وداع با مادر
مرغ دل امشب بیاد مادرم پرمیزند
گوئیا روح پرازمهرش به ما سرمی زند
من ندانستم درآن دیدارخود بامادرم
آخرین دیدارودارد حرف آخرمی زند
کاش می شد لحظه ای دیکردراین دوران
عمر باخبرگردم که مادر،حلقه بردرمی زند
روزوشب ورد زبان اودعایی بهرما
بهرحاجت دست به دامان پیمبرمی زند
مادرم گفتا بگیرم حاجت ازدخت رسول
می شنیدم اودم اززهرای اطهرمی زند
بارالها مادرم رنج فراوان دید ورفت
دیدمش هر دم، دم ازاولاد وهمسرمی زند
می فشارد این گلویم را غم و درد فراق
این سخن ازداغ مادرشد که حیدرمی زند
10/9/1390 -161