندادی تو جوابی

 

تو گل هستی ولی دوری ز بستان

 

شده این دوریت بر من عذابی

 

 

بیا بنگر تو این گل‌های زیبا

 

که عمر ما بود همچون حبابی

 

 

من از عطر گل و بستان شدم مست

 

نه می‌نوشم و نه هرگز شرابی

 

 

بگو حیدر ز گل‌ها هر چه دانی

 

حیات گل بود با قطره آبی

 

 

 

503

 

نوجوانی

گل روی تو از دیواره‌ی قلبم هویدا شد

 

از این نقش دل انگیزش دل دیوانه شیدا شد

 

بلای جان ما گشته گل زیبا مه رویت

 

چه گویم آن گل گلخانه از بتخانه پیدا شد

 

همه روح و روانم را بدادم در ره عشقت

 

که این دیوانه دل هم بر در میخانه رسوا شد

 

همهصبح و سحرگاهان چهدرخواب‌و‌چه بیداری

 

درون سینه و بر سر، نمیدانی چه غوغا شد

 

چه کردی با دل شیدا و این روح پریشانم

 

که عشق جاودانت را درون سینه ماوا شد

 

  تو بودی دلبر و دلبند و دلدار من بیدل

 

به سان لیلی و مجنون چه عشقی بود و افشا شد

 

  نبود افسانه گفتار دل حیدر ز عشق تو

 

بدان نور دو چشمانت چراغی بهر شبها شد

 

504

صبح جمعه

صبح جمعه در جزیره حس و حالی داشتم

 

طالع خود را بدیدم به چه فالی داشتم

 

لحظه‌ای گشتم رها از فکر این دور زمان

 

من در این لحظه عجب جاه و جلالی داشتم

 

بارالها نعمت شادی عطا فرما به ما

 

من برای شکر نعمت‌ها مجالی داشتم

 

 

شاکر از لطف سبحانی و نعمت‌های او

 

چون که پیش از این عنایت‌ها ملالی داشتم

 

 

آخر عمری رها گشتم ز دست ناکسان

 

از خرافه پیشگان کی من سوالی داشتم

 

 

آنچه را حیدر بدانست و ندانسته نوشت

 

آرزویی در دلم بهر وصالی داشتم

 

 

 

505

 

معلم

معلم روشنی بخش وجودم

 

تنیده نام تو در تار و پودم

 

چه نوری بر دلم تابانده‌ای تو

 

که هر دفتر به یاد تو گشودم

 

بود نام خدا بر من سرآغاز

 

تو را هم بعد از او من می‌ستودم

 

 

الهی دست حق همراهتان باد

 

دعایی بود که روز و شب نمودم

 

 

چو حیدر از دل و جانش دعا کرد

 

بدان از مرغ حق آمین شنودم

 

 

سخن‌هایم اگر قابل نباشد

 

ولی با جان و دل شعرم سرودم

 

 

 

506

 

صبر ایوبی

بارالها صبر ایوبی عطا کن این زمان

 

تا تحمل باشدم بر مشکلات این و آن

 

طاقتی دیگر نمانده زیر بار زندگی

 

با زبان می‌گویم و باشد ز چشمانم عیان

 

نیست هر کس جای خود باشد بکار دیگری

 

جهل و نادانی شده از بهر ما باری گران

 

 

کاش دانایی شود ناجی بر این آشفتگی

 

حل مشکل کی شود دست سخیفی ناتوان

 

 

بارالها ما که درماندیم و باشیم انتظار

 

می‌نویسد حیدر و اما نباشد در امان

 

 

آنچه گفتیم و بگوید آن که شد صاحب نظر

 

نشنود مسئول بی دردی زهر پیر و جوان

 

 

 

507

 

بلبل عاشقی

ز نسیم، عطر گل و لاله شنیدم سحری

 

گشته آرامش روح من و آن حور و پری

 

عطر آن مشک ختن میرسد از باد صبا

 

به خیالم که تو با باد صبا هم سفری

 

عطر و بوی گل روی تو گلستان من است

 

دلبرا بلبل عاشق ز تو داده خبری

 

 

هر کجا باغ گلی بود و گلستان و چمن

 

من گذر کردم و دیدم که تو‌ام در نظری

 

 

این نظر بازی من از خم ابروی تو بود

 

بر دلم نرگس جادوی تو کرده اثری

 

 

حیدر این روح لطیفی که خدا داده به تو

 

هم نوای تو شده ناله‌ی مرغ سحری

 

 

 

508

 

سروده‌ای در ماه مبارک

نم‌نم باران چو بارد روی گل‌های بهار

 

این لطافت بر وجودم گشته آرام و قرار

 

بارالها سجده شکری کنم ز الطاف تو

 

قسمت هر کس نشد این عطر و بوی لاله‌زار

 

عطر و بوی لاله و گل گشته چون مشک ختن

 

نعمت سبحانیت گشته فزون و بی‌شمار

 

 

این طبیعت آفریدی و روانها گشته شاد

 

جسم ما باشد سلامت از قضای روزگار

 

 

چون در این ماه مبارک گشته‌ام مهمان تو

 

بهر این شکرانه کردم سجده‌ای با افتخار

 

 

حیدرا این شعر عرفانی اگر بر دل نشست

 

هر دل مشتاق را آرد برون از انتظار

 

 

 

21 رمضان 1400-509

 

ساقی نامه

جان جانان جام می‌دادی به دستم ساقیا

 

باده‌ای دادی و من مست الستم ساقیا

 

مستی از جام شرابت کی رها باشد مرا

 

مست مست از باده‌ی ناب تو هستم ساقیا

 

آن شراب ارغوانی چون بدادی دست من

 

تا ابد از آن شرابت مست مستم ساقیا

 

 

ما که می‌نوشیم و مدهوشیم از آن پیمانه‌ات

 

روز و شب درانتظارش می‌نشینم ساقیا

 

 

چون که مست از باده ناب تو گشتم در جهان

 

کی من آن پیمانه و پیمان شکستم ساقیا

 

 

مقصد و مقصودم از ساقی جلال کبریاست

 

کی شکست حیدر آن عهدی که بستم ساقیا

 

 

 

511

 

حال خوش

حال خوش خواهی اگر بنشین کنارم دلبرا

 

من بر آن حسن و کمالت بی‌قرارم دلبرا

 

چون ربودی از دل و جان و تنم صبر و قرار

 

بر سرم آشفتگی دیگر ندارم دلبرا

 

شاد و خشنودم کنارت هر کجا هر محفلی

 

روز و شب با حال خوش در انتظارم دلبرا

 

 

شبنم گل را بدیدم همچو اشک شوق تو

 

زین سبب از بهر تو لحظه شمارم دلبرا

 

 

بارالها عشق پاکت را دریغ از ما مدار

 

جز دعا من تحفه‌ای دیگر ندارم دلبرا

 

 

این غزل شاخه گل ناقابلی از حیدر است

 

چون گلی خوشبو تویی بر شاخسارم دلبرا

 

 

 

510

 

وارسته است

حال هر آدم به این عالم بسی دل بسته است

 

می‌رود راهش کجا داند که این دانسته است

 

یا زبانزد گشته با کبر و غرور سرکشی

 

یا که مظلومانه او در گوشه‌ای بنشسته است

 

دل سپردن بی‌هدف کی ره به مقصد می‌برد

 

ناتوان سازد تو را هرگز مگو ناخواسته است

 

رمز پیروزی بدان هر عاقلی داند ولی

 

آن که این معنی بداند زندگی را ساخته است

 

عاقبت هر عاقل و دیوانه پیماید رهی

 

دیده را باید گشودن زندگی پیوسته است

 

  لاله گون شد باغ گل با باغبان با خرد

 

شاهدی گفتا و دیدم او عجب وارسته است

 

  یارب این دلدادگی را از من حیدر مگیر

 

ترک این عادات نگوید عاشقی دل خسته است

 

480

شعر پانصد

شعر‌پانصد را سرودم، سال‌چهارصد‌پیش روست

 

می‌نویسم شعر و فرمان قلم در دست دوست

 

بارالها من زبانم الکن و طوطی صفت

 

بهر واژه‌، مرغ دل از کوی تو در جستجوست

 

شاکرم یارب که نوری بر دلم تابنده‌ای

 

مرغ دل گفتا خموشم، این غزل از لطف اوست

 

 

شاد و خشنودم که با معبود خود گویم سخن

 

روز وشب مرغ دلم با خالقش در گفتگوست

 

 

من در این دوران ندارم تکیه‌گاهی جز خدا

 

ساغری دستم بداد و شهد نابش در سبوست

 

 

حیدر‌، از دستان خالق گو چه مینوشی مگر؟

 

شعر تو عرفانی و همراه با این خلق خوست

 

 

 

500

 

دشت مینا را سرودم

دشت مینا را سرودم گر چه باور نیستم

 

زادگاهم بوده اینجا طالب زر نیستم

 

می‌سرایم آنچه دارم در دلم با نام شعر

 

من که چون حافظ در این دریا شناور نیستم

 

چند بیتی گفته‌ام از جان نثاران محل

 

لایق توصیف آن گل‌های پرپر نیستم

 

 

گاهی از گل گفتم و از بلبل و جام شراب

 

در غزل آورده‌ام من اهل ساغر نیستم

 

 

نقد سازنده به شعرم رونق اشعار من

 

اهل فن گوید سخن منکر زداور نیستم

 

 

سرورانی هم عنایت‌ها به حیدر داشته‌اند

 

قابل احسان گل‌های معطر نیستم

 

 

 

496

 

عید فطر

عید فطر آمد و عیدی از خدا باید گرفت

 

جشن مهمانی به عرش کبریا باید گرفت

 

تو کریمی و رحیمی و ولی نعمتی

 

مزد این نعمت ز نعمت‌ها جدا باید گرفت

 

ما خطا کردیم و خالق عفو فرماید ولی

 

تا به کی راه خطاکاران فرا باید گرفت

 

 

ما همه مهمان تو گشتیم و نعمت‌های تو

 

جز تو این ارزنده نعمت‌ها کجا باید گرفت

 

 

بارالها این دلم تاریک از جور زمان

 

بهر دل‌ها نور از بدرالد جی باید گرفت

 

 

حیدرا ماه مبارک هم به پایانش رسید

 

بینوایان حاجت خود از خدا باید گرفت

 

 

 

 

 

غرق تماشای رخ ماه تو

دیده‌ام غرق تماشای رخ ماه تو شد

 

دلم از دیدن این دیده هوا خواه تو شد

 

مه روی تو چه آتش به دل و دیده زده

 

که دل و دیده‌ی من عازم درگاه تو شد

 

همچو خورشید به روزی و چو ماه شب تار

 

دیده بگشودم و دل این همه گمراه تو شد

 

 

آن خم ابروی تو چون خنجری بر دل نشست

 

آن نگاه و آن خم ابرو شهنشاه تو شد

 

 

قامت رعنا و جان سوز تو لرزاند دلم

 

این دل شیدای من دیدم که همراه تو شد

 

 

حیدرا جانانه با معشوق میگویی سخن

 

شعر عرفانی دعایی بر سحرگاه تو شد

 

 

 

514

 

پرستشگاه دل

ای پرستشگاه دل تا کعبه‌ات راه من است

 

سایبان نرگس جادوی تو ماه من است

 

ماه من هستی و خورشید به صحرای دلم

 

جلوه رخسار تو بر دل شهنشاه من است

 

چون نگاه تو منور میکند شبهای من

 

چلچراغ محفلی، دوری تو آه من است

 

 

راز دل بر کس نگویم تا که افشایش کند

 

راز دار من تویی، یاد تو همراه من است

 

 

چون نگاه مست تو صبر و قرارم را ربود

 

دیده را بستم چو دل همراه آگاه من است

 

 

جرعه‌ای نوشیده حیدرگاه از این دریای عشق

 

چون که این پیمانه هم پیمان دلخواه من است

 

 

 

515

 

جرعه آبی

کنار چشمه جوشان بنوشم جرعه آبی

 

زلالیش فرح بخش و گوارا چون می نابی

 

کنار چشمه ساران و به گلزار گلستانها

 

طبیعت لذتی دارد در این شبهای مهتابی

 

بیا ای باوفای مهربان آرام جانم شو

 

که بلبل میزند فریاد به معشوقش چرا خوابی

 

 

زمانه تار‌و دل تاریک و دلبر‌هم به خواب خوش

 

نمیداند که این دنیا ندارد صبری و تابی

 

 

بگفتم آنچه دانستم از این دروان سرد امروز

 

که‌این‌گردونه‌کارش‌همچو‌طوفان است‌و گردابی

 

 

سر سجاده‌اش حیدر سروده این غزل‌ها را

 

کتاب دشت مینایش برایش همچو محرابی

 

 

 

516

 

قفس سازی

قفس سازی اگر هستی بپردازی بهایش را

 

اگر هم باغبان هستی ببینی تو صفایش را

 

نوای بلبل از کنج قفس را از چه میخواهی

 

درخت گل نشان بهرش که بنیوشی نوایش را

 

بهگوشت نغمه‌ی مرغیز بستان‌هاخوشاست اما

 

اگر که در قفس باشد بخواند او خدایش را

 

 

بدان ای بلبل شیدا که من هم در قفس هستم

 

اگر فریاد برآورد او، ببریدند صدایش را

 

 

کریما هر گرفتاری شده دستش به سوی تو

 

زدرگاهت کریمانه اجابت کن دعایش را

 

 

چوخواهدچاره‌ای حیدردودستانشبسوی توست

 

الها ما پریشانیم فراهم کن دوایش را

 

 

 

517

 

مشک بی همتا

نور مهتابی منور کرده‌ای شبهای من

 

بهتر از نوری تو مهرو دلبر شیدای من

 

پرتو و نوری که از رخسار ماهت دیده‌ام

 

بهتر از ماه شبی خورشید خوش سیمای من

 

بر دل و دینم نشستی و شدی رویای من

 

از کدامین اختری صاحب شدی دنیای من

 

 

هر کجا دیدم گلی و لاله‌ای و سنبلی

 

عطرت آمد برمشام ای مشک بی همتای من

 

 

ای غزال پر شتاب آهسته‌تر بر دل نشین

 

از چه گشتی آهوی وحشی بی‌پروای من

 

 

هم ربودی صبرم و هم مرغ شیدای دلم

 

با دل حیدر چه کردی دلبر والای من

 

 

 

518

 

گردش و گردونه

دیدم امروز نوای دلم آواز تو شد

 

نغمه مرغ چمن، زخمه آن ساز تو شد

 

بلبل از شاخه گل داده پیامی به نگار

 

همچو او مرغ دلم همره پرواز تو شد

 

رهنمودم شدی و کوی تو هم شد گذرم

 

دلربائی که دلم مونس و دمساز تو شد

 

 

حاکم روح و روانم شدی و حاکم دل

 

زین سبب هستی من عاقبت احراز تو شد

 

 

حیدر، آن مرغ سعادت چو نظر سوی تو کرد

 

مه تابنده، فرحبخش و سرآغاز تو شد

 

 

سر تسلیم تو خم گشته سوی عرش خدا

 

از کرم او نظری کرد و سبب ساز تو شد

 

 

 

520

 

نسیم دریای خزر

نسیم از روی دریای خزر آرام جانم شد

 

فرح بخش و دل انگیز همه روح و روانم شد

 

به سر آشفتگی‌ها شد از این دوران بد عهدی

 

ولی در جمع یارانم چه لذت بر زمانم شد

 

چه عمری را هدر دادم ندانسته به ارزانی

 

نگاه دیگری امروز بر این عمر گرانم شد

 

 

به هر سویی سفر کردم سرودم جمله اشعاری

 

ولی گفتم غزلهایی که شعر جاودانم شد

 

 

صفای هم سفر‌هایم کمال آدمیت بود

 

کنار جمع نیکویان چه خوش جاه و مکانم شد

 

 

الها شکر نعمتها هویدا شد که حیدر گفت

 

که این شکرانه از دل بود و گفتار از زبانم شد

 

 

 

521

 

ای نسیم

ای نسیم، عطر گل از زلف نگار آورده‌ای

 

یا که بوی خوش زگلهای بهار آورده‌ای

 

شمه‌ای از حسن خلق و خوی دلبر این بود

 

قطره از دریای حسنش در حصار آورده‌ای

 

چون گذارت بوده در صحرا و در دشت ختن

 

مشک و عنبر را چسان از آن دیار آورده‌ای

 

 

مانده‌ام این بوی عنبر بوده یا زلفین یار

 

بهر مستی عطر‌های بیشمار آورده‌ای

 

 

لاله گون گردیده بستان از نسیم و عطر گل

 

بر دل وجانم چه آرام و قرار آورده‌ای

 

 

بهر حیدر ای صبا از دشت و صحرای ختن

 

تحفه‌ای باشد که از آن گلعذار آورده‌ای

 

 

 

522

 

خاطرات رفتگان

خاطرات رفتگان در خاطراتم زنده شد

 

یاد و نام این عزیزان متن شعر بنده شد

 

جنت الماوی مکان و در دل ما یادشان

 

با دو صد افسوس چون طومارشان پیچیده شد

 

هر گلی پرپر شده گشته مراسم مختصر

 

جلوه‌ی رخسارشان از دید ما نادیده شد

 

 

کمتر از سالی دو چندانی عزیز از دست رفت

 

یادشان بادا گرامی روحشان تابنده شد

 

 

دشت مینا هم شریک غم به این اندوهشان

 

زندگی بر این عزیزان هم دگر بر چیده شد

 

 

عذر تقصیرم نشد نام عزیزان را نوشت

 

زین مصایب اشک در چشمان حیدر دیده شد

 

 

 

523

 

قایق بشکسته

مرغ دل گشته خموش و من خموشم چون دلم

 

دست من بر آسمان‌ها تا شود حل مشکلم

 

من خراب و دل خراب و آنچه پندارم، خراب

 

این همه ویرانگری گردیده جانا حاصلم

 

ای فلک با ما چرا نامهربانی میکنی

 

از چه رو، در هر کجا گوشه نشین محفلم

 

 

با که گویم این پریشانی قرارم برده است

 

کی کجا؟ راه فرار اینجا بود آب و گلم

 

 

عمر ما باشد دو چندی و نباشد عمر نوح

 

از چنین عمر گرانی از چه رو من غافلم؟

 

 

روی امواج خروشان قایقی بشکسته‌ام

 

دست حیدر سوی تو یارب که یابم ساحلم

 

 

 

525

 

عطر گل دیگر

هردم از باد صبا عطر گلی دیگر رسید

 

عطر و بوی زلف آن زیبای مه پیکر رسید

 

من ندانم عطر بوی زلف یا مشک ختن

 

چون نسیم از کوی دلبر بود وبر حیدر رسید

 

عطر گیسوی نگارم بهتر از باغ گل است

 

بر مشام عطر خوشی از سوی آن دلبر رسید

 

 

گاه بلبل از فراق گل بنالد گه ز عشق

 

این همه آه و فغان از لانه تا خاور رسید

 

 

آتش عشقی هر آنکس بهر خود افراخته

 

سوخت او در آتش و آخر به این باور رسید

 

 

شعله شمع و پر پروانه و گیسوی یار

 

آه عاشق عاقبت بر درگه داور رسید

 

 

 

526

 

کجا رو آورم

کجا رو آورم جانا ندارم خانه‌ای امشب

 

به هر سویی نظر کردم شده غم خانه‌ای امشب

 

بیا با نرگس جادو بده نوری به شبهایم

 

که همچون نور مهتابی به هر کاشانه‌ای امشب

 

به هر کوه و در و دشتی سفر کردم به تنهایی

 

چرا بهر دل سرگشته‌ام بیگانه‌ای امشب

 

 

سخن از عشق میگویی و رفتار تو چون مجنون

 

نمیدانم که تو مستی و یا دیوانه‌ای امشب

 

 

بیا ای ماه مهرویان که دل محتاج دیدار است

 

که بینی گرد شمع خود چنین پروانه‌ای امشب

 

 

به گلزار جهان حیدر کجا چون تو گلی جوید

 

که تو از بهر بستانش گل گلخانه‌ای امشب

 

 

 

527

 

دیدم به سر کویت

تا پرتوی عشق تو به هر دیده عیان است

 

دیدم که سر کوی تو صد آه و فغان است

 

هر رهگذری سوی تو یک لحظه نظر کرد

 

گفتا که چه ارزنده گلی نقش جهان است

 

چون خال لب و جلوه‌ی روی تو هویدا است

 

آن سیرت پر مهر و وفای تو نهان است

 

 

گیسو چو معطر شد و خال لب و ابرو

 

چون مشک ختن همره این در گران است

 

 

گر مرغ سعادت نظرش بر من و کویم گذر تو

 

از بهر تو این کلبه‌ی دل جای و مکان است

 

 

حیدر که زاوصاف تو صد واژه نوشته

 

دریای وجود تو نداند که چه سان است

 

 

 

528

 

همره مشو با هرکسی

هر جا که میخواهی برو، اما کمی آهسته‌تر

 

همره مشو با هر کسی، این باشدت شایسته‌تر

 

دوران پر از آفت شده، غافل مشو ای با خرد

 

هر‌گل‌که‌شد‌خوش‌رنگوبو،زآفتشود بشکسته‌تر

 

دیدم به هر کوی و گذر، فردی ز عقبی بی خبر

 

زیرا که او بر این جهان، بود از همه وابسته‌تر

 

عالم به علمش نازد و نادان به چند دینار پوچ

 

آنی که علمش بیشتر، او میشود وارسته‌تر

 

دستی بگیر ای با خرد، از آنکه افتاده زپا

 

دستی نگیری گر از او، هردم شوی دلخسته‌تر

 

  حیدر مشو در گیر این مال و منال روزگار

 

هر کس شده همراه تو، دیدم که شد پیوسته‌تر

 

529

 

برون از اختیار

گل خوشبو و زیبایی در این بستان کنارم بود

 

سعادت افتخارم شد عزیزی غمگسارم بود

 

گذر بر دشت گلها و نظر برقامت رعنا

 

که بر این دشت و بر گلها چه آرام و قرارم بود

 

شده دروان غم انگیز و، گرفتاری فراوان است

 

چه باید کرد این آفت همیشه انتظارم بود

 

 

اگر من از غم و شادی گهی در هم سخن گفتم

 

فزون از طاقتم گشته برون از اختیارم بود

 

 

الها من گرفتار و پریشانم در این دوران

 

نباشد چاره‌ای حیدر، کجا راه فرارم بود

 

 

گذشت عمر جوانی و بناکامی گذر کردم

 

خرافات همه دوران خزانی در بهارم شد

 

 

 

530

 

قصه‌های پوچ

بارالها هیچ کس محتاج اولادش مکن

 

بدتر از اولاد هم محتاج دامادش مکن

 

گر چه باید هر پسر دستی بگیرد از پدر

 

دست گیر هر پدر مادر قلمدادش مکن

 

هر عذاب آسان‌تر از منت زفرزندان بود

 

هر زپا افتاده را درگیر رخدادش مکن

 

 

عمر پیری ای عزیزان چند روزی بیش نیست

 

آرزوی رفتن او پیش اجدادش مکن

 

 

نزد تو باشد پدر مادر امانت از خدا

 

چون کنیز و نوکری اینگونه فریادش مکن

 

 

حیدر این نامهربانی‌های سرد زندگیست

 

در گذر این قصه‌های پوچ را حادش مکن

 

 

 

532

 

گمگشته تاریخ

دگر گمگشته تاریخ را پیدا نخواهی کرد

 

جلال و عزت و شور و صفا پیدا نخواهی کرد

 

بلائی در وطن روزانه جانهایی که میگیرد

 

چو بیگانه شده مسئول شفا پیدا نخواهی کرد

 

به جای حل مشکل پا چه خواری کار او گشته

 

که در گفتار و کردارش حیا پیدا نخواهی کرد

 

 

عجب زد آفت شومی به بستان‌ها در این کشور

 

که بهر هر گل پرپر دوا پیدا نخواهی کرد

 

 

سخن با آه دل گویم که نالان دیده‌ای حیدر

 

اگر این آش و این کاسه، بقا پیدا نخواهی کرد

 

 

دو دستم سوی تو یارب تویی حلال مشکلها

 

به جز خالق کسی را ره گشا پیدا نخواهی کرد

 

 

 

533

 

دلا دلبر مخواه از من

دلا دلبر مخواه از من که دلداری نمی‌بینم

 

به بستان‌ها گل خوشبو و بی‌خاری نمی‌بینم

 

زمانه پرورش داده به جای هر گلی خاری

 

دگر بر این دل شیدا که غمخواری نمی‌بینم

 

من از آن بلبل نالان که نالید از فراق گل

 

شنیدم بر دل شیدا خریداری نمی‌بینم

 

 

زمانه بی‌وفا گشته زمان در حصر نادانان

 

در این مجموع دیوانه که هشیاری نمی‌بینم

 

 

عجب خاکی به دست‌خود ز‌نادانی به سر کردیم

 

از این بیگانه ها بدتر ستمکاری نمی‌بینم

 

 

قلم فریاد حیدر را نوشته، عاقلی خواند

 

برای یکدم آسایش، که آثاری نمی بینم

 

 

 

534

 

گل بستان من

ای که شد برق نگاهت آتشی بر جان من

 

نرگس جادوی تو بر دل شده برهان من

 

آن خم ابروی تو هم آتشی بر دل شده

 

آتش این فتنه سوزانده همه بستان من

 

خنده بر لبهای تو از هر گلی زیباتر است

 

چون که سیمای تو گردیده مه تابان من

 

 

هر گلی عطر خوشی داده به هر بستان عشق

 

عشق تو هوش سرم برد و زدل ایمان من

 

 

بلبل عاشق چو من از عشق گل نغمه سرود

 

هر نوای عاشقی چون آتش سوزان من

 

 

عاشقی آن سمبل شمع و پر پروانه شد

 

عشق حیدر کی بود افسانه در دستان من

 

 

 

535

 

یا حسین

یا حسین از آن شهامت‌های تو خواهم نوشت

 

از کمال بینهایت‌های تو خواهم نوشت

 

زیر بار ظلم ظالمها نرفتی یا حسین

 

گر توانم، از شجاعت‌های تو خواهم نوشت

 

گر چه سالار شهیدانی به راه حق ولی

 

این حقیقت از کرامت‌های تو خواهم نوشت

 

 

چون که با خون تو ویرانه شد کاخ یزید

 

بر یزیدی‌ها حکایت‌های تو خواهم نوشت

 

 

خون سرخ تو شده آتش به جان مشرکان

 

بهر ظالم از برائت‌های تو خواهم نوشت

 

 

این حقایق در خرافات ددان پنهان شده

 

تا توانم از رسالتهای تو خواهم نوشت

 

 

ابلهان دین فروش از نام تو نان میخورند

 

مختصر از این عبارت‌های تو خواهم نوشت

 

 

چون جفا حیدر به نام تو زبیگانه بدید

 

بادلی خون از متانت‌های تو خواهم نوشت
.

 

536/بیست و هفتم مردادماه 1400

ماه شب

ماه شب همراه مهرویم به شب تابنده شد

 

نور رخسار نگارم، بر دلم زیبنده شد

 

چلچراغ محفلم گشتی در این ظلمت سرا

 

این سعادت افتخاری از برای بنده شد

 

هم همای رحمت و هم آتشی بر دل شدی

 

سوز و ساز عشق تو هم عاقبت سازنده شد

 

 

بر سرم سودای تو دارم شده آرام دل

 

پرتوی عشق تو بر جان و دلم پوینده شد

 

 

تا گشودم دیده بر باغ و گلستان جهان

 

هر گل زیبا ز نقش روی تو شرمنده شد

 

 

شرح حالی از گل و بلبل اگر حیدر نوشت

 

بر شما شاخه گلی از جانب گوینده شد

 

 

 

537/بکم شهریورماه 1400

 

ای مه تابان

ای مه تابان چرا امروز و فردا میکنی

 

این دل سرگشته‌ی ما را تو شیدا میکنی

 

من که از امروز و فردا‌های تو دلخسته‌ام

 

از چه این دلبستگی‌ها را هویدا میکنی

 

بارها گفتم در این ظلمت سرا، درمانده‌ام

 

با چه واژه گفته‌هایم را تو معنا میکنی

 

 

از سر صدق و صفا سوی تو گشتم با شتاب

 

از چه اسرار مرا دانسته افشا میکنی

 

 

نازنینا رخصت دیدار اگر دادی به من

 

عشق خود را درد دلم اینگونه پیدا میکنی

 

 

شعله عشقی که از این سینه می‌آید برون

 

آتشی باشد که روز وشب تماشا میکنی

 

 

عشق حیدر همچو شمع و آن پر پروانه شد

 

میخورم افسوس می‌بینی و حاشا میکنی

 

 

 

538

 

چون مشک ختن داری

چون مشک ختن داری، بر سلسه‌ی مویت

 

مرغ دل شیدایم، شوقش به سرکویت

 

با شوق وصال تو، دیوانه ی دیدارت

 

بر جلوه‌ی چون ماهی، دیده خم ابرویت

 

آوای خوش مستی، با زمزمه‌ی عشقت

 

با شمع فروزانت، پروانه شده سویت

 

 

ای ماه شب تار و خورشید درخشانم

 

برده دل و دینم را، چشمان چو آهویت

 

 

هر لحظه گریزانم، از آفت این دوران

 

اما به دلم هستی، با نرگس جادویت

 

 

حیدر غزلی گفته، همراه غزل گویان

 

تا شاخه گلی باشد، بر خرمن گیسویت

 

 

 

539

 

شکستی ساغرم

شکسته ساغرم امشب که ساقی میگسارم بود

 

به جام می پناهم شد، به جمعی که نگارم بود

 

به عشق یار سر مستم که او آرامش جان است

 

کنارش ساعتی امشب چه آرام و قرارم بود

 

بده ساقی دمادم می نه از خم می انگور

 

از آن جامی بنوشانم که دایم انتظارم بود

 

 

نباشد مقصد و منظور از آن خم می مستان

 

بده باده از آن مشکی که بر گیسوی یارم بود

 

 

چه گویم از می انگور من بیگانه دیدم

 

چو مستی از الست باشد همین رفع خمارم بود

 

 

تو شیوا گو سخن حیدر ز عشق ماه مه رویان

 

که چون شمع فروزانی شب تارم کنارم بود

 

 

 

540

 

شعله ور

ای که در ظلمت سرا، نوری به شبهای منی

 

دلنشینی در گلستان همچو مینای منی

 

هر دل بشکسته دارد ناله و آه و فغان

 

بر دل شیدای من بهتر زآوای منی

 

بس که در خلوت به رویای تو نجوا میکنم

 

در کلام نغز من، ذکر سحر‌های منی

 

 

در مسیر زندگی بی تو، رهم بیراهه شد

 

رهنما و روشنی بخش سحر‌های منی

 

 

کوه صبر من شده آتشفشانش شعله‌ور

 

آب روی آتش این قلب شیدای منی

 

 

حیدر این آتشفشان از عشق گردد شعله‌ور

 

گو به معشوقت که همراهی و همپای منی

 

 

 

541/هفتم شهریوماه 1400

 

سوی آفاق نگاهم

سوی آفاق نگاهم که ببینم رخ یارم

 

گر بیابم به افق آن خم ابروی نگارم

 

ماه من تا به شب تیره‌ی من دیده شدی

 

شد برون از دل من طاقتم و صبر و قرارم

 

در دل شمس و قمر گوهر رخشنده تویی

 

این سبب گشته که بر دیدن تو لحظه شمارم

 

 

در گلستان جهان چون تو گلی دیده ندید

 

افتخارم گل رویت که نشستی به کنارم

 

 

من زمینی و تو از طایفه‌ی حور و پری

 

روشنی بخش دلم گشتی و نور شب تارم

 

 

حیدر افسانه‌ی آن حور و پری شد غزل تو

 

چونکه در فصل خزان همچو گلی گشته بهارم

 

 

 

542

 

خاطر معشوقه

تا نرگس جادوی تو فکرش به سرم بود

 

دیدم غم عالم همه جا همسفرم بود

 

ناخواسته شد ترک تو ای محرم رازم

 

نادانی من از دل پرشور و شرم بود

 

طالب شدم از درگه حق روز وصالت

 

این ذکر دعای شب و ورد سحرم بود

 

 

ناکامی من گر چه شده کام رقیبان

 

شاید که خطایی ز دل بی‌خبرم بود

 

 

با یاد تو دارم به لبم زمزمه‌ی عشق

 

زیرا گل رویت همه جا در نظرم بود

 

 

حیدر ننوشته غزل، افسانه‌ی عشق است

 

چون خاطر معشوقه هوایش به سرم بود

 

 

 

543

 

سحرگاهی

سحرگاهی ز سوز دل سرودیم نغمه‌هایم را

 

نوشتم درد دلهایم که بشنیدی صدایم را

 

صدای دل به گوش تو ندای عاشقی باشد

 

که گاه از شعله عشق و گهی دیدم جزایم را

 

چو دیدم نرگس جادو و مژگان و خم ابرو

 

به شکرانه زجان و دل صدا کردم خدایم را

 

 

عجب رنگین کمان دارد جمال و نقش سیمایت

 

بجز تو در کدام اختر بجویم این همایم را

 

 

به صد واژه همی گویم دلم بیمار تو گشته

 

که از شهد لبت جویم دوایی و شفایم را

 

 

دل حیدر مسوزان و بیا ماه شب افروزم

 

که در آن هاله‌ی عشقت همی جویم بقایم را

 

 

 

544

 

تار و پودم

از سر صدق و صفا گویم سخنهای دلم

 

تا به گوش اهل دل باشد، پیامش حاصلم

 

ای سحرگاهان ترا با ذکر شبهایت قسم

 

از خدا بر من طلب کن تا شود حل مشکلم

 

من که عمری همچو عابد سر نهادم بر سجود

 

برکت این سجده‌گاه گردیده اینجا شاملم

 

 

عالمی گوید جهان گلزار نیکویان بود

 

کاش می‌آمد پیامی تا بدانم قابلم

 

 

بارالها من ز الطاف تو بی حد شاکرم

 

زین سبب نور تو تابیده همیشه در دلم

 

 

شکر نعمتهای تو حیدر بگوید تا ابد

 

تار و پودم از تو می‌باشد همی آب و گلم

 

 

 

546

 

ذکر سحرها

سحرگاهی به رویایم تو بودی ذکر شبهایم

 

به خلوت باخدای خویش گفتم درد و دلهایم

 

نه‌خواب خوش به چشمان نه ذکر دلنشین دارم

 

چه گویم زین دل شیدا و این آشفتگیهایم

 

زمانه بی‌صفت گشت و زمان آزرده خاطر شد

 

درونم گشته طوفانی که شد آه سحرهایم

 

 

نه گردیدم اسیر دل نه در فکر زر و زیور

 

که در هر محفلی بودم شده باور سخنهایم

 

 

گریزان از خرافات و فرار از قوم دجالان

 

که از جهل نفس گیران برون آرم نفسهایم

 

 

از این آشفته بازاری نشد راه فرار حیدر

 

ندارد لذتی دیگر چرا ذکر سحرهایم

 

 

 

547

 

میگساران

چه رویاها به سر دارم که تو افسانه پنداری

 

به دل مهر تو را دارم مرا دیوانه پنداری

 

زشوق وصل تو هستم که دارم شوق دیدارت

 

مرا چون میگساران در میخانه پنداری

 

پرستشگاه من گشته جمال و نقش سیمایت

 

مرا درمانده درگاه این کاشانه پنداری

 

 

چه سوداها به سر دارم به چشمان خمار امشب

 

تو سر مستی و دیوانه، مرا دیوانه پنداری

 

 

ندارم من غمی دیگر به جز سوز غم عشقت

 

دل پرسوز عشقم را چرا غمخانه پنداری

 

 

بیا و لحظه‌ای بنگر چه کردی با دل زارم

 

بنا کردم به دل کاخی تو اش ویرانه پنداری

 

 

بگوش تو اگر آمد ندایی از دل حیدر

 

بدان پیمانه پر گشته چرا مستانه پنداری

 

 

 

548

کلبه احزان

تا تو نوری‌بردل تاریک چون شبهای‌ من

 

شعله‌ی عشق تو سوزاند دل شیدای من

 

ای پرستشگاه من بعد از خدای مهربان

 

از دل و جانم برون کردی همه غمهای من

 

گرچه دشت پرملال میبوده صحرای دلم

 

آن وجود مهربان تو شده رویای من

 

 

تا شدم مجنون و سرگردان آن سیمای تو

 

کلبه‌ی عشق تو در سینه شده ماوای من

 

 

تا قدم بنهاده‌ای در کلبه‌ی احزان، بدان

 

مونس جانم شدی ای نو گل رعنای من

 

 

بر در و دیوار دل نقش ترا حیدر کشید

 

چون فرشته گشته‌ای بر این دل تنهای من

 

 

 

549

 

قلمروهای شاهین

آخرین شعر کتاب چاپ چهارم این بود

 

پانصد و پنجاه غزل از بنده‌ی مسکین بود

 

بارها با نام خالق هر غزل آراستم

 

افتخارم این کتاب از نام او تزئین بود

 

مرغ دل طوطی صفت میگفت از بهر قلم

 

تا نویسد گفته‌هایم را اگر شیرین بود

 

 

هر سروده سوزدل بود و ملال روزگار

 

شور و شادی در سخن بود و گهی غمگین بود

 

 

با زبان عاشقی اینگونه میگویم سخن

 

گفته‌ها از عاشق و معشوقه‌ی دیرین بود

 

 

جغد شومی کی کند پرواز به کوی عاشقان

 

گفته حیدر این قلمروهای صد شاهین بود

 

 

 

550

 

نغمه‌های عاشقی

بردی زدل و جانم هم روح و روانم را

 

در نور رخت دیدم خورشید جهانم را

 

ای اختر تابنده نوری به شب تارم

 

خورشید درخشانی هر جا و مکانم را

 

تا در دل من هستی بردی ز سرم هوشم

 

هم هوش سرم بردی هم نام و نشانم را

 

 

با نرگس جادویت شد کلبه‌ی دل روشن

 

با دیده خود دیدی هم تاب و توانم را

 

 

در محفل عشق تو اکنون که شدم مسکین

 

شاهانه مهیا کن اسباب وصالم را

 

 

رخسارم اگر دیدی همچون گل پژمرده

 

از دیده‌ی حیدر بین این عشق جوانم را

 

 

 

551

 

فخر شهر ما

ماه مهرویان چوگشته افتخاری بهر ما

 

فرصتی بر زندگی بخشیده،اندر شهر ما

 

رخصت دیدار مهرویان ندارد هر کسی

 

راز این افسانه همچون ماه شب در نهر ما

 

یاد گلهای بهار افتم چو بینم روی او

 

یار محبوبم شده افسانه‌ی این دهر ما

 

 

ماه تابانش دهد نوری به این شبهای من

 

ناز شست خالق این گل را نموده مهر ما

 

 

ما ندیدیم نوگلی هم نقش او در بوستان

 

از افق دردانه‌ای امروز گشته فخر ما

 

 

در غزل آورده حیدر نام مهرویان عشق

 

زین سبب اشعار من گردیده فخر شهر ما

 

 

 

552

 

حافظ

حافظ ای قبله‌گاه شعر عرفان و ادب

 

بهر شعر من غزلهای تو گردیده سبب

 

افتخار و سربلندی بر زبان فارسی

 

چون که در فرهنگ ایرانی تویی عالی نسب

 

میدرخشی در جهان و هم بر این خاک وطن

 

زانکه در هر محفلی شعر تو گشته منتخب

 

 

اهل فن دیدم به وجد آمد از این اشعار تو

 

شهد شیرین غزلهای تو بهتر از رطب

 

 

ای ابر مرد جهانی از کدامین اختری

 

هر که خواند اشعار تو مانده از آنها در عجب

 

 

افتخار حیدر این، با یاد تو گوید غزل

 

نام تو بر کام من شیرین کند شعر و ادب

 

 

 

553

 

بناروی گسل

ای که در خواب خوش مستی شدی رویای من

 

از چه ویران میکنی هر شب دل شیدای من

 

آهوی سرگشته‌ی دل را اسیر خود مکن

 

این حکایت را چسان افشاکند فردای من

 

این عمارت چون به رویا شد بناروی گسل

 

عاقبت افسانه گردد قصه‌ی شبهای من

 

بس که دل بردی ز دلداری که دلبند تو شد

 

دلبرا آشفته کردی این دل رسوای من

 

گر چه با نازی ولی نازت کشیدن تا به کی؟

 

جلوه بستان من شو ای گل زیبای من

 

  چشم حیدر کی شود روشن به آن حسن و کمال

 

تا زدایی با نگاهت جمله‌ی غمهای من

 

554

 

خرافات کذایی

مطربا امشب نوایت با دلم دمساز شد

 

سوز و ساز دلنشینت همچو سر و ناز شد

 

کامیابا، ساز تو امشب غم از دلها زدود

 

بانوای خوش در شادی، به رویم باز شد

 

از کدامین ساز واهب، مانده‌ام گویم سخن

 

هر کدام از ساز او با نغمه‌ها همراز شد

 

تاجمیرا نی بزن، نایش نوای دیگر است

 

گاه غم از دل زداید گاه خود غمساز شد

 

ضرب حاجی جان، امشب دلربایی میکند

 

مرغ دل با این نوا آماده‌ی پرواز شد

 

با سه تار کرمی سر خوش شود هر محفلی

 

از نوای گرم او شور دگر آغاز شد

 

  تا که در بر روی ساز و تمبک و نی بسته شد

 

درب نیرنگ و خرافات کذایی باز شد

 

  بزم آرا گشته فرهادی و دهقان نغمه خوان

 

سوز عشق و ساز خوش هم نغمه با آواز شد

 

  اکبری هم دوست دیرین و همی صاحب مکان

 

مقدم خوبان گرامی داشت و سرافراز شد

 

حیدر این عشاق محفل را به اشعارش ستود

 

هم سلام و هم درودش بر همه ابراز شد

 

قصه شبهای تو

چون پریشانی من از قصه شبهای توست

 

کلبه‌ی من انتظار نور بی همتای توست

 

نور رخسار تو روز و شب شده رویای من

 

تا ببینم کی کجا بر گوش من آوای توست

 

شکوه‌های دل چنین داده قلم در دست من

 

مینویسم تا بدانی در دلم غوغای توست

 

شور و شوقی در دلم بود از برای دیدنت

 

تا بدانی آهوی سرگشته در صحرای توست

 

از فراق تو گهی دلگیر و گه چشم انتظار

 

این پریشانی از آن گفتار بی پروای توست

 

  قصه حیدر همانا غصه‌ی افسانه‌هاست

 

کی کنم باور که در افسانه‌ها ماوای توست

 

556

 

گرمی آغوش

گرمی آغوش دلبر از دلم برده قرار

 

با دو چشم نرگس جادوی او گشتم شکار

 

او بلای جان و ایمان و دل زارم شده

 

از فراقش این دل شیدای من گشته خمار

 

سرنهم بر شانه‌هایش تا ببویم زلف او

 

عطر گیسویش بود بهتر ز گلهای بهار

 

لاله گون شد از وجودش باغ و بستان دلم

 

او شده مرغ سعادت بر سر این گلغرار

 

چون پریشان خاطر و همچون گل پژمرده‌ام

 

نامرادی‌ها بدیدم بس زدست روزگار

 

  شاکرم از او که گشته بلبل باغ دلم

 

او گلی باشد به این بستان حیدر ماندگار

 

557

 

خورشید تابان

دلبرم در این جهان خورشید تابان منی

 

بر تن بی‌جان من جانی و جانان منی

 

آفت دوران مرا همچون گل پژمرده کرد

 

شاد و خشنودم که تو دایم گل افشان منی

 

عشق عرفانی تو شیرین تر از شیرین شده

 

عارفی زیرا که در شعرم تو عرفان منی

 

هر زمان گویم غزل نام تو آید برزبان

 

چون که نوری در دل و بخشی ز ایمان منی

 

من که هستم چون پرکاهی دم باد خزان

 

این دو روز زندگی شادم که همسان منی

 

  برسخنهای دل حیدر سخن از دل بگو

 

درد من هرگز مشو زیرا که درمان منی

 

558

 

پریشانی زلف

پریشانی زلف تو پریشان کرده افکارم

 

دو چشمان و خم ابرو ندانی کرده بیمارم

 

نگاه مهربانت را زاشک شوق فهمیدم

 

درخشد همچو مروارید و میریزد به رخسارم

 

گل خنده به لب داری و شهد لب بود شیرین

 

بلورین گردن ماه تو گشته متن گفتارم

 

چه رعنا قامتی داری به سان شاخه‌ی شمشاد

 

نشستی بر دلم امروز و گشتی یار غمخوارم

 

دلم را گه به اشک شوق و گه باخنده سوزانی

 

چه کردی با دل شیدا که از غیر تو بیزارم

 

  اگر دیدی به اشعارم که حیدر گفته او صافت

 

بدان از بهر تو دلبر دو صد ناگفته‌ها دارم

 

559

 

شور و شوق

شور و شوقی در دلم افتاده از دیدار تو

 

چون به وجد آید دل شیدایم از گفتار تو

 

دلنشین گشته سخن‌های تو که از دل بود

 

همره این گفته‌ها نیکو شده کردار تو

 

هر سخن از دل برآمد بر دل دیگر نشست

 

چون که این جان وتن روحم شده بیمار تو

 

روح من همچون کبوتر پر زند بر کوی عشق

 

کی توان مرغ غزلخوانم شود بیزار تو

 

این سخنها از دل شیدا نوشته این قلم

 

آرزو دارم نگردد باعث آزار تو

 

  هر نوای دلنشین با شعر بود و سوز ساز

 

کاش می‌شد حیدر این اشعار از آثار تو

 

560

 

قطب شمال

زلف پیچا پیچ دلبر می‌برد از من قرار

 

تیر مژگانش چو خنجر میکند دل را شکار

 

نرگس جادوی رنگارنگ او جادوگر است

 

او خم ابروی ماهش گشته در دل ماندگار

 

با لب خندان چه زیبا در فشانی میکند

 

نغمه های دلنشین او به گوشم یادگار

 

از کدامین حسن او من مانده‌ام گویم سخن

 

چون پری بودست‌و اکنون گشته بر من آشکار

 

نقش سیمایش گل زیبای این بستان شده

 

همچنان مرغ سعادت گشته بر این لاله زار

 

  گرمی آغوش و دوشادوشت حیدر گر بود

 

سردی قطب شمال از گرمیش همچون بهار

 

561

 

باده نوشان

باده نوشان را میازارید بیمار دلند

 

بی‌ریا و پاکبازانی از این آب و گلند

 

گرگهایی در لباس میش هرگز نیستند

 

ساکت و آرام و بی آزار در هر محفلند

 

باده می‌نوشند و خوشنودند و شاد و سرخوشند

 

عالمی دارند همچون چلچراغ منزلند

 

میگریزند از ریای مشرکان خرقه پوش

 

چونکه میدانند اینها عامل هر مشکلند

 

نیک پندارند و خوش گفتار باکردار نیک

 

خرقه پوشان ریایی زین حکایت غافلند

 

  چون شده بیزار حیدر از جفای این ددان

 

می‌نویسد تا بدانند آن کسان که عاقلند

 

562

 

صبح پاییزی

صبح پاییزی بگفتا برگ گل با شبنمی

 

ای زمرد نعمتی هستی که با من همدمی

 

صبحگاهان چون تو بودی باعث شادابیم

 

جاودان هستی تو اما عمر من باشد دمی

 

بلبل عاشق به عشق من دو چندی نغمه خواند

 

کاش داند قصه این غصه را هر آدمی

 

عاشق گل هم بسان شمع و آن پروانه شد

 

بر پر سوزان و سوز دل نباشد مرهمی

 

عاشق و معشوقه را آخر جدا سازد فلک

 

قدر این دوران بدانید چونکه میباشد کمی

 

  حیدر این شعر تو هم گردید با سوز و گداز

 

کی بداند هر کسی در راه پر پیچ و خمی

 

563

 

ثابت قدم

ثابت قدم کردی مرا با عشق بی همتای خود

 

بستی تو دستان مرا با عشوه‌ها بر پای خود

 

این رسم عاشق پیشگی را گو کجا آموختی

 

روز مراهم کرده‌ای تاریک چون شبهای خود

 

دست ارکشیدم از همه، پای تو بودی در میان

 

حالا که بی پروا شدی، کردی مرا رسوای خود

 

جانا بگفتی بارها تا زنده هستم با توام

 

زیرا ربودی مرغ دل، چون کرده‌ای شیدای خود

 

ای باوفای مهربان، افزون شده مهرت به ما

 

کمتر بخوان در گوش من این نغمه‌و آوای خود

 

  حیدر سروده این غزل با نغمه‌های عاشقی

 

حاکم شدی بر این دلم، دل را مکن رسوای خود

 

564

 

طالب دیدار

طالب دیدار رویت گشتم آخر دلبرا

 

از می نابت بنوشانم دو ساغر، دلبرا

 

باده از جام وجودت گشته درمان دلم

 

شهد شیرین لبت از این فراتر، دلبرا

 

گل فشانی میکنی چون عطر گلهای بهار

 

عطر گیسوی تو به از مشک و عنبر، دلبرا

 

نغمه خوان باغی و مرغ غزلخوان دلم

 

هم گلی هم بلبلی هم در و گوهر، دلبرا

 

دل چو ماهی گشته سرگردان این دریای عشق

 

روی امواج وجود تو شناور، دلبرا

 

  ساحل آرام این دریای طوفانی تویی

 

چونکه هم یاری و هم یاور به حیدر، دلبرا

 

565

 

نگاه من

نگاه من به چشمانت شده رویای شبهایم

 

چه کردی ای غزال من شدی آهوی صحرایم

 

به یغما برده‌ای دینم، رها گردیده آیینم

 

غم دل را برون کردی و گشتی اصل غمهایم

 

نه از دل میروی بیرون، نه همراه دلم گشتی

 

پریشان خاطرم کردی و نشنیدی سخنهایم

 

شده درگیر، افکارم به رفتار و به گفتارت

 

نه‌خوابخوشبهچشمان ‌ونهحالخوشسحرهایم

 

زرفتارت پریشان و ز گفتارت شدم خسته

 

بده گرمی به آغوشم که از عشق تو شیدایم

 

  بیا یک لحظه‌ای بشنو سخنهای دل حیدر

 

پیامی در غزل دارم که گفتم درد و دلهایم

 

566

 

میسوزم و میسازم

در غم هجران آن مهروی طنازم هنوز

 

با دل سرگشته‌ی بیچاره، میسازم هنوز

 

گرد شمع روی او همچون پرپروانه‌ام

 

این قمار زندگی دانسته میبازم هنوز

 

همره عشاق بیدل در دل شب سوختم

 

در مهار آتش عشقت به پروازم هنوز

 

گرچه بیزارم از این رسم و رسوم عاشقی

 

زمزمه از عشق و مستی گشته آوازم هنوز

 

گاه می‌گویم ره دیوانگی پیموده‌ام

 

گاه خشنودم بر این کردار و مینازم هنوز

 

  عمر عشق حیدر گلی باشد دم باد خزان

 

شاکر از الطاف سبحانی که دمسازم هنوز

 

567

 

دانسته

چون دل سرگشته‌ام دانسته مهمان تو شد

 

نور امید شب تارم دو چشمان تو شد

 

از سرم صبرم ربودی از دل و جانم قرار

 

چون گرفتارت شدم دستم به دامان تو شد

 

مرغ دل را از دل شیدای من کردی شکار

 

صادقانه همره و هم عهد و پیمان تو شد

 

مرغ بی‌بال و پرم بنشسته در کنج قفس

 

مرغک بیمار دل محتاج درمان تو شد

 

شعله‌ی عشق تو شمع و دل، پرپروانه‌ها

 

تا شدی آتش به دل، گوشم به فرمان تو شد

 

  آنچه از شادی و غم شد گفته حیدر در غزل

 

حاصل این گفته‌ها از روی احسان تو شد

 

568

 

توشه بردوش

آتشی را بر دل شیدای خود افروختم

 

همچو پروانه به گرد شمع رویت سوختم

 

در مهار آتش دل از توان افتاده‌ام

 

زین سبب درس وفادری به تو آموختم

 

عشق تو موج خروشان گشته بر دریای دل

 

این متاع عاشقی ارزان به تو نفروختم

 

ای غزال با شتاب، آهوی صحرای ختن

 

آنچه بود اندوخته‌ام ارزان به تو بفروختم

 

ای بلای جان و تن آتش به جان افزون مکن

 

چون به آن عهد و به آن پیمانه چشمی دوختم

 

  کی کند حیدر از آن چشمان جادویت فرار

 

توشه بر دوشم مهارتها در آن اندوختم

 

569

 

ابر و باد

شاخه گل امروز تقدیم گل روی تو باد

 

همچو گل خوشرنگ و خوشبو باش و شاد

 

این جهان فانی و میدانم چندی بیش نیست

 

تا که چشم خود گشودی میرود چون ابر و باد

 

ای که هستی باتوان، دستی بگیر از ناتوان

 

تا بگیرد دست تو پروردگار عدل و داد

 

رادمردی پیشه کن تا حاتم طایی شوی

 

چون که از بخشش نگشته هیچ فردی نامراد

 

حاتم طایی ز بخشش گشته نامش ماندگار

 

کی به نیکی آورند از گنج قارونها به یاد

 

  باخرد باش و سخاوتمند و خوش روی و بیان

 

این سخن از حیدر، و باشد زاشعارش نماد

 

570

 

طلوع صبح‌گاه

از طلوع صبح نوری بر جهان تابیده شد

 

عطر و بوی شبنم گل در فضا پیچیده شد

 

بلبل و قمری و مرغان غزل خوان دگر

 

همچونان رنگین کمان در آسمانها دیده شد

 

لذتی از این طبیعت در زمین و آسمان

 

بر وجود بنده و جنبنده‌ها بخشنده شد

 

بارالها شاکرم از این همه نعمت، ولی

 

روح جانم از جفای جاهلان رنجیده شد

 

یک نظر بر باغ و بستان و گل و یاس و چمن

 

یک طرف هم آه مظلومی که بس نادیده شد

 

  برزمین دارم سر تعظیم و رو سوی خدا

 

همره ذکر دعا اشکی زحیدر دیده شد

 

571

 

آسمان قلب

آسمان قلب تو، باران همی بارد هنوز

 

بر کویر این دل شیدا، که غم دارد هنوز

 

از کرم سیراب کن گلهای عشق و عاشقی

 

تشنه‌ی آب حیاتی را که گل دارد هنوز

 

مرغ دل سوی تو با احساس و احسان آمده

 

چون تو راهم شاه مهرویان بپندارد هنوز

 

گر چه بر گل های ما باد خزان آفت شده

 

عاشقم بر عطر آن گلها که خون بارد هنوز

 

گرندای این دلم بر گوش ان دلبر رسید

 

باز گوید از چه یارم شکوه‌ها دارد هنوز

 

  حیدرا از نامرادی‌ها چرا گویی سخن

 

عطر و بوی عاشقی اشعار تو آرد هنوز

 

572

 

دام جهالت

من که از دام جهالتها به چاه افتاده‌ام

 

نور خورشیدم غروب و فکر ماه افتاده‌ام

 

بارالها مکر مکاران گلویم را فشرد

 

از جفای این گدایان فکر شاه افتاده‌ام

 

از درون درگیرم و دارم به لبها شکوه‌ای

 

گاه پندارم که از چشم و نگاه افتاده‌ام

 

بوی نفرت از خرافه بس رسیده برمشام

 

بر دم باد خزان چون پر کاه افتاده‌ام

 

مرگ تدریجی چو غالب گشته جای زندگی

 

میخورم افسوس که در بیراهه راه افتاده‌ام

 

  عمر حیدر شد فنا از مکر این بی‌فطرتان

 

از جفای این ددان از دل به آه افتاده‌ام

 

573

درس عبرت

درس عبرت را گرفتم من زبرگی در خزان

 

عمر انسان از طلوع فجر باشد تا اذان

 

برگریزان درختان درس عبرت میدهد

 

زین سبب گردیده در این شعر عرفانی بیان

 

بارها گفتند هر برگ درختان دفتریست

 

تا ببینی روی او گردونه‌ی دور زمان

 

فصل پاییزی به من یک برگ داده این پیام

 

عمر تو باشد چو من دیدی که افتادم چه سان

 

زینتی شو همچو گل بر شاخسار زندگی

 

تا به خاطر‌ها بماند از تو هم نام و نشان

 

  حیدر این گفتار نیکو همرهش کردار نیک

 

قابل ادراک انسانی به هر جای و مکان

 

574

 

استوار

از دلم بردی قرار و بیقرارم کرده‌ای

 

با دو چشم مست و پرآبت خمارم کرده‌ای

 

عشق طوفانی تو ساحل ندارد در دلم

 

با خم ابرو و مژگانت چه کارم کرده‌ای

 

من که بودم مرغکی پربسته در صحرای عشق

 

همچونان شاهین در این صحرا شکارم کرده‌ای

 

تیر مژگان و نگاهت بر دلم بنشسته است

 

هم بلای جان شدی هم انحصارم کرده‌ای

 

تاکه مستم کرده‌ای با نرگس جادوی خود

 

در مسیر میگساران رهسپارم کرده‌ای

 

  حیدر از دلدادگی‌های تو مجنون گشته‌ است

 

چون به پابندی عشقت استوارم کرده‌ای

 

575

 

پاپوش من

درفشانی از دو لبهای تو در گوشم شده

 

گرمی آغوش تو گرمای آغوشم شده

 

با سخنهای دل انگیز از دلم دل می‌بری

 

شهد لبهای تو هم شیرین و دمنوشم شده

 

عشوه‌های دل نشین و غمزه‌های دلبری

 

بر دل دیوانه‌ی سرکش قدح نوشم شده

 

کاروانی از همه عشاق بیدل آمده

 

تا ببینند بار عشقت را که بر دوشم شده

 

هر پیامی دلنشین از تو به دستم میرسد

 

دل به فریاد است که این افسانه پاپوشم شده

 

  این مسیر پر خطر را از چه حیدر غافلی

 

چون که در گیر دلم، عالم فراموشم شده

 

576

 

عمر گرانم

ای کاروان آهسته تر عمر گرانم را ببر

 

عمر گرانم میبری تا عمر من آید به سر

 

من که در این دور زمان آزرده خاطر گشته‌ام

 

دستم به سوی حق کنم از او شود رفع خطر

 

دستم به دامان دلم تا لحظه‌ای رامش کنم

 

آرام جان و جان من همراه من شد هم سفر

 

هرگاه دلبر سوی تو همچون فرشته پرکشید

 

شاکر بشو از خالقت وز او بدان قدر و قدر

 

‌گاهی به دستت میرسد شاخه گل از بستان عشق

 

گر باغبان گل شوی عطر خوشی آید ثمر

 

  دستخود ازریسمان حق هرگز رها حیدر مکن

 

تا از تو ماند یادگار این گفته‌ها و این اثر

 

577

 

در حصار عشق

در حصار عشق نافرجام تو درمانده‌ام

 

همچو گل بر شاخسار زندگی پژمرده‌ام

 

تاغرور و سرکشی در فکر خامت پروری

 

مهر تو از دل برون گردید و من آزرده‌ام

 

آرزو گردیده بر دل تا که همراهش شوی

 

کی زافکار کج اندیشی تو آسوده‌ام
 کج
از دلم دل می‌بری از سر پریشان خاطرم

 

در بهار زندگی از زندگی وامانده‌ام

 

پیچ و خم در عشق و هم در کوچه‌های زندگی

 

این بهایی بوده از عمر جوانی داده‌ام

 

  چون قلم در دست حیدر خاطراتش را نوشت

 

خاطراتی بوده کز او در دلم پرورده‌ام

 

578

 

اجداد حیدر

تا من عدالت پیشگی تقدیم داور میکنم

 

کی غنچه‌ی نشکفته را بر شاخه پرپر میکنم

 

این خصلت مردانگی در خوی ایرانی بود

 

با یاد کورش این سخنها را برابر میکنم

 

شعری که گفتم قطره از دریای فردوسی بود

 

تا زنده هستم یاد آن پیر سخنور میکنم
 کج
سعدی بود اسطوره و هم بوده استاد سخن

 

در بحر حافظ روز و شب خود را شناور میکنم

 

من زاده‌ی ایرانم و ایران من مهد هنر

 

کی همره و همراهی تازی خود سر میکنم

 

وحشی‌گری‌ها‌چون‌مغول‌بر‌نسل‌ما‌پوشیده نیست

 

صد لعنت و نفرین به هر قوم ستمگر میکنم

 

ویرانه گشته این وطن بادست آن بی‌فطرتان

 

با سوز دل یادی از آن اجداد حیدر میکنم

 

579

غزل شب یلدا

شب یلدا غزل گفتم بماند یادگار امشب

 

شب شادی بر ایرانی که گشته برقرار امشب

 

نباشد آن کسی از ما، که این شب را نمی‌خواهد

 

به اصل و نسل ایرانی درودم بیشمار امشب

 

هزاران سال ایرانی گرامی داشته این یلدا

 

بر این فرهنگ و این مردم نمایم افتخار امشب
 کج
اگر چه آفت شومی زده چندی به باور‌ها

 

ولی شادم به شادی‌ها که گشته استوار امشب

 

چه خوشنودمکه ایرانی به اصل خویش برگشته

 

زکه بیگانه بیزار است و از این روزگار امشب

 

  الها مرد ایرانی دو دستش سوی تو یارب

 

که پیش زن و فرزندان نگردد شرمسار امشب

 

  امید دارم شود مقبول این ذکر دعا حیدر

 

الها چشم محتاجی نباشد انتظار امشب

 

  پدر مادر درخت عشق گردیده در این بستان

 

که فرزندان گلی هستند بر این شاخسار امشب

 

30/9/1400-بمانسبت شب یلدا شعر شماره 580

آسمان هم دلی

تا که هستی نور امیدی به این شبهای من

 

از فرشته برتری ای عشق بی همتای من

 

کی توانم از محبت‌های تو گویم سخن

 

همنشین و هم دلی بر این دل شیدای من

 

تا که بر آفاق بنوشم که هست‌یم توئی

 

آسمان هم همدلی شد ای دل تنهای من
 کج
من بر آن عشقی که عرفان مهر تاییدش زند

 

جان فشانی میکنم معشوق بی پروای من

 

شعله شمع و پر پروانه آموزد به من

 

راه و رسم عاشقی تا کم شود غمهای من

 

  تا که حیدر در سرش رویای عشقی پرورد

 

آه دل برگوش دلبر میشود آوای من

 

582

 

فهرست مطالب

 

مقدمه.. 48

پیش گفتار.. 50

سخنی کوتاه. 52

سخن شاعر.. 53

نماز صبح غزل.. 33

خواب خوش….. 34

ناله‌ی مرغ دل.. 35

عطر کلستان.. 36

ز دست خود شکارم رفت… 37

همائی دیگر.. 38

کشتی… 39

خواب غفلت… 40

مشکل گشا 41

نسیم صبح… 42

آتش دل.. 43

پندار هر فرزانه.. 44

یار سفر کرده. 45

حاصل یک طراوت… 46

سودا 47

چون بید لرزان.. 48

سفله دوران.. 49

ناکامی دوران.. 50

چشم خمار.. 51

آسایش و آرامش….. 52

ثنا 53

گنجینه اسرار.. 54

تقدیر یا تقصیر.. 55

جلوه رویت… 56

باعث پرواز.. 57

گفتم. 58

باورهای افسانه.. 59

حاصل ذکر شب… 60

مرغ سحر.. 61

فرار من.. 62

صفات تو.. 63

همه جا مهر نماز.. 64

پر و بال روزگارم. 65

به جای نرگس جادو.. 66

دل بیدار.. 67

شکایت من.. 68

گفته‌ها را 69

نقش او.. 70

عقده بگشایم. 71

یک روح… 72

چالش….. 73

دلربا 74

ردپای تو.. 75

باغبان گلستان.. 76

کاش می‌شد. 77

اشک تو را از دیده. 78

دوست با وفا 79

سوز عشق… 80

دو بیتی بهر دلدارم. 81

آهوی لمگشته.. 82

افلاکیان.. 83

گر شدی حاتم. 84

از بهر تو امشب… 85

چه افکاری به سر بود. 86

در دلم هستی… 87

هرگز مرو.. 88

فصل گل خزان.. 89

در گلستان‌ها ندیدم. 90

روح مسیحایی… 91

دل آشفته.. 92

رنگ و بوی آدمیت… 94

بال شهباز.. 95

آفت… 96

بهشت و برزخ… 97

دری بر قلب… 98

ای دریغا ای دریغ.. 99

غم مخور.. 100

از نطرم نمی‌روی… 101

لرزه بر جان و تنم. 102

زدرگاه تو می‌خواهم. 103

مسجد و میخانه.. 104

اسرار و آثار.. 105

مهر نماز.. 106

ذکر دعا 107

لطف خدا سرمد عشق… 108

کبوتر سوی تو.. 109

کنج میخانه.. 110

دیر خراباتی… 111

خدای کعبه.. 112

داستان من.. 113

کل افشان.. 114

شاکر از الطاف سبحانم. 115

تسلیمم. 116

بحر خزر.. 117

وصال.. 118

همای شوق… 119

گرگ‌ها در لباس آدمی… 120

آتشی بر خرمن دل.. 121

دریای خزر.. 122

کمال هم نشین.. 123

شمع فروزان.. 124

خواسته‌های پجا 125

ترانه.. 126

سخن حقیقت… 127

فتنه.. 128

پیرمرد. 129

فروپاشی خواب… 130

عطر گیسو.. 131

کشتی وجود. 132

این جهالت… 133

در حسرت دیدار.. 134

با خلوصی عرفانی… 135

بهتر ز سرو ناز.. 136

چشم رویایی… 137

آهسته آهسته.. 138

به خلوت با خدا رفتن.. 139

خدا را بنده‌ام. 140

موج بی ساحل.. 141

خلوص دل.. 142

آفت دوران.. 143

شمارش معکوس….. 144

یل مشکل گشا 145

اگر عاقل شدم. 146

نرگس جادو.. 147

عشق پاک…. 148

دهقان.. 149

تیر مژگان.. 152

برگ گل شقایق… 153

ماه بهمن.. 154

اردیبهشت… 155

رها از گمراهی… 156

آثار تدبیر.. 157

نسیم صبحگاه. 158

اشک حسرت بر رخت… 159

آفت دوران.. 160

پیدایت کنم. 161

آرامش….. 162

فروغ ماه مهرویان.. 163

غم روی غم. 164

رفتار شرورانه.. 165

کتاب دگر.. 166

پوچی عالم. 167

آیین بت پرستی… 168

زنده رود. 169

صدای قلب… 170

از هجر تو.. 171

آشفته بازاری… 172

لاله زار.. 174

امید زندگی… 176

هم نشین باغ عشق… 177

بوستان احمدی… 178

کلام نغز.. 179

وداع.. 180

گل سرخ… 181

هفت سین.. 182

فریاد شعر.. 183

دفتر عشاق… 184

پیچ و خم بر سر راه. 185

هم نفس….. 186

ناله مستانه.. 187

میلاد خوبان.. 188

سبزه و گل.. 189

محرم و نامحرم. 190

مجمع عرفانی… 191

نوروز و  بهار.. 192

زیر باران.. 193

چه شود. 194

آبرومندی… 195

دل دریایم. 196

فرخ پی… 197

محرم راز.. 198

از ترس دو صیاد. 199

سپاس….. 200

ماه تابان.. 201

تاج سر شاهان.. 202

رها 203

شب هجران.. 204

سوز و ساز.. 205

شهر خدا 206

غبار ظلم. 207

قبله نما 208

افسانه روز.. 209

پریشان.. 210

ندای دیگر.. 211

رخ‌ نما 212

جشن ایرانی… 213

اصل و نسل.. 214

چراغ معبد. 215

پاپوش….. 216

صبوری از خدا 217

باغ و دشت کوهی… 218

شاخه گل از بنده. 219

تار دل شیدا 220

رهبر.. 221

گل رویش….. 222

ناقوس کلیسا 223

سپاس….. Error! Bookmark not defined.

صبوری از خدا Error! Bookmark not defined.

صبوری از خدا Error! Bookmark not defined.

دل خسته.. 227

یک لحظه.. 228

نوشی به جام. 229

بت بت خانه.. 230

آمدی باز هم. 231

سینه‌ای پر غم. 232

حاصل دیده. 233

راه ورود. 234

خم ابرو.. 235

آه سرد. 236

باد بهاری… 237

افتخار.. 238

از افق ماهی درآمد. 239

تنبور دل.. 240

اشک لیلی… 241

شمع نورانی… 242

جهان شرمنده. 243

آتش چهارشنبه سوری… 244

آتشی بر دل.. 245

کاسه صبر.. 246

باد صبا 247

سرافراز.. 248

کام دل دوست… 249

آتش پرست… 250

خدایا خدایا 251

به صداقت… 252

در فشان.. 253

باد خزان.. 254

دفتر خاطرات… 255

مدال عاشقی… 256

میهمان.. 257

آتشی افزون.. 258

گدای حسن.. 259

گل نیلوفر.. 260

روز وصال.. 261

کعبه دل.. 262

نوای خوش….. 263

عید قربان.. 264

شاخ گل.. 265

مهر دل خوبان.. 266

سخن می‌گفت… 267

مرغ چمن.. 268

نوجوانی… 269

مشک ختن.. 270

شوق دیدار.. 271

مستانه.. 272

تقدیر.. 273

افسانه‌ای… 274

بر همه جان وجودم. 275

یوسف…. 276

مشعل سوزان عشق… 277

شب‌های قدر.. 278

سخن حیدر.. 279

بر همه جان وجودم. 280

ابراز من.. 281

خوی حیوانی… 282

مثنوی آرزو.. 283

فکر رفتن.. 284

بر همه جان وجودم. Error! Bookmark not defined.

ماوا 286

فراموش….. 287

سبب دردسر.. 288

بت پرستی… 289

بی قرار.. 290

هوای ناب… 291

گرفتار.. 292

سبو.. 293

شاکر.. 294

سفر.. 295

مرغ سعادت… 296

ترحم. 297

عالم سرای عشق… 298

پیچ و تاب… 299

این همه ویرانه‌ها 300

پریشان توام. 301

شعر جنت و فردوس….. 302

گریه از خنده. 303

شعله‌ی عشق… 304

غزلی در صفه.. 305

لرزان دل حیدر.. 306

معشوقه.. 307

صحبت با خدا 308

مطربا 309

رقص شقایق… 310

خال لب و خم ابرو.. 311

غمگسار.. 312

باغ ضیافت… 313

مشو دلگیر.. 314

حیف و صد افسوس….. 315

احساس پاک…. 316

دست خدا بالای دست‌هاست… 317

دور شمع.. 318

آرام جان.. 319

باغ هلندی… 320

عطر گل یاس….. 321

گل اندام. 322

شور و شعور.. 323

اشرف خلایق… 324

سلام گرم. 325

امیرحسین.. 326

شکوه‌ها 327

وداع با مادر.. 328

محرم رازت شدم. 329

ماه ضیافت… 330

پروانه دل.. 331

یار بی‌انصاف…. 332

جرم وفاداری… 333

انت رب العالمین.. 334

پدر جانم. 335

جنگل.. 336

تکبر.. 337

دشت خدا 338

هم نشین با گل.. 339

برگ گل شقایق… 340

شبی کنار ساحل.. 341

محرم دل‌ها 342

محرم دل‌ها 343

تکبر.. 344

اشک شوق… 345

تقدیم به مادر.. 346

فراق عشق… 347

نغمه‌های عاشقی… 348

جواب سر بالا.. 349

نور مهتاب… 350

یازهرا 351

تقدیم به مادر.. 351

ساقی… 353

مرقد مولا.. 354

زنجیر بلا.. 355

چون با خدا هستی… 356

مرغ اجل یا خال لب… 357

سیه گیسو.. 358

بوی گل صنوبر.. 359

سحر و جادو.. 360

گنه کاران.. 361

گل مریم. 362

یاد جوانی در بهار.. 363

رمز پیروزی… 364

راه خطر.. 365

سجده‌گاه خالق… 366

می مده ساقی… 367

ساحل من.. 368

آثار گفتار.. 369

سرافکنده. 370

صوت تار من.. 371

سخن حیدر.. 372

پسین روز پاییزی… 373

آب سرد زنده‌رود. 374

پسین روز پاییزی… 375

پسین روز پاییزی… Error! Bookmark not defined.

کمتر تو قهر و ناز کن.. 377

ثنایی بهر آرامش….. 378

کاخ های تهران.. 379

وای بر حال دل.. 380

شاهکار خلقت… 381

آن عهد و آن پیمانه.. 382

شور سرمستی… 383

شاهکار خلقت… Error! Bookmark not defined.

دل غم زده. 385

هجر تو گشته.. 386

گاهی به کوه و دشت… 387

بهر سرگرمی… 388

هجر تو گشته.. Error! Bookmark not defined.

نور امیدی بر این کاشانه.. 390

پیر زمانه.. 391

آوای من.. 392

اصفهان.. 393

کهکشان.. 394

شهیدان راه وطن.. 395

شهیدان راه وطن.. 396

شهیدان راه وطن.. 397

شهیدان راه وطن.. 398

مناجات… 399

تار و پود. 400

گل آرایی طبیعت… 401

پیچ زلف یار.. 402

شهد و شکر.. 403

گیسوی گل.. 404

عطر شکوفه.. 405

بید مجنون.. 406

شکوه‌ دارد این دلم. 407

بهاریه.. 408

محتاج دیدار.. 409

چون مرغ دلم در قفس….. 410

نور یزدانی… 411

سوز دل.. 412

دوازدهم رمضان 1400.. 413

جمله گل‌ها 414

نوجوانی… 415

صبح جمعه.. 416

معلم. 417

صبر ایوبی… 418

بلبل عاشقی… 419

سروده‌ای در ماه مبارک…. 420

ساقی نامه.. 421

حال خوش….. 422

وارسته است… 423

شعر پانصد. 424

دشت مینا را سرودم. 425

عید فطر.. 426

غرق تماشای رخ ماه تو.. 427

پرستشگاه دل.. 428

جرعه آبی… 429

قفس سازی… 430

مشک بی همتا 431

گردش و گردونه.. 432

نسیم دریای خزر.. 433

ای نسیم. 434

خاطرات رفتگان.. 435

قایق بشکسته.. 436

عطر گل دیگر.. 437

کجا رو آورم. 438

دیدم به سر کویت… 439

همره مشو با هرکسی… 440

برون از اختیار.. 441

قصه‌های پوچ… 442

لمگشته تاریخ… 443

دلا دلبر مخواه از من.. 444

گل بستان من.. 445

یا حسین.. 446

ماه شب… 447

ای مه تابان.. 448

چون مشک ختن داری… 449

شکستی ساغرم. 450

شعله ور.. 451

سوی آفاق نگاهم. 452

خاطر معشوقه.. 453

سحرگاهی… 454

تار و پودم. 455

ذکر سحرها 456

میگساران.. 457

کلبه احزان.. 458

قلمرهای شاهین.. 459

نغمه‌های عاشقی… 460

فخر شهر ما 461

حافظ.. 462

بناروی گسل.. 463

خرافات کذایی… 464

قصه شبهای تو.. 465

گرمی آغوش….. 466

خورشید تابان.. 467

پریشانی زلف…. 468

شور و شوق… 469

قطب شمال.. 470

باده نوشان.. 471

صبح پاییزی… 472

ثابت قدم. 473

طالب دیدار.. 474

نگاه من.. 475

میسوزم و میسازم. 476

دانسته.. 477

توشه بردوش….. 478

ابر و باد. 479

طلوع صبح‌گاه. 480

آسمان قلب… 481

دام جهالت… 482

درس عبرت… 483

استوار.. 484

پاپوش من.. 485

عمر گرانم. 486

در حصار عشق… 487

اجداد حیدر.. 488

غزل شب یلدا 489

آسمان هم دلی… 490

 

 

 

 

 

با دیگران به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *